یکنفر اینجا تنهاست . . .

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است.

بالی 6
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٦  کلمات کلیدی: بالی ، میشکا ، میریم ، dream beach

علیرغم اینکه می دونستم کار تو بالی سخت گیر میاد برای خارجی ها اما شرایط کار با آرتور برام غیر ممکن شده بود. بخاطر زندگی اونجا و شرایطی که توش بودم ، می خواستم هرطور شده کارم و حفظ کنم اما خوب نمی توستم با یه دختر بلوند لهستانی ، که معروفن به نوع حرف زدنشون با آقایون ، رقابت کنم. بحث کار و تخصص نبود. آرتور یه زن زشت اما خیلی ثروتمند بالینز داشت و 2 تا هم پسر از این زن داشت. ازون آدمهایی بود که با حرفهاش دیگران و خوب گول می زد. مثل این کسایی که ادعای قدیس بودن می کنن و یه عده ابله هم همیشه وجود دارن که باورشون کنن. این مردک هم تو کار خودش وارد بود. چیزهایی و ازینور و اونور جمع می کرد و با فن بیان فوق العاده ش به خورد مردم می داد و البته بیشتر از همه آسیایی ها. آخه ما آسیاییی ها اینطوری هستیم که مرغ همسایه برامون طاووس ه !غاز هم نه! این و تو کشور خودمون هم می تونین ببینین. مثلا تو فامیل ما همه وقتی من و می بینن بهم می گن چرا نمی رم لندن و پیش برادرم زندگی کنم! می گن چرا تو این کشورهای فقیر زندگی می کنی.ما سطح فکرمون همینه.

و این مختص به ایرانی ها نیست تو کشورهای فقیر آسیایی وضع بدتره. مثلا تو اندونزی ، هر کی خارجی باشه و خیلی تحویل می گیرن و اغلب فکر می کنن همه خارجی ها بهتر از اونهان. مردم مالزی که کمی ادعای فرهنگشون می شه اما فقط فکر می کنن اروپایی و آمریکایی ها بهتر از اونهان. به همین دلیل یه عوضی هایی مثل آرتور هم میان و 2 تا کتاب می نویسن و می دن یه چاپخونه براشون چاپ کنه و اسم نویسنده و متفکر رو خودشون می گذارن. حالا یکی نمیاد بگه بابا ، این مردک 4 جلد کتابش و چاپ کرده که یا تو انبارش دارن می پوسن یا بزور سر کلاسهاش فروخته. البته از وقتی من شروع به کار کردم باهاش یه تعدادش و هم من براش تو کارگاههای آموزشی که براش بر پا کردم فروختم.

آدمها فارغ ازملیت شون ممکنه خوب یا بد باشن ، ملیت آدمها و یا رنگ مو و پوستشون نشون دهنده برتر بودنشون نیست.

این دختره هم که باعث از دست دادن کار من شد ، بیرون از محیط کار خیلی محبوب بود ، ازینایی که ظاهرا خیلی مهربونن و عزیزم و فدات شم از دهنشون نمیوفته.

تسویه کردم و از پیش آرتور اومدم بیرون. بعدها بقیه هم اومدن بیرون ، یعنی بعدها از ای وای ، همون گرافیستی که همکارم بود شنیدم که زیر آب همه رو یکی یکی زده. جالب اینجاست که اون موقع که من هنوز مشغول به کار بودم ، وقتی می دیدم این دختره داره چی کار می کنه و به همکارام می گفتم کسی باورش نمیشد و فکر می کردن دارم حسودی می کنم. ماهها بعد وقتی ای وای زنگ زد بهم و گفت همه رو اخراج کرده به جز یه پسر ه که از 13 سالگی براش کار می کرد و تقریبا پسر خونده آرتور بود و همین دختره لهستانی ه ، بهش گفتم یادته منو باور نمی کردین؟

چند ماه بعد ازین داستان زن آرتور شک کرد به قضیه و بالاخره آرتور و مجبور کرد که دختره رو اخراج کنه.

بعضی وقتها می ترسم ازینکه یکی ازین دخترها نصیبم بشه! کی می تونست باور کنه آخه ؟ این دختره آنقدر صمیمی و مهربون برخورد می کرد که باورت نمی شد په گرگی زیر این پوست خوابیده. البته این و هم بگم که تجربه در مورد دخترهای خارجی بهم نشون داده که دختری که 35 و رد کرده و ازدواج نکرده یا دوست پسر جدی نداره یه چیزیش میشه. البته این نظریه شامل اونهایی که طلاق و یا رابطه طولانی داشتن قبلا نمیشه ها ، اونا خوبن ، مخصوصا چشم آبی هاشون خاک بر سرا خیلی خوبن ، والا!

 

خوب ، من و میریم تصمیم گرفته بودیم که بریم و بگردیم. یکم مشکل داشتیم برای تصمیم گیری . مثلا چون میریم از شنا کردن می ترسید و با وجود اینکه شنا بلد بود همون جلو چلپ چلپ می کرد ، زیاد موافق ساحل رفتن هر هفته نبود ، بر خلافش من دوست داشتم یه روز از 2 روز تعطیلی آخر هفته م و برم شنا.

میریم تجربه خوبی بود  برای اینکه یاد بگیرم ، من از دختر ترسو خوشم نمیاد و هیچ راهی نداره که بتونم با این قضیه کنار بیام. مخصوصا دختری که شنا دوست نداشته باشه یا بترسه ازش.

میریم و دوست داشتم برام مهم نبود ، کارم و هم که ول کردم تو هفته با میشکا می رفتیم ساحل ، می رفتم آنقدر شنا می کردم تا جونم درآد ، والا.

میشکای عزیزم هم وقتی می رفتم تو آب می نشست لب آب تا من بیام. عزیز دلم از لب ساحل تکون نمی خورد ، نمی رفت بازی کنه و می نشست تا من بیام بیرون. دقیقا همونجایی می نشست که من می رفتم تو آب.

میریم خیلی دلش برای غذاها و صبحونه های شهرش تنگ می شد. خوب منم همینطور اما خوب نون ایرانی که نداشتیم اما نانوایی آلمانی بود البته نونوایی نه به معنایی که ما می شناسیم.

اگه می خواستیم به خواست من جایی بریم دعوامون می شد چون میریم برنامه خودش و داشت هر هفته . شنبه صبح تا ظهر بخوابه و ظهر هم برای صبحونه و ناهار با هم بریم نونوایی مورد علاقه ش. نونوایی های اونجا یه چیزی مثل ترکیبی از نونوایی ، کافی شاپ و قنادی ما تو ایرانه. اینیم که میریم دوست داشت یکی از گرونترین ها بود اما خوب مافین هاش خیلی خوشمزه بود یا کاپ کیک هاش. یه چیزهایی هم دراز اندازه مداد اما کلفت تر که کنجد داشت روش. خشک بود و من خیلی دوست داشتم.نون آلمانی و فرانسوی هم پخت می کرد. یه فضای خوبی هم برای نشستن داشت و می تونستین نون صبحونه تون و انتخاب کنین و همونجا صبحانه بخورین. صبحونه هاش و من دوست داشتم اما جایی که من دوست داشتم صبحونه م و بخورم یه کافه خیلی معروف بود بیکن و تخم مرغش عالی بود.

مسئله ما این بود که یا باید کاری و که اون می گفت و می خواست می کردیم یا اون می رفت پی برنامه ای که داشت و منم باید می رفتم کاری که خودم می خواستم و می کردم. خوب من اوایل خیلی کوتاه می اومدم و هرجا اون می خواست می رفتیم. کارمون شده بود این هر هفته. سر هیچ چیزی حاضر نبود نظر منو قبول کنه حتی چیزهای کوچیک. مثلا یه بار رفتیم فیلم بخریم ، نظر منو پرسید و گفتم. بعد که برگشتیم دیدم 3 تا فیلم دیگه خرید ه.  فکر می کردم خوب لابد اینهارو دوست داره. اون اوایل همش به میل اون بود اما کم کم فهمیدم که اینطوری نیست و لجبازی می کنه اونم عین یه بیمار. مثلا اگر جایی می رفتیم و من می گفتم یه چیزی خوبه یا قشنگ ه سعی می کرد دقیقا بر عکس اون و بخره یا انجام بده. دیگه حتی یه فیلم نمی تونستیم با هم ببینیم.

اینهارو گفتم که بدونین چرا نشد و گرنه ما لحظات خوب هم داشتیم و بی انصافی بگم همش بد بود ، اما خوب تقریبا همه این لحظات خوبمون زمانهایی بود که تو مسافرت بودیم. کاش یکم نرمتر بود . . .

این موضوع و البته خودش هم قبول داشت یعنی می گفت که می دونه این مشکل و داره و داره رو خودش کار می کنه!

روزهای سختی بود. کارم و از دست داده بودم رابطه م با میریم هم زیاد جالب پیش نمی رفت. روزها بعد ازینکه چند ساعتی و برای دنبال کار گشتن می گذاشتم بقیه زمانم و با میشکا می رفتیم ساحل. تنها دلخوشیم میشکا بود.

روزی که رفتیم Dream Beach خیلی خوب بود. ساحل های زیبای بالی همه جنوب بالی هستن و در منطقه اولوواتو و جیمباران.

این ساحل و هم عکسهاش و میریم دیده بود و یادم نمیاد کی پیشنهاد کرده بود که رفتیم. مسیر خیلی دور بود . من از گوگل مپ استفاده کردم تا تونستم پیدا کنم. به ساحل که رسیدیم یه قسمت از زیر صخره ای زیبا رد شدیم و تو فضای اولیه کنار ساحل کلی آدم نشسته بود. کمی اونطرفتر اما خلوت بود و ما رفتیم اون سمت.

فیلم و عکس می گذارم براتون. https://t.me/joinchat/AAAAAEAojAsOvWWI9vZXDA

  

من و میریم از اسکای گاردن خیلی خاطره داشتیم و اون اوایل زیاد می رفتیم ، بعد انگار تو فیس بوک خونده بود که کیفیت غذاش و نوشیدنی ش خوب نیست و دیگه نمیومد بریم. چرا چون 2 نفر رفتن و خوششون نیومده و پست گذاشتن که ما دوست نداشتیم.

یعنی تنها جایی هم که با هم موافق بودیم بریم و هر دفعه هم که می رفتیم کلی بهمون خوش می گذشت و هم کنسل کرد.

اما یه بار که فکر کنم برای آخرین بار بود رفتیم اونجا ، تو صف غذا حسین و دیدم. همون ایرانی که تو بالی ویلا داشت و از اجاره اون زندگی می کرد. حسین به یه مرد حدودا 50 ساله ایرانی مقیم نیوزلند اومده بود و نشستن سر میز ما.مرد که اسمش یادم نیست زن از پرو گرفته بود و بچه بزرگ داشت اما انگار زندگی نساخته بود براشون و حالا داشت تو این سن تو معدن کار می کرد که البته ایرادی هم نداره. اتفاق خوب این بود که حسین و دیدم و شماره رد و بدل کردیم و بعد از مدتها هم یه دل سیر فارسی حرف زدم.

البته میریم بعدش کلی غر زد که شماها همش فارسی حرف می زنین من نمی فهمم و حوصله م سر می ره. حالا خودش بد تر از من بود و وقتی با دوستای آلمانی اون بودیم همه آلمانی حرف می زدن. اون شب وقتی من با حسین حرف می زدم میریم با اون یکی دوست حسین انگلیسی حرف می زدن. اما کم کم فهمیدم که علایق و نیازهای من اصلا براش مهم نیست و تو عالم خودش زندگی می کنه.  دیوونه بهترین فرصت زندگیش و از دست داد ، والا!.

 

 

   سلام

امیدوارم روز و روزگارتون خوش باشه.

چند خط برای کامنتهاتون:

- من شخصیت ساپورتیو یا حامی دارم و این تقریبا تو خیلی آدمها هست. یکی از چیزهایی که میریم خیلی دوست داشت همین ویژگی من بود. اما تعریف آدمها متفاوته. یکی می خواد بخوره بخوابه تو خونه و اون یکی همه مسئولیتهای زندگی و بعهده بگیره . این دیگخ سو استفاده س. منظورم مشخصا مساله مالی یا کار کردن نیست. بگذارین مسال بزنم براتون ، مکالمه من با یه نفر:

اون :چی کار می کنی؟

من : کارم و توضیح می دم. بعد می پرسم تو چیکار می کنی؟

اون : میگه من فلان چیز و خوندم!

من : خوب چیکار می کنی؟

اون : مگه همه باید کار کنن؟!

من : نه منظورم کار نیست ، زمانتون و چطور می گذرونین.

اون : باشگاه و خرید و بیشتر تو خونه م.

من: تو خونه حوصله ت سر نمی ره.

اون : نه فیلم میبینم.

 

این یه مکالمه خیالی بود که در واقع اتفاق میوفته. من به اینطور آدمهای می گم بی مصرف. یه آدم یا باید فعالیت اجتماعی داشته باشه ، یا تو سخت ترین شرایط و بسته بودن فرهنگ خانواده و محدود بودن ، تو خونه هم میشه یاد گرف ، نوشت ، هنری کوفتی آخه.

من می شینم ساعتها حرف می زنم از زندگیم برات ، تو چی داری برای من بگی از زندگیت؟

امیدوارم منظورم و گرفته باشین.

- برای نظر اول: آنقدر چیزها تو این مملکت رو مخم هست که این چیزها چیز خاصی نیست. در حال حاضر ترجیح می دم لبخند بزنم.

یادمه شب اول آموزشی تو دوران خدمت ، یه سرباز روستایی کنار من نشسته بود. شام مرغ بود. تو ظرف من یه تیکه پوست مرغ بود و آب مرغ. بو می داد. گفتم چه بو گندی می ده. سرباز بغل دستیم خیلی جدی گفت : بخور همینم تو خونه تون گیرت نمیاد. دادمش به اون و خودم تن ماهی خوردم اون شب اما این جوابش هیچوقت یادم نمی ره.

ما تو شرایط مختلف و فرهنگهای متفاوت رشد می کنیم ، نمی شه انتظار داشت همه مثل هم باشن.

حرفهای میریم یادمه چون یه قسمت مهمی از زندگیم بود. چون حالم بدجوری بد بود بخاطرش. حالم بد ه بخاطر ه شانسم. ما 2 تا سفر رفتیم که می خونین تو هفته های آینده ، همیشه برای من خاطره اونها باقی میمونه.

کارم جدیده. بالاخره برگشتم ایران و باید کار کنم. نمی خواستم دوباره کار جدی اینطوری و قبول کنم اما پیشنهاد وسوسه کننده ای بود البته نه از نظر مالی. خوبه فعلا آنقدر سرگرمم می کنه که فکر چیزهای بد و نمی کنم.

من مدیر فروش هستم. قدرت تحلیلم خوبه. خارج از ایران هم تحصیل کردم و تجربه زیادی تو کارم دارم.

درست می گین بعضی وقتها یه چیزهایی آنقدر چشمم و می گیره که کلی نگری و فراموش می کنم. بهرحال تصمیم گرفتم تا خیلی آهسته و با فکر بیشتری انتخاب کنم.

- مرسی ازینکه همیشه مثبت هستین ، موفق باشین.

 


 
بالی 5
ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۸  کلمات کلیدی: بالی ، تمپه ، چانگو

روزی که میریم گفت تصمیمش و گرفته و بر می گرده بالی خیلی خوشحال شدم. اما این حرفش خیلی خورد تو ذوقم ، که گفت : خیلی دوست دارم زندگی تو بالی تجربه کنم ، این و می گم که فکر نکنی دارم بخاطر تو میام ، البته ازینکه تو هم هستی خیلی خوشحالم. اما منتی سر تو نیست!

اونشب خوشحال بودم اما با خودم گفتم ، خدایا نمیشه یه آدم نرمال سر راه من بذاری آخه ، بابا اا آخه این چه طرز حرف زدنه !

رفتم با مدیر مجتمع صحبت کردم که یه واحد تو ساختمان اونطرفی بهم بده که هم به مودم وایرلس نزدیک باشه ، هم اینکه بالکن بهتری داشته باشه. خوشبختانه 3 تا واحد خالی بود که یکیشو انتخاب کردم و آماده ش کردم برای اومدن میریم.

شامپاین خریدم و رز هم سفارش دادم. روزی که قرار بود بیاد و مرخصی گرفتم . از قبل راننده هم رزرو کرده بودم.

یکی دو هفته اول خیلی خوب بود.روزها من می رفتم سر کار و حدودای 6 عصر بر می گشتم خونه. میریم و میشکا میموندن خونه.

دیگه میشکارو نمی بردم سر کار. براش عجیب بود این تغییرات. روزهای اول تا عصر که من بر گردم می نشست دم در منتظرم و تکون نمی خورد. عکسش و میریم گرفته بود و براتون می گذارم. وقتی بر می گشتم خونه ، باید اول میشکارو که هیجان زده می پرید تو بغلم و آروم می کردم.حالا می فهمین چرا من این حیوون و مثل بچه م دوست داشتم؟ هیچکس اندازه میشکا بهم عشق نمی داد ، هیچ کس دلش آنقدر برام تنگ نمی شد. یه روز میریم خیلی جدی بهم گفت که به میشکا حسودیش میشه. می گفت چرا وقتی می رسی و از در میای تو ، اول میشکارو بغل می کنی. گفتم چون فقط میشکا میاد استقبالم دم در. فقط میشکا که هنوز کوچولو بود می پره بالا تا صورتم و لیس بزنه. میریم می نشست تا من برم و ببوسمش. البته من ایرادی تو این کار نمی دیدم و ترجیح می دادم هرطور راحت ه رفتار کنه اما دیگه حسودی نکنه. که می کرد اونم خیلی بد. شب که میومدم میریم و که تمام روز تو خونه مونده بود یا نهایتا با میشکا یه قدمی زده بودن ، می بردم بیرون و می گشتیم. بعد هم شام می خریدیم و میومدیم خونه و می خوردیم.

دنبال کار می گشت و چند تا مصاحبه هم رفت. بالاخره هم یه شرکت جواهر سازی آلمانی پیدا کرد. روز مصاحبه برای اینکه از اضطرابش کم کنم ، گفتم خودم می رسونمت. یکساعت مرخصی گرفتم و تا صبح اول اون و برسونم. تو مسیر سر یه چهارراه یه دختر محلی از یه کوچه فرعی اومد بیرون و زد بهمون. پای میریم کمی خراش برداشت . من پام خونریزی داشت اما با اینحال سعی داشتم میریم و آروم کنم. اون دختره هم یکم شوکه شده بود که حالش جا اومد. جالبه که پلیس اومد و اون دختره که حالش جا اومد و چک کرد و فرستاد و رفت و بعد به من گفت می تونی بری ، دقت کن!! دلم می خواست پلیس رو تیکه تیکه ش کنم. من هنوز پام خونریزی داشت ، میریم غر می زد و اون پایس عوضی هم دختره که مقصر بود و ول کرد و رفت. پلیس حتی به من نگاه هم نکرد. یه مرد استرالیایی که اومده بود اون وسط و کمک کنه به پای من اشاره کرد و میریم تازه پای منو دید و رفت از داروخانه همون بغل باند و چسب خرید.

برگشتیم خونه و میریم زنگ زد و مصاحبه ش و عقب انداخت. پای من و بست و تاکسی گرفت و رفت برای مصاحبه ش.

این اذیتم می کرد که شده بودم مسئول تصادف و عقب افتادن مصاحبه میریم! با خودم گفتم آخه احمق برای چی وایسادی که ببریش مصاحبه.

من تو یه این 10 ساله اخیر 2 تا تصادف داشتم. که هر 2 دوش و براتون گفتم . این یکی دومیش بود. کلا درد خاصی نداشتم و بیشتر عصبانی بودم. میریم که برگشت میشکا رو بهش سپردم و رفتم سر کار. هر چی گفت که بابا بمون پات ...

گوش ندادم و رفتم.

 

دنبال جا می گشتیم. می خواستیم یه خونه بگیریم که یکم حیاط داشته باشه برای میشکا. بعلاوه میریم بعد ازون تصادف دیگه ازون خیابونی که توش تصادف کرده بودیم می ترسید و من اجازه نداشتم تو اون خیابون با اون برم! اون خیابون هم خیابون اصلی بالی بود.

کارش تو این شرکت آلمانی ه جور شد و هردو خوشحال بودیم.

با خودم گفتم بره سر کار براش خیلی خوبه. وقتی خونه میموند ، شب که من می رفتم خونه همش بد اخلاقی می کرد. گفتم بره سر کار سرش گرم میشه و خوب میشه. محل کارش خیلی دور بود و اون هم موتور سواری بلد نبود. برای همین شروع کردم بهش موتور سواری یاد دادن. البته این پیشنهادم دادم بهش که هرروز خودم برسونمش اما می ترسید. آخر هفته ها همش دنبال جا بودیم تا اینکه یه خونه ویلایی کوچولو تو یه مجموعه پیدا کردیم که یه حیاط کوچولو هم داشت.تمام خونه چوب کار شده بود و خیلی قشنگ بود. حموم بزرگی داشت و به سبک محلی سنگفرش شده بود و اوپن بود و محصور با گیاهان.

ماهی 5،5 میلیون روپیه که آب و برق و کارگر هم شاملش می شد. خوب خوب بود.قرار شد نصف نصف بدیم. عکساش و می گذارم ببینین.

آخرهای هفته همچنان به میریم یاد می دادم چطوری موتور راه ببره. می رفتیم جاهای خلوت. مثل مزارع برنج منطقه چانگو و اونجا تمرین می کردیم. بیشتر بخاطر ترسش بود که یادگیریش و به تاخیر می انداخت وگرنه گواهینامه ماشین داشت و باید زود راه می افتاد.

جابجا که شدیم به محل جدید ، فقط 5 دقیقه تا محل کارش فاصله داشت و همچنان به محل کار من خیلی دور بود. اما خوب من برام مهم نبود و دلم می خواست اون راحت باشه. میشکا هم می تونست تو حیاط باشه تو طول روز. برای ماه اولش دوچرخه کرایه کردیم و با دوچرخه می رفت سر کار.

تصمیم گرفتیم شروع کنیم و بالی و بگردیم. برای همین آخر هفته ها جاهایی و که نرفته بودیم می رفتیم ببینیم. اولین جایی که رفتیم Echo Beach  بود و البته Old Men Beach. این 2 تا ساحل در امتداد هم بودن. من معمولا می رفتم ساحل پیرمردا و اونجا پارک می کردم و قدم می زدیم سمت اکو بیچ. عکسهارو ببینین.

https://t.me/joinchat/AAAAAEAojAsOvWWI9vZXDA

 

دم غروب ، ساحل پیرمرد ها باربکیو لب ساحل داره که عالیه . البته روی صخره هست. اگه بالی رفتین حتما یکبار شام و اونجا برین. طوری هم برنامه ریزی کنین که حدودای 7 دیگه اونجا باشین چون دیر برسین گزینه هاتون کم می شه. همه نوع غذای دریایی و گوشت هم برای کباب داره.سالاد و برنجش هم بوفه هست.قیمتهاشونم خوبه خیلی گرون نیست. اما بینهایت زیباست. غروب آفتاب و بشینین و اونجا ببینین. شب هم که هوا تاریک میشه دریا بسیار زیباست. مخصوصا زمانیکه ماه کامل باشه . یعنی 25 هرماه.

2 تا رستوران چسبیده بهم دارن این سرویس و می دن و من دومی و پیشنهاد می کنم. ضمنا این رستورانها سرباز هم هستن.

عکسهارو تو تلگرام ببینین.

 

سلام عزیزان

مرسی بابت همراهیتون ، این بی نظمی که در زمان نوشته هام هست بخاطر کارم ه. مسئولیت های زیادی سرم ریختن ، هنوزم رسمی نشدم . فقط دارم صبح می رم و لت و پار بر می گردم. هیچ وقت تصور نمی کردم به این روزها برگردم. کاری و که تخصص دارم توش و دوست ندارم اما خوب راه و چاره دیگه ای نیست. لعنت به پول !

بهرحال هر زمانی که بدست میارم و سعی می کنم بنویسم براتون.

- سعی می کنم روابط شخصیم و کمی سریعتر ازشون بگذرم تا بیشتر به سفرها برسم. تو این قسمت هم همین کارو کردم و از این به بعد تازه سفرها شروع می شه دوباره. امیدوارم تونسته باشین عکسهارو ببینین. داستان بدون عکس لطفی نداره.

- من انتقاد نمی کنم ، دارم غر می زنم! اونم بخاطر اینه که خیلی دارم اذیت می شم. یهو افتادم تو فشار کار و زندگی تو ایران. تصور کنین هرروز با مترو و اتوبوس و تو این شلوغی تهران دارم می رم و میام. محل کارم هم دوره و . . .

ضمنا من منظورم به آدمهایی با شخصیت شما نبوده خدایی نکرده. اصل حرف به پول دار بودن و نبودن نیست. کسی هم که نداره باید عزت نفس داشته باشه و گرنه من همین جا می بینم که همسرانی که کار می کنن و هزینه زندگی و با شهرانشون تقسیم می کنن.

در مورد سگ ، این حیوون هیچ مشکل بهداشتی نداره. ایراد و اشکال از مغز گندیده ماهاست که اگه چیزی توش دیکته بشه ، دیگه پاک کردنش سخته و اون و به دین و عرف و همه چیز نسبت می دیم که براش مجوز بگیریم. اونجا می گفتن تو قران گفته و من سوره اصهاب کهف و براشون مثال می زدم. هیچ پیامبریا امامی ، در هیچ جا ، هیچ مخلوقی از خدارو نجس معرفی نکرده. نجس ذهن ما آدمهاست. بلا نسبت البته.

با جمله سگ خریدن هم مشکل دارم که بعدا راجع بهش توضیح می دم براتون. سگ نگیرین لطفا اگه برای 10 تا 14 سال تو یه خونه که فضای کافی برای حیوون داشته باشه ساکن نیستین. یادمه خیلی سال پیش ازین عروسکهای سگ اومده بود که راه می رفت و پارس می کرد ، ازونها بگیرین برای عشق کوچولوتون .

میریم مستقل بود ، شخصیت وابسته ای نداشت. به مرد به عنوان اینکه یکی باشه کارهامو بکنه نگاه نمی کرد. من تصور می کردم همراه ه تا اینکه بخواد دنباله رو باشه. که راجع به این موضوع هم باهاش صحبت کردم که بعدها فهمیدم اشتباه کردم و هیچکدوم نیست و دوست داره رییس باشه! کم کم براتون می گم ازش.

در مورد فیلمها ، راستش هنوز دارم فکر می کنم . هرکدوم از فیلمایی که از کارهای خودم ه می خوام براتون بگذارم واقعا زمانگیره ، باید ادیت بشن و . . . فیلم خیلی زیاده و می بینین در آینده اما از خودم یکم سخته.الان اینجا تو ایران نظرم عوض شد. چون خوب اونجا اکثرا من تو فیلمهام با لباس کم بودم ، منطقه استوایی و نزدیک ساحل همه همینطور بودن ، برای همین فیلمها باید ادیت شن. بهرجال اون کانال تلگرام بازدید کننده دیگه ای هم داره.

ازین لینک دستور تهیه تمپه رو نگاه کنین. فرصت نکردم ترجمه کنم اگه مشکل داشتین بگین.

http://www.thekitchn.com/how-to-make-tempeh-cooking-lessons-from-the-kitchn-202369

 

مرسی دوباره و نطر یادتون نره. شب خوش.

 

 


 
بالی 4
ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/٢۱  کلمات کلیدی: بالی ، اندونزی ، اوبود

میریم رفت. اما با هم در تماس بودیم. هرروز باهم چت می کردیم و خیلی شبها هم اسکایپ می کردیم.  دوستی نداشتم و سر خودم و با میشکا و کارم گرم می کردم.

میشکا هنوز کوچیک بود ، هرروز صبح می گذاشتمش تو کوله پشتیم و با موتور می رفتیم سر کار و با هم بر می گشتیم. با همکارام دوست بودم اما کلا دوستی نبود که بشه باهاشون بیرون محیط کار هم ارتباط داشت. تو اندونزی ، علی الخصوص بالی ، مردم محلی ، اگر مرد خارجی باشی تورو بعنوان پول می بینن و اگه زن خارجی باشی ، به چضم یه زن خراب بهت نگاه می کنن. حالا راجع به این موضوع بیشتر خواهید خوند. بهمین دلیل من چیزی نداشتم برای همکارام ، یه خارجی بودم که زیاد پولدار هم نبودم. البته این بی انصافی ه که این موضوع و طرز فکر و به همه بخوام تعمیم بدم ، اما به جرات می گم که اکثریت اینطورن. مثلا ،

من برای تمدید ویزام نیاز به اسپانسر جدید داشتم که حتما از مردم بالینز هم باشه. از آرتور کمک خواستم که مردک گفت نمی تونه کمکی کنه و پیچوند منو ، در همین حال به اون دختره لهستانی ه اما کمک کرد ویزاش و تمدید کنه!

به همکارام گفتم چون کسی دیگه رو نمی شناختم. اونها هم همه گفتن که از مناطق و شهرهای دیگه اندونزی هستن. اداره مهاجرت اسپانسری کسی و قبول می کنه که حتما کارت شناسایی بالی داشته باشه ، نه از جاهای دیگه اندونزی. یکی از دخترهای همکارم که مسئول شبکه های اجتماعی مون هم بود پیشنهاد کرد از گرافیستمون کمک بخوام گفت که اون بالینز ه.

اسم این آقای گرافیست که پسر خوبی به نظر می رسید ای وای EWay بود. کارش خوب بود و مثل اکثر مردای اندونزیایی قهوه می خورد و سیگار می کشید. ازون سیگارهای بو گندوی اندونزیایی. خودشون که دوسش دارن و شاید هم چون ارزون ه. اساتسی که قاطی ش می کنن افتضاح ه. البته این و بگم که اندونزی خودش تولید کننده تنباکو ، قهوه و پودر کاکایو است اما بلد نیستن اینهارو خوب تبدیل کنن به محصولات با طعم و بوی عالی. هرچند انصافا قهوه شون خئلی خوبه. اما شکلاتشون بجز یکی 2 تا برند زیاد تعریفی نداره. خوب حالا که صحبت شد بگم دیگه شاید مسیرتون خورد اونطرفا . یه مغازه شکلات فروشی هست تو خیابان Sunset Road قبل از Carrefour Mall. به اسم POD Cocholate. من عاشقشم. همه نوع طعمی هم داره. اگه رفتین حتما برین و شکلات بخرین ازینجا ، البته این آخریها هم تو مرکز خرید کارفور ، یه استند گذاشتن برای شکلات پاد و می فروشن ، همون قیمت ه اما خوب برین خود فروشگاهش می تونین همه شکلات هارو تست هم کنین و بعد بخرین.

از کجا به کجا رفتیم ، خوب به ای وای گفتم و اون هم من و مونی کرد و گفت که بالینز نیست! گفتم باشه. اون چند روز حسلابی کلافه بودم تا اینکه ای وای اومد و گفت اوکی کمکت می کنم ، چیکار باید بکنم. خلاصه با کلی ادا و اطوار که اومد یه کپی از کارت شناساییش گرفتم. خوب این واقعا کار خیلی بزرگی بود. معمولا دخترها ازین کارها می کنن اونجا برات ، اونهم دیگه شرط و شروطش و خودتون حدس بزنین . اما اینکه یه مرد بخواد بدون توقعی کمکت بکنه ، جای سوال داره. بهرحال کمک کرد و من ویزام و تمدید کردم.البته خداروشکر و به یمن آشنایی و دوستی بعدهام با حسین با وکیلی آشنا شدم که خوب پول می گرفت اما هیچوقت دیگه هیچ مشکلی برای تمدید ویزام نداشتم.

برای یه مرد خارجی که تو بالی زندگی می کنه تا دلتون می خواد فرصت پیش میاد که دوست دختر محلی داشته باشه. چون دخترهای زیادی از جاهای مختلف اندونزی میان بالی به امید خوشبختی. بعضی می رن سراغ کاسبی های جنسی ، تعداد زیادی هم تو هتلها و رستورانها شاغل می شن و بقیه که فکر می کنن زیباتر هستن و تنبل ، دنبال دوست پسر خارجی می گردن که خرجشون و بده و اگه هم شد ازدواج کنن که خوب عالیه.

برای من زیاد پیش میومد که با کسی باشم اما دلم پیش میریم بود. خودم و با میشکا و کار سرگرم می کردم. شبها هم که با میریم اسکایپ می کردیم آنقدر حرف می زد که فرصت کار ه دیگه ای نداشتم. هنوز قرار نبود برگرده. ریسک بزرگی بود. اما من ازش خواستم اگه می تونه بیاد و زندگی با هم و امتحان کنیم. اون هم گفت که دوست داره اما شرایطش سخت بود.اگه میومد باید آپارتمانش و تحویل می داد و بیمه بیکاریش و هم قطع می کردن. تو بالی هم که کارو درآمدی نداشت. این و هم بگم که یه دختر اروپایی سعی می کنه از نظر مالی مستقل باشه ، مخصوصا اروپای غربی ها. برای همین به پشتیبانی مالی من فکر نمی کرد هرچند که پیش من اجاره خونه نداشت اما اصرار داشت که همه هزینه هارو با هم شیر می کنیم اگه بیاد. می دونم ما تو ایران هم همچین دخترهایی داریم اما ته دل همونها هم دوست دارن مرده خرج زندگیشون و بده. وارد این بحث نشیم که حرف زیاد می خواد باید یه کتاب بنویسم راجع بهش ، همینقدر بگم که ما مردها و زنهایی هستیم که یاد نمی گیریم مستقل باشیم.

ای جی دوستم که تو مالزی بود و یادتونه؟ می خواست بیاد بالی. موقع جام جهانی فوتبال هم بود. اون موقع که با ر بودم با ای جی اینترنتی آشناش کردم و رفت خونه ای جی هم موند. حالا که ای جی داشت میومد چون من صبح تا عصر می رفتم سر کار قرار شد پیش ر بمونه اما خوب بقیه زمان و با من بود. اون یه هفته ای که ای جی اومد بالی فوق العاده بود.کلی باهم رفتیم و گشتیم.

یه روز هم بردمش با موتورم اوبود و ببینه. صبح که می رفتم سر کار با خودم بردمش و عصر هم رفتم دنبالش و با هم برگشتیم.

سعی کردم بهش خوش بگذره.

آها این و هم بگم چون واقعا مهمه ، یکی از جاهایی که من به مدت چند سال و هفته چند بار می رفتم غذا می خوردم ، یه رستوران محلی بود که روبروی ساختمون اونور خیابون بود. مرغ و مرغابی و ماهی داشت ، کبابی و یا سرخ شده با برنج و سسی بینظیر در تمام اندونزی. این سس به قدری تند ه که هفته اولی که اونجا غذا می خورین فرداش دایم تو دستشویی ن و گلاب به روتون. اما خوذ ذعدش دیگه عادت می کنین و حالشو می برین.

ال جی هم عاشق مرغهای اونجا بود. این و هم اضافه کنم مرغهایی که من الان تو ایران دارم می خورم اصلا قابل قیاس نیستن با مال اونجا. تخم مرغ و مرغ اونجا طبیعی و محلی ه اما اینجا خیلی بد مزه شدن مرغها.

من هر کسی و بردم تو این رستوران غذا بخوره ، عاشقش شده چه ایرانی چه خارجی.

از چیزهای دیگه ای که حتما باید امتحان کنین تو بالی یه چیزی ه به اسن تمپه Tempe. تمپه که بهترین حالتش تمپه گورنگ هست یعنی نوع سرخ شده اش ، یه چیزی ه که اولا هر جایی نباید بخوری چون ممکنه طعمش و دوست نداشته باشین. من اونی و که خودم درست می کردم از همه بیشتر دوست داشتم و البته مال این رستوران محلی ه هم خوب بود. از دونه سویا درست میشه. عکسش و براتون می گذارم ببینین. اصلا با چیزی که از سویا تو ذهنتون دارین ، مقایسه نکنین. من معتاد تمپه بودم. جالبه بدونین که بعد از چند سال تمپه خوردن ، یه روز با دوستی رفته بودیم خرید و من رفتم دنبال تمپه. گفتم 6 تا بده. زن فروشنده با تعجب نگاهم کرد و خندید.

منم گفتم : سایا سوکا تمپه ، باگوس بانیاک. یعنی تمپه دوست دارم ،؛ خعلی خوبه!

بعد از دوستم پرسیدم چرا این خانومه اینطوری نگاهم کرد و دوستم گفت آخه تمپرو بیشتر خانواده های فقیر می خرن که پول ندارن مرغ بخورن. من که با مرغ درستش می کردم و می خوردم و خیلی هم حال می کردم. البته این حس من و به تمپه خیلی از خارجی هایی که اونجا زندگی می کردن داشتن چون غذایی گیاهی و پر از خاصیته.

عکسهارو ببینین . . .

@abitofme

_______________________________________________________________

سلام

هفته گذشته فرصت نشد جواب کامنتهاتون و بدم.

- صاب تشیف باشین بخدا راضی نیستم آنقدر می فهمین همه چیو.ممنون.

- فکر می کردم شوخی های تو نوشته هام معلومه ، من معمولا یه والا می نویسم اینجور موقعها. بهرحال هم همه ما ها قرار نیست مث هم باشیم که ، میگه ان الذین لم توجیهون لا توجه و لا ادراک ، والا!

اون زیر هم دوست ندارم جواب بدم ، چون جواب خودم و هم کسی می ده نمی رم بخونم. دلیلش هم اینه که این بلاگ نیومده یه نوتیفیکیشن ساده بگذاره برای پاسخها. اینجا می نویسم که مطمئن باشم همه میان جوابهاشون و می خونن ، شما هم منت بگذارین و پند خط آخر و بخونین. معمولا هم از اولین کامنت جواب می دم تا آخرین.

- میشکا عشق من بود ، عین بچه م دوسش داشتم. من حیوونهای خونگی زیادی داشتم اما هیچکدوم برای من میشکا نمی شد. اسم میشکا هم از کارتون مورد علاقه کودکیهام انتخاب کردم. داشتن همچین حسی برای مسلمونها که سگ رو بصورت سنتی نه دینی ، نجس می دونن یا دوری می کنن ازش و یا می ترسن شاید قابل لمس نباشه و من هم انتظاری ندارم. حالا در ادامه داستان ها متوجه میشین میشکا چه عشقی بود برام.

خودم هم می دونم یه جاهایی و یه دفعاتی داستان هام کسل کننده میشه اول بخاطر اینکه مجبورم یه سری مواردی و بگم و که بعدا راحت تر با داستان همسفر شین و بیشتر به معرفی کردن کاراکترهای داستان خلاصه میشه و گاهی هم این انرژی کم از خودمه که انرژی کافی و تو زندگیم تو اون لحظه فقط! ندارم.

دم شما هم گرم که صادقانه نظرتون و نوشتین ، سخت گیری ه من بخاطر ه خستگی از آدمهاست. از بچگی عشق برام تعریف دیگه ای داشته و اما تو زندگی واقعی چیز متفاوت و مادی بیش ندیدم.

اگه مطلبی در تلگرام خوب نیست هم بیگین یا چیزی که خیلی خوبه تا بدونم تو چه زمینه ای بیشتر مایلین ببینین.

لطفا بگین هر چی می خواین ، فضولی نیست. در آینده از میریم بیشتر می خونین.

مرسی.

 


 
بالی 3
ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۱٠  کلمات کلیدی: بالی

قرار گذاشتیم بریم ساحل کوتا. من میریم و ر. ر یه جایی و می شناخت که آبمیوه های خیلی عالی داشت با قیمت مناسب و تازه. رفتیم 3 تایی اونجا و آبمیوه خریدیم و بعد رفتیم ساحل. موتور من و ر برایم جور کرده بود ، از یکی از آشناهاش. یه موتور داغون بود که ترمزش هم نمی گرفت. قرار بود اون کسی که موتور و ازش اجاره کرده بودم یه موتور نو بیاره برام.

ر از اون روز که با میریم رفتیم ساحل ، رفتارش تغیییر کرد. یعنی شب قبل دایم سراغ میریم و از من می گرفت و می گفت امیر این دختر ه عالی حتما باهاش رفیق شو. مرتب منو تشویق می کرد که با میریم دوست شم. البته من هم بدم نمیومد. اما اونروز صبح دیدم داره خودش سعی می کنه که با اون رابطه برقرار کنه !!! یه شکل خیلی مضحکی رفتار می کرد. مثلا شب موقع برگشتن می خواستم که میریم و ببرم هتلش برسونم.تقریبا 2 تا خیابون با جایی که بودیم فاصله داشت. میریم نشست پشت موتور من ، یهو ر برگشت گفت: میریم این موتورش خرابه یهو تصادف می کنین ، نه چراغ داره نه ترمز!

اونجا بود که از 2 تا چیز مطمئن شدم : 1 – میریم خیلی ترسو ه 2- ر خیلی عوضی ه !

من اساس از مردهایی که جلو زنها عوض می شن خیلی بدم میاد. راستش تعریف از خود نباشه ر و در حد رقابت هم نمی دونستم. این حرکتش خیلی حالم و گرفت. به میریم گفتم راست می گه ، موتورم اینطوریه . اونم گفت من از موتور خیلی می ترسم پس با ر می رم.

من اونشب چیزی نگفتم.رفتیم و میریم و رسوندیم دم هتلش و برگشتیم. باز ر شروع کرد به اینکه ببینه من چقدر از میریم خوشم میاد. راستش من اون لحظه هیچ حس خاصی به میریم نداشتم. اما به ر گفتم ، می خوام باهاش دوست شم. این حرف من حس حسادت یا رقابت یا هر کوفت دیگه ای و تو ر زیادتر کرد.فردا عصر قرار بود بریم Sky Garden .

به میریم مسیج دادم و گفت منم میام. رفتیم دم در هتلش دنبالش و رفتیم Sky Garden . اسکای گاردن یکی از بزرگترین بار کلابهای بوفه دار خیابون لگیان Legian معروفترین خیابون منطقه کوتاست.اون موقع با 50 هزار روپیه ساعت 5 عصر وارد می شدی و تا 6 هر دقیقه لیوان آبجو تو پر می کردن و تا 8 شب هم هر چی غذا می خواستی می خوردی. انصافا اون اوایل هم غذاش عالی بود. یعنی نسبت به پولی که می دادی اصلا قابل قیاس نبود.استیک ، برگر و کلی غذای دیگه داشت که هر قدر می خواستی می تونستی بخوری. البته الان هم قیمتش خیلی بالا رفته هم اینکه کیفیت غذاش پایین اومده .

یک نکته هم اینجا بگم برای اون دوستانی که ازین نوشیدنی های غیر مجاز می خورند. نوشیدنی های باز ، یعنی اونهایی که میکس میشن ، مثل کاکتیل ها رو جایی بخورن که مطمئن باشه یا اصن نخورن اینهارو چون نوعی نوشیدنی محلی قاطی می کنن که گاها باعث مرگ و یا کوری می شه. بهتر ه که از نوشیدنی های بطری یا قوطی دار استفاده کنن تا میکس ها. بهرحال بخورین و بیاشامین تا جونت سالم باشه نه اینکه درآد!

اون عصر و اون شب یکی از قشنگترین روز های زندگی من بود . به طرز باور نکردنی از بودن با میریم لذت می بردم و اون هم. اون شب رقصیدیم و رقصیدیم . . .

تعطیلات میریم داشت تموم می شد و باید 2 روز دیگه بر می گشت.فردای اونروز مریض شده بود وهمش تو تختش بود.

وقتی فهمیدم رفتم پیشش و ازش مراقبت کردم. دلم نمی خواست بره ، میریم خیلی مهربون و عاطفی بود. تو اون 2 ، 3 روز اتفاقی افتاد بینمون. چسبیده بودیم بهم . می دونستیم که یه خداحافظی ته این رابطه هست.  روز قبل رفتنش رفتیم به دیدن دوستش . یه پسر اندونزیایی بود که تو یه هتل کار می کرد. اونجا با یه خانواده استرالیایی آشنا شدیم و نشستیم .یه زن و شوهر چاق و مهربون بودن. دایم می خندیدن . وقتی داستان مارو شنیدن به میریم می گفتن بمون.

موقع رفتن خواسم ازش قول بگیرم که برگرده اما میریم یه دختر آلمانی بود و کنار احساسش منطق و عقل هم بودن. قول نداد چون باید می رفت و شرایط زندگیش و اونجا می دید. آپارتمانی داشت که برای یکسال اجاره کرده بود و هنوز 6 ماهش مونده بود و نمی خواست از دستش بده. گویا تو محله خوبی و با کرایه مناسبی گرفته بودش. 550 یورو در ماه. در شهر کلن آلمان.

و بالاخره لحظه موعود رسید و رفت. 

میریم دختر ساده ای بود از یه خانواده خوب . مهربون بود اما خیلی منطقی و سرسخت.دوست داشت تو همه چیز نظر خودش و تحمیل کنه و سخت میشد نظرش و عوض کرد.

چند روز بعد ر که دید من دایم گله می کنم از موتوری که برام پیدا کرده ، موتور خودش و بهم داد. که خیلی جای تعجب داشت. این آدم داشت از حسادت به زندگی من می ترکید ، چطور ممکنه همچین لطفی بیاد بکنه. با خودم فکر کردم که عجب آدمی هستم من ، اینهمه مدت اشتباه می کردم راجع بهش.

ر چند روزی بدون موتور بود و از موتور من استفاده می کرد تا اینکه یکشب با یه موتور نو اومد. بعد فهمیدم که که آدم عوضی عوضی ه و ذاتش خراب. این موتور نو همون موتوری بود که صاحب اصلی خریده بود برای اینکه به من تحویل بده. ر که این موضوع و می فهمه به من نمی گه و موتور خودش و می ده به من که من و راضی کنه تا این موتور نو رو بگیره.

یه شب که با هم بودیم ، یه پسر ایرانی به نام عادل بهش زنگ زد و با اون هم کلی دعوا کرد سر یه موتور دیگه.

چیزهای زیادی ازش دیده بودم ، مثل اینکه خودش بیکار بود و دوست دخترش خرجش و می داد اما با اینحال منو تشویق می کرد که کارم و ول کنم. می گفت کار زیاده بابا یه جا پیدا کن نزدیکت باشه.

اینهارو پشت سر هم نوشتم براتون که پرونده این آدمهارو ببندم.

تنها حسنی که دوستی با ر داشت این بود که منو با یه ایرانی دیگه آشنا کرد به اسم حسین. البته من و حسین فقط سلام و علیکی کردیم و همین. اما همین خوب بود برای اینکه بعدا ببینمش. که این داستان براتون در آینده می گم.

حسین وضع مالیش خیلی خوب بود. 2 تا مغازه داشت تو یه خیابون که یکیش و به ر کرایه داده بود. یکیش و هم  خانوم حسین می چرخوند و آرایشگری بود. حسین هم اجاره ویلا و مغازه هارو می گرفت و زندگی می کرد.

من و ر دوستیمون همون روزها به اتمام رسید.خداروشکر.

 

__________________________________________________________________

 

مرسی بابت کامنتهاتون.

 

این هفته برای این داستان عکس و فیلم خاصی نیست اما از داستان بعدی که سفرهام تو بالی شروع می شه براتون عکسها و فیلمهای خودم و می گذارم ، تو این فاصله از سفرهای قبلی که داستانش و خوندین براتون فیلم می گذارم.

لایوس و ببینین  !!


 
داستان بالی 2
ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱٠/۳  کلمات کلیدی: حافظ ، شب یلدا ، بالی ، میشکا

از ر قبلا گفته بودم ، در داستانهای قبل و اولین باری که بالی اومده بودم. مردی بود تقریبا همسن خودم و مربی غواصی. تو چند روزی که باهاش بودم راستش راحت نبودم. نه بخاطر اون که انصافا بد نبود و با هم می گشتیم و گاها خوش می گذشت. اما خوب من راحت نبودم. وسایلم هنوز تو کوله هام بودن و برای در آوردن هرچیزی باید همه کوله رو خالی می کردم. یا رفت و آمدم ، غذا خوردنم ، خوابیدنم هم که دیگه بدتر. گربه ر میومد و روی تخت می خوابید و جا نبود واسه هممون. ساعت 6 صبح هرروزم که می خواست بره پی کنه . ر که خوابش سنگین بود بر عکس من و هرروز بیدار می شدم که در و باز کنم گربه بره بیرون.

تقریبا هرروز دنبال جا می گشتم ، حتی یه روز تا آخرای شب هم یه جایی در شمال اوبود یه جایی و پیدا کردم که خوشم نیومد. می خواستم یه سگ هم بگیرم برای همین باید جایی و پیدا می کردم که اجازه بدن حیوون خونگی ببرم.

دیگه منصرف شدم از جا پیدا کردن نزدیک محل کارم و یه اتاق تو همون ساختمان ر گرفتم. تو همون طبقه بودم و 4 ، 5 تا واحد اونورتر. همونروزی هم که جا گرفتم همکارم برام یه توله خوشگل پیدا کرده بود.صاحبش 2 میلیون روپیه می خواست. یه دورگه هاسکی و لابرادور بود. اونروز بعد کار با همکارم رفتیم به آدرسی که از صاحب سگ گرفته بودیم.خیلی دور بود و سخت پیدا کردیم. توله به اندازه کافی بزرگ شده بود که بشه از مادر جداش کرد.خیلی ناز بود اما سمت من نمیومد. چشمهای آبی و موهای طلایی داشت.100 دلار به صاحبش دادم و توله رو ازش گرفتم. گذاشتمش تو کوله پشتیم و کوله رو از جلو انداختم گردنم. حدودای 9 شب بود که رسیدیم خونه.من اونموقع هنوز چیز زیادی راجع به زندگی اونجا نمی دونستم. باید برای سگم خرید می کردم. به ر زنگ زدم که بریم و یه پت شاپ بهم نشون بده و گفت که دیر میاد. شام برای خودم مرغ و برنج خریدم و به سگم هم دادم از همون. اسمش و گذاشتم میشکا و میشکا از همون موقع شد همه زندگی ه من.

برعکس برخورد اولمون بعد یکی 2 روز میشکا همچین به من وابسته شده بود که حالا نمی دونستم کجا بگذارمش موقعی که سر کار می رم. ر بیکار بود اما بهونه آورد و قبول نکرد تو روز به میشکا سر بزنه. نمی شد همینطور هم ولش کنم تو خونه و برم. غذا می خواست. چند روزی می گذاشتمش تو اتاق لباسشویی پشت حمام. این اتاق یه اتاق سر باز مناسب بود برای حیوون خونگی . اما میشکا خیلی زود لوس شد و از من جدا نمی شد. ر می گفت وقتی تو روز نیستی خیلی واق واق می کنه. همسایه ها شکایت کنن باید بری ازینجا. ر از وقتی که جدا شدیم دیگه هیچ کمکی نمی کرد بهم. منظورم از کمک ، اینه که جواب سوالی و بده ها ، فکر نکنین چیز خاصی ازش می خواستم. بهرحال آدم هم نمی تونه از مردم توقع داشته باشه که. برای همین کلا سرم بیشتر تو زندگی خودم بود.

با آرتور صحبت کردم راجع به مشکلم و ازش خواستم که میشکارو با خودم ببرم اونجا در طول روز که کار می کنم و اون هم گفت اوکی فقط اگه جایی و کثیف کرد خودت باید تمیزش کنی. عالی بود. تصور کنین هر روز صبح میشکارو می گذاشتم تو کوله پشتیم و با موتور 2 تایی می رفتیم سر کار و عصر هم بر می گشتیم.دیگه عادت کرده بود. هم به زندگی آپارتمانی و هم به گشتن تو باغ آرتور. محیط کار من ، طبقه پایین سالن قصر آرتور بود. جلوی این سالن یک حوض بزرگ ماهی بود. میشکا بعضی وقتها با این ماهیها بازی می کرد. اگه کانال یوتیوب منو دیده باشین گذاشتم فیلمی ازین ماهیها.

عکسها و فیلمهارو تو کانال تلگرام ببینین.

@abitofme

حدودا 5 همکار اندونزیایی داشتم و یه دختر لهستانی .خوب من آدمیم که خیلی زود با همه دوست می شم و همینطور هم شد و این موضوع باعث حسادت این همکار لهستانی م شد. ما تقریبا با یه پوزیشن کار می کردیم اما نوع کارمون متفاوت و تعریف شده بود. تو کارهای من دخالت می کرد و با وجودیکه قبلا یه روزنامه نگار بود و هیچ سابقه کاری تو زمینه کاریمون نداشت ، تو همه چیز می خواست نظرش و تحمیل کنه. مثلا یه بار من یه تحقیقی برای آرتور آماده کرده بودم . اون بهم گفت که شب با آرتور اسکایپ می کنه و میتونه فایل منو به آرتور بده. دقیقا زمانی بود که آرتور برای یه کنفرانس رفته بود مالزی. خوب منم فکر کردم می خواد کمک کنه و فایل و بهش دادم. چند روز بعد که با آرتور صحبت کردم فهمیدم فایل گزارش منو تغییر داده و به آرتور داده!! و خیلی ازین اتفاقها میوفتاد. خوب کار پیدا کردن تو بالی وحشتناک سخته برای همین من سعی کردم بیخیال خیلی چیزها بشم و فقط سعی کنم ، کارم و ادامه بدم. یه روز که داشت با آرتور صحبت می کرد شنیدم که می گفت ، شب برات می فرستم. فهمیدم که اینها با هم ارتباط دارن و . . .

من چشم و گوشم و بستم و چسبیدم به کار. آرتور اون اوایل خیلی از کارم راضی بود. یادمه یه قراردادی می خواستیم با یه پرنسس عربی ببندیم و من مسئول آماده کردن پروپوزال شدم. یه روز عصر هم که نماینده پرنسس اومده بود ، یه مرد هندی بود و آرتور از من خواست که اونجا باشم و تو مذاکرات شرکت کنم. جالب ه که تو این کارهای حساس و مهم اصلا خبری ازون دختره نبود.

چند ماهی همینطور کار کردم. اما خوب نمی شد ادامه داد. آرتور گفت که اجازه کار نمی تونم براتون بگیرم. حتی کمک نمی کرد که خودم بگیرم. خواستم اول کار پیدا کنم بعد بیام بیرون اما دیگه تحمل سخت شده بود. عملا دخترک نمی گذاشت کار کنم و آرتور هم پشتش بود. ازین آدمهایی که ادای آدمهای خوب و مهربون و درمیارن. ازین آدمهایی که نقاب دارن. یه عوضی کامل بود.

البته این کار و فقط بر علیه من نمی کرد و اولین نفری که دعواش شد و زد بیرون یکی از دخترهای اندونزیایی بود. بعد هم من .

چندماه بعد فهمیدم همه رفتن و فقط این دختره مونده. کم کم زن آرتور شک کرده بود و به فشار زنش مجبور می شه دختره رو بندازه بیرون ، که البته اینهارو بعدها فهمیدم.

خوب تو این چند ماهی که با آرتور کار می کردم زندگی شخصیم خوب بود. عصر که میومدم خونه با میشکا می رفتیم ساحل و قدم می زدیم. بعد هم شام می خوردیم و تلویزیون نگاه می کردیم. آخر هفته ها هم بعضی اوقات با ر می رفتیم ساحلی باری چیزی.

زندگی خوب بود. همزمان دنبال کارهم می گشتم.

اگر یادتون باشه اینبار قبل ازینکه سفرم و شروع کنم به خودم قول داده بودم که دیگه با دختر آسیایی دوست نشم و فقط اروپایی.

البته این بخاطر ظاهر نبود و قبلا راجع به این موضوع بارها نوشتم.

به همین دلیل بارها و بارها موقعیتهایی که پیش میومد که با دختری اندونزیایی یا آسیایی باشم و کنسل می کردم. می دونستم که رابطه با دختر آسیایی ته ش شکست ه ، چون طرز فکرها بسیار متفاوته.

من دنبال یه شریک و پارتنر بودم. کسی که بیاد و یه زندگی و با هم بسازیم نه اینکه برای کسی زندگی بسازم!

تو مهمونی ها و دور همی ها فقط و فقط با دخترهایی اروپایی گپ می زدم. یادمه یه دورهمی بود که یه دوست فرانسوی دعوت کرده بود. همه از کشورهای مختلف بودن. بیشتر از اروپا و آمریکا و استرالیا. آسیایی هم چندتایی بودن. من ر و هم با خودم بردم. که خیلی اشتباه کردم.اونجا ر با یه دختر دو رگه فرانسوی ژاپنی آشنا شد و من هم با یه دختر ایرلندی. ر زبان انگلیسیش خیلی معمولی بود و اون دختر فرانسوی براش عالی بود. دختره قد کوتاهی داشت اما خیلی زیبا بود. دوست من هم خوب بود و خیلی با هم خوش می گذشت بهمون. آخرای شب بود ر اومد پیشم و گفت این دختره دیوونه س رفت یهو! نمی دونم بینشون چی شده بود. من شماره دوست جدیدم و گرفتم و خواستیم که بریم خونه. ر شروع کرد با دوست من راجع به غواصی حرف زدن و آخر هم فیس بوک دختره رو گرفت.

اون هفته هر موقع می خواستم با دختره قرار بگذارم یا اون سر کار بود یا من. چون تو هتل کار می کرد و شیفت داشت شبها.

هفته بعد یه دورهمی دیگه بود. از طرف بچه های سی اس.نمی خواستم برم اما چند تا از بچه های سی اس مسیج دادن و گفتن بیا و من هم همانروز تصمیم گرفتم و به ر گفتم بریم اگه خوشمون نیومد می ریم یه جا دیگه. دورهمی جمعه شبها بود.ما عصر حدودای 7 بود اونجا بودبم.تقریبا اولین کسایی که رفته بودیم.2 ، 3 نفر بیشتر نیومده بودن. نشستیم به آشنا شدن و گپ زدن. کمی بعد 2 تا دختر اندونزیایی هم اومدن. روبروی من و ر نشستن. یه دختر دیگه هم اومد و کنار من نشست. مشغول صحبت شدیم. 2 تا دختری که روبروی ما نشسته بودن خیلی از ما 2 تا خوششون اومده بود. اما نه من می خواستم باهاشون باشم نه ر. حدودای 9 شب بود  که ر گفت یه کلاب تو همین خیابون هست که مدیرش ایرانی ه ، بریم اونجا. می خواستیم بریم که 2 تا دختر دیگه اومدن و اونها هم نشستن کنار این یکی ها روبروی ما. یکیشون آلمانی بود و اونیکی اندونزیایی.ر با همشون سرو کله می زد. میریم Miriam دختر آلمانی ه اما با غرور ذاتی ه آلملنی ها نشسته بود و زیاد حرف نمی زد. کمی باهاش صحبت کردم . اما نمی شد راحت حرف زد. بقیه هی می پریدن وسط. اون 2 تا اولیا که روبروی ما نشسته بودن ، گفتن بیاین بریم یه جایی دیگه. یه باری کلابی. من گفتم ما فعلا برنامه مون معلوم نیست. اون 2 تا گفتن که ما فردا می ریم ساحل کوتا. بیاین اونجا ببینیمتون. ر شماره شو زد تو گوشه اونی که روبه روش نشسته بود. من شماره م و رو کاغذ نوشتم اما به کسی ندادم. به میریم گفتم : شما میاین ساحل فردا؟

گفت : نمی دونم. بهتون خبر می دم. اون یکی دختره گوشی من و گرفت و گفت : من شماره مو می زنم تو گوشیت برای فردا.

من پا شدم و به ر گفتم خوب دیگه بریم. موقع رفتن شماره ای که نوشته بودم داددم به میریم. و رفتم.

نمی دونم تونستم اون شب و خوب توصیف کنم یا نه. اما خیلی هیجان انگیز بود.گرفتن شماره ما پسرها حسادتی و تو چند دقیقه بین این چندتا دختر بوجود آورد.که به نفع من شد. میریم از من خوشش اومد. از روی حسادت ، رقابت یا هر چیزی که بود.

فردای اونروز میریم به من زنگ زد . . .  

عکسهارو ببینین

@abitofme

 

سلام

یلداتون مبارک در پایان شعری گذاشتم که حتما بخونین.. بینهایت زیباست.

اول اینکه مرسی که میاین ، می خونین و نظر می دین. مرسی که عکسها و فیلمهارو می بینین. حتما راجع به تلگرام هم نظر بدین.از فیلمهای متفرقه ای که می گذارم راضی هستین؟ کدوم کلیپ و بیشتر دوس داشتین تا الان؟

برای کامنتهاتون :

اول اینکه ، وقتی جواب کامنتها رو می نویسم راحت متوجه می شین جواب مال کیه دیگه؟ نیازی که به اسم مخاطب گذاشتن نیست ؟

و اینکه من جوابهارو از اولین کامنت یک پست می نویسم تا آخرین. البته اگه نیاز به پاسخ داشته باشه.

- "ر" و دوباره توضیح دادم.

اگر خاطرتون باشه در پستهای خیلی قدیمی و اون اوایل که شروع کردم داستان های سفرم و بنویسم ، گفتم براتون. نوشتم از خودم.

بعد از یه رابطه چند ساله تو ایران با دختری که خیلی دوسش داشتم ، تصمیم گرفتم دیگه تا مدتها با کسی نباشم و اینکار و کردم.

توقع م رفته بالا و خاص شده. خاص خودم. چون من آدم خاصی هستم. نه اینکه بگم خوبم ها ، نه. من سبک زندگی و طرز فکرم خیلی خاص و متفاوت ه. رابطه داشتن بدون در نظر گرفتن تفاوتها باعث شکست میشه. راستش از امتحان کردن هم خسته م و اگر اتفاق افتاد که افتاد ، اگر هم نه که دیگه اصراری به داشتن یک شریک برای ادامه راه نیست.

- و اما شما خواننده محترم !

من خیلی همه کسایی و که میان و برایم می نویسن و دوست دارم و بهشون احترام می گذارم. مرسی که منو قضاوت کردین. اما اینکار خوبی نیست چون شما همه جنبه های زندگی افراد و نمی شناسین.

شایدم که شوخی کردین. والا ، والله و خیرالقاضیون!

من راحت تصمیم نمی گیرم. زندگیم و راحت با کسی شریک نمی شم. من همیشه به لرزیدن دل آدمها ایمان داشتم و دارم.هنوز هم با چند سال سن به این اعتقاد دارم.قرار نیست هر کی اومد و از آدم خوشش اومد که بگیرمش . اینطور بود که الان 2000 تا زن و میلیونها توله پس انداخته بودم ، والا به خدا چه توقعی از آدم دارین ، انگار خودم و از سر راه آوردم. زهرا خانوم ، خواهر می بینی!!

درمورد افل هم من پیشنهاد دوستی و ازدواج ندادم. اساسا اهل پیشنهاد دادن به هر کسی نیستم. مشکلم و بهش گفتم و اون هم گفت که کمکم می کنه که شر اییک و کم کنیم. می تونست بگه نه. ضمنا اونجا ایران نیست که به هرکی سلام می کنی مجبور باشی بگیریش!

با هرکی چواب سلامت و می ده یعنی قصدش ازدواج ه!

می دونین چقدر جا با افل رفتیم و گشتیم با هزینه من؟ این تو دوستی یه چیز طبیعی ه ، می دی و می گیری. یعنی ایشون کلا تو مدتی که همراه من تو جوگجا بودن هزینه زندگیشون صفر بود. با موتور من می رفت دانشگاه و میومد.

تو همون دوره بستری بودنم تو خونه ، چند تا از دوستای سی اس هم اومدن دیدن من. یکیشون یه دختر بود. برای شیرینی و بستنی و میوه آورد. هر روز هم حالم و می پرسید. این و هم باید می گرفتم؟

البته الان کخ فکر می کنم شما هم راست می گی ا. شروع کنم بگیرم همه رو!! والا ، اصن داریم که میگه ، زوجتک نفسی ، چرا که نه!

حالا از همین افل خانوم در آینده خواهید خوند دوباره ؛ که چه کاری که نمی کنن. البته الان نمی گم که بعدا بخونین.

اینکه کسی به قصد ازدواج به کسی نزدیک بشه بد نیست ، اما رابطه 2 طرفه ست. مگه همه جای این مملکت مردای ما ، چه مجرد چه متاهل بصورت حال بهم زنی ، دنبال خانوم ها نیستن که کمک خیرانه بکنن. خانومها باید در عوض با همه اینها ازدواج کنن؟

هر دو طرف باید خوششون بیاد دخترم. عشق باید باشه ، اونم 2 طرفه ش. فرقی هم نمی کنه که اول عاشق اون یکی میشه.

یه چیز دیگه هم درمورد داستان بگم. شاید باید این و می نوشتم. من از افل خوشم میومد. با همه اون کمک هایی که کرد بهم.به خودم گفتم وات د هل!  یه دختر اندونزیایی هم می تونه خوب باشه. شاید واقعا دوستت داره! کار پیدا نکردم تو اون شهر وگرنه میموندم اونجا پیشش. رفتم بالی که کار پیدا کنم. بهش گفتم باهام بیا اما خوب نمی تونست چون اونجا درس می خوند. گفتم خوب تعطیلاتت و بیا.گفت میام. اما از وقتی که پام و گذاشتم تو هواپیما که برم بالی دیپه یه مسیج هم نداد. حتی نپرسید رسیدی یا نه. اینها خانوم همچین آدمهایی هستن. من دیگه با این سن می دونم کی چی کاره ست و برای چی بهم نزدیک میشه. عشق اگه بود ، دنیا تکون می خورد.

یه شعر می نویسم  از حافظ ، بخونین ، لذت ببرین ، حال منو هم درک کنین. خواهرهای خوبی هم باشین.

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت

آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت

جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع

دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت

آشنایی نه غریب است که دلسوز من است

چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت

خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد

خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت

چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست

همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت

ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم

خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی

که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

 

 

 


 
بالی 1
ساعت ٧:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/٢٩  کلمات کلیدی: بالی ، اوبود ، bali ، ubud

ر رفتار خیلی دوستانه ای داشت ، تقریبا همسن بودیم و فکر کردم خوب یه دوست خوب می تونه باشه. ازش خواستم که یه جایی و برام بگیره که وقتی می رسم بالی اونجا بمونم.اما با اصرار خواست که برم و پیشش بمونم تا یه جایی و پیدا کنم. خوب پیشنهاد خیلی خوبی بود ، چون دوست داشتم سر فرصت بعد ازینکه از کارم مطمین شدم یه جایی نزدیک محل کارم بگیرم. اما خوب یکم هم برام عجیب بود که ر چرا آنقدر صمیمی ه و می خواد که پیشش بمونم. ر تقریبا بیکاربود تو اون دوران و سخت کار بهش می دادن . یکی بخاطر اینکه ایرانی بود و دیگه اینکه برای کاری مثل شغل اون چند زبانه بودن خیلی مهمه که اون نبود. یه دوست دختر پولدار اهل جاکارتا داشت که شدیدا ازش می ترسید و می گفت می خواد باهاش ازدواج کنه.

خوب وقتی رسیدم بالی اومد فرودگاه دنبالم و رفتیم به اتاقش. ر یه گربه سفید خیلی ناز هم داشت . همونطور که احتمالا تا الان از شخصیت من شناخت پیدا کردین من شدیدا عاشق حیواناتم. اما 2 تا جا دوست ندارم حیوونای خونگیم بیان ، یکی تو اتاق خوابم و رو تختم و دیگه تو آشپزخونه م. واحد ر فقط یه سوییت یه اتاق ه بود و گربه ش همه جا می رفت. خوب ازش نگه داری نمی کرد و اتاقش بو گند گرفته بود.می خوام از داستان ر بگذرم و بیشتر راجع به حوادث دیگه صحبت کنم چون یادآوریش هم اذیت کننده س.

با آرتور جلسه مصاحبه داشتم و اونجا با دختری لهستانی که برای آرتور کار می کرد هم صحبت کردم. از من خوششون اومد و به توافق رسیدیم. حقوقش کم بود اما آرتور گفت که می تونم تو اتاقی که تو ریزورتش هست بمونم. که البته تو چند روز آینده با زنش که اندونزیایی بود به توافق نرسید و قرار شد هزینه کرایه اتاق و به من بده و من یه جا بیرون بپیرم برای خودم. منتها با اون پولی که قرار بود اون بهم بده اصلا جایی بهم نمی دادن اون حوالی. چون اکثرا اون اطراف خونه و ویلا بودن که قیمتاش بالا بود.

توضیح اینکه ریزورت Resort به ملکی گفته میشه که زمین بزرگی ه و داخلش چندتا ویلا یا کلبه هست. مثل خونه باغی ها البته با چند تا خونه یا ویلا تو محوطه. که معمولا برای اجاره به مسافر استفاده میشه مثل هتل.

به مردم بالی بالینز Balinese گفته میشه .

محل کار من یعنی ریزورت آرتور نزدیک منطقه اوبود بود. منطقه ای آرام و رویایی . که مرکز مراسم مذهبی و یوگا هستش. این منطقه ساحل نداره و به دریا نزدیک نیست اما تا دلتون بخواد جای دیدنی داره و مزارع تراسی شکل برنج اون معروفن.

فیلم Eat Pray Love و دیدین؟ قسمتهای آخری فیلم که تو جزیره بالی گرفته شده از منطقه اوبود Ubud ه. البته بجز بخشی که کنار دریا ن.

سوییت ر تو منطقه کوتا بود و من هرروز یکساعت و نیم تو راه بودم تا برسم سر کار. اما خوب هوای پاک و جاده زیبا روح من و تازه می کرد و زیاد احساس خستگی نمی کردم. الان که یاد اونروزها میوفتم . . .

عکسهارو در تلگرام ببینین.

@abitofme

 

 

سلام

این داستان و کوتاه نوشتم ، چون فرصتی نبود. این هفته حتما ادامه داستان و براتون می نویسم.سر بزنین.

--- تلگرام ابزار راحتی ه برای عکسها و مخصوصا فیلمها. تو دنیای امروز نمی تونین خودتون و جدا کنین از تکنولوژی بخاطر اینکه یه سری ازش درست استفاده نمی کنن. شما درست استفاده کنین. ضمنا تلگرام نسخه ویندوز هم داره.

--- افل دختر خوبی بود ، اما هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیره. درست گفتم ضرب المثل و؟! افل هنوز داستانش تموم نشده و بعدها براتون می نویسم. اساسا 99/9 % دخترهای اندونزی به قصد ازدواج به شما کمک می کنن و لاغیر!! منم که قصدم ازدواج! به قول دوستی می گفت ما که نمی تونیم همه رو بگیریم ، والا!

شوخی بود البته. من ذات آدمهارو خوب می تونم تشخیص بدم. همونطور که گفتین کی به کی الان همینطوری کمک می کنه. وقتی این همه به من کمک کرد فکر کردم چه دختر خوبی ، کاش میموندم پیشش و . . . 

اما خوب آدمها یه روزی خودشون و نشون می دم. این و هم بگم که من آدم خیلی صریح و رکی هستم ، حد رابطه م و در خارج از ایران هم حفظ می کنم ، یعنی همه می دونن که ما فقط دوستیم و بس! کسی خاص باشه می گم بهش و نباشه هم همینطور. دیگه هر کسی مسئول تفکر و برداشت خودشه. .والله و خیر الحافظین ، والا!

 


 
← صفحه بعد