یکنفر اینجا تنهاست . . .

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است.

بالی 8
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٧  کلمات کلیدی: بالی ، bali

تولد میریم نزدیک بود ، داشتم فکر می کردم که براش جشن بگیرم و سورپرایزش کنم ، با حسین صحبت کردم و خوب اولین کارمون خرید هدیه بود ازونجایی که حسین جزیره رو خیلی بهتر از من می شناخت ، من برد و چند تا فروشگاه و گشتیم و بالاخره تونستم چندتا چیز وو انتخاب کنم و براش بگیرم. یکهفته مونده بود به تولدش و یکروز خودش گفت که دوستام و دعوت کردم برای تولدم بیان و کیک سفارش دادم و . . .  خوب من دیگه چیزی نگفتم. اما با خودم فکر کردم چقدر بده آدم تا این حدغد و مغرور باشه ، حتی اجازه نمیده دیگران دوستش داشته باشن. خودش برنامه ریزی کرده بود و می خواست یه قهوه و کیک بده و دوستاشم دعوت کرده بود. حتی من چند تا پیشنهاد هم بهش دادم که برگشت گفت تولد خودمه!

خواستم حسین و دعوت کنم نگذاشت . بضی وقتها می گم خدایا شکرت ، اما این جونورهارو نگذار جلوی پای من دیگه!

خوب من یه اخلاقی که دارم تو اینجور موارد بی تفاوت می شم. روز تولدش براش یه کیک کوچیک درست کردم کادوش و هم دادم. کمکش کردم تراس و آماده کنه. مهمونهاش اومدن و رفتن و همه چیز اونطوری شد که برنامه ریخته بود. کیک هاشم با هم رفتیم سفارش دادیم و خریدیم.منتها بجز یه عکس  نفره من تو هیچکدوم از عکسهای تولدش نیستم.

عکسهارو ببینین:

تلگرام : @abitofme

https://t.me/joinchat/AAAAAEAojAsOvWWI9vZXDA

 

صفحه اینستاگرام منو هم دنبال کنید: Travel_my_moments

2 هفته ای از گم شدن میشکا می گذشت. هرکاری کردیم نتونستیم پیداش کنیم. یکروز تو فیس بوک یه آگهی دیدم که برای واگذاری سگ بود. یه موسسه حامی حیوانات سگهای خیابانی که مشکل دارن و جمع می کنه ، مداوا می کنه و بعد از عقیم کردن و واکسیناسیون واگذار می کنه تا صاحب خونه جدید بشن.اونروز یکشنبه بود و من و میریم هم برنامه ای نداشتیم. این برنامه هم نزدیک خونه ما بود برای همین رفتیم تا سگهارو ببینیم البته من هیچ قصدی برای گرفتن سگ جدیدی نداشتم. دم ورودی یه کافه طنابی بسته بودن و 4 تا زن جوون هم مسئول این پروژه بودن. باهاشون سلام علیکی کردیم.یکی از اونها به اسم الیسون و می شناختم.یه زن جوون مالزیایی الاصل ساکن استرالیا که چند سالی بود تو بالی زندگی می کرد و حامی سگها.

از روی آگهی میشکا منو می شناخت و باهام همدردی کرد. میریم مشغول صحبت با دخترها شد و من رفتم سراغ سگها. طبق معمول سگها از من خوششون میاد. نمیدونم باید بگم خوشبختانه یا متاسفانه که سگها بیشتر از آدمها از من خوششون میاد.البته خوب منم اونها رو ترجیح می دم و دل به دل راه داره.

همه سگها در حدود رنج سنی 3 تا 6 ماه داشتن و جوون بودن.وقتی کنار طناب حصار دور سگها نشستم ، همه سگها طرفم میومدن و بازی می کردن بجز یه سگ مشکی که با چشمهای مظلومش اون گوشه نشسته بود و به من نگاه می کرد.

سگها سرو کول هم می پریدن و بازی می کردن اما این یکی یه گوشه کز کرده بود.رفتم طرفش ، دستم و بو کشید و اومد سمت من . بغلش که کردم انگار سالهاست منو میشناسه ، آروم تو بغلم دراز کشیده بود. جوری که همه دخترها تعجب کرده بودن.میریم گفت می خوای بگیریمش؟ گفتم نمی خوام دیگه وابسته بشم اما چون نیاز داره برای یکماه تا قبل اینکه مامانت اینا بیان ببریمش پیش خودمون.

2 نوع فرم درخواست بود ، یکی برای موقت و یکی برای حضانت دایمی. میریم رفت و صحبت کرد و فرم و آورد و داد به من که امضا کنم. منم اول تعجب کردم که چرا خودش امضا نمی کنه اما بعد امضا کردم. این موضوع و یادتون باشه ، من بدون خوندن فرم اونو امضا کردم.

 

می دونین با میریم کسی می تونست زندگی کنه که هی نظری و اراده ای از خودش نداشته باشه در غیر اینصورت آدم غیر قابل تحملی بود. اما حضورش باعث یکی دو اتفاق خوب شد و اونها سفرهای من به جزایر گیلی و نوسا لمبونگان بود.که در آینده می خونید.

چند روز دیگه قرار بود مادر و خاله ش بیان بالی پیش ما و میریم خیلی خوشحال بود. میریم با سگ جدیدمون خیلی اخت شده بود.

ببک به زبون محلی یعنی اردک! و این اسم و به این دلیل بهش داده بودن بخاطر اینکه زمانی که پیداش کرده بودن تو یه مزرعه با اردکها زندگی می کرد و حتی تا مدتی که پیش ما بود بلد نبود پارس کنه و کلا تو 2 سال که پیش من بود صداهای عجیب و غریب زیادی در میاورد.  2نوع مشکل هم داشت یکی مشکل پوستی که ظاهرا زمانیکه ما گرفتیمش مشکلش رفع شده بود و دیگه مشکل روانی!! بله سگها هم مشکل روانی دارن. البته بیشتر عاطفی بود. ببک یه سگ خیلی حساس ، خجالتی و ترسو بود. از لحاظ ترس با میریم مو نمی زد. البته میریم تو دامن زدن به ترسش هم بی تقصیر نبود. میریم زمان بیشتری و با ببک می گذروند و گاها منو سرزنش می کرد که چرا آنقدری که میشکا برام اهمیت داشت به ببک اهمیت نمیدم. در صورتیکه ببک برای من فقط یک مهمان یکماهه بود و میشکا رو عین بچه خودم دوست داشتم.البته به ببک هم محبت می کردم. اما میریم انگار داشت انتقام روزهایی که به رابطه منو میشکا حسادت می کرد و می گرفت. تمام بی محلی هایی که به میشکا می کرد و با محبت به ببک جبران می کرد و من اینهارو می دیدم.

نزدیک اومدن خانوادش گفتم خوب ببک و برگردونیم اگه می خواهیم بریم سفر نمی تونیم که این حیوون و خونه تنها بگذاریم. میریم با اصرار گفت نه یکم دیگه نگه ش داریم . من به مامان اینا گفتم کلی براش سوغاتی بیارن! میریم یه پانسیون سگ هم رزرو کرئد برای روزهایی که قرار بود باهم بریم سفر.

شاید فکر کنید چرا این همه راجع به ببک  نوشتم ، چون در آینده خواهید دید چه مشکلاتی فقط بخاطر حماقت این دختر در رابطه با ببک و نگهداریش برای من پیش اومد.

خوب برگردیم سراغ خانواده میریم..من فکر می کردم خوب اونها هم آدمهایی هستن مثل میریم. طبق معمول مقدمات و خودش آماده کرد. مادرش اینا شب می رسیدن و می خواست بره فرودگاه دنبالشون. از من نخواست که همراهش برم استقبالشون ، من می خواستم گل بگیرم و با هم بریم اما گفت لازم نیست. گفتم اوکی .

خونه موندم و اما دلم نیومد کاری نکنم. میریم از صبح رفته بود سر کار و و ازونجا هم مستقیم می رفت فرودگاه. وقت کافی داشتم.. رفتم و کلی گشتم تا سبزی های مورد نظرم و پیدا کردم ، قلم گوساله و گوشت و . . .

قرمه سبزی گذاشتم براشون که 7 ساعت درگیرم کرد آخه سبزی ها گیر نمیاد به این راحتی اونجا. بعدم حسابی گذاشتم جا بیوفته.

خلاصه سات حدودای 8 شب بود که رسیدن. بد از سلام و خوش آمدگویی نشستن سر میز شام. مادر و خاله ش خیلی مهربون بودن و مخصوصا خاله ش. خیلی خوششون اومده بود ازینکه غذا براشون آماده کرده بودم و آنقدر توجه نشون دادن که میریم حسودیش دوباره گل کرد. حالا تصور کنین نصف غذارو خورده بود که مامانش پرسید سبزیهای این ذا چین؟ من که توضیح دادم یهو میریم برگشت گفت ااا مگه نمی دونی من جعفری دوست ندارم و دیگه نخورد! آنقدر رفتارش زشت بود که همه برای چند دقیقه ساکت بودن. اون هم رفت و نمی دونم چی از تویخچال آورد و خورد.

خلاصه خیلی از من خوششون اومده بود و من هم خیلی احساس راحتی می کردم باهاشون.   2 شب پیش ما موندن که البته میریم کرایه یه ماه و ازشون گرفت. این و هم بگم که خودشون دوست داشتن بدن و بهمون کمک کنن. میریم براشون برنامه ریخته بود. یکهفته اول و تو بالی گشتن و 2روز آخر و هم اوبود بودن که میریم هم شب آخر رفت پیششون. فردای اونروز قرار بود همه باهم بریم جزایر گیلی و ببینیم. البته این سفر و مهمون مادر و خاله میریم بودیم.

من یکی از بهترین سفرهای زندگیم و داشتم.

میریم بلیط و رزرو کرده بود. یه تور که هزینه ش یادم نیست الان اما شامل بردنمون از منزل تا بندر می شد و ازونجا با قایق تندرو Fast Boat به جزایر گیلی.

جزایر گیلی و قبلا براتون توضیح دادم. همون 3 تا جزیره کوچیک که در شمالغربی جزیره لومبوک در شرق بالی قرار گرفتن. هیچ وسیله موتوری تو این جزایر نیست و تنها وسیل حمل و نقل گاری های اسبی هستن. البته نیازی هم به وسیله نیست چون این جزایر خیلی کوچیکن.

من اونشب خونه تنها بودم و قرار بود سرویس تور که یه ون ه معمولا ساعت 6 صبح بیاد دنبالم. میریم و مادر و خاله ش اوبود بودن. من شب دیر خوابیدم و صبح ماشین ساعت 5 اومد دنبالم. اولین نفر بودم! حالا تصور کنین که تا 10 صبح داشت بقیه مسافرهارو از نقاط دیگه جمع می کرد.

وقتی رسیدم بندر ، میریم و خانوادش زودتر رسیده بودن. رفتم دفتر شرکت توریستی که تور و گرفته بودیم که بلیطم و بگیرم.

بعد هم زیاد تو بندر معطل نشدیم. حدودا 3 ساعتی راه بود. خوشبختانه همه توافق کرده بودیم که بریم گیلی ایر. البته جایی و رزرو نکرده بودیم و می خواستیم همونموقع که رسیدیم یه جایی و بگیریم. تو مسیر میریم حسابی حالش بد بود. طبق معمول که از همه چیز می ترسید از آب و دریا و . . .

وقتی رسیدیم همه حسابی خسته بودن.یه جایی نشستیم تا تصمیم بگیریم کدوم طرف بریم دنبال جا. میریم مرتب غر می زد که خسته م و باید جارو رزرو می کردیم و این حرفها. با هم رفتیم که جا پیدا کنیم . 5 دقیقه نشد گفت برگردیم . دوباره شروع کرد به غر زدن که همه جا پره و این حرفها.

من گفتم نگران نباشین من جا پیدا می کنم.بالاخره من و مادرش رفتیم دنبال جا. این بار مسیری و که من بلد بودم رفتیم. 4،5 جا رو رفتیم که همه پر بودن. بالاخره یه جای عالی پیدا کردیم که  2 تا خواب داشت و تمیز و راحت بود.شبی 550 هزار روپیه.40 دلار حدودا.

وقتی برگشتیم میریم و خاله ش باورشون نمی شد. یه گاری اسبی گرفتیم و ساک وسایل و انداختیم توش. میریم هم پرید بالا و کنار مامانش نشست. یه تارف هم به خاله پیرش نکرد. اون بنده خدا هم زد پشت من و گفت خوب امیر جان منو تو با هم دم میزنیم.

من فقط سعی می کردم همه چیز خوب باشه و از سفر مجانیم لذت ببرم ، دیگه به رفتار میریم اهمیت نمی دادم.

بد از اینکه مستقر شدیم ، خاله و مامان میریم رفتن و گشتی تو جزیره بزنن و غروب آفتاب و ببینن. من و میریم هم چرتی زدیم و هوا تاریک شده بود که زدیم بیرون تا یکم قدم بزنیم ، سر راه خاله و مامانش و هم دیدم. خوب جزیره خیلی کوچیکه. خیلی هیجان زده شده بودن از دیدن جزیره. رفتیم برای شام. یه رستوران خوب لب دریا رو انتخاب کردیم. مادر میریم از من راجع به دین و اعتقادات من می پرسید.گپی که اونشب منو مادر میریم با هم زدیم باعث شد مادر میریم خیلی از من خوشش بیاد. البته این و بدا میریم بهم گفت.

شب اول همه خسته بودیم و زود خوابیدیم.صبح بیدار که شدیم رفتیم صبحونه هتل و خوردیم. بد هم کرم ضد آفتاب و لب ساحل.تا ظهر لب دریا بودیم و من و میریم یه بار دیگه به پیشنهاد من رفتیم یه بوفه صبحونه ای ، صبحانه دوم و هم خوردیم. مادر و خاله مارو که دیدن تعجب کرده بودن. میریم می گفت امیرعادت داره 2بار صبحونه می خوره.

الان که دارم اینهارو می نویسم دلم پر می زنه برای اونروزها. نمی دونین شنا کردن تو اون آب شفاف و زیبا با ساحلهای شن سفید چه لذتی داره. دارم بهتون می گم اگر عاشق طبیعت هستین باید برین و این جزایر و ببینین.

عکسها و فیلمهای این سفر یکی از بهترین تصاویری ن که من جمع کردم . حتما ببینین. مخصوصا فیلم در جستجوی لاکپشتی که

ساختم.براتون در چند قسمت می گذارمش. این فیلم برای پخش به شبکه مستند هم ارسال شده.

سر میز صبحونه یه نقشه جزیره بود که داشتم نگاه می کردم . نقاطی که برای اسنورکلینگ مناسب بود و علامت گذاری کرده بودن.به میریم گفتم بریم اسنورکلینگ اون هم قبول کرد. یه نقطه که علامت لاکپشت داشت و انتخاب کردیم و بعد از ناهار رفتیم اونجا. ساعت حدودای 3 و 4 بعدظهر بود.این و می گم برای اینکه خیلی مهمه و تو یه ساعاتی نوع ماهیهایی که نزدیک ساحل می شن متفاوتن. البته من برای دیدن لاکپشتها می رفتم که تو اون ساعت عصر لاکپشتها معمولا میومدن نزدیک ساحل و راحت تر می شد پیداشون کرد.

نزدیک اون منطقه و در ساحل یه دکه کوچیک توریستی بود که وسایل اسنورکلینگ اجاره می داد. نفری یک جفت باله یا فین بهمراه ماسک گرفتیم.

برای انتخاب فین یا باله ، هرچی جنس اون بیشتر لاستیکی باشه بهتره یعنی جنسی شبیه لاستیک ماشین اما اونهایی که پلاستیکی هستن و یا معمولا ترکیب پلاستیک و لاستیک هستن کیفیت پایین تری دارن. اون پلاستیکی ها راحت تو آب انعطاف نمی گیرن و انرژی زیادی ازتون در غواصی ها و شناهای طولانی می گیرن.

ماسکها هم از نظر جنس 2 نوع هستن ، پلاستیکی و یا شیشه ای. البته منظورم محافظ جلوی صورت هست. سعی کنید از نوع مقاوم شیشه ای اون ها تهیه کنید. این ماسکها که در فیلمها خواهید دید ، در زیر آب ممکنه بخار بگیرن و باعث تاری دیدتون زیر آب بشن ، برای جلوگیری قبل از استفاده شیشه هارو با محلول مایع ظرفشویی و آب بشورید و یا اگر در دسترس نبود و تو آب به این مشکل برخوردید ، می تونید از آب دهان استفاده کنید.

یکی دیگه از مشکلاتی که زیر آب معمولا با اون برخورد می کنید ، آب رفتن داخل ماسک یا گاگل تون هست. برای جلوگیری حتما در موقع خرید و یا اجاره ماسک و روی صورتتون امتحان کنید تا با فرم چشمها و صورتتون سازگار باشه و محکم دور چشمهاتون قرار بگیره و منفذی باقی نمونه.

با توجه به همه این موارد ما وسایلمون و اجاره کردیم و وارد آب شدیم.بهتری ساعت برای دیدن لاک پشتها بود. وارد آب که شدیم. بعد از یکربع میریم شروع به غرغر کرد که تو چرا با من نمیای و دنبال من بیا و این حرفها. منم گفتم که من دارم دنبال لاک پشتها می گردم بیا با من حرکت کن. البته این به این دلیل ه که وقتی ماسک دارین و زیر آب و نگاه می کنین راحت دو طرفتون و نمی بینین.نیم ساعتی گذشت و من داشتم از ماهیهای رنگارنگ زیر آب لذت می بردم و به امید دیدن لاکپشتها شنا می کردم.

یک نکته دیگه بگم برای اونهایی که دوست دارن اسنورکلینگ کنن ، برای دایو زدن و رفتن زیر آّ بعد از حبس نفس باید بصورت عمود شیرجه بزنین تا بتونین عمق بیشتری و پایین برین و گرنه خیلی زود بر می گردین سطح آب.

 

 


 
بالی 7
ساعت ٥:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/۱۳  کلمات کلیدی: بالی ، اندونزی ، ویلا

باید برای تمدید ویزام می رفتم مالزی. هر 6 ماه یکبار این باید می کردم. با ای جی هماهنگ کردم که خونه اون بمونم و فقط بلیط هواپیما گرفتم.حدودا 700 دلاری هزینه اون چند روزم بعلاوه ویزای 6 ماهه اندونزیم میشد. که البته بیشتر این هزینه برای ویزای مجدد بود.

خوب تو شرایطی که بیکار شده بودم زیاد برایم تفریح مهم نبود. یعنی راستش وقتی پول تو جیبم نیست اصلا یه آدم دیگه می شم و اعتماد به نفسم شدیدا پایین میاد. ای جی یه بمب روحیه بود و اون چند روزه تو کوالامپور حسابی خوب بود برام. قبل رفتن توصیه های لازم و برای نگهداری میشکا به میریم کرده بودم.

بلیط برگشتم حدودا 10 شب بود. حسین با اصرار اومد دنبالم که از فرودگاه بیارتم. کلاه هم نیاورده بود با خودش و سر راه پلیس دنبالمون کرد ، تو بالی پلیس خارجی هارو تو شرایط عادی تیغ می زنه وای به اون روزی که مثلا کلاه هم سرت نباشه پشت موتور.

خلاصه حسین رفت تو یه ساختمون نیمه ساخت و شانس آوردیم گممون کردن. وقتی رسیدم خونه میشکا اومد به استقبالم و خیلی بی قراری می کرد.میریم هم همینطور اما زیاد بیقرار نبود طفلی!

مناطق بالی در قسمت مرکزی و جنوبی به این اسامی هستند:

کوتا در جنوب ، سمینیاک چسبیده به کوتا ، چانگو کمی بسمت مرکز و غرب ، سانور جنوب شرق و جیمباران و اولواتو در جنوب.

اوبود در شمال قرار داره و شهر دنپاسار مرکز جزیره بالی حساب میشه.

فستیوالی در بالی و در سانور هر ساله بر گزار میشه که من همیشه سعی کردم که برم. فستیوال موسیقی ه و گروههایی از سراسر اندونزی هم میان و برنامه دارن. من و میریم اون سال و رفتیم. آدرس دقیق و بلد نبودیم ، اما به سانور که رسیدیم جمعیت زیادی داشتن به یه سمت می رفتن و من هم به همون سمت رفتم و موتور و تو پارکینگ گذاشتیم. جمعیت زیادی خارجی و محلی اومده بودن. اینطور مراسم هم توسط پلیس محلی بالی اداره می شه که بهشون پچالانگ که میگن ، یه جورایی هم شهردارن هم پلیسن و هم مافیای بالی. یه جاهایی به درد بخورن و یه جاهایی خیلی عوضی ن. اما خوب باید باهاشون کنار بیای اگه می خوای تو بالی زندگی کنی.

خلاصه همه جا پر بود از پچالانگ که انصافا هم بدرد می خوردن و سعی می کردن و ترافیک و باز کنن و امنیت هم اوکی بود.

محوطه باز و یه زمین خیلی بزرگ مربع شکل بود که دور تا دور اون غرفه های غذا و نوشیدنی و فروش صنایع دستی و لباس بود.

وسط محوطه هم مردم رفت و آمد داشتن و یا نشسته بودن رو صندلی ها و اون ها که جا نشده بودن رو چمن ها.

یک سمت هم استیج بود و مراسم رقص و موسیقی. برنامه بصورت زنده از تلویزیون اندونزی هم پخش می شد. بعد از پشتن بین غذا فروشی ها تصمیم گرفتم بریانی بخورم. بریانی یه غذای لذیذ هندی ه که من خیلی دوست دارم. البته با اون بریانی اصفهانی که ما داریم کاملا فرق داره. این بریانی یه برنج پر از ادویه های مختلف که معمولا با مرغ می خورن. یه نوعش با مخلوط برنج و یه مدلش مرغ و جدا رو برنج می گذارن. هردو هم خوشمزه س اما من مخلوطش و بیشتر دوست دارم. البته من عاشق غذای هندی م و بهتون توصیه می کنم هندوستان و یا مالزی اگر رفتین فقط غذای هندی بخورین و همه غذاهاشون و هم امتحان کنین.

نکته جذاب این فستیوال هم یک موزیسین مجلی بود که کارش بینظیر بود. براتون از موسیقی هاش تو تلگرام می گذارم.

کلا موسیقی بالی ، موسیقی آرامش بخش ه.

بعد از 5 ماهی که حدودا تو اون خونه بودیم ، یکروز مستخدم اومد و گفت که مالک می گه شما باید ازینجا برید! گفتم چرا ؟ گفت چون مالک مسلمون ه ، میگه سگ دارید. البته فکر می کنم بیشتر به این خاطر بود که وقتی من مالزی بودم میشکا پشت ساختمون دستشویی می کرد و منم هم نبودم تمیز کنم و مستخدممون شاکی شده بود. بهرحال باید بلند می شدیم.

شروع کردیم دنبال جا گشتن و باز مشکلاتمون شروع شد. باید یه جایی پیدا می کردیم که نزدیک محل کار میریم باشه چون خانوم می ترسید از بزرگاه رد شه و برسه سر کار.اون منطقه هم هر جا پیدا می کردیم گرون بود چون اکثرا ویلایی بودن. حسین تو یه آپارتمان 2 خوابه زندگی می کرد که حیاط کوچیکی هم برای سگ داشت. واحد بغلی ش هم خالی بود و قیمتش فوق العاده پایین بود.

اما مگه میریم راضی می شد.خلاصه بعد از یکماه گشتن به این نتیجه رسیدیم که جدا از هم زندگی کنیم. اون یه اتاق تو ویلای دوستش کرایه کنه و من هم با جسین همخونه بشم. این و هم بگم که حسین زن اندونزیایی داشت که اقامت آلمان و هم داشتو بهمین دلیل داشتن کاراشون و می کردن برن آلمان. خانومش رفته بود آلمان تا کارهارو روبراه کنه و حسین هم مشغول فروش وسایل خونه یادگیری ه زبان بود . برای همین تو اون مدت مجردی زندگی می کرد.

همه جارو دنبال جا  گشتیم و به همه هم سپرده بودیم تا اینکه یه معجزه ای رخ داد. دوست ه دوست میریم یه ویلایی برای اجاره داشت که تو یکی از گرونترین خیابونهای بالی و نزدیک محل کار میریم بود اما فقط با ماهی 6500 هزار روپیه در ماه. حدودا 500 دلار در ماه.عالی بود.هرچند من دنبال جای ارزونتر بودم اما این ویلا تو جالان پتیتنگت Jalan Petitenget با این قیمت مفت بود.بعلاوه مالک هم اجازه می داد بهمون که یکی از اتاقهارو اجاره بدیم.ویلارو که دیدیم عاشقش شدیم.2 تا اتاق بزرگ داشت با یه آشپزخونه اپن که سقف آشپزخونه باز و آسمون بود. از کنارش هم پله می خورد و طبقه بالامون که باید پشت بوم می شد و مبله کرده بودن و یه تراس بینظیر ساخته بودن. یه استخر کوچیک 2*2 هم داشت که انگار لوله هاش مشکل داشت و ما هیچوقت آبش نکردیم. حیاطش هم از خونه قبلی مون بزرگتر بود.

برای تامین اجاره ش هم که قرار شد اون یکی اتاقمون و به یه کسی اجاره بدیم. این اتفاق خیلی معمول ه خارج از ایران.

البته ماه اول مهمون داشتیم ، یعنی مادر و خاله میریم داشتن میومدن بالی و میریم گفته بود پیش ما می مونین باید اجاره بدین!!!

بهرحال آلمانی بودنشون بدرد خورد و اجاره اون ویلا خیلی کم برامون در اومد. از طرفی اومدن مادر و خاله میریم هم می تونست اتفاق خوبی باشه برامون.

میریم خیلی خوشحال بود که مجبور نشدیم از هم جدا شیم چون به گفته خودش کنار من احساس امنیت می کرد. اما راستش من ترجیح می دادم جدا شیم ، خسته شده بودم از خودخواهی ها و لجبازی هاش.

فردای اسباب کشی اما بدترین اتفاق ممکن افتاد برام.میشکا هنوز به منطقه و خونه عادت نکرده بود و جایی و بلد نبود. صبح روز بعد میریم برای دیدن دوستش صبح زود رفت ساحل کوتا. همون منطقه ای که می گفت نمیتونم رانندگی کنم و نباید اونجا خونه بگیریم.

صبح زود و تنها پا شد و رفت. شارژر موبایل و پاور بانک و هم با خودش برد. من که بیدار شدم گوشی م شارژ نداشت. وقتی شارژر و پیدا نکردم زنگ زدم بهش فهمیدم چیکار کرده زدم بیرون تا شارژر بخرم. میشکا هم تو حیاط بود. نیم ساعت بعد که برگشتم میشکا نبود ، هرجایی و هم که گشتم پیداش نکردم. مغازه دار سر کوچه می گفت بعد از اینکه از خونه رفتی بیرون ، از لای در اومده بیرون و دنبالت تو خیابون ، بعد هم ماشین بهش زده و و قتی کنار خیابون می لنگیده یه موتوری میاد و برش می داره و می ره.

دیوونه شدم. تمام دلخوشی م و از دست داده بودم. همه جا آگهی دادم. تو اینترنت ، تو روزنامه و پوسترش و همه جا چسبوندم.سگهای خوشگل و نژاد دار معمولا تو بالی دزدیده می شن. بعضی اوقات دزده بر می گرده که مژده گونی بگیره ، اما اینطور نشد و من میشکارو برای همیشه از دست دادم. یه نفر تو فیس بود گفت که دست یه مرده دیدتش تو ساحل سمینیاک. کارم شده بود هر روز تا شب چرخیدن تو اون منطقه اما اثری ازش نبود.

 

ادامه دارد . . .

 


 
بالی 6
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٦  کلمات کلیدی: بالی ، میشکا ، میریم ، dream beach

علیرغم اینکه می دونستم کار تو بالی سخت گیر میاد برای خارجی ها اما شرایط کار با آرتور برام غیر ممکن شده بود. بخاطر زندگی اونجا و شرایطی که توش بودم ، می خواستم هرطور شده کارم و حفظ کنم اما خوب نمی توستم با یه دختر بلوند لهستانی ، که معروفن به نوع حرف زدنشون با آقایون ، رقابت کنم. بحث کار و تخصص نبود. آرتور یه زن زشت اما خیلی ثروتمند بالینز داشت و 2 تا هم پسر از این زن داشت. ازون آدمهایی بود که با حرفهاش دیگران و خوب گول می زد. مثل این کسایی که ادعای قدیس بودن می کنن و یه عده ابله هم همیشه وجود دارن که باورشون کنن. این مردک هم تو کار خودش وارد بود. چیزهایی و ازینور و اونور جمع می کرد و با فن بیان فوق العاده ش به خورد مردم می داد و البته بیشتر از همه آسیایی ها. آخه ما آسیاییی ها اینطوری هستیم که مرغ همسایه برامون طاووس ه !غاز هم نه! این و تو کشور خودمون هم می تونین ببینین. مثلا تو فامیل ما همه وقتی من و می بینن بهم می گن چرا نمی رم لندن و پیش برادرم زندگی کنم! می گن چرا تو این کشورهای فقیر زندگی می کنی.ما سطح فکرمون همینه.

و این مختص به ایرانی ها نیست تو کشورهای فقیر آسیایی وضع بدتره. مثلا تو اندونزی ، هر کی خارجی باشه و خیلی تحویل می گیرن و اغلب فکر می کنن همه خارجی ها بهتر از اونهان. مردم مالزی که کمی ادعای فرهنگشون می شه اما فقط فکر می کنن اروپایی و آمریکایی ها بهتر از اونهان. به همین دلیل یه عوضی هایی مثل آرتور هم میان و 2 تا کتاب می نویسن و می دن یه چاپخونه براشون چاپ کنه و اسم نویسنده و متفکر رو خودشون می گذارن. حالا یکی نمیاد بگه بابا ، این مردک 4 جلد کتابش و چاپ کرده که یا تو انبارش دارن می پوسن یا بزور سر کلاسهاش فروخته. البته از وقتی من شروع به کار کردم باهاش یه تعدادش و هم من براش تو کارگاههای آموزشی که براش بر پا کردم فروختم.

آدمها فارغ ازملیت شون ممکنه خوب یا بد باشن ، ملیت آدمها و یا رنگ مو و پوستشون نشون دهنده برتر بودنشون نیست.

این دختره هم که باعث از دست دادن کار من شد ، بیرون از محیط کار خیلی محبوب بود ، ازینایی که ظاهرا خیلی مهربونن و عزیزم و فدات شم از دهنشون نمیوفته.

تسویه کردم و از پیش آرتور اومدم بیرون. بعدها بقیه هم اومدن بیرون ، یعنی بعدها از ای وای ، همون گرافیستی که همکارم بود شنیدم که زیر آب همه رو یکی یکی زده. جالب اینجاست که اون موقع که من هنوز مشغول به کار بودم ، وقتی می دیدم این دختره داره چی کار می کنه و به همکارام می گفتم کسی باورش نمیشد و فکر می کردن دارم حسودی می کنم. ماهها بعد وقتی ای وای زنگ زد بهم و گفت همه رو اخراج کرده به جز یه پسر ه که از 13 سالگی براش کار می کرد و تقریبا پسر خونده آرتور بود و همین دختره لهستانی ه ، بهش گفتم یادته منو باور نمی کردین؟

چند ماه بعد ازین داستان زن آرتور شک کرد به قضیه و بالاخره آرتور و مجبور کرد که دختره رو اخراج کنه.

بعضی وقتها می ترسم ازینکه یکی ازین دخترها نصیبم بشه! کی می تونست باور کنه آخه ؟ این دختره آنقدر صمیمی و مهربون برخورد می کرد که باورت نمی شد په گرگی زیر این پوست خوابیده. البته این و هم بگم که تجربه در مورد دخترهای خارجی بهم نشون داده که دختری که 35 و رد کرده و ازدواج نکرده یا دوست پسر جدی نداره یه چیزیش میشه. البته این نظریه شامل اونهایی که طلاق و یا رابطه طولانی داشتن قبلا نمیشه ها ، اونا خوبن ، مخصوصا چشم آبی هاشون خاک بر سرا خیلی خوبن ، والا!

 

خوب ، من و میریم تصمیم گرفته بودیم که بریم و بگردیم. یکم مشکل داشتیم برای تصمیم گیری . مثلا چون میریم از شنا کردن می ترسید و با وجود اینکه شنا بلد بود همون جلو چلپ چلپ می کرد ، زیاد موافق ساحل رفتن هر هفته نبود ، بر خلافش من دوست داشتم یه روز از 2 روز تعطیلی آخر هفته م و برم شنا.

میریم تجربه خوبی بود  برای اینکه یاد بگیرم ، من از دختر ترسو خوشم نمیاد و هیچ راهی نداره که بتونم با این قضیه کنار بیام. مخصوصا دختری که شنا دوست نداشته باشه یا بترسه ازش.

میریم و دوست داشتم برام مهم نبود ، کارم و هم که ول کردم تو هفته با میشکا می رفتیم ساحل ، می رفتم آنقدر شنا می کردم تا جونم درآد ، والا.

میشکای عزیزم هم وقتی می رفتم تو آب می نشست لب آب تا من بیام. عزیز دلم از لب ساحل تکون نمی خورد ، نمی رفت بازی کنه و می نشست تا من بیام بیرون. دقیقا همونجایی می نشست که من می رفتم تو آب.

میریم خیلی دلش برای غذاها و صبحونه های شهرش تنگ می شد. خوب منم همینطور اما خوب نون ایرانی که نداشتیم اما نانوایی آلمانی بود البته نونوایی نه به معنایی که ما می شناسیم.

اگه می خواستیم به خواست من جایی بریم دعوامون می شد چون میریم برنامه خودش و داشت هر هفته . شنبه صبح تا ظهر بخوابه و ظهر هم برای صبحونه و ناهار با هم بریم نونوایی مورد علاقه ش. نونوایی های اونجا یه چیزی مثل ترکیبی از نونوایی ، کافی شاپ و قنادی ما تو ایرانه. اینیم که میریم دوست داشت یکی از گرونترین ها بود اما خوب مافین هاش خیلی خوشمزه بود یا کاپ کیک هاش. یه چیزهایی هم دراز اندازه مداد اما کلفت تر که کنجد داشت روش. خشک بود و من خیلی دوست داشتم.نون آلمانی و فرانسوی هم پخت می کرد. یه فضای خوبی هم برای نشستن داشت و می تونستین نون صبحونه تون و انتخاب کنین و همونجا صبحانه بخورین. صبحونه هاش و من دوست داشتم اما جایی که من دوست داشتم صبحونه م و بخورم یه کافه خیلی معروف بود بیکن و تخم مرغش عالی بود.

مسئله ما این بود که یا باید کاری و که اون می گفت و می خواست می کردیم یا اون می رفت پی برنامه ای که داشت و منم باید می رفتم کاری که خودم می خواستم و می کردم. خوب من اوایل خیلی کوتاه می اومدم و هرجا اون می خواست می رفتیم. کارمون شده بود این هر هفته. سر هیچ چیزی حاضر نبود نظر منو قبول کنه حتی چیزهای کوچیک. مثلا یه بار رفتیم فیلم بخریم ، نظر منو پرسید و گفتم. بعد که برگشتیم دیدم 3 تا فیلم دیگه خرید ه.  فکر می کردم خوب لابد اینهارو دوست داره. اون اوایل همش به میل اون بود اما کم کم فهمیدم که اینطوری نیست و لجبازی می کنه اونم عین یه بیمار. مثلا اگر جایی می رفتیم و من می گفتم یه چیزی خوبه یا قشنگ ه سعی می کرد دقیقا بر عکس اون و بخره یا انجام بده. دیگه حتی یه فیلم نمی تونستیم با هم ببینیم.

اینهارو گفتم که بدونین چرا نشد و گرنه ما لحظات خوب هم داشتیم و بی انصافی بگم همش بد بود ، اما خوب تقریبا همه این لحظات خوبمون زمانهایی بود که تو مسافرت بودیم. کاش یکم نرمتر بود . . .

این موضوع و البته خودش هم قبول داشت یعنی می گفت که می دونه این مشکل و داره و داره رو خودش کار می کنه!

روزهای سختی بود. کارم و از دست داده بودم رابطه م با میریم هم زیاد جالب پیش نمی رفت. روزها بعد ازینکه چند ساعتی و برای دنبال کار گشتن می گذاشتم بقیه زمانم و با میشکا می رفتیم ساحل. تنها دلخوشیم میشکا بود.

روزی که رفتیم Dream Beach خیلی خوب بود. ساحل های زیبای بالی همه جنوب بالی هستن و در منطقه اولوواتو و جیمباران.

این ساحل و هم عکسهاش و میریم دیده بود و یادم نمیاد کی پیشنهاد کرده بود که رفتیم. مسیر خیلی دور بود . من از گوگل مپ استفاده کردم تا تونستم پیدا کنم. به ساحل که رسیدیم یه قسمت از زیر صخره ای زیبا رد شدیم و تو فضای اولیه کنار ساحل کلی آدم نشسته بود. کمی اونطرفتر اما خلوت بود و ما رفتیم اون سمت.

فیلم و عکس می گذارم براتون. https://t.me/joinchat/AAAAAEAojAsOvWWI9vZXDA

  

من و میریم از اسکای گاردن خیلی خاطره داشتیم و اون اوایل زیاد می رفتیم ، بعد انگار تو فیس بوک خونده بود که کیفیت غذاش و نوشیدنی ش خوب نیست و دیگه نمیومد بریم. چرا چون 2 نفر رفتن و خوششون نیومده و پست گذاشتن که ما دوست نداشتیم.

یعنی تنها جایی هم که با هم موافق بودیم بریم و هر دفعه هم که می رفتیم کلی بهمون خوش می گذشت و هم کنسل کرد.

اما یه بار که فکر کنم برای آخرین بار بود رفتیم اونجا ، تو صف غذا حسین و دیدم. همون ایرانی که تو بالی ویلا داشت و از اجاره اون زندگی می کرد. حسین به یه مرد حدودا 50 ساله ایرانی مقیم نیوزلند اومده بود و نشستن سر میز ما.مرد که اسمش یادم نیست زن از پرو گرفته بود و بچه بزرگ داشت اما انگار زندگی نساخته بود براشون و حالا داشت تو این سن تو معدن کار می کرد که البته ایرادی هم نداره. اتفاق خوب این بود که حسین و دیدم و شماره رد و بدل کردیم و بعد از مدتها هم یه دل سیر فارسی حرف زدم.

البته میریم بعدش کلی غر زد که شماها همش فارسی حرف می زنین من نمی فهمم و حوصله م سر می ره. حالا خودش بد تر از من بود و وقتی با دوستای آلمانی اون بودیم همه آلمانی حرف می زدن. اون شب وقتی من با حسین حرف می زدم میریم با اون یکی دوست حسین انگلیسی حرف می زدن. اما کم کم فهمیدم که علایق و نیازهای من اصلا براش مهم نیست و تو عالم خودش زندگی می کنه.  دیوونه بهترین فرصت زندگیش و از دست داد ، والا!.

 

 

   سلام

امیدوارم روز و روزگارتون خوش باشه.

چند خط برای کامنتهاتون:

- من شخصیت ساپورتیو یا حامی دارم و این تقریبا تو خیلی آدمها هست. یکی از چیزهایی که میریم خیلی دوست داشت همین ویژگی من بود. اما تعریف آدمها متفاوته. یکی می خواد بخوره بخوابه تو خونه و اون یکی همه مسئولیتهای زندگی و بعهده بگیره . این دیگخ سو استفاده س. منظورم مشخصا مساله مالی یا کار کردن نیست. بگذارین مسال بزنم براتون ، مکالمه من با یه نفر:

اون :چی کار می کنی؟

من : کارم و توضیح می دم. بعد می پرسم تو چیکار می کنی؟

اون : میگه من فلان چیز و خوندم!

من : خوب چیکار می کنی؟

اون : مگه همه باید کار کنن؟!

من : نه منظورم کار نیست ، زمانتون و چطور می گذرونین.

اون : باشگاه و خرید و بیشتر تو خونه م.

من: تو خونه حوصله ت سر نمی ره.

اون : نه فیلم میبینم.

 

این یه مکالمه خیالی بود که در واقع اتفاق میوفته. من به اینطور آدمهای می گم بی مصرف. یه آدم یا باید فعالیت اجتماعی داشته باشه ، یا تو سخت ترین شرایط و بسته بودن فرهنگ خانواده و محدود بودن ، تو خونه هم میشه یاد گرف ، نوشت ، هنری کوفتی آخه.

من می شینم ساعتها حرف می زنم از زندگیم برات ، تو چی داری برای من بگی از زندگیت؟

امیدوارم منظورم و گرفته باشین.

- برای نظر اول: آنقدر چیزها تو این مملکت رو مخم هست که این چیزها چیز خاصی نیست. در حال حاضر ترجیح می دم لبخند بزنم.

یادمه شب اول آموزشی تو دوران خدمت ، یه سرباز روستایی کنار من نشسته بود. شام مرغ بود. تو ظرف من یه تیکه پوست مرغ بود و آب مرغ. بو می داد. گفتم چه بو گندی می ده. سرباز بغل دستیم خیلی جدی گفت : بخور همینم تو خونه تون گیرت نمیاد. دادمش به اون و خودم تن ماهی خوردم اون شب اما این جوابش هیچوقت یادم نمی ره.

ما تو شرایط مختلف و فرهنگهای متفاوت رشد می کنیم ، نمی شه انتظار داشت همه مثل هم باشن.

حرفهای میریم یادمه چون یه قسمت مهمی از زندگیم بود. چون حالم بدجوری بد بود بخاطرش. حالم بد ه بخاطر ه شانسم. ما 2 تا سفر رفتیم که می خونین تو هفته های آینده ، همیشه برای من خاطره اونها باقی میمونه.

کارم جدیده. بالاخره برگشتم ایران و باید کار کنم. نمی خواستم دوباره کار جدی اینطوری و قبول کنم اما پیشنهاد وسوسه کننده ای بود البته نه از نظر مالی. خوبه فعلا آنقدر سرگرمم می کنه که فکر چیزهای بد و نمی کنم.

من مدیر فروش هستم. قدرت تحلیلم خوبه. خارج از ایران هم تحصیل کردم و تجربه زیادی تو کارم دارم.

درست می گین بعضی وقتها یه چیزهایی آنقدر چشمم و می گیره که کلی نگری و فراموش می کنم. بهرحال تصمیم گرفتم تا خیلی آهسته و با فکر بیشتری انتخاب کنم.

- مرسی ازینکه همیشه مثبت هستین ، موفق باشین.

 


 
بالی 5
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: بالی ، تمپه ، چانگو

روزی که میریم گفت تصمیمش و گرفته و بر می گرده بالی خیلی خوشحال شدم. اما این حرفش خیلی خورد تو ذوقم ، که گفت : خیلی دوست دارم زندگی تو بالی تجربه کنم ، این و می گم که فکر نکنی دارم بخاطر تو میام ، البته ازینکه تو هم هستی خیلی خوشحالم. اما منتی سر تو نیست!

اونشب خوشحال بودم اما با خودم گفتم ، خدایا نمیشه یه آدم نرمال سر راه من بذاری آخه ، بابا اا آخه این چه طرز حرف زدنه !

رفتم با مدیر مجتمع صحبت کردم که یه واحد تو ساختمان اونطرفی بهم بده که هم به مودم وایرلس نزدیک باشه ، هم اینکه بالکن بهتری داشته باشه. خوشبختانه 3 تا واحد خالی بود که یکیشو انتخاب کردم و آماده ش کردم برای اومدن میریم.

شامپاین خریدم و رز هم سفارش دادم. روزی که قرار بود بیاد و مرخصی گرفتم . از قبل راننده هم رزرو کرده بودم.

یکی دو هفته اول خیلی خوب بود.روزها من می رفتم سر کار و حدودای 6 عصر بر می گشتم خونه. میریم و میشکا میموندن خونه.

دیگه میشکارو نمی بردم سر کار. براش عجیب بود این تغییرات. روزهای اول تا عصر که من بر گردم می نشست دم در منتظرم و تکون نمی خورد. عکسش و میریم گرفته بود و براتون می گذارم. وقتی بر می گشتم خونه ، باید اول میشکارو که هیجان زده می پرید تو بغلم و آروم می کردم.حالا می فهمین چرا من این حیوون و مثل بچه م دوست داشتم؟ هیچکس اندازه میشکا بهم عشق نمی داد ، هیچ کس دلش آنقدر برام تنگ نمی شد. یه روز میریم خیلی جدی بهم گفت که به میشکا حسودیش میشه. می گفت چرا وقتی می رسی و از در میای تو ، اول میشکارو بغل می کنی. گفتم چون فقط میشکا میاد استقبالم دم در. فقط میشکا که هنوز کوچولو بود می پره بالا تا صورتم و لیس بزنه. میریم می نشست تا من برم و ببوسمش. البته من ایرادی تو این کار نمی دیدم و ترجیح می دادم هرطور راحت ه رفتار کنه اما دیگه حسودی نکنه. که می کرد اونم خیلی بد. شب که میومدم میریم و که تمام روز تو خونه مونده بود یا نهایتا با میشکا یه قدمی زده بودن ، می بردم بیرون و می گشتیم. بعد هم شام می خریدیم و میومدیم خونه و می خوردیم.

دنبال کار می گشت و چند تا مصاحبه هم رفت. بالاخره هم یه شرکت جواهر سازی آلمانی پیدا کرد. روز مصاحبه برای اینکه از اضطرابش کم کنم ، گفتم خودم می رسونمت. یکساعت مرخصی گرفتم و تا صبح اول اون و برسونم. تو مسیر سر یه چهارراه یه دختر محلی از یه کوچه فرعی اومد بیرون و زد بهمون. پای میریم کمی خراش برداشت . من پام خونریزی داشت اما با اینحال سعی داشتم میریم و آروم کنم. اون دختره هم یکم شوکه شده بود که حالش جا اومد. جالبه که پلیس اومد و اون دختره که حالش جا اومد و چک کرد و فرستاد و رفت و بعد به من گفت می تونی بری ، دقت کن!! دلم می خواست پلیس رو تیکه تیکه ش کنم. من هنوز پام خونریزی داشت ، میریم غر می زد و اون پایس عوضی هم دختره که مقصر بود و ول کرد و رفت. پلیس حتی به من نگاه هم نکرد. یه مرد استرالیایی که اومده بود اون وسط و کمک کنه به پای من اشاره کرد و میریم تازه پای منو دید و رفت از داروخانه همون بغل باند و چسب خرید.

برگشتیم خونه و میریم زنگ زد و مصاحبه ش و عقب انداخت. پای من و بست و تاکسی گرفت و رفت برای مصاحبه ش.

این اذیتم می کرد که شده بودم مسئول تصادف و عقب افتادن مصاحبه میریم! با خودم گفتم آخه احمق برای چی وایسادی که ببریش مصاحبه.

من تو یه این 10 ساله اخیر 2 تا تصادف داشتم. که هر 2 دوش و براتون گفتم . این یکی دومیش بود. کلا درد خاصی نداشتم و بیشتر عصبانی بودم. میریم که برگشت میشکا رو بهش سپردم و رفتم سر کار. هر چی گفت که بابا بمون پات ...

گوش ندادم و رفتم.

 

دنبال جا می گشتیم. می خواستیم یه خونه بگیریم که یکم حیاط داشته باشه برای میشکا. بعلاوه میریم بعد ازون تصادف دیگه ازون خیابونی که توش تصادف کرده بودیم می ترسید و من اجازه نداشتم تو اون خیابون با اون برم! اون خیابون هم خیابون اصلی بالی بود.

کارش تو این شرکت آلمانی ه جور شد و هردو خوشحال بودیم.

با خودم گفتم بره سر کار براش خیلی خوبه. وقتی خونه میموند ، شب که من می رفتم خونه همش بد اخلاقی می کرد. گفتم بره سر کار سرش گرم میشه و خوب میشه. محل کارش خیلی دور بود و اون هم موتور سواری بلد نبود. برای همین شروع کردم بهش موتور سواری یاد دادن. البته این پیشنهادم دادم بهش که هرروز خودم برسونمش اما می ترسید. آخر هفته ها همش دنبال جا بودیم تا اینکه یه خونه ویلایی کوچولو تو یه مجموعه پیدا کردیم که یه حیاط کوچولو هم داشت.تمام خونه چوب کار شده بود و خیلی قشنگ بود. حموم بزرگی داشت و به سبک محلی سنگفرش شده بود و اوپن بود و محصور با گیاهان.

ماهی 5،5 میلیون روپیه که آب و برق و کارگر هم شاملش می شد. خوب خوب بود.قرار شد نصف نصف بدیم. عکساش و می گذارم ببینین.

آخرهای هفته همچنان به میریم یاد می دادم چطوری موتور راه ببره. می رفتیم جاهای خلوت. مثل مزارع برنج منطقه چانگو و اونجا تمرین می کردیم. بیشتر بخاطر ترسش بود که یادگیریش و به تاخیر می انداخت وگرنه گواهینامه ماشین داشت و باید زود راه می افتاد.

جابجا که شدیم به محل جدید ، فقط 5 دقیقه تا محل کارش فاصله داشت و همچنان به محل کار من خیلی دور بود. اما خوب من برام مهم نبود و دلم می خواست اون راحت باشه. میشکا هم می تونست تو حیاط باشه تو طول روز. برای ماه اولش دوچرخه کرایه کردیم و با دوچرخه می رفت سر کار.

تصمیم گرفتیم شروع کنیم و بالی و بگردیم. برای همین آخر هفته ها جاهایی و که نرفته بودیم می رفتیم ببینیم. اولین جایی که رفتیم Echo Beach  بود و البته Old Men Beach. این 2 تا ساحل در امتداد هم بودن. من معمولا می رفتم ساحل پیرمردا و اونجا پارک می کردم و قدم می زدیم سمت اکو بیچ. عکسهارو ببینین.

https://t.me/joinchat/AAAAAEAojAsOvWWI9vZXDA

 

دم غروب ، ساحل پیرمرد ها باربکیو لب ساحل داره که عالیه . البته روی صخره هست. اگه بالی رفتین حتما یکبار شام و اونجا برین. طوری هم برنامه ریزی کنین که حدودای 7 دیگه اونجا باشین چون دیر برسین گزینه هاتون کم می شه. همه نوع غذای دریایی و گوشت هم برای کباب داره.سالاد و برنجش هم بوفه هست.قیمتهاشونم خوبه خیلی گرون نیست. اما بینهایت زیباست. غروب آفتاب و بشینین و اونجا ببینین. شب هم که هوا تاریک میشه دریا بسیار زیباست. مخصوصا زمانیکه ماه کامل باشه . یعنی 25 هرماه.

2 تا رستوران چسبیده بهم دارن این سرویس و می دن و من دومی و پیشنهاد می کنم. ضمنا این رستورانها سرباز هم هستن.

عکسهارو تو تلگرام ببینین.

 

سلام عزیزان

مرسی بابت همراهیتون ، این بی نظمی که در زمان نوشته هام هست بخاطر کارم ه. مسئولیت های زیادی سرم ریختن ، هنوزم رسمی نشدم . فقط دارم صبح می رم و لت و پار بر می گردم. هیچ وقت تصور نمی کردم به این روزها برگردم. کاری و که تخصص دارم توش و دوست ندارم اما خوب راه و چاره دیگه ای نیست. لعنت به پول !

بهرحال هر زمانی که بدست میارم و سعی می کنم بنویسم براتون.

- سعی می کنم روابط شخصیم و کمی سریعتر ازشون بگذرم تا بیشتر به سفرها برسم. تو این قسمت هم همین کارو کردم و از این به بعد تازه سفرها شروع می شه دوباره. امیدوارم تونسته باشین عکسهارو ببینین. داستان بدون عکس لطفی نداره.

- من انتقاد نمی کنم ، دارم غر می زنم! اونم بخاطر اینه که خیلی دارم اذیت می شم. یهو افتادم تو فشار کار و زندگی تو ایران. تصور کنین هرروز با مترو و اتوبوس و تو این شلوغی تهران دارم می رم و میام. محل کارم هم دوره و . . .

ضمنا من منظورم به آدمهایی با شخصیت شما نبوده خدایی نکرده. اصل حرف به پول دار بودن و نبودن نیست. کسی هم که نداره باید عزت نفس داشته باشه و گرنه من همین جا می بینم که همسرانی که کار می کنن و هزینه زندگی و با شهرانشون تقسیم می کنن.

در مورد سگ ، این حیوون هیچ مشکل بهداشتی نداره. ایراد و اشکال از مغز گندیده ماهاست که اگه چیزی توش دیکته بشه ، دیگه پاک کردنش سخته و اون و به دین و عرف و همه چیز نسبت می دیم که براش مجوز بگیریم. اونجا می گفتن تو قران گفته و من سوره اصهاب کهف و براشون مثال می زدم. هیچ پیامبریا امامی ، در هیچ جا ، هیچ مخلوقی از خدارو نجس معرفی نکرده. نجس ذهن ما آدمهاست. بلا نسبت البته.

با جمله سگ خریدن هم مشکل دارم که بعدا راجع بهش توضیح می دم براتون. سگ نگیرین لطفا اگه برای 10 تا 14 سال تو یه خونه که فضای کافی برای حیوون داشته باشه ساکن نیستین. یادمه خیلی سال پیش ازین عروسکهای سگ اومده بود که راه می رفت و پارس می کرد ، ازونها بگیرین برای عشق کوچولوتون .

میریم مستقل بود ، شخصیت وابسته ای نداشت. به مرد به عنوان اینکه یکی باشه کارهامو بکنه نگاه نمی کرد. من تصور می کردم همراه ه تا اینکه بخواد دنباله رو باشه. که راجع به این موضوع هم باهاش صحبت کردم که بعدها فهمیدم اشتباه کردم و هیچکدوم نیست و دوست داره رییس باشه! کم کم براتون می گم ازش.

در مورد فیلمها ، راستش هنوز دارم فکر می کنم . هرکدوم از فیلمایی که از کارهای خودم ه می خوام براتون بگذارم واقعا زمانگیره ، باید ادیت بشن و . . . فیلم خیلی زیاده و می بینین در آینده اما از خودم یکم سخته.الان اینجا تو ایران نظرم عوض شد. چون خوب اونجا اکثرا من تو فیلمهام با لباس کم بودم ، منطقه استوایی و نزدیک ساحل همه همینطور بودن ، برای همین فیلمها باید ادیت شن. بهرجال اون کانال تلگرام بازدید کننده دیگه ای هم داره.

ازین لینک دستور تهیه تمپه رو نگاه کنین. فرصت نکردم ترجمه کنم اگه مشکل داشتین بگین.

http://www.thekitchn.com/how-to-make-tempeh-cooking-lessons-from-the-kitchn-202369

 

مرسی دوباره و نطر یادتون نره. شب خوش.

 

 


 
بالی 4
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: بالی ، اندونزی ، اوبود

میریم رفت. اما با هم در تماس بودیم. هرروز باهم چت می کردیم و خیلی شبها هم اسکایپ می کردیم.  دوستی نداشتم و سر خودم و با میشکا و کارم گرم می کردم.

میشکا هنوز کوچیک بود ، هرروز صبح می گذاشتمش تو کوله پشتیم و با موتور می رفتیم سر کار و با هم بر می گشتیم. با همکارام دوست بودم اما کلا دوستی نبود که بشه باهاشون بیرون محیط کار هم ارتباط داشت. تو اندونزی ، علی الخصوص بالی ، مردم محلی ، اگر مرد خارجی باشی تورو بعنوان پول می بینن و اگه زن خارجی باشی ، به چضم یه زن خراب بهت نگاه می کنن. حالا راجع به این موضوع بیشتر خواهید خوند. بهمین دلیل من چیزی نداشتم برای همکارام ، یه خارجی بودم که زیاد پولدار هم نبودم. البته این بی انصافی ه که این موضوع و طرز فکر و به همه بخوام تعمیم بدم ، اما به جرات می گم که اکثریت اینطورن. مثلا ،

من برای تمدید ویزام نیاز به اسپانسر جدید داشتم که حتما از مردم بالینز هم باشه. از آرتور کمک خواستم که مردک گفت نمی تونه کمکی کنه و پیچوند منو ، در همین حال به اون دختره لهستانی ه اما کمک کرد ویزاش و تمدید کنه!

به همکارام گفتم چون کسی دیگه رو نمی شناختم. اونها هم همه گفتن که از مناطق و شهرهای دیگه اندونزی هستن. اداره مهاجرت اسپانسری کسی و قبول می کنه که حتما کارت شناسایی بالی داشته باشه ، نه از جاهای دیگه اندونزی. یکی از دخترهای همکارم که مسئول شبکه های اجتماعی مون هم بود پیشنهاد کرد از گرافیستمون کمک بخوام گفت که اون بالینز ه.

اسم این آقای گرافیست که پسر خوبی به نظر می رسید ای وای EWay بود. کارش خوب بود و مثل اکثر مردای اندونزیایی قهوه می خورد و سیگار می کشید. ازون سیگارهای بو گندوی اندونزیایی. خودشون که دوسش دارن و شاید هم چون ارزون ه. اساتسی که قاطی ش می کنن افتضاح ه. البته این و بگم که اندونزی خودش تولید کننده تنباکو ، قهوه و پودر کاکایو است اما بلد نیستن اینهارو خوب تبدیل کنن به محصولات با طعم و بوی عالی. هرچند انصافا قهوه شون خئلی خوبه. اما شکلاتشون بجز یکی 2 تا برند زیاد تعریفی نداره. خوب حالا که صحبت شد بگم دیگه شاید مسیرتون خورد اونطرفا . یه مغازه شکلات فروشی هست تو خیابان Sunset Road قبل از Carrefour Mall. به اسم POD Cocholate. من عاشقشم. همه نوع طعمی هم داره. اگه رفتین حتما برین و شکلات بخرین ازینجا ، البته این آخریها هم تو مرکز خرید کارفور ، یه استند گذاشتن برای شکلات پاد و می فروشن ، همون قیمت ه اما خوب برین خود فروشگاهش می تونین همه شکلات هارو تست هم کنین و بعد بخرین.

از کجا به کجا رفتیم ، خوب به ای وای گفتم و اون هم من و مونی کرد و گفت که بالینز نیست! گفتم باشه. اون چند روز حسلابی کلافه بودم تا اینکه ای وای اومد و گفت اوکی کمکت می کنم ، چیکار باید بکنم. خلاصه با کلی ادا و اطوار که اومد یه کپی از کارت شناساییش گرفتم. خوب این واقعا کار خیلی بزرگی بود. معمولا دخترها ازین کارها می کنن اونجا برات ، اونهم دیگه شرط و شروطش و خودتون حدس بزنین . اما اینکه یه مرد بخواد بدون توقعی کمکت بکنه ، جای سوال داره. بهرحال کمک کرد و من ویزام و تمدید کردم.البته خداروشکر و به یمن آشنایی و دوستی بعدهام با حسین با وکیلی آشنا شدم که خوب پول می گرفت اما هیچوقت دیگه هیچ مشکلی برای تمدید ویزام نداشتم.

برای یه مرد خارجی که تو بالی زندگی می کنه تا دلتون می خواد فرصت پیش میاد که دوست دختر محلی داشته باشه. چون دخترهای زیادی از جاهای مختلف اندونزی میان بالی به امید خوشبختی. بعضی می رن سراغ کاسبی های جنسی ، تعداد زیادی هم تو هتلها و رستورانها شاغل می شن و بقیه که فکر می کنن زیباتر هستن و تنبل ، دنبال دوست پسر خارجی می گردن که خرجشون و بده و اگه هم شد ازدواج کنن که خوب عالیه.

برای من زیاد پیش میومد که با کسی باشم اما دلم پیش میریم بود. خودم و با میشکا و کار سرگرم می کردم. شبها هم که با میریم اسکایپ می کردیم آنقدر حرف می زد که فرصت کار ه دیگه ای نداشتم. هنوز قرار نبود برگرده. ریسک بزرگی بود. اما من ازش خواستم اگه می تونه بیاد و زندگی با هم و امتحان کنیم. اون هم گفت که دوست داره اما شرایطش سخت بود.اگه میومد باید آپارتمانش و تحویل می داد و بیمه بیکاریش و هم قطع می کردن. تو بالی هم که کارو درآمدی نداشت. این و هم بگم که یه دختر اروپایی سعی می کنه از نظر مالی مستقل باشه ، مخصوصا اروپای غربی ها. برای همین به پشتیبانی مالی من فکر نمی کرد هرچند که پیش من اجاره خونه نداشت اما اصرار داشت که همه هزینه هارو با هم شیر می کنیم اگه بیاد. می دونم ما تو ایران هم همچین دخترهایی داریم اما ته دل همونها هم دوست دارن مرده خرج زندگیشون و بده. وارد این بحث نشیم که حرف زیاد می خواد باید یه کتاب بنویسم راجع بهش ، همینقدر بگم که ما مردها و زنهایی هستیم که یاد نمی گیریم مستقل باشیم.

ای جی دوستم که تو مالزی بود و یادتونه؟ می خواست بیاد بالی. موقع جام جهانی فوتبال هم بود. اون موقع که با ر بودم با ای جی اینترنتی آشناش کردم و رفت خونه ای جی هم موند. حالا که ای جی داشت میومد چون من صبح تا عصر می رفتم سر کار قرار شد پیش ر بمونه اما خوب بقیه زمان و با من بود. اون یه هفته ای که ای جی اومد بالی فوق العاده بود.کلی باهم رفتیم و گشتیم.

یه روز هم بردمش با موتورم اوبود و ببینه. صبح که می رفتم سر کار با خودم بردمش و عصر هم رفتم دنبالش و با هم برگشتیم.

سعی کردم بهش خوش بگذره.

آها این و هم بگم چون واقعا مهمه ، یکی از جاهایی که من به مدت چند سال و هفته چند بار می رفتم غذا می خوردم ، یه رستوران محلی بود که روبروی ساختمون اونور خیابون بود. مرغ و مرغابی و ماهی داشت ، کبابی و یا سرخ شده با برنج و سسی بینظیر در تمام اندونزی. این سس به قدری تند ه که هفته اولی که اونجا غذا می خورین فرداش دایم تو دستشویی ن و گلاب به روتون. اما خوذ ذعدش دیگه عادت می کنین و حالشو می برین.

ال جی هم عاشق مرغهای اونجا بود. این و هم اضافه کنم مرغهایی که من الان تو ایران دارم می خورم اصلا قابل قیاس نیستن با مال اونجا. تخم مرغ و مرغ اونجا طبیعی و محلی ه اما اینجا خیلی بد مزه شدن مرغها.

من هر کسی و بردم تو این رستوران غذا بخوره ، عاشقش شده چه ایرانی چه خارجی.

از چیزهای دیگه ای که حتما باید امتحان کنین تو بالی یه چیزی ه به اسن تمپه Tempe. تمپه که بهترین حالتش تمپه گورنگ هست یعنی نوع سرخ شده اش ، یه چیزی ه که اولا هر جایی نباید بخوری چون ممکنه طعمش و دوست نداشته باشین. من اونی و که خودم درست می کردم از همه بیشتر دوست داشتم و البته مال این رستوران محلی ه هم خوب بود. از دونه سویا درست میشه. عکسش و براتون می گذارم ببینین. اصلا با چیزی که از سویا تو ذهنتون دارین ، مقایسه نکنین. من معتاد تمپه بودم. جالبه بدونین که بعد از چند سال تمپه خوردن ، یه روز با دوستی رفته بودیم خرید و من رفتم دنبال تمپه. گفتم 6 تا بده. زن فروشنده با تعجب نگاهم کرد و خندید.

منم گفتم : سایا سوکا تمپه ، باگوس بانیاک. یعنی تمپه دوست دارم ،؛ خعلی خوبه!

بعد از دوستم پرسیدم چرا این خانومه اینطوری نگاهم کرد و دوستم گفت آخه تمپرو بیشتر خانواده های فقیر می خرن که پول ندارن مرغ بخورن. من که با مرغ درستش می کردم و می خوردم و خیلی هم حال می کردم. البته این حس من و به تمپه خیلی از خارجی هایی که اونجا زندگی می کردن داشتن چون غذایی گیاهی و پر از خاصیته.

عکسهارو ببینین . . .

@abitofme

_______________________________________________________________

سلام

هفته گذشته فرصت نشد جواب کامنتهاتون و بدم.

- صاب تشیف باشین بخدا راضی نیستم آنقدر می فهمین همه چیو.ممنون.

- فکر می کردم شوخی های تو نوشته هام معلومه ، من معمولا یه والا می نویسم اینجور موقعها. بهرحال هم همه ما ها قرار نیست مث هم باشیم که ، میگه ان الذین لم توجیهون لا توجه و لا ادراک ، والا!

اون زیر هم دوست ندارم جواب بدم ، چون جواب خودم و هم کسی می ده نمی رم بخونم. دلیلش هم اینه که این بلاگ نیومده یه نوتیفیکیشن ساده بگذاره برای پاسخها. اینجا می نویسم که مطمئن باشم همه میان جوابهاشون و می خونن ، شما هم منت بگذارین و پند خط آخر و بخونین. معمولا هم از اولین کامنت جواب می دم تا آخرین.

- میشکا عشق من بود ، عین بچه م دوسش داشتم. من حیوونهای خونگی زیادی داشتم اما هیچکدوم برای من میشکا نمی شد. اسم میشکا هم از کارتون مورد علاقه کودکیهام انتخاب کردم. داشتن همچین حسی برای مسلمونها که سگ رو بصورت سنتی نه دینی ، نجس می دونن یا دوری می کنن ازش و یا می ترسن شاید قابل لمس نباشه و من هم انتظاری ندارم. حالا در ادامه داستان ها متوجه میشین میشکا چه عشقی بود برام.

خودم هم می دونم یه جاهایی و یه دفعاتی داستان هام کسل کننده میشه اول بخاطر اینکه مجبورم یه سری مواردی و بگم و که بعدا راحت تر با داستان همسفر شین و بیشتر به معرفی کردن کاراکترهای داستان خلاصه میشه و گاهی هم این انرژی کم از خودمه که انرژی کافی و تو زندگیم تو اون لحظه فقط! ندارم.

دم شما هم گرم که صادقانه نظرتون و نوشتین ، سخت گیری ه من بخاطر ه خستگی از آدمهاست. از بچگی عشق برام تعریف دیگه ای داشته و اما تو زندگی واقعی چیز متفاوت و مادی بیش ندیدم.

اگه مطلبی در تلگرام خوب نیست هم بیگین یا چیزی که خیلی خوبه تا بدونم تو چه زمینه ای بیشتر مایلین ببینین.

لطفا بگین هر چی می خواین ، فضولی نیست. در آینده از میریم بیشتر می خونین.

مرسی.

 


 
بالی 3
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: بالی

قرار گذاشتیم بریم ساحل کوتا. من میریم و ر. ر یه جایی و می شناخت که آبمیوه های خیلی عالی داشت با قیمت مناسب و تازه. رفتیم 3 تایی اونجا و آبمیوه خریدیم و بعد رفتیم ساحل. موتور من و ر برایم جور کرده بود ، از یکی از آشناهاش. یه موتور داغون بود که ترمزش هم نمی گرفت. قرار بود اون کسی که موتور و ازش اجاره کرده بودم یه موتور نو بیاره برام.

ر از اون روز که با میریم رفتیم ساحل ، رفتارش تغیییر کرد. یعنی شب قبل دایم سراغ میریم و از من می گرفت و می گفت امیر این دختر ه عالی حتما باهاش رفیق شو. مرتب منو تشویق می کرد که با میریم دوست شم. البته من هم بدم نمیومد. اما اونروز صبح دیدم داره خودش سعی می کنه که با اون رابطه برقرار کنه !!! یه شکل خیلی مضحکی رفتار می کرد. مثلا شب موقع برگشتن می خواستم که میریم و ببرم هتلش برسونم.تقریبا 2 تا خیابون با جایی که بودیم فاصله داشت. میریم نشست پشت موتور من ، یهو ر برگشت گفت: میریم این موتورش خرابه یهو تصادف می کنین ، نه چراغ داره نه ترمز!

اونجا بود که از 2 تا چیز مطمئن شدم : 1 – میریم خیلی ترسو ه 2- ر خیلی عوضی ه !

من اساس از مردهایی که جلو زنها عوض می شن خیلی بدم میاد. راستش تعریف از خود نباشه ر و در حد رقابت هم نمی دونستم. این حرکتش خیلی حالم و گرفت. به میریم گفتم راست می گه ، موتورم اینطوریه . اونم گفت من از موتور خیلی می ترسم پس با ر می رم.

من اونشب چیزی نگفتم.رفتیم و میریم و رسوندیم دم هتلش و برگشتیم. باز ر شروع کرد به اینکه ببینه من چقدر از میریم خوشم میاد. راستش من اون لحظه هیچ حس خاصی به میریم نداشتم. اما به ر گفتم ، می خوام باهاش دوست شم. این حرف من حس حسادت یا رقابت یا هر کوفت دیگه ای و تو ر زیادتر کرد.فردا عصر قرار بود بریم Sky Garden .

به میریم مسیج دادم و گفت منم میام. رفتیم دم در هتلش دنبالش و رفتیم Sky Garden . اسکای گاردن یکی از بزرگترین بار کلابهای بوفه دار خیابون لگیان Legian معروفترین خیابون منطقه کوتاست.اون موقع با 50 هزار روپیه ساعت 5 عصر وارد می شدی و تا 6 هر دقیقه لیوان آبجو تو پر می کردن و تا 8 شب هم هر چی غذا می خواستی می خوردی. انصافا اون اوایل هم غذاش عالی بود. یعنی نسبت به پولی که می دادی اصلا قابل قیاس نبود.استیک ، برگر و کلی غذای دیگه داشت که هر قدر می خواستی می تونستی بخوری. البته الان هم قیمتش خیلی بالا رفته هم اینکه کیفیت غذاش پایین اومده .

یک نکته هم اینجا بگم برای اون دوستانی که ازین نوشیدنی های غیر مجاز می خورند. نوشیدنی های باز ، یعنی اونهایی که میکس میشن ، مثل کاکتیل ها رو جایی بخورن که مطمئن باشه یا اصن نخورن اینهارو چون نوعی نوشیدنی محلی قاطی می کنن که گاها باعث مرگ و یا کوری می شه. بهتر ه که از نوشیدنی های بطری یا قوطی دار استفاده کنن تا میکس ها. بهرحال بخورین و بیاشامین تا جونت سالم باشه نه اینکه درآد!

اون عصر و اون شب یکی از قشنگترین روز های زندگی من بود . به طرز باور نکردنی از بودن با میریم لذت می بردم و اون هم. اون شب رقصیدیم و رقصیدیم . . .

تعطیلات میریم داشت تموم می شد و باید 2 روز دیگه بر می گشت.فردای اونروز مریض شده بود وهمش تو تختش بود.

وقتی فهمیدم رفتم پیشش و ازش مراقبت کردم. دلم نمی خواست بره ، میریم خیلی مهربون و عاطفی بود. تو اون 2 ، 3 روز اتفاقی افتاد بینمون. چسبیده بودیم بهم . می دونستیم که یه خداحافظی ته این رابطه هست.  روز قبل رفتنش رفتیم به دیدن دوستش . یه پسر اندونزیایی بود که تو یه هتل کار می کرد. اونجا با یه خانواده استرالیایی آشنا شدیم و نشستیم .یه زن و شوهر چاق و مهربون بودن. دایم می خندیدن . وقتی داستان مارو شنیدن به میریم می گفتن بمون.

موقع رفتن خواسم ازش قول بگیرم که برگرده اما میریم یه دختر آلمانی بود و کنار احساسش منطق و عقل هم بودن. قول نداد چون باید می رفت و شرایط زندگیش و اونجا می دید. آپارتمانی داشت که برای یکسال اجاره کرده بود و هنوز 6 ماهش مونده بود و نمی خواست از دستش بده. گویا تو محله خوبی و با کرایه مناسبی گرفته بودش. 550 یورو در ماه. در شهر کلن آلمان.

و بالاخره لحظه موعود رسید و رفت. 

میریم دختر ساده ای بود از یه خانواده خوب . مهربون بود اما خیلی منطقی و سرسخت.دوست داشت تو همه چیز نظر خودش و تحمیل کنه و سخت میشد نظرش و عوض کرد.

چند روز بعد ر که دید من دایم گله می کنم از موتوری که برام پیدا کرده ، موتور خودش و بهم داد. که خیلی جای تعجب داشت. این آدم داشت از حسادت به زندگی من می ترکید ، چطور ممکنه همچین لطفی بیاد بکنه. با خودم فکر کردم که عجب آدمی هستم من ، اینهمه مدت اشتباه می کردم راجع بهش.

ر چند روزی بدون موتور بود و از موتور من استفاده می کرد تا اینکه یکشب با یه موتور نو اومد. بعد فهمیدم که که آدم عوضی عوضی ه و ذاتش خراب. این موتور نو همون موتوری بود که صاحب اصلی خریده بود برای اینکه به من تحویل بده. ر که این موضوع و می فهمه به من نمی گه و موتور خودش و می ده به من که من و راضی کنه تا این موتور نو رو بگیره.

یه شب که با هم بودیم ، یه پسر ایرانی به نام عادل بهش زنگ زد و با اون هم کلی دعوا کرد سر یه موتور دیگه.

چیزهای زیادی ازش دیده بودم ، مثل اینکه خودش بیکار بود و دوست دخترش خرجش و می داد اما با اینحال منو تشویق می کرد که کارم و ول کنم. می گفت کار زیاده بابا یه جا پیدا کن نزدیکت باشه.

اینهارو پشت سر هم نوشتم براتون که پرونده این آدمهارو ببندم.

تنها حسنی که دوستی با ر داشت این بود که منو با یه ایرانی دیگه آشنا کرد به اسم حسین. البته من و حسین فقط سلام و علیکی کردیم و همین. اما همین خوب بود برای اینکه بعدا ببینمش. که این داستان براتون در آینده می گم.

حسین وضع مالیش خیلی خوب بود. 2 تا مغازه داشت تو یه خیابون که یکیش و به ر کرایه داده بود. یکیش و هم  خانوم حسین می چرخوند و آرایشگری بود. حسین هم اجاره ویلا و مغازه هارو می گرفت و زندگی می کرد.

من و ر دوستیمون همون روزها به اتمام رسید.خداروشکر.

 

__________________________________________________________________

 

مرسی بابت کامنتهاتون.

 

این هفته برای این داستان عکس و فیلم خاصی نیست اما از داستان بعدی که سفرهام تو بالی شروع می شه براتون عکسها و فیلمهای خودم و می گذارم ، تو این فاصله از سفرهای قبلی که داستانش و خوندین براتون فیلم می گذارم.

لایوس و ببینین  !!


 
← صفحه بعد