یکنفر اینجا تنهاست . . .

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است.

داستان جوگجاکارتا 3
ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱۸  کلمات کلیدی: جوگجاکارتا ، جوگجا ، معبد ، تصادف

اییک و باید دک می کردم. با گفتن اینکه مهمون دارم یا هر چیز دیگه ای در حد حرف نمی رفت. خونه م بو گرفته بود ، حتی حمام می رفتم بوی اون میومد. نمی دونم این بخاطر نوع غذاهایی ه که می خورن یا هر چیزی ، بدنشون بو میده و البته من هم شدیدا وسواسی هستم این و قبول دارم. مثلا من هیچ وقت ماساژی نمی رفتم که مرد ماساژورش باشه اما خوب دوستام می رفتن. بهرحال من برای خودم قوانین و سلایقی دارم که شاید خاص خودم باشه.

این و هم بگم که من همیشه تکلیفم توی رابطه م مشخص ه و این و به طرفم هم میگم که جای هیچ سوء تفاهمی نمونه. یعنی من بارها به اییک گفته بودم که هیچی چیزی بین ما قرار نیست شکل بگیره ، ولی این آزار دهنده ست که کسی پافشاری می کنه.

خواننده های مونث عزیز ، حالا چون این بار برعکس شده و اون کسی که اصرار میکنه دختره ست لطفا دلسوزی نکنین ، در هر کسی رابطه ای هر دو طرف باید از هم خوششون بیاد و این برای من قانون ه. اگر هم از کسی خوشم بیاد و جواب نه بشنوم ، دیگه هیچ اصراری نمی کنم. حالا فرض کنین من از یه دختر ایرونی خوشم بیاد و اونم خوشش بیاد اما ازین عشوه ها کنه که طرفش اصرار کنه ، من همچین آدمی نیستم.

https://telegram.me/abitofme

بر گردیم سر داستان ، خوب من تصمیم گرفتم که هر چه سریعتر یکی و پیدا کنم و به اییک نشون بدم که این دوست دخترم ه می خواد هم پیش من بمونه. خلاصه تونستم با یه دختر دانشجو آشنا بشم که تو جوگجا درس می خوند اما از شهر دیگه ای بود.مادرش رئیس یه بیمارستان بود تو شهر دیگه ای. یه دختر محجبه اما با نمک. البته این یکی هم کسی نبود که بتونه دوست دختر من باشه ، اگر یادتون باشه قبل ازینکه بیام اندونزی با خودم عهد کرده بودم اصلا با دختر آسیایی ارتباط برقرار نکنم و سعی کنم یه دوست دختر اروپایی یا استرالیایی پیدا کنم. بهرحال افل کیس مناسبی بود که از دست اییک راحت شم. دختر تمیزی بود ، خوب لباس می پوشید و بو نمی داد. بهش مشکلم و گفتم و اون هم گفت که کمکم می کنه. البته خوب باید مراقب هم می بودم چون نمی شناختمش و و می خواستم تو خونه زندگیم راهش بدم. مخصوصا اینکه هنوز حساب بانکی نداشتم و همه پولم و نقد اینور اونور تو لباسامو کوله م قایم کرده بودم. خوشبختانه اییک که اومد و دید افل و دیگه نیومد. البته با هم در ارتباط بودیم. هر چند دیگه امیدی به کاری که گفته بود و قولش و بهم داده بود نداشتم. معلوم بود که اونم دروغ گفته بود که منو بکشون ه پیش خودش. این مورد و وقتی بهش فکر می کردم خیلی عصبانیم می کرد چون من اصلا برنامه م نبود بیام تو اون شهر و می خواستم برم بالی مستقیم.

روزهایی که افل کلاس نداشت و باهم می رفتیم و اطراف شهر و می گشتیم. شهر زیاد شلوغ و پر ترافیکی نبود اما راننده هاش خیلی دیوونه بودن. تو اون چند روزه چند تا تصادف دیدم تو خیابونها.

من عاشق دریا و اقیانوس هستم. اصلن بخاطر همین هم اندونزی و انتخاب کردم برای زندگی.اما خوب رفتن به جوگجا اشتباه بزرگی بود. هم پولم و هدر داده بودم هم اینکه شهر مذهبی حوصله سر بری بود. حداقل یکی 2 ساعت از اولین ساحل فاصله داشت. یه دوست سی اسی داشتم که تو جوگجا زندگی می کرد ، اما خوب حالش و نداشت بیاد ببینمش و من هم همینطور البته. جمعه ها دورهمی داشت ، اما خونه ش خیلی دور بود و نرفتم. عکس های چند تا ساحل و بهم داد و پیشنهاد کرد برم ببینم. یکی و که قشنگتر بود انتخاب کردم ، دورتر از بقیه بود اما خوب عکسهاش خیلی قشنگ بودن. 2 ساعت با موتور راه بود. به افل گفتم و اون هم پایه بود با هم بریم.

https://telegram.me/abitofme

اول می 2014 صبح زود زدیم بیرون. یه کوله کوچولو برداشتیم و یکم خرت و پرت ریختیم توش و راه افتادیم. سر راه هم دم یه سوپر مارکت ایندومارت وایسادم و آب خریدیم. موتورم یکم ترمزش ایراد داشت اما خوب چون دنده ای بود ، با دنده معکوس و ترمز با هم موتور و نگه می داشتم. یکساعتی که دور شده بودیم جاده خیلی زیباتر شد و اطراف جاده تمام روستا و مزرعه بود. تو یه سر پایینی ازیه ماشین باری سبقت گرفتم که البته همه موتور ها اینکار و می کردن ، چند متر پایینتر که جاده صاف می شد پلیس وایساده بود و همه ماشینها و موتورهایی و که سبقت گرفته بودن و نگه می داشت.من هم وایسادم. پلیسی اومد و گواهینامه خواست و نشونش دادم. بعد هم از افل در مورد من پرسید کع کجایی ه و دینش چیه و اینها. این و بگم که افل هم یه دختر محجبه بود. بهم گفتن که بریم تو کانکس پلیس. همه راننده های دیگه هم اومده بودن. به من گفتن بشینم و منتظر باشم. همه رو نفری 45 هزار روپیه جریمه کردن.

البته اونهایی که گواهینامه نداشتن باید بیشتر می دادن. با خودم گفتم که ای بابا از منم جریمه رو بگیرین بذارین برم دیگه ، اما چون دفعه اولی نبود که تو یه کشور خارجی پلیس جلوم و گرفته بود سعی کردم خونسرد باشم تا ببینم چی می شه.همه راننده ها رو راه انداختن و رفتن و من فقط موندم. یاد حرفهای ویلیام دوست هلندیم تو لنکاوی افتادم که می گفت پلیسهای بالی خیلی عوضین و معروفن به اینکه خارجی هارو تیغ می زنن. راستش منتظر بودم ازم یه پول زیادی بخوان.

افسر ارشد که یکم انگلیسی بلد بود ازم پرسید کجاییم ، کجا می رم ، اسمم چیه و دینم چیه.من هم جواب همه سوالهاشو دادم. بعد هم کارت شناسایی افل و دید و ازون هم سوالی پرسید و چیزی بهش گفت. بعد افل بهم گفت ، می گن چون دفعه اولت ه برو اما دیگه تکرار نشه. تشکر کردم و گواهینامه م و گرفتم و زدم بیرون.

با خودم گفتم ای بابا اینا که خیلی خوبن. همونقدر ه محلی ها هم منو جریمه نکرد.خلاصه دوباره راه افتادیم. جاده خلوت بود و زیبا ، موتور هم خوب می رفت ، سرعتم و اما با تابلو های کنار جاده تنظیم می کردم که دیگه پلیس نگه م نداره.تقریبا نیم ساعتی مونده بود که برسیم. یهو یه ماشین وسط جاده پیچید تو لاین ما که مثلا بره تو یه بیراهه اونور جاده ، اما همون موقع هم ماشینی که قبل اون داشت می رفت سر اون مسیر وایساد و این هم نتونست بره و جاده رو بست. همه چیز تو چند ثانیه اتفاق افتاد و این راننده احمق تو فاصله 3 متری از من پیچید و جاده رو بست. خوب موتور من مسافت بیشتری و برای توقف نیاز داشت و من تنها تونستم با سرعت کمتری بکوبم به پشت ماشین. از اونطرف ماشین پرت شدم و گوشه جاده سرم خورد به زمین و افتادم.شانس آوردم که هلمت سرم بود و گرنه الان داشتین وصیت نامه م و می خوندین.چند دقیقه ای گیج بودم. صداهارو می شنیدم. که مردم برای کمک می دویدن طرفم. یکی من و بلند کردو نشوند کنار جاده ، افل ظاهرا خوب بود. حداقل بهتر از من بود. نگران کنار من نشسته بود و سعی می کرد به حالم بیاره.من بیهوش شدم . وقتی بهوش اومدم تو بیمارستان بودم.شانسی که آورددم این بود که یه بیمارستان محلی تو همون نزدیکی ها بود.البته شانس بزرگ من این بود که با رییس دهکده تصادف کرده بودم و همه می شناختنش و کارش و راه می انداختن.

هنوز کاملا بهوش نیومده بودم. چشمهام بسته بود اما می شنیدم. با خودم فکر می کردم اگر اونجا تو اون روستای وسط جاده بمیرم چی می شه؟! بازوی راستم و درد شدیدی داشت.بردنم اتاق عمل. چشمهام هنوز بسته بود. اما می فهمیدم. یه آمپول به بازوم زدن و بعد دیگه نفهمیدم چیکار کردن باهام و بخیه زدن.بهوش که اومدم ، یه دختر جوونی که دکتر بود اومد بالای سرم و گفت ، انگشت شست پات نصفه کنده شده اگه اجازه بدی بهتره برات که کل ناخن و بکنیم که دوباره دربیاد و گرنه اینجوری ممکنه کج و کله رشد کنه و بره تو گوشت. تمام انرژیم و جمع کردم و پرسیدم  : خوب چقدر طول میکشه دوباره ناخنم در بیاد ، دکتره هم گفت یکی دو هفته تا یکماه. گفتم خوب بکنین. دوباره آمپول زدن و بی حس کردن انگشتام و ناخن و کندن. البته بین انگشتهای وسطی پام هم پاره شده بود که اون و هم بخیه زدن. انگشتهای دست چپم هم در رفته بود که اون و هم جا انداختن. بزرگترین ایراد این بود که وقتی کاملا بهوش اومدم دکتره گفت هیچیت نیست می تونی پاشی بری!!!! من سعی کردم بشینم رو تخت ، بلند که شدم دردی شدید در پایین قفسه سینم حس کردم و به افل گفتم به این دکتره بگو از دنده هام عکس بگیره احتمال داره شکسته باشه. بردنم تو یه اتاق که شبیه این اتاقهای شکنجه فیلمهای آلمانی ه زمان هیتلر بود. دوربین هم احتمالا اولین نوع دوربین عکاسی از بدن بودن که داشتن. خلاصه عکس و گرفتن و گفتن چیزیت نیست. پلیس اومد و کپی پاسپورت و گواهینامه من و گرفت و رفت! شانس آوردم که کسی که بهش زدم کدخدای روستا بود و دستش به دهنش می رسید. خرج بیمارستان و داد و بعد هم من و افل و با ماشینش بر گردوند خونه من.یکی و هم فرستاد که موتور من و تعمیر کنه. گفت موتورت که آماده شد می فرستم برات. خلاصه من و آوردن و انداختن تو خونه و رفتن. گفتم خوب حداقل خرج تعمیر موتور و هم می دن دیگه که ندادن و 400 هزار روپیه هم اونجوری افتاد گردن من.البته یک هفته ای تعمیرش طول کشید. شانس دیگه ای که آوردم افل بود. تو اون شرایط و تنهایی و شهری که کسی و نمی شناختم ، افل به دادم رسید. اییک که یکهفته بعد از تصادفم فهمید و بجای اینکه بپرسه حالم چطوره از موتور پرسید و گفت تعمیرش کن قبل اینکه به رییسم برش گردونی. البته خوب من هیچوقت به عشق یک زن به مرد اعتقاد نداشتم و توقعی هم نداشتم. بهرحال من دکش کرده بودم و می خواست سر به تن عشقش نباشه، والا.

https://telegram.me/abitofme

افل از دانشگاه که میومد برام خرید می کرد و می ریخت تو یخچالم.هفته اول اصلن نمی تونستم از تخت بلند شم. از هفته دوم یکم می تونستم داخل اتاق راه برم. وقتم و پای لپ تاپ و اینترنت می گذروندم. سعی کردم سرچ کنم و کار پیدا کنم ، تو سی اس هم یه ایرانی پیدا کردم که تو همون شهر زندگی می کرد. براش مسیج گذاشتم. البته قبلا هم باهاش مسیج بازی کرده بودم وقتی که باندونگ بودم. اما حالا تو یه شهر بودیم. یکهفته ای گذشت و جواب نداد. داشتم سرچ می کردم که چندتا دوست از تو سی اس پیدا کنم. ویزام داشت تموم میشد و اون وضع من بود. نمی تونستم از تخت بلند شم. اسپانسر توی ویزام هم همون دختر چینی اندونزیایی خورده شده بود که تو بالی بود. از هفته دوم به بعد باید هر 2 روز یکبار می رفتم بیمارستان که دکتر چک بکنه زخمهامو مخصوصا زخم بازو و انگشتهای پامو. شرایط افتضاحی داشتم. دستم از همه جا بریده بود. یه ایرانی ه دیگه تو سی اس پیدا کردم که بعد فهمیدم ، این یکی داداش اون یکی ه. جالب بود آخه برام ایرانی ببینم تو اون شهر. هفته سوم کمی حالم بهتر شده بود اما خیلی نمی تونستم  راه برم. چون دکتر نگران پام و بازوم بود و می گفت که تکونشون نده.

باید دیگه برای تمدید ویزام اقدام می کردم. افل و فرستادم رفت اداره مهاجرت و شرایط منو توضیح داد وقتی برگشت بهم گفت که می گن باید بری از همون شهری که اسپانسرت هست ویزاتو تمدید کنی. اما حالا چون شرایط من خاصه گفتن که یه نامه از اسپانسرت بیاری کافیه. من به دوستم تو بالی مسیج دادم و شرایطم و گفتم. گفت نامه رو بفرست امضا کنم. نامه رو همونروز برستادم براش و دیگه غیبش زد!!! وای شرایط نمی تونست ازون بدتر بشه. داشتم دیوونه میشدم. چند تا دوست تو سی اس تو اونروزها پیدا کردم و از هر کسی که فکر می کردم ممکنه بتونه کمک خواستم اما هیچکس نبود که بتونه جایگزین اسپانسر من بشه. مشکل اینجا بود که چون اون شهر دانشجویی بود اکثر جوونهاش از شهرهای دیگه بودن و کارت شناساییشون مال شهرهای دیگه بود. تنها کسی می تونست جایگزین اسپانسر من بشه که کارت شناساییش از جوگجا باشه. خلاصه روز آخر افل تونست یکی از دوستهاش و راضی کنه که جایگزین اسپانسر من بشه. اما باز هم اداره مهاجرت قبول نکرد و گفت که باید اون اسپانسر قبلی نامه بده .خلاصه  افل نامه از بیمارستان گرفت که بابا این اینجا تصادف کرده و نمی تونه راه بره و اسپانسرش هم ازون آدرس رفته و مرده انگار. بعد از کلی دوندگی افل و حرص و جوش خوردن من ، قبول کردن و ویزام تمدید شد. البته وقتی حالم بهتر شد باید می رفتم برای اثر انگشت و عکس ، که بعدا رفتم.

همین عصبی شدنها هم مسیر بهتر شدنم و طولانی تر کرد. زخم بازوم و پام هردو جوش نمی خورد و بخیه های پام آب آورده بود. باز یه 2 هفته ای خونه موندم و از تخت هم پایین نیومدم تا خوب شن. فقط هفته ای 2 بار افل می بردم بیمارستان. هر دفعه هم 120 هزار روپیه پول می دادم و به کسی که منو به اون شهر کشوند لعنت می فرستادم.

روزهای آخر هم دوستان جدید ایرانی اومدن به دیدنم که آرزو می کردم کاش زودتر میومدن. خیلی فشار عصبی روم بود.دکترها نمی فهمیدن ، در قفسه سینه م خوب نمی شد و نمی تونستم زیاد بشینم.

 

 ادامه داستان و بزودی براتون می نویسم.

عکسهای تصادف و براتون نمی گذارم که حالتون بد نشه . اما سعی می کنم از عکسها و فیلمهای سفرهای قبل براتون تو تلگرام بگذارم.

 

https://telegram.me/abitofme

در جواب کامنتهاتون:

- جالبه برام که ببینم یه ایرانی می گه من تلگرام ندارم. که نداشتنش البته بد نیست. اما من دارم برای کانال وقت بیشتری می گذارم و تا جایی که بتونم مطالبش و پر محتواتر می کنم ، بعلاوه اینکه فیلمها و عکسهای بیشتری می تونم بگذارم.

- خیلی از عکسهارو قبلا تو داستانهای قبلی توضیح دادم براتون اما سعی می کنم مطالب تلگرام هم جالب باشه و عکسها و فیلمها توضیح داشته باشند. تاریخ هارو هم که من می نویسم دیگه. فعلا داستان در سال 2014 جریان داره. تو داستان بعد و با دیدن عکسهای اون متوجه می شید که این معبدها همه شبیه هم نیستن و دیدنشون جالبه. حتی اینهایی که شبیه هم بودن هم بخاطر طبیعت زیبای اطرافشون خیلی جذاب بودن. ایده فایل صوتی هم برای این نبود که کار خودم و راحت کنم اتفاقا کارم سخت تر می شد چون نمی خواستم و نمی خوام هرگز نوشتن اینجارو قطع کنم. می خواستم اون و هم اضافه کنم ، چون دوستی پیشنهاد داده بودن و گفته بودن که وقت وبلاگ خوندن و ندارن اما دوست دارن تو تلگرام بشنون. بهرحال در حال حاضر بیشتر ازین نمی تونم وقت بگذارم.

 

کانال تلگرام و به دوستانتون پیشنهاد بدین. لینک کانال و هم عوض کردم .

https://telegram.me/abitofme

@abitofme

 

 


 
اندونزی ، جوگجاکارتا 2
ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٠  کلمات کلیدی: جوگجاکارتا ، جوگجا ، معبد ، رقص

اونروزها زمان م اختصاص داده بودم به نوشتن یه بیزنس پلن برای شرکت ، البته به درخواست اییک. می گفت برنامه رو که بهشون بدی باهات قرارداد می بندن.در کنار اون هم سعی کردم از کانال های دیگه دنبال کار باشم. ولی خوب ساده نبود. چون هزینه ای که باید برای استخدام یه خارجی می دادن بالا بود.از یه طرف باید پول ویزای کار می دادن و از طرفی هم حقوق خارجی ها خیلی بالاتر از مردم خود اندونزی ه. البته شاید اینطوری بگم بهتره که حقوقی که به مردم خودشون می دن خیلی کمه. مثلا برای یه کار مدیریتی به یه خارجی حدودا 2000 دلار حقوق میدن در صورتیکه همین کار و یه نیروی محلی با حقوق 400 تا 800 دلار انجام می ده و کلی هم خوشحاله.

خوب من از زمانم استفاده کردم ، گشتم ببینم جاهای دیدنی اون شهر کجاست که برم و ببینم.          با اییک هم که صحبت کردم از معابد خیلی معروفی صحبت می کرد. شهر جوگجاکارتا شهر ساحلی نیست و نزدیکترین ساحل تا شهر حدودا یکساعت رانندگی فاصله داره که البته زیاد هم به نسبت بقیه سواحل زیبای اندونزی جذاب نیست. برای همین سعی کردم جاعایی و پیدا کنم که داخل شهر باشن یا نهایت اطراف شهر. شهر جوگجاکارتا Jogjakarta  یا Yogyakarta که به اختصار بهش می گن جوگجا  Jogja ، 2 معبد خیلی معروف و مهم داره. یکی معبر پرامبانان  Prambanan و دیگری معبد بروبودور ه Borobudur . معبد پرامبانان از قرن نهم به جای مانده و متعلق به هندوهاست. اگر در عکسها دقت کنین معابد هندو ها معمولا بنایی با ارتفاع دارن و تفاوت دارن با معابد بودایی ها که بنایی افقی و گسترده روی زمین دارن. یکی از تفاوتهای این دو معبد هم همین موضوع ه که تو تصاویر می تونین ببینین.

 

28 آوریل 2014

خوب ازونجایی که بروبودور و پرامبانان ورودی می گرفتن و ورودی حدودا 250 هزار روپیه و گرون بود من تصمیم گرفتم فعلا راجع به رفتن اونجا فکر کنم.برای همین قرار شد اونروز و بریم و معابد دیگه رو ببینیم. من چندتایی از تو اینترنت درآورده بودم ، عکسهاشون و دیدم و بعد هم از روی نقشه فاصله شون و چک کردم و یه مسیر و برنامه ریزی کردم که بتونم تعداد بیشتری و تو اون سفر یه روزه م ببینم.

اولین معبد که به خونه من هم نزدیکتر بود معبد سمبوساری Sambosari Temple بود. تو یه منطقه ای که اطرافش کوچه های باریک و فقیر نشین بود ، یکهو وارد یه فضای بزرگی می شی مثل یه میدان. که بسیار زیباست و هوایی دلنشین دارد.

صدای آواز پرندگان در اطراف این نوید و می داد که منطقه ای سرسبز باید باشه. و همینطور هم بود. چیزی بود مثل یه پارک که وسطش یه استادیوم فوتبال داره اما بجای استادیوم معبد بود.معبد درون زمینی بزرگ بود که کمی در عمق زمین بنا شده بود. عکسها رو که ببینین بهتر متوجه میشین.

عکسهارو از لینک تلگرام زیر و یا وبلاگ عکسها ببینین

https://telegram.me/amiraghaeifard

http://amiraaf.blogspot.co.id/

 

از سمبوساری که زدیم بیرون ، برگشتم به جاده اصلی و سعی کردم از روی نقشه معابد دیگه رو پیدا کنم که خیلی سخت بود. کمی جلوتر سمت چپ جاده محوطه بسیار بزرگ معبد پرامبانان بود اما اونروز قصد رفتن به اونجارو نداشتم.جاده رو که دور زدم دیدم سر یه خیابونی تابلو زده معبد ایجو Ijo .

ایجو خیلی زیبا بود. اکثر این معابد در انتهای یک جاده سر بالایی بودن که خوب باعث میشد همه منظره بسیار زیبایی داشته باشن اما ایجو یه چیز دیگه بود. خوشبختانه بخاطر اینکه وسط هفته رفته بودیم تو تمام این معابد هم کسی نبود و راحت میشد عکس گرفت.فقط تو ایجو چندتا جوون اندونزیایی توریست مشغول عکس گرفتن بودن. معبد دیگه ای که رفتیم هم معبد بارونگ Barong Temple  بود.این معبر هم در زمینی بسیار بزرگ روی کوه بود . منظره زیبایی داشت و مثل بقیه محوطه سر سبزی اطراف و پوشانده بود.

اون بالا نسیمی خنک میو مد و دلت می خواست که همونجا بمونی. این دوتا معبد هزینه خاصی نداشتن فقط فکر کنم 5000 یا 2000 روپیه برای پارکینگ معبد ایجو دادم.البته همین معابد معمولا آخر هفته ها کسایی و دارن که میان و پول پارکینگ یا ورودی بگیرن.

بعد از دیدن این معبد ، خیابونهای اطراف و گشتم شاید معبد دیگه ای پیدا کنیم اما نبود.نقشه هم چیزی نشون نمی داد. برای همین مسیر جاده رو به پایین  گرفتم و البته از راهی متفتوت با اونی که اومده بودیم برگشتیم. تو آخرهای مسیر قبل اینکه به خیابان اصلی برسیم ، یه معبد دیگه ای به نام بانیونیبو Banyunibo دیدم و وایسادم. این معبد کوچکتر از بقیه بود و در زمینی مسطح بنا شده بود. اطراف معبد زمینهای زراعی بود. کلا منطقه روستایی و سرسبزی بود. آب و هوایی تمیز و دلنواز داشت. خیلی آروم رانندگی می کردم و از هوا لذت می بردم.

 

طرفهای عصر بود که برگشتیم به محل اقامت من. اییک در مورد یه فستیوال رقص می گفت تو یه شهری که نزدیک جوگجاست.

خوب منم بدم نمیومد که برم اونجا فقط مسافت مهم بود ، چون احتمالا شب دیر وقت باید برمی گشتیم.روی نقشه شهر سولو Solo نگاه کردم دیدم خوب زیادم دور نیست. حدودا یکساعت فاصله بود. برنامه فردا شبمون و هم ریختیم. رفتن به فستیوال رقص سولو.

خوب ازونجایی که من خیلی دوست دارم سر قرارهام سر موقع یا زودتر برم ، دلم می خواست از اول این برنامه رو هم برم و ببینم.اما اییک حدودای ساعت 6 از سر کار برگشت و تا راه افتادیم شد ساعت 7 . هوا تاریک شده بود اما خوب مسیر بد نبود. تقریبا ساعت 8 بود که پرسون پرسون و با کمک نقشه خودمون و رسوندیم به محل فستیوال. خیلی شلوغ بود. خیابون که بند اومده بود از ترافیک.اطراف خیابون پر بود از دکه هایی که غذاها و اسنک های مختلف می فروختن.خیلی ها هم فقط برای خوردن اومده بودن و اصلا تو نمی رفتن. خلاصه هر طور که بود راهمون و به داخل پیدا کردیم و یه گوشه ای تو پارکینگ پارک کردیم. من نگران این بودم که دیر رسیدیم و الان جمع می کنن و می رن که معلوم شد نخیر ، این برنامه تا صبح ادامه داره.

برنامه تو یه محوطه بزرگ بود با یه استیج سرپوشیده و 2 تا هم توی محوطه. استیج ها همون فضاهایی بودن که بعدها تو معابد میشد دید. یک سالن بزرگ مسقف که دورتادورش بازه و در چهار طرف ستونهای بزرگی داره و ورودی های باز اطراف سالن هم بصورت پله پله درست شده که همه اون اطراف نشسته بودن. البته با زیاد شدن جمعیت یکم هم داخل آمده بودن و اطراف سالن نشسته بودن.گروه های رقص با لباسهای رنگی زیبایی از شهرهای مختلف اندونزی میومدن و برنامه خودشون و اجرا می کردن. بعضی ها قشنگ بودن و بعضی هم نه. در میان این اعضای گروه های رقاص ، از نوجوانهای 12، 13 ساله میشد دید تا پیرزنهای 60،70 ساله.یکم که این سمت نشستیم ، انگار مدل رقص ها عوض شد. یه مدلی داشتن که خیلی آروم بود. آدم خوابش می گرفت.یه موسیقی آروم وحشتناک می زدن ، ازینها که انگار می خوان روح احضار کنن ، بعد هم خیلی آروم می رقصیدن.

سه پیرزنی در گوشه دیگه ای از سالن به تنهایی می رقصید. از همین نوع رقصهایی که بین هر حرکتش چندین ثانیه فاصله بود.

وقتی پرسیدم از دیگران که این داستانش چیه ، گفتن این پیرزن 24 ساعته که داره یه بند می رقصه !!

بارون نم نم شروع به باریدن کرد.ولی با اینحال حوصله م سر رفت و رفتیم سمت دیگه ای و ببینیم.سخت بود از بین اون همه جمعیت بیرون اومدن. اما خلاصه هر طوری بود خودمون و کشیدیم بیرون.

اولین سالن دیگه ای که دیدم یه سالن سرپوشیده بود که لیزر شو بود و تا ما خواستیم بریم تو گفتن پر شده و باید وایسین برای سانس بعدی. رفتیم در طرف دیگه محوطه که من بیشتر از بقیه خوشم اومد. موسیقی زیبایی داشتن ، که میشد واقعا اسمش و گذاشت موسیقی ورقصشون هم قشنگ بود و همه رقصنده ها جوون بودن.تا حدود 12 شب اونجا بودیم و ازونجایی که مسیر و بلد نبودم خوب ، گفتم که برگردیم دیگه.

مسیر برگشتن خیلی هم سخت تر بود. چون دیر وقت بود آدم کمتری و میشد پیدا کرد برای پرسیدن مسیر.

خلاصه ساعت حدود 2 شب بود که رسیدیم خونه و خوابیدیم.

 

عکسها و فیلمهارو حتما ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

https://telegram.me/amiraghaeifard

____________________________________________________________________

سلام

خوب من زودتر شروع کردم و عکسهای مربوط به این پست و گذاشتم تو تلگرام امیدوارم خوشتون بیاد . سعی می کنم عکسهارو هم با کیفیت عالی بگذارم اونجا.

این چند هفته ای که نبودم خیلی اتفاقها افتاد. مجبور شدم علی رغم میل باطنی م برگردم به همون تیپ کار کردن قبلی. یه شرکت خوبی کار خو.بی گرفتم که خیلی شاید برای خیلی ها خوب باشه. نمی فهمم من چرا مدیر شدم؟ اصن منو چه به این کارها. اما خوب کاریش نمیشه کرد. فعلا با تجربه کاری و سابقه خیلی خوبم ، فقط می تونستم همین کار و بگیرم که حقوقش هم انقدری باشه که بتونم پول جمع کنم.این چند وقته همش درگیره این کار بودم. ازونجایی که هنوز به من کامپیوتر ندادن هیچ وسیله ای برای نوشتن ندارم.این چند وقته خونه خودمون هم نمیومدم. بهرحال درستش می کنم. یکم باید به زندگی اینجام نظم بدم که سر موقع بنویسم.خیلی دلم می خواد تعداد پستهام و بیشتر کنم که به روز بشم و از حال و هوای روزانه م بنویسم تا 2 سال پیش.

درست میشه ، درستش می کنم .

در جواب نظرهاتون بگم که اولا ، دمتون گرم که هستین ، دمتون گرم که می نویسین برام و شرمنده م که کم کارم آنقدر.

اما مطمین باشین در ادامه داستانها بسیار زیباتر خواهند بود، این 2 سال خیلی جذاب بود و من قشنگترین سالهای زندگیم و تجربه کردم. دلم می خواد برای شما هم بگم. کم کم می رسیم به اونجا. صبر داشته باشین. لطفا در بیشتر شدن اعضا کانال تلگرام هم کمک کنین. ممنون.

مرسی بابت تبریک تولدهاتون ، باور کنین من هیچ چیزی و سانسور نمی کنم و بخاطر کامنتها تغییر نمیدم. اصلا زمانیکه می خوام بنویسم برای اینکه بتونم اون حال و هوای اون موقع خودم و منتقل کنم فقط فیلمهای اون زمان و می بینم و سعی می کنم خودم و اونجا تصور کنم . به کامنتهاتون در موقع نوشتن داستانها فکر نمی کنم. یه جاهایی هم که میبینین یه جوریه شاید بخاطر اینه که دوست داشتم و تصمیم گرفتم به اون شکل بنویسم. بهرجال خواننده های من ایرانین و وبلاگ من هم تو یه سرور ایرانی داره فعالیت می کنه ، خواننده های عزیز من هم اکثرا خانمها هستن ، پس خواه نا خواه ملاحظاتی هستاما خیلی خیلی کم.

داشتم به این فکر می کردم که داستانهارو براتون بخونم و بصورت فایل صوتی تو تلگرام هم بگذارم. نظرتون چیه؟ البته باید ببینم زمانش و میتونم پیدا کنم یا نه.

در مورد کانال تلگراممون نظر بدین ، من هنوز نرسیدم خوب براش وقت بگذارم اما بهتر میشه.

در مورد اییک هم بگم که باور کنین من توقعی نداشتم اما برنامه من اینم بود که مستقیم برم بالی و اونجا دنبال کار بگردم. اما خوب این دختر گفت من برات کار پیدا می کنم و جات و هم از قبل برات گرفتم. وقتی که رسیدم دیدم همش دروغ بوده فقط برای اینکه منو بکش ه به اون شهر. دخترهای اندونزی که مثل ایرانی ها نیستن . مرد و رو هوا می زنن مخصوصا خارجی باشه و خوب منم که خاصم و خواستنی !!! والا!

عکسهارو گذاشتم تو تلگرام ، عکسهای مربوط به این پست و منظورم ه ، چندتاشون و گذاشتم و بقیه رو هم امروز و فردا می گذارم براتون.

بگین اگه فکر می کنین بهتره حجم عکسهارو کم کنم ، چون دارم با بالاترین کیفیت عکسهای رو آپلود می کنم.

تا بعد.

 


 
ایران - جوگجاکارتا 1
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱٦  کلمات کلیدی: جوگجا ، جوگجاکارتا

اون سال عید ایران خیلی خوش گذشت . مخصوصا اینکه من روزهای آخر اسفند و خیلی دوست دارم . حال و هوای شب عید عالی ه. چند تا از دوستانم از فرانسه و لهستان اومده بودن و چند روز تو عید و که تهران بودن هم خیلی خوش گذشت.

 اما بعد تعطیلات عید همه برگشتن سر زندگی عادی و حضور من هم عادی شده بود. برای همین تصمیم گرفتم برنامه بعدی سفرم و تدارک ببینم. نیاز به درآمد داشتم پس سعی کردم از طریق دوستان و جستجوی آنلاین کار پیدا کنم . اییک ، دوستی که با هم بالی و لومبوک  و جزایر گیلی سفر کرده بودیم ، به من پیشنهاد کرد که تو شرکت اونها کار کنم تو شهر جوگجاکارتا.

دلم می خواست ایران بیشتر بمونم و با برنامه تر حرکت کنم اما متاسفانه  عزیز روزهای کوتاه بودن مجبورم کرد سریعتر برنامه سفرم و بریزم. رفتم سفارت اندونزی برای اینکه بدونم چه مدارکی برای ویزا لازمه. یه لیست بلند و بالا زده بودن رو دیوار انگار که می خوای برای ویزای آمریکا اقدام کنی. از بس یه مشت ایرانی هر جا می رن گند میزنن شرایط گرفتن ویزا برای همه جا سخت شده.خلاصه لیست مدارک و یادداشت کردم و برگشتم برای جور کردنشون. دعوت نامه رو از فانی و اون دختر چینی که تو بالی دیده بودم خواستم که برام بفرستن. فانی برام زود فرستاد اما دختر چینی ه خیلی سخت گیرانه این کار و کرد.بهر حال چیز ساده ای هم نیست و مسیولیت می آره. یه رزرو هتل هم می خواستن که اون و هم از دوستم ر که تو بالی بود خواستم و برام فرستاد. مدارک و که آماده کرده بودم بردم سفارت و تحویل دادم. پول ویزاروو هم ازم گرفتن ، یادم نیست چقدر دادم فکر می کنم 30 دلار بود حدودا.

فردای اونروز شب بود که یه نفر از سفارت تماس گرفت و گفت که فردا باید برم سفارت.گفتن که از در اصلی سفارت هم وارد بشم نه از در مخصوص مدارک. فردای اونروز همانطور که قرار بود ساعت 10 صبح سفارت بودم. داخل شدم و دختری که پشت میز بود ازم خواست که بشینم و منتظر کنسول باشم تا بیاد. بعد چند دقیقه یه مرد جوون خیلی مودب اومد که کنسول اندونزی بود و شروع کرد در مورد دلیل سفرم به اندونزی پرسیدن و من هم با شور و شوق از جاهایی که دیدم و جاهایی که هنوز نرفتم و می خوام ببینم براش گفتم. اما می گفت با توجه به اینکه برای ویزای سوشیال اقدام کردی و دعوتنامه اداری هم داری باید یه نامه هم از شرکتی که تو ایران کار می کنی برامون بیاری. برچسب ویزام و هم که روی میز بود بهم نشون داد و گفت ببین ویزات آماده ست و هیچ مشکلی هم نداره فقط  این نامه رو هم بیاری دیگه اوکی ه. مشغول همین صحبتها بودیم که یه مردی امد و از جلومون رد شد. کنسول سریع بلند شد و سلام کرد و منو هم معرفی کرد. اون مرد سفیر اندونزی بود. بهم گفت تازگی یه ایرانی و تو منطقه سوماترا با 20 کیلو آمفتامین تو ماشین گرفتن. دولت اندونزی برای صدور ویزای ایرانیها خیلی سخت گیر شده. اون هم بهم گفت که حتما یه نامه معرفی از شرکت محل کارم تو ایران باید ببرم. می گفت چند وقت پیش 2 نفر ایرانی با مدارک کامل که برای تجارت می رن اندونزی ویزا گرفتن و رفتن و اونجا تو فرودگاه با مواد گرفتنشون. اینجا بود که کنسول یکم از من و شناختی که از اندونزی دارم تعریف کرد و یکم جو آروم شد. سفیر داشت با یادآوری خاطراتش از ایرانی هایی که باعث مشکل شده بودن براش حسابی جوش می آورد.

خلاصه از سفارت زدم بیرون. خوب من که جایی کار نمی کردم ، برای همین زنگ زدم به یکی از دوستان قدیمی که شرکت کوچیکی داشت و ازش خواستم که یه نامه معرفی بهم بده. وقتی دیدم دارم منو می پیچونه ازش خداحافظی کردم و خودم دست به کار شدم. متن نامه رو آماده کردم. زنگ زدم به فرید دوست قدیمی م و اون گفت که اون از طرف شرکتش برام نامه رو مهر و امضا می کنه. خلاصه نامه جور شد. این موقع هاست که دوست و رفیقش و آدم می شناسه ها. یه آدم غریبه ازون ور دنیا وقتی دعوتنامه می خوای برای می فرسته اما اینجا دوستان چاکرم و نوکرم بدرد جرز لای دیوار هم نمی خوردن.

اونروز عصر نامه رو با فرید آماده کردیم و فرداش رفتم سفارت . ویزام آماده بود و پاسپورتم و گرفتم و بر گشتم. خیالم راحت شد. بلیط م و برای 29 فروردین گرفته بودم.بار و بندیلم و بستم. مشکلات گرفتن ویزا و سفر کردن حسابی کلافه م کرده بود اونروزا.

با خودم گفتم که اینبار فقط سعی می کنم یه دختری و از یه کشور درست حسابی پیدا کنم که حداقل بچه هام آنقدر خفت نکشن. آنقدر هر جا می رن به چشم قاچاقچی ه مواد بهشون نگاه نشه. برای خودم یه هدف تو ذهنم داشتم و اون هم این بود که یه کاری دست و پا کنم و یه دختر غیر آسیایی و زندگی تشکیل بدم.

2 روز به پروازم مونده بود بارو بندیلم و بسته بودم که برم و برم. با دوستان و خانواده خداحافظی کردم و روز آخر اتفاقی افتاد که قلبم رو برای همیشه عمر خرد کرد. عزیزترین و صمیمی ترین دوستم یکروز قبل سفرم فوت کرد.فرید عزیز فقط 34 سال داشت.

تمام طول مسیر فرودگاه اشک می ریختم.

 

پروازم به مالزی بود و بعد چند روز هم از کوالامپور بلیط داشتم برای جوگجاکارتا. اون چند روز تو مالزی و هم خونه ای جی موندم. بودن پیش ای جی همیشه آرومم می کرد. ای جی همیشه پر از زندگی ه.

حدودا ساعت 7 شب بود که رسیدم فرودگاه جوگجاکارتا. تو صف برای مهر شدن ویزام ایستادم. نوبت به من که رسید ، تا پاس ایرانی منو دیدن از صف کشیدنم بیرون و بردن به اتاقی که مخصوص اداره مهاجرت بود.سوالهای معمول شروع شد.چرا اومدی؟ چی آوردی ؟ چرا چی آوردی ؟ برای چی جوگجا؟ چظوری ویزا گرفتی؟ چند سالته؟ زن داری؟ می خوای بگیری؟ و لا مصبا هزلر تا چرت و پرت می پرسن که خسته ت کنن و یه پولی بهشون بدی و ولت کنن. منم که پول بده نیستم ، شما بگو یی شایی.بچه تهران پول زور نمی ده به کسی ، مردم چی می گن اصن. براشون گفتم که قرار ه به یه شرکتی مشاوره بدم و قراره از طرف اون شرکت بیان دنبالم. یه مامور باهام فرستادن بیرون ببینن کسی اومده دنبالم یا نه. شانس آوردم که اییک اومده بود. حالا تصور کنین من کلی ازین شرکت ه تعریف کردم که قراره مشاورشون باشم و نماینده شون و فرستادن دنبالم که منو ببره هتلم. بعد خانوم نماینده با یه جفت دمپایی پلاستیکی که ما تو توالت ازش استفاده می کنیم پا شده اومده دنبالم فرودگاه. گلاب به روتون بهرحال ولم کردن. البته چند تا سوال ازین دختره کردن و از آی دی کارتش کپی هم گرفتن. اومدیم بیرون از فرودگاه. با موتور دوستش اومده بود.دوستش منو با موتور به یه جایی رسوند و اییک هم دنبالمون با دوچرخه هلک و هلک پا می زد و جون داد تا رسید.ساعت چند ؟ 10 شب . گشنه تشنه. رسیدیم به یه جایی که محلش خیلی داغون بود. اما ساختمونش نو ساز بود. 2 تا ایراد داشت یکی اینکه صاحبش پرسید که شما مجردی گفتم آره. گفت خوبه چون دختر نمی تونی بیاری اینجا. منم گفتم استغفرالله من اصن لا درو وا می ذارم که خودمم تنهایی گناه نداشته باشه اینجا موندنم. والا.

مورد دیگه هم حضور خیل عظیمی از همسایگان نشسته دم در ساختمان روبرویی بود که ظاهرا هر شب تا پاسی از شب اونجا میشینن و فک می زنن. خلاصه که ساختمونها خوب بودن اما فرهنگ و خونه عین فرهنگ خونه قمرخانومی اداره میشد.

گفتم نه. یکی 2 جای دیگه هم دیدیم که تو همین ردیف اشکالات داشتن تا شد طرفای 12 شب. اییک که کلا هیچی نمی خوره که هزینه نداشته باشه. باورتون میشه؟ هیچ هزینه ای نداشت این دختره. تو شرکتشونم می خوابید. خلاصه که منم مجبور شدم برم و تو شرکت بخوابم. منو برد تو شرکتی که شبیه شیره کش خونه بود یه دالون دراز و اتاقهای 4 متری اطرافش. منو بگو به امید این شرکت امده بودم اونجا. به اییک گفتم اییک این یارو مدیرت با این وضع داغون شرکتش چطور می خواد حقوق به من بده؟ که جواب قانع کننده ای نداشت. بهرحال اونشب و تو یه اتاق کوچیک و رو زمین خوابیدم.

فردا دوباره افتادیم دنبال جا پیدا کردن. تا بالاخره حدودای عصر بود که یه اتاق پیدا کردم که نزدیک اداره مهاجرت و فرودگاه بود. قیمتش با توجه به جاش و کلا شهر جوگجا بالا بود اما خوب دیگه چاره ای نداشتم. و اینکه آشپزخونه نداشت  اما مالک اجازه داد که یه گاز کوچیک تو اتاق بذارم حالا یه وقت یه دمی باقالی چیزی آددم بار بذاره. 2 میلیون روپیه اجاره ماهانه م بود و پول یکماه و پیش دادم.

شب اول درگیر پیدا کردن موتور برای اجاره و وسایل بودم. البته اتاق کامل بود و همه چی داشت. بخچال و تلویزین و تخت و کولر گازی و فقط باید یه مقدار کاسه بشقاب می خریدم.

باید منطقه رو هم یاد می گرفتم.معمولا تو این شهرها اولین کارم این بود که بازارهای محلی شون و پیدا کنم. ازین بازارها که تو شهرستانها هست . مثل بازارهای شمال خودمون. که مردم محلی میان و همه چی می فروشن و ارزونه. خوشبختانه یکی بود که با 5 دقیقه موتور سواری می شد بهش رسید. همه چی هم داشت دیگه ، میوه و سبزی و گوشت و مرغ با قیمت خیلی ارزون.

شب اول اییک موند! نرفت. گفتم خوب بنده خدا تو اون دالون زندگی می کنه بذارم یه شب بمونه اونجا دیگه این همه زحمت کشیده خوب جا برام پیدا کرده خیر سرش. حالا قرار ما این بود که قبل اینکه من برسم جام و گرفته باشن.

روز دوم اون رفت سر کار و قرار شد که یه قراری بگذاره که با رییسش صحبت کنم. منم برای خودم می چرخیدم و سعی کردم از تو سی اس دوست پیدا کنم تو اون شهر و دورهمی های سی اس اونجارو برم.عصر که اییک برگشت دیدم یه ساک برای خودش اورده انگار قصد اقامت بلند مدت دارن. گفتم نجورسن؟ گفت ای وانت تو استی هیر ایف ایت ایز اوکی تو یو!

سعی کردم سریع یه چیزی بگم که هم ناراحت نشه هم که بابا من نمی خوام!

برای همین بهش گفتم که اییک من دوست دختر دارم و قراره بیاد پیش من بمونه ، حالا امشب و بمون اما از فردا نمیشه دیگه. عجب مردم پررویی ن بابا اینا. زوری می خوان بچپ ن تو زندگیت!

  حالا باید یه دوست دختر پیدا می کردم که بخاطرش اینو بندازم بیرون.

______________________________________________________________________

 

سلام دوستان

ادامه داستان و قول می دم که سروقت ازین به بعد هر هفته بنویسم.

امروز 15 آبان تولدمه. خدارو شکر این چند سال گذشته خوب و بد زیاد بود ه اما خوب سالم بودم و سعی کردم اونطوری زندگی کنم که دلم می خواد. امروز بیشتر از دوست و آشنا بانکها برام مسیج دادن! چه فرقی می کنه بهرحال ، آدم برای یه نفر مهم باشه یا صد نفر ، مهم اینه که آدم خودش از خودش راضی باشه. خدایا شکرت که من هیچی ندارم اما آنقدر پرروام که از خودم راضی ام:D  والا.

چیکار کنم که 37 سالم شده و پس اندازی ندارم ، چیکار کنم همه 37 ساله های اطراف الان بچه هاشون مدرسه می رن. چیکار کنم 37 سالم و بیکارم ، عوضش کلی تجربه دارم که می تونم باهاش کار  کنم و زندگی و بگذرونم ، سلامتم ، و آنقدر دیدم که با زن و بچه چشمم دنبال کس دیگه ای نباشه ، والا دیگه از شما که پنهون نیست هر چی می نویسم می خونین دیگه ، اینجا هم که در و پیکر نداره می نویسم و می خونین.

37 سالم شد. این سنم و دوست دارم. کاش می شد وایساد روی یه عددی. میشه ؟ می خوام که بشه. می خوام که واقعا 37 ساله بمونم. یه مرد با تجربه ای که پیر نیست و در عین حال هم آنقدرا جوون و خام نیست. می بینین خیلی خوبه ها ، به خدا.

هنوز دلم می خواد عاشق بشم ، این یعنی دل لامصب هنوز 18 سالشه. البته این چند سال سفر من و ازون روزهایی که تو ایران بودم بدترم کرده. سخته تو ایران دلی دلی کردن برام. تنهایی خیلی  راحتترم.

نظرتون چیه که عکسهارو تو یه کانال تلگرام بگذارم؟ اینطوری فیلم هم می تونم بگذارم و راحتتر می تونین ببینین. حتما بگین که اگه اوکی یه کانال درست کنم برای عکسها. فیلمهام و قرار شده بفرستم برای شبکه مستند این هفته دعا کنین قبول بشن.

مرسی که کامنت می گذارین و می خونین. خیلی خوبه حالم و خوب می کنه ف خدا کنه نوشته های من هم یکم حال شمارو خوب کنه.حالتون خوش

 

در جواب کامنتهاتون :

- احساسات و اشکالات فرقی ندارن ، منظورتون و فهمیدم منتها بعد از خوندن کامنتتون رفتم و یه بار دیگه پستم و خوندم. مرسی که خیلی وقتها کامنتهاتون باعث میشه دوباره وقت بگذارم و متنم و بخونم و اگه اصلاحی نیاز داره انجام بدم. فعلا با توجه به اینکه از یه گوشی ه کوچیک استفاده می کنم امکان استفاده از اینستاگرام نیست اما احتمال خیلی زیاد صفحه تلگرامی برای عکسها باز می کنم ، که راحت ببینین عکسهارو.ضمنا الان اینجا تو خونواده ما همه مون و تر کها تور کردن دیگه بجز من . دیگه تور کدوم ه ودام کدومه خدا می دونه.چه فرقی داره بخدا. من اصن یه زنی داشته باشم ترکی و با لهجه فارسی حرف بزنه دوست دارم نه اینکه جلوم ترکی حرف بزنه نفهمم چی میگه. حالا اگه گرفتم می گم! خلاصه نوشتم چون فکر می کنم دوست داشتم تمرکزم رو داستانهای خارجی باشه و اینکه عکسها بیشتر حرف می زدن. قبرهارو می تونین گوگل کنین و ببینین حالا کانال تلگرام که راه افتاد براتون یه فیلم کوتاه می گذارم ازونجا.

- به من بر نخورد ، نسخه منو هم بدین به خودم. اصن تقصیر من بود که نقطه گذاشتم. امان ازین نقطه ها خانوم. این چند خط تقدیم شما،

 

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان، به بیکران، به جاودان

 

 

این هم کانال تلگرام عکسها و فیلمها. جوین شین و لذت ببرین.

https://telegram.me/amiraghaeifard

    


 
ایران
ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٢٧  کلمات کلیدی: ایران ، گرگان ، خالد نبی ، ابشار

سفر مرا به در باغ چند سالگیم برد و ایستادم تا دلم قرار گیرد.

بعد از 9 ماه ، به ایران که برگشتم یکم حال و هوای غریبی داشتم. یکی از دوستان زحمت کشید و اومد دنبالم فرودگاه. حدودای 5 صبح بود که رسیدم. خیلی هیجان داشتم. بار اولی بود که این همه وقت از ایران دور بودم. تو فرودگاه مالزی که بودم دلم می خواست با ایرانی ها حرف بزنم ، با اونهایی که تو فرودگاه بودن. اما نمیشد ، بیشترشون ایرانی هایی بودن که تو مالزی زندگی می کردن یا خانواده هاشون بودن و  یا اینکه توریست. هیچکدوم حال منو نمی فهمیدن. تو کوالامپور پر از ایرانی و فروشگاههای ایرانی ه ،اونهایی که اونجا زندگی می کنن کمتر این حس منو می فهمن. اما اونطوری که من سفر می کردم و جاهایی که من بودم متفاوت بود.

توی مسیر برگشت فرودگاه به خونه عوضش کلی برای دوستم حرف زدم و مطمین بودم اون هم تعجب کرده بود.

من از مجاورت یک درخت می آیم ، که روی پوست آن ، دستهای ساده غربت اثر گذاشته بود ،

به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی.  

شراب را بدهید ، شتاب باید کرد ، من از سیاحت در یک حماسه می آیم و مثل آب تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم.

 

سفری به گرگان تدارک دیدم و با چند تا از دوستان و اعضای گروهمون رفتیم شمال. تابحال گرگان نرفته بودم و به لطف دوست گرگانی که دارم اون منطقه بینظیر و دیدیم. بهار بود اما اون منطقه هنوز زمستان و رد نکرده بود ، هر چند به بهار هم دست رد نزده بود. زیبایی مثال زدنی داشت. من بهتون توصیه می کنم حتما سفری کنین و آبشارهای منطقه رو ببینین. غذای محلی بخورین و اجازه بدین هوای پاک طبیعت ریه هاتون و پر کنه.

این سفر یکی از دیدنی ترین سفرهای من در ایران بود.ما چند روز اول و در محلی که دوست من برامون اجاره کرده بود موندیم و هر روز برای دیدن طبیعت اطراف می رفتیم.

روزهای آخر سفر تصمیم گرفتیم که بریم به آرامگاه خالد نبی و بندر ترکمن. شاید رفته باشین یا شنیده باشین که چرا این منطقه معروف ه.

در کنار آرامگاه خالد نبی یه قبرستانی وجود داره که سنگ های قبرش شبیه آلت مردانه است.  این منطقه با وجود قدمتی که داره بهیچوجه محافظت نمی شه و کسی هم انگار برای تحقیق اونجا نیومده.خوب شکل ظاهری سنگ قبرها باعث شده دولتها بیخیال ارزش تاریخی منطقه بشن.

قبل از رسیدن به جاده ای که منتهی می شد به آرامگاه خالد نبی ، سمت راست جاده دشتی پر از گل های زرد رنگ و زیبا بود که باعث شد توقف کنیم و در اون زیبایی محو بشیم.

عکسهارو ببینین

http://amiraaf.blogspot.co.id/

جمعه بود و همه جا بسته بود ، شانس خوبمون یه سوپر مرغ هم داشت و سر راه خریدیم که جوجه کنیم. طبق معمول هم برای صبحانه نون بربری خاشخاشی و خامه عسلی همراهمون بود.

تو اون همه زیبایی یه جا زدیم بغل و صبحونه رو خوردیم.

جاده ای که به آرامگاه می خورد هم بسیار زیبا بود و البته ما بهترین فصل و برای دیدن اون منطقه استفاده کردیم. بهار.

دشتهای اطراف سبز و زرد بودن از گلها و علفهای بلند.

آرامگاه ساختمان کوچکی بود بر لبه تیغه ای تپه ای بسیار بلند. مسیر کوهستانی بود و بهتره با ماشین مجهزی به اون سمت ها برید.

اون اطراف خیلی شلوغ بود و پیشنهاد می کنم جمعه ها نرین. بالای کوه و در مسیر آرامگاه بازار محلی جالبی هم بود .

مسیری از آن بالا دیده می شد ، دیدم افرادی دارن از اون جاده عبور می کنن ، مسیری که انگار ته نداشت و وسط بیابون بود. دوستم می گفت این ترکمنهان که ازین مسیر می رن ترکمنستان و بر می گردن.

شمارو به دیدن عکسها می سپارم . . .

http://amiraaf.blogspot.co.id/

__________________________________________________________________________

سلام

آنقدر کار و برنامه دارم که یکروز کامل هم وقت کمی ه برای انجام دادنشون.

2 تا کتاب و دارم می خونم که هر دو نصفه ن و وقت بیشتری می خوان و کلی چیز برای نوشتن دارم. این چند خط و از من قبول کنین و سعی می کنم زود به زود بنویسم.

- من در اینستاگرام ادد کردم و آدرس اینستا من هم اینه : travel_my_moments# البته با توجه به اینکه از یه گوشی قدیمی و درب و داغون دارم استفاده می کنم که اینستا رو باز نمی کنه فعلا زیاد فعال نیستم اونجا.

- متاسفانه وبلاگ عکسها فیلتر ه اما خوب چاره ای نیست و سعی می کنم همچنان عکسهارو اونجا آپلود کنم.

- آدمها خیلی متفاوتن و هر کدوم با توجه به فرهنگی که دارن و تو ذهنشون شکل گرفته زندگی می کنن. تقریبا همه آدمها اون چیزهایی و که باهاش بزرگ شدن و باور دارن و اعتقادشون هم قوی ه .چیزهایی که ممکنه برای مردمی از سرزمین دیگه خنده دار ، زشت و  یا جالب و زیبا باشه. ضمنا عدم وجود رابطه سالم یا بهرحال با جنس مخالف در سالهای متوالی باعث بروز فشارهای روحی و روانی و استرس و تنش در زندگی میشه. از نظر جسمی هم ضررهایی داره که می تونین گوگل کنین و مطالعه بفرمایین.

دیگه 30 و رد کردین و اگه هنوز دست کسی و نگرفتین بگیرین تو رو خدا. مجبور می شین دیگه همش ازون فیلمها که گفتین ببینین تازه جوش هم می زنینا ، والا

خدارو هم شکر می کنم بابت همه زیبایی هایی که من بخاطرشون سفر می کنم ، خداروشکر می کنم چون حس می کنم تنها کسی که تو زندگی بهم کمک می کنه و دهنده ست اونه.

یه مقدار بیشتر ازون نوع فیلم ببینین تا تفاوت بین نوشته منو اون فیلمهارو متوجه شین.

شراب باید خورد و در جوانی یک سایه راه باید رفت ، همین.

تا بزودی . . .


 
آخرین بخش از داستان اول سفر من. مالزی
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٩  کلمات کلیدی: مالزی ، سفر ، داستان سفر ، کوالالامپور

از فرودگاه مستقیم رفتم خونه ای جی. خوبی ه موندن تو خونه ای جی اینه که همیشه چند تا دوست جدید پیدا می کنی. اولین نفری که دیدم یان بود. پسر آلمانی که خیلی حرف میزد و همه از دستش در می رفتن بخاطر همین موضوع. نفر بعدی یه پسر خیلی جوون 20 ساله قد بلند روسی بود به نام گلب. که انگلیسی و خیلی ضعیف صحبت می کرد اما با مزه بود.

نفر بعدی یه پسر مکزیکی بود که تو انگلیس زندگی می کرد به نام ادسن. با سبیل های پوارایی و قد کوتاه.

تو چند روز بعد یه پسر کانادایی هم که تو ژاپن معلم زبان بود بهمون اضافه شد و البته یه پسر آلمانی دیگه.

شده بودیم یه گروه و همه جا با هم می رفتیم.همه خیلی پر انرژی و شاد بودن و من ازین موضوع خیلی لذت می بردم. اون 10 روز و دلم می خواست فقط خوش بگذرونم.

ازونجایی که من قبلا کوالامپور و گشته بودم شدم لیدر گروه و رفتیم که جاهایی دیدنی شهرو ببینیم. Central Market,China Town,National Flag,Batu Cave,KLCC Park,Berjaya Times Square,Pavilion,

عکسهای همه اینجاهارو ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

یکی از همین شبهایی که با هم بودیم رفتیم منطقه بوکیت برای دورهمی بچه های سی اس. غذا و نوشیدنی و . . .

چشمهام و که باز کردم کلم منگ بود.صدای چند نفر میومد که حرف می زدن.روی کاناپه توی هال بودم.چرا تو اتاقم نخوابیده بودم؟ یادم نمیومد.دنبال گوشیم گشتم ببینم ساعت چنده اما نبود. کیف پولم؟ اون هم نبود.بلند شدم و رفتم تو سالن همه بچه ها نشسته بودن بعلاوه چندتا دختر و پسری که نمی شناختم. ای جی پرسید خوبی؟ چه عجب بهوش اومدی. گفتم گوشیم و ندیدی؟ گفت راننده تاکسی ازت دزدیده احتمالا! کروم راننده تاکسی؟! دیگه سوال نپرسیدم و سعی کردم فکر کنم و به یاد بیارم.نشستم روی کاناپه. یه دختر چینی پایین کاناپه پهن شده بود.هر چی فکر می کردم چیزی از شب قبل یادم نمیومد. ای جی گفت ما داریم می ریم Cherating beach میای با ما؟

گفتم آره.

یکم که گذشت و فرصتی پیش اومد تا با ای جی و بچه های خودمون تنها باشم پرسیدم جریان چیه من هیچی یادم نمیاد. و تعریف کردن که من شب قبل داشتم با یان قدم می زدم که یهو از حال می رم وسط خیابون.بقیه بچه ها زودتر برگشته بو.دن با ای جی خونه و من و یان مونده بودیم.

یان یه تاکسی می گیره که منو برسونه خونه. تو مسیر بخاطر دیروقت بودن و بیهوشی من راننده شروع می کنه به جفتک اندازی که این مرده ؟ مریض من نمی برم و ازین حرفها. وسط راه وایمیسه و می گه 300 رینگین بدین و پیاده شین وگرنه زنگ می زنم پلیس.

یان از ماشین پیاده می شه و زنگ می زنه به ای جی. یان که انقدر پول با خودش نداشته بده برای همین راننده گوشی منو گرو بر می داره البته بدون اینکه یان ببینه. ای جی تلفنی به راننده می گه که اینارو بیار خونه من ، من کرایه تو می دم هر چقدر بشه. خلاصه می رسیم خونه ای جی و من هنوز بیهوش بودم. ای جی پول راننده رو می ده و ردش می کنه می ره غافل ازینکه راننده تو همون فرصتی که یان از ماشین پیاده شده بود هم کیف منو خالی می کنه هم گوشی موبایلم و بر می داره.

ای جی می گفت امیر هر چی زدیم تو گوشت و آب روت خالی کردیم بهوش نیومدی. منو خوابونده بودن وسط حیاط و نمی دونستن چیکار کنن. ای جی می گفت نفس نمی کشیدی. ما فکر کردیم تموم کردی.

تیمون پسر آلمانی با شخصیتی که اون روز تازه به جمعمون اضافه شده بود گویا 2 ترم پزشکی خونده بود. میاد بالای سرم و با چراغ قوه نور می اندازه تو چشمم و می بینه واکنش نشون می دم.سریع زنگ می زنن آمبولانس میاد.بعد از نیم ساعت آمپول و سرم و اینها باز هم بهوش نمیام. دکتر به ای جی می گه کاری نمی تونیم بکنیم زنده می مونه اما باید بهوش بیارینش. ببرینش صداش کنین ، بزنین تو گوشش انقدر تا بهوش بیاد.

بنده خدا ای جی تا دم صبح نشسته بوده پای منو سعی می کرده منو به هوش بیاره تا اینکه یه ناله خفیفی از من می شنون به هذیان گفتن که می افتم منو میگذارن رو کاناپه تا بخوابم. و ادامه ماجرا که بیدار شدم و . . .

اون موقع 100 دلار داشتم که معدلش و یعنی 300 رینگیت گرفته بودم و تو کیفم بود ، همه رو راننده زده بود. چه حماقتی کردم که اون همه پول و با خودم داشتم! ای جی قبض امبولانس و هم بهم داد. اون فکر می کنم 450 رینگیت بود. ای جی 50 رینگیت بهم داد که بگذارم جیبم و حالا باید 500 رینگیت بهش بر می گردوندم.

چند نفر دیگه بهمون اضافه شدن و شدیم 3 تا ماشین راه افتادیم به سمت ساحل چراتینگ در شرق.

تمام طول مسیر گیج بودم و داشتم سعی می کردم شب قبل و به یاد بیارم. تمام پولم و از دست داده بودم و حالا بدهکار هم بودم. باید یه راهی پیدا می کردم از ایران پول بگیرم و پول ای جی و پس بدم.حسابی داغون بودم و حالم گرفته بود. موبایلم هم از دست رفته بود.

فکر می کنم 2 ساعتی تو راه بودیم. وقتی رسیدیم منتظر شدیم تا بقیه هم برسن. از بین بچه هایی که بینمون بودن یه پسر لبنانی که چشمهای آبی رنگی داشت و منو برادر خظاب می کرد و همینظور چندتا دختر چینی تو گروه مورد توجه بودن.

رفتیم لب ساحل . بچه ها نوشیدنی غیر مجاز آورده بودن از نوع بسیار عالی ش. البته این چیزها بسیار بد است و بهیچ وجه توصیه نمی گردد!

ای جی بهم گفت امیر تو نمی خوریا! حداقل یکهفته باید دوری کنی. ادی ، یکی از پسرها که گی هم هست ، رفت از درخت نارگیل اون اطراف بالا و چندتا نارگیل کند و انداخت پایین. لازم به ذکر که بالا رفتن از درخت نارگیل بسیار سخته و البته این درخت هم ارتفاعش نسبت به اندازه معمول کوتاهتر بود.4،5 تایی نارگیل تازه و سبز کند. آب نارگیل برای مشکلات معده و گوارش بینظیره. من نصف آب یه نارگیل و خوردم. معمولا هر نارگیل تازه به اندازه 2 تا 3 تا لیوان آب داره داخلش.

آب نارگیلها که تموم شد ، داخل نارگیلهارو پر کردیم از نوشیدنی های بهشتی با طعم  جانی واکر. تقریبا همه منو نهی می کردن از نوشیدن ، مخصوصا ای جی و اون پسر لبنانی ه.می گفتم بابا قضیه دیشب من بخاطر این نبود ولی مگه کسی گوش می داد.

 یکی از پسرهای گروهمون یه پسر نیوزلندی بود که تمام بدنش پر از تتو بود و بچه خیلی شیطونی بود. سم

 سم اومد کنارم و گفت امیر نخور عزیزم بیا آب نارگیل بخور برای معده و دوران بعدش خوبه. یه نارگیل داد به منو منم رفتم بالا . غافل ازینکه توش تنها چیزی که نیست آب نارگیل ه.

چند دقیقه بعد همه شاد و شنگول تو دریا شنا می کردن و ادی و یه دختر میانماری و چینی رفته بودن برای سرفینگ(موج سواری).

یکسری هم لب ساحل لم داده بودن .یکساعتی لب ساحل بودیم و بعد ازون از آب دل کندیم و جمع شدیم برای عکس گرفتن. ای جی همیشه دوربینش همراهش ه و دایم عکس می گیره که البته خیلی هم خوبه.

بعد از مراسم عکس گرفتن متوجه شدیم یکی از دخترها و یکی از پسرها نیستن. یه دختر چینی که ما با ماشینش اومدیم و یه پسری که فکر می کنم اکراینی بود.  همه مطمین بودن که این دو تا یه جایی و یه گوشه ای ، بالاخره به آغوش دریای عشق پیوستن. برای همین زیاد جدی نگرفتیم و کلی خندیدیم به موضوع. این و هم بگم که من از دختره خوشم اومده بود. کلا دخترهای چینی بهترن نسبت به بقیه اقوام این منطقه ها. تمیز و مرتب با زندگی هدفمند و رو به جلو.

کمی اونورتر یه زمین والیبال بود که چندتا مالزیایی داشتن بازی می کردن و گویا از اعضای یه تیم والیبال حرفه ای بودن. ما هم یه تیم شدیم و مشغول بازی باهاشون. خوب با توجه به اینکه تقریبا همه افتضاح بودیم و مست. نتیجه ها اینطوری می شد.15-1 یا 2 نهایتا!

ما تازه تعدادمون هم بیشتر بود. اما این بگم که ما بیشتر لذت می بردیم. همه می خندیدیم و بازی می کردیم و برامون فان بود.

فکر کنم 2،3 ساعتی بازی کردیم. بازی که تموم شد و همه جمع و جور شدیم ، یکی از دخترها گفت بچه ها این 2 تا هنوز بر نگشتن . اینجا بود که نگران شدیم و راه افتادیم اطراف ساحل و تو دریارو دنبالشون گشتن. همه نگران این بودیم که تو دریا غرق شده باشن.

جدودا یکساعتی با استرس گشتیم اما چیزی پبدا نکردیم ، کمی بعد اما خودشون سر و کله شون پیدا شد.

ما رفتیم یه دور دوره ساحل زدیم! اونم 4 ، 5 ساعت! اصرار هم داشتن که بابا چیزی نشده ما رفتیم یه قدمی بزنیم و اینها. خیلی بدم میاد ازینهایی که با یه گروه می رن بیرون و باعث نگرانی بقیه می شن. می تونستن حداقل بگن به یکی که ما داریم می ریم اونور  

ساحل .بهرحال خوشحال بودیم که بر گشتن.

صبح و قبل این ماجراها فرصتی شده بود که من با همین دختر چینی ه که گم شده بودن لب ساحل قدمی زده بودیم و گپی.

من عادت به گوش ماهی جمع کردن داشتم. این دختر حرفی بهم زد که هنوز بهش فکر می کنم. گفت اینهارو هیچوقت جمع نکن . این گوش ماهی ها و سنگ ها وقتی لب ساحلن قشنگن و به اینجا تعلق دارن. نباید ازینجا دور بشن. البته اون هم این حرف و از قول پدرش می زد. برام جالب بود این حرف ، آنقدری که از تمام حرفهاش فقط همین یادم مونده.

 هوا کم کم داشت تاریک می شد و باید می رفتیم برای شام. اون اطراف چندتا رستوران محلی بود و همه رفتیم سراغ یکی شون و یه میز بزرگ درست کردیم و نشستیم دورش. شام و با عکس گرفتن و گفتن و خندیدن خوردیم. سر میز یکی از دخترها که اسمش آلینا بود بهم گفت امیر من شنیدم بابت اتفاقی که برات افتاده ، متاسفم ، اجازه می دی من پول شام و حساب کنم؟ خیلی دختر مهربونی بود خوب منم گفتم اوکی! این دختر خیلی مهربون بود و تو مقاطع دیگه هم خیلی حواسش به من بود البته در اندازه یه دوست ها نه بیشتر. آلینا الان هم یکی از دوستهای خوب منه.

من کمی زودتر از بقیه سر میز شام بلند شدم و برگشتم همون لب ساحل.پنی یکی  دیگه از دختر های چینی آتیش روشن کرده بود و نشسته بود کنارش و می نوشید. من هم کنارش نشستم و نوشیدم :D

والا خوب ، آدمی ه دیگه.

کم کم بقیه بچه ها هم اومدن کنار آتیش. ینتین اون دختر  چینی که من ازش خوشم اومده بود هم اومد و کنار من نشست و شروع کردیم گپ زدن و داشت توضیح می داد که اون چند ساعتی که گم و گور شدن چی کار کردن.بعد هم راجع به خودمون حرف زدیم.

یکساعت بعد همه لخت شدیم و رفتیم که بریم تو آب شنا. ینتین اما نیومد گفت من از همینجا تماشا می کنم. خوب معمولا وقتی این موقع شب همه می رن شنا اونهایی که 2 تایی شدن با هم می رن تو آب و ینتین نیومد.شنا کردن توی آب در شب خیلی مزه می ده. البته تو حالت عادی کمی ترسناک ه. اما خوب وقتی 10 نفر آدم با هم میریزن تو آب و همه هم شنگول دیگه ترسی وجود نداره.

پنی اومد سمت من و پرید تو بغلم و . . .

بخدا اول فقط می خواستیم 2 تایی شنا کنیم!

از آب که اومدیم بیرون به ینتین گفتم نیومدی تو آب و اون هم گفت آره اما دیدمتون!

اون شب هر کی یه طرفی خوابید. من که هیچی هم با خودم نبرده بودم. ادسون و گلب چادر و کیسه خواب داشتن. یه سری هم تو ماشینها خوابیدن. پنی گفت امیر من سارونگ دارم بیا لب ساحل بخوابیم. سارونگ یه چیزی ه مثل شالی که دخترها تو ایران بعنوان روسری استفاده می کنن اما بزرگتر و مربع شکل. که اینجا هم پسرها هم دخترها ازش استفاده میکنن و کاربرد زیادی هم داره. بعنوان زیر انداز و حوله و . . .

پنی 2 تا سارونگ داشت. یکی و انداختیم زیرمون و یکی رومون و خوابیدیم. سم و دوست دخترش هم پشت سر ما رو یه نیمکتی که بیرون محوطه بازی بچه ها بود خوابیده بودن. نیمه های شب سرد شده بود. پنی بیدارم کرد و گفت امیر بریم تو ماشین من ، سرد ه اینجا.

صبح دوباره همه جمع شدیم دور میز صبحانه و همه هنگ اور و دنبال نارگیل بودیم تا حالمون و خوب کنه.

آلینا برام صبحونه خرید. و خوردیم و بعد از غذا هم کمی پیاده روی و بعد هم همه نشستن تو ماشینها که برگردیم.  من و گلب و ادسن تو ماشین ینتین نشستیم و تا خونه ای جی فقط گفتیم و خندیدیم و شلوغ کردیم. این 2 تا پسر پر از انرژی ن.

پنی اصلا دختری نبود که من خوشم بیاد. راستش از بین اون چندتا دختری که باهامون بودن اگه می خواستم یکی و انتخاب کنم آخرین نفر پنی بود. اما خوب از روی لجبازی با ینتین و مستی با پنی گذروندم و دوست شدم.

الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم کار درستی کردم. شاید اگه با ینتین می رفتم جلو یه رابطه صمیمی و جدی شکل می گرفت و بعد هم تبدیل می شد به یه خاطره غمبار. پنی اما با وجود اینکه با هم نیستیم دیگه و اون الان با یه مرد استرالیایی نامزد کرده و اونجا زندگی می کنه ، یه خاطره خوب ه.

و این چیزی ه که من باید یاد بگیرم. زندگی من از دور زیباست و شنیدنش می تونه هر دختری شیفته کنه اما هیچ دختری نمی تونه همچین زندگی و با من داشته باشه.

 

از ایران با هر بدبختی که بود پول گرفتم و قرضم به ای جی و دادم. با ینتین هم یه قراری داشتیم و با هم صحبت کردیم اما خوشبختانه دوست نداشت دیگه به با من بودن فکر کنه. خداروشکر. الان که مدتها گذشته می گم خدارو شکر.

برگشتم به ایران و سفر 9 ماهه من به پایان رسید.

عکسهارو ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

 _______________________________________________________________

سلام دوستان

بالاخره بخش اول داستان سفرهای من به پایان رسید.ممنون ازینکه همراه بودین و نوشته های درب و داغون منو خوندین. سعی می کنم بخش دوم و بهتر و سر وقت تر بنویسم اما زندگی زمان کافی به ما نمی ده ، من همیشه کلی کار نکرده دارم و یه لیست بلند بالا.

-  مالزی کشور خاصی نیست مخصوصا اگر بخواین اینجا زندگی کنین اما بهرحال می تونه شروع خوبی باشه. ویزا احتیاج ندارین و می تونین 2 هفته بمونین. امتحان کنین.

- عکسهارو فکر کنم باید با فیلتر شکن تو ایران ببینین. حالا ایران رفتم چک می کنم اما ازینجا که ایرادی نداره. در مورد هزینه سفرها باید داستانهارو از اول دنبال می کردین چون نوشتم ، زیاد همدر مورد این روش زندگی نوشتم. در مورد نوع تفکر ما ایرانی ها از سفر. من اصلا آدم پولداری نیستم و قول می دم همین الان از شمایی که این مطلب می خونی فقیرترم. فقط بلدم چطور کم هزینه سفر کنم و حین سفر کار کنم. برای من سفر مهمه و دیدن و آشنا شدن ، نه خوابیدن روی تخت هتلی که تو کشور خودمم هست. برای من رهایی مهمه ، اینکه آزادانه قدم بزنم و به هر کی که دلم خواست سلام کنم و مردمی و ببینم که سلام کردن منو قضاوت نمی کنن.

آرزوهاتون و بنویسین و دونه دونه براشون برنامه بریزین و زمان تعیین کنین و برین دنبالشون. نگذارین آرزوهاتون به رویا تبدیل بشن.

- همونطور که شما هر از گاهی میاین و اینجارو چک می کنین ببینین من چیزی نوشتم یا نه ، من هم کامنتهای شمارو دنبال می کنم. پس به منم حق بدین که کامنت بخوام.

داستان بخش دوم سفرهام و خیلی زود شروع می کنم. پس دنبال کنین وبلاگ و که بزودی ادامه داستانهارو می تونین بخونین و بیشتر در مورد زندگی من در اندونزی خواهد بود.

 


 
داستان اندونزی - جاکارتا
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠  کلمات کلیدی: جاکارتا ، اندونزی ، سفر ، مدرسه

منطقه دپوک در جنوب جاکارتا واقع شده. وقتی راننده منو پیاده کرد نیم ساعتی منتظر موندم تا بجای اینکه بیاد سر قرار بهم مسیج داد که می تونی بیای فلان جا؟! من بهش گفتم من اصلا نمی دونم کجا هستم چطوری ازم می خوای بیام فلان جا! خلاصه بعد یکساعت اومد و بعد از سلام و احوالپرسی منو برد به یه هتل همون نزدیکی ها. قرار شد اون شب و اونجا بمونم تا دوشنبه بیاد دنبالم و بریم مدرسه.هتل چندان جالبی نبود اما خوب بدک هم نبود. یه اتاق تمیز و مجانی بهر حال خوبه. اون که رفت پریدم روی تخت و تلویزیون و روشن کردم و بعد از اینکه مطمین شدم هیج برنامه جالبی نداره ، تصمیم گرفتم بخوابم. شب هم برای پیدا کردن غذا زدم بیرون که البته انتخاب زیادی نداشتم. کلا منطقه جالب نبود. البته پر از غذا فروشی های محلی بود که خوب باید حتما بدونی چی و کجا بخوری که خوب باشه.دوشنبه صبح ساعت 6 اومد دنبالم قرار بود جای دیگه ای بمونم.کوله به دوش پشت موتورش نشستم و رفتیم به سمت محل جدید. یه مجتمع بود با چند تا ساختمون خیلی بلند. واحد من طبقه 13 بود.یه اتاق بود که یه گوشه ش تخت بود و یه سمتش هم یه آَپزخونه کوچیک. یه بالکن هم داشت.یه واحد حدودا 30 متری بود اما خیلی زیبا درستش کرده بودن و وسایل کافی هم داخلش بود.این نوع آپارتمانها تو شهرهای بزرگ اندونزی زیادن و عالی ن برای جوونهایی که می خوان مستقل زندگی کنن .

وسایلم و گذاشتم و رفتیم به سمت  مدرسه. زیاد دور نبود.بهم گفت برای سلام کردن هر کی و دیدی بگو آپا کبر Apa Qabar

این به نوعی سلام علیک اندونزیایی ه. البته بهتر بود بهم یاد می داد که بگم سلام علیکم ، چون مسلمونها بهمین شیوه سلام علیک می کنن اینجا. این آپا کبر هم معنی What’s up یا چه خبر می ده تقریبا اما در جوابش می گن که خوبم پی مفهمونا همون حال شما می شه.

من از همون دربون دم در مدرسه این و به همه گفتم تا رسیدیم به اتاق معلمها.

البته تو راهرو هم کلی از بچه ها دور معلم زبانشون و گرفته بودن و سلام و ادای احترام می کردن و اون به این شکل بود که دست معلم رو می گرفتن و سرشون و خم می کردن و دست معلم و روی پیشونی یا گونه خودشون می گذاشتن. این البته مختص به معلم ها نمی شه کلا یه نوع ادای احترام به بزرگتر محسوب می شه. این اتفاق برای من هم افتاد و چند تا از دانش آموزها سمت من آمدن و دست من و به نشانه احترام چسبوندن به صورتشون.این مدرسه جونیور  بود یعنی رنج سنی 12 تا 18 سال فکر می کنم.

هر طوری بود از بین اون همه دانش آموز رد شدیم و خودمون و رسوندیم به اتاق معلمها. من به معلم های دیگه معرفی شدم و البته تنها معلمی که می تونست با من صحبت کنه معلم زبان دیگه مدرسه بود.زیاد اونجا نموندیم و رفتیم سر کلاس. با بچه ها آشنا شدم و یکم با هم کار کردی و کلا کلاس خیلی به شور اومده بود.زنگ که خورد و رفتم از کلاس بیرون دیگه اوضاع غیر قابل کنترل بود فرض کنین کل مدرسه دور منو گرفته بودن و براشون جالب بود که یه خارجی اومده تو مدرسه شون . این البته جزو طرحهای مدرسه بود که سال یکماه یه خارجی و دعوت می کردن برای تقویت زبان انگلیسی معلمها و دانش آموزان که البته این طرح در حال حاضر دیگه وجود نداره.

2 زنگ ما کلاس داشتیم و بعد آزاد بودیم. معلم زبانی که مسیول من بود  رفت تو اتاق معلمها و من ترجیح دادم تو محوطه باشم. نمی دونین بچه ها چه انرژی می دادن بهم.رفتم تو حیاط و دیدم بچه ها دارن فوتبال بازی می کنن. اومدم باهاشون بازی کنم که بازی و قطع کردن شروع کردن به عکس گرفتن با من. کلا تو ای تیپ مناطق وقتی سفر می کنی حس یه سوپر استار و داری و این همه توجه انرژی خاصی به آدم می ده. بعد از بازی بچه های یه کلاس با جیغ و فریاد و میستر میستر گفتن از من دعوت می کردن که به کلاسشون برم.با وجود اینکه معلم همراه من می گفت نیازی نیست بری و بیا بریم ناهار من ازش خواستم یکم صبر کنه و رفتم سر کلاس پیش بچه ها. کلی عکس گرفتیم و به سوال هاشون جواب دادم. سوالهایی که معمولا خصوصی ن اما خوب اونها فقط بچه هایی بودن که دوست داشتن بدونن من به عنوان یه خارجی چطوری زندگی می کنم.سوالهایی می پرسیدن مثل مجردی ؟ دوست دختر داری؟ مسلمونی؟

و با هرجوابی که می گرفتن کلی کیف می کردن. من تو اون زمان کلاه هم سرم می گذاشتم و همیشه ازم می پرسیدن میستر کچلی؟ می گفتم نه. بعد ازم می خواستن که کلاهم و بردارم.

اون روزها به همین شکل بودن من معمولا 2 تا 3 کلاس در روز داشتم که اصلا خسته م نمی کرد و بعد ظهرها هم می رفتیم فروشگاه های اطراف می گشتیم.بودجه ای در اختیار معلم گذاشته بودن که چیزهایی که می خوام و برام بخرن. عین بچه هایی شده بودم که با مادرشون می رن خرید. هر چی می خواستم برام می خریدن. یه روز هم سینما رفتیم و یه فیلم خیلی خوب دیدیم البته بیشتر از سینما لذت بردم تا خود فیلم.سالها بود سینما نرفته بودم تو ایران اما اینجا سینما ها کیفیت بالایی دارن. چه از نظر صندلی ها و چه از لحاظ صدا و تصویر.

چند روزی که به پایان مدت اقامتم اونجا رسیده بود معلم زبان بهم گفت که دوست داری یه کار خیری انجام بدی منم گفتم حتما. قرار بود که بریم شهر بوگور Bogor و تو یه مدرسه ای روستایی و بعد هم یه مجلس قران. کار خاصی قرار نبود من بکنم فقط حضورم باعث خوشحالی بچه ها می شد.

واقعا هم همینطور شد.متاسفانه معلم زبان مثل همیشه دیر اومد دنبال من و ما که قرار بود ساعت 10:30 اونجا باشیم ، ساعت 1 رسیدیم. بی نظمی زمانی و بد قولی شدیدا آزارم می ده ، مخصوصا اینکه بخاطر بی توجهی شخص دیگه ای آدم بد قولی به حساب بیام اما خوب این بخشی ازین مردم ه و کاریش هم نمیشه کرد.

مدرسه کوچیکی بود و فکر می کنم یک کلاس بیشتر نداشت. وارد حیاط مدرسه که شدم دیدم همه بچه ها منتظر منن. از قبل بهشون گفته بودن که یه خارجی قراره بیاد مدرسه شون. آنقدر برام جیغ زدن و شور و هیجان داشتن که دلم نمی خواست برم اتاق معلمها و دوست داشتم فقط برم پیش بچه ها. این احساس وصف نشدنی بود. بچه ها تنها موجوداتی هستن که بی پروا شادی می کنن ، دوستی می کنن و عشق می ورزن. رفتیم اتاق معلمها و برامون چای آوردن. همه معلمها و مدیر مدرسه استقبالم اومدن و با هم مشغول صحبت شدیم. تا اون موقع من هنوز نمی دونستم که ما دیر رسیدیم و بچه ها ساعتهاست که منتظر ما هستن. وقتی یکی از معلمها بهم گفت که بچه ها از صبح منتظر نشستن تا شما بیاین و قرار بود صبح اینجا باشین ، خیلی خجالت کشیدم . چاییم و سر کشیدم و گفتم بریم سر کلاس می خوام بچه ها رو ببینم. فرصتی برای آموزش نبود و همه می خواستن سوال بپرسن و عکس بندازن.

کلاس درس اتاق بزرگی بود و کافی برای همه دانش آموزان روستا. البته شاید کلاس دیگه ای بود و من خاطرم نیست اما بهرحال اکثر بچه ها تو همین کلاس جمع شده بودن. سوالهاشون اینها بود:

دوست دختر دارین؟ متاهلی ن؟ مسلمونی ن؟ کچلی ن؟! امیرخان و می شناسین؟ سازی بلدین بزنین؟ خواننده این؟

تیپ و ظاهر منو دوست داشتن و بیشتر سوالهاشون بخاطر کلاهی بود که سرم می گذاشتم و دستمالی که دور گردنم بود. کلی عکس گرفتیم و گپ زدیم. حدودا یکساعتی با هم بودیم. بعد معلم زبان روستا ازم خواست که با هم بریم مجلس قرانشون و ببینیم و ازونجا هم بریم معبدی که توی اون روستاس.

بچه های کوچیک با لباسهای محلی رنگ و وارنگ کنار هم نماز می خوندن. با مسیول مجلس قرآن نشستیم و گپی زدیم و پذیرایی شدیم. می خواستن یه اتاق دیگه اونجا تو حیاط بسازن و به اونجا اضافه کنن.

با بچه ها عکس انداختم و راه افتادیم به سمت معبد. معلم زبانی که با هم اومده بودیم و باعث تاخیرمون بود دومین گند و هم اینجا زد.

تو یه راه می گفت امیر این معبد خیلی قشنگه و اینکه همیشه دلش می خواسته این معبد و ببینه.

وقتی رسیدیم به معبد یکی یه شال دادن که دور کمرمون ببندیم. محوطه بسیار سرسبز و زیبا بود.معلم زبان رفت و با نگهبان گرم گفتگو شد. بعد که برگشت گفت ببخشید من نمی تونم بیام تو ، امیر تو هم فقط داخل محوطه می تونی بشی و از طناب رد نشو.گفتم چرا؟ گفت آخه من پریودم و زنانی که پریودن نمی تونن حتی داخل محوطه بشن ، تو هم چون مسلمونی نمی تونی از طناب اونورتر بری. گفتم خوب کسی گه نمی دونه من مسلمونم من می رم داخل. بعد جواب داد : نمی تونی چون من بهشون گفتم که پریودم و تو هم مسلمونی.

گفتم پس بشین اینجا و بجای دیدن معبد که آرزوش و داشتی با نگهبان حرف بزن.

خلاصه به لطف حماقت دخترک داخل ساختمون معبد نتونستم بشم اما خوب محوطه بسیار زیبا بود و کلی عکس گرفتم.این معبو یه معبد بودایی و بسیار زیبا بود. البته در کشور اندونزی بیشتر معابد هندو دیده می شن مخصوصا تو بالی.

من با معلم زبان روستا و دوستش داخل محوطه چرخیدیم و لذت بردیم از زیبایی منظره اونجا.

اقامتم در دپوک به اتمام رسیده بود و بلیطم برای مالزی 2 روز دیگه بود. چند روزی بود ایراتانیا همون دختری که تو جاکارتا دیده بودم دوباره باهام تماس می گرفت و ازونجایی که می دونست تو جاکارتام می خواست منو ببینه.اون شب زنگ زد و گفت امیر این 2 روز و بیا و پیش من بمون می تونم هوستت کنم. تا اونجا که می دونستم جایی نداشت که بتونه منو هوست کنه اما بهرحال قبول کردم. فقط 100 دلار تو جیبم و بود و اون و نگه داشته بودم برای مالزی.

اون چند روز تو دپوک واقعا بیرام لذت بخش بود. مدرسه از طریق معلم زبانشون ازم تشکر کردن و منم تونستم کلی سوغاتی بخرم. البته یکسری از چیزهایی و هم که می خواستم نتونستیم پیدا کنیم.

  فانی هم همچنان باهام در تماس بود.می گفت که با پسری خارجی آشنا شده و شام رفتن بیرون. ازم مشورت می گرفت.

برای دانمارک و آلمان هم داشت فکر می کرد که کدوم انتخاب کنه برای دوره مستر. خوب اگه دوست دارین بدونین کارش جور شد و چند ماه بعد رفت دانمارک و خیلی زود هم با یه پسر دانمارکی ازدواج کرد و یکسال بعد هم بچه دار شدن. الان با همسر و فرزندش تو دانمارک زندگی می کنن و درس می خونن.

عصر فردای اونروز تانیا با ماشین اومد دنبالم . ازش پرسیدم که کجا قراره بمونیم و گفت که داییش رفته اروپا و می ریم آپارتمان داییش.2 ساعتی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم. راستش اصلن فکرش و هم نمی کردم که یه همچین جایی قراره بمونیم. تو بهترین منطقه جاکارتا که بیشتر خارجی ها زندگی می کنن. اول رفتیم سوپرمارکت و مقداری خرید کردیم.اون برای خوردن و من هم چندتا شامپو و سایل دیگه خریدم که با خودم ببرم. این و هم بگم که یه دغدغه دیگه هم داشتم و اون هم بلیطم بود به مالزی. فانی بلیطم و بوک کرده بود و یادش رفته بود بار هم برای بگیره . منم که بی تجربه بودم تو این زمینه گفتم خوب تو فرودگاه پول بار می دم غافل ازینکه تو فرودگاه چند برابره. حالا می رسیم به داستان فرودگاه.

بعد از خرید سوار ماشین شدیم و رفتیم داخل مجتمع. خیلی خوب بود. آپارتمان داییش طبقه 21 یکی از برجهای مجتمع بود. اون مجتمع 7 تا استخر داشت که از بالکن اون بالا می شد دید که به شکل نخل طراحی شدن.

دیدین یه موقعی یکسری از آدمها بهتون نمی چسبن؟ هر کاری هم می کنین نمی تونین با خودتون کنار بیاین؟ من این حس و به تانیا پیدا کرده بودم. ولی خوب باید 2 شب و باهاش سر می کردم برای همین از همون اول خودم و به مریضی و خستگی زدم. شام پاستا درست کردیم و خوردیم. خیلی اصرار می کرد که بریم تو استخر و شنا کنیم و من گفتم که خسته م و بهتر ه فردا بریم. تانیا دختر شیکی بود و من این و دوست داشتم اما به قول یه بنده خدایی پز پزی بود. شایدم فکر می کرد داره نظر منو جلب می کنه اما خوب بر عکس بود من به چیزهایی دیگه ای اهمیت می دم. بهر حال اونشب زود رفتیم و خوابیدیم. شب موقع خواب هم منو بوسید که از بوی گند دهنش داشت حالم بهم می خورد. این دیگه ازون چیزهایی نبود که تو جلسه های اول دیدن یه دختر برای من قابل بخشش باشه.چطور ممکنه یکی 24ر ساعت از فلان مدل و برند ه لباس و لوازم آرایشش حرف بزنه بعد دهنش بو گند بده. گناهی ست نا بخشودنی از نظر من.

فردای اونروز صبحونه خوردیم. بعد صبحونه من نشستم پای ماهواره به فیلم دیدن . تانیا رفت تو اتاق بعد نیم ساعت بیکینی پوشیده اومد بیرون که بیا بریم شنا. منم باز خودم و به مریضی زدم و گفتم شب بریم هنوز خوب نیستم. اونم با اخم و تخم رفت. منم راحت پهن شدم رو کاناپه و فیلمم و دیدم. اما خدا می دونه که من عاشق شنا کردنم و دلم می خواست از بالکن همون طبقه بپرم تو آب. اما می دونستم رفتن به استخر و شنا با اون همانا و . . .

شب باز خودم و به مریضی زدم و هر چی گفت باهاش نرفتم شنا. بهترین فرصت بود که خودم و به خواب بزنم . برای همین رو کاناپه خوابیدم تا صبح. خداروشکر فرداش هم راهی فرودگاه بودم.

هیچوقت نمی فهمم مردهایی و که سالها با زنی که دوست ندارن و حتی تنفر هم دارن زندگی می کنن.

سایبان آرامش ما ماییم . . .

زودتر رفتم فرودگاه و تقریبا 2 ساعتی اونجا بودم. البته فرودگاه و دوست دارم. من ترمینال اتوبوس و هم دوست دارم. بوی سفر می دن.

خوب فرودگاههای اینجا هم پر از فروشگاههایی ه گه دوست داری بچرخی توشون و لذت ببری.

متاسفانه موقع گرفتن کارت پرواز فهمیدم که بار خیلی گرون برای همین سعی کردم چیزهایی که سنگین بود و هول هولگی بریزم تو کوله پشتیم و با خودم ببرم تو هواپیما.اما خوب باعث شد اشتباهی هم بکنم. موقعی که داشتم وارد بوردینگ سالن می شدم ، شامپوهام و ادکلنم و ازم گرفتن و از همه مهمتر یه چند کاره لیدر من داشتم که عصای دستم بود همه جا. لعنتی ها همه رو گرفتن و البته اشتباه خودم بود. و این درس عبرتی شد برام که دیگه موقع بوک کردن بلیط هواپیما بار هم به اندازه کافی بخرم.

عکسهارو ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

_____________________________________________________________________

سلام دوستان

ببخشین باعث وقفه دوباره. نمی خوام بد قول باشم اما خوب این چند وقته کلی اتفاق افتاد که باعث شد تمرکز و وقت کافی برای نوشتن نداشته باشم.لپ تاپم هم که هی بازی در میاره.

حدودا یکهفته دیگه تو بالی می مونم و دارم سعی می کنم تمام جاهایی و که تابحال ندیدم و برم و ببینم. نمی خوام چیزی و از دست بدم.

البته کامنت نگذاشتن شماها هم باعث شده بود که یکم فکرم مشغول بشه ، گفتم شاید صفحه م فیلتر شده. والا صاحاب که نداره. یکی از دوستان پیام داده بود که صفحه وبلاگ عکسها فیلتر شده . لطفا شما هم ببینین و بگین اگر فیلتر شده یا نه.

داستان این سفر و قبل از بازگشت به ایران تموم می کنم. هفته های بعد داستانهای ملزی و دنبال کنین. سعی می کنم از ایران هم شروع کنم به نوشتن سفرهای بعدیم.

لطفا اگر مایلید که من به مطالبتون و بخونم و به وبلاگتون سر بزنم حتما آدرس وبلاگتون و تو کامنتهاتون بگذارین.

دارم به یه سفر بزرگ فکر می کنم که البته پولم ته کشیده. باید برگردم ایران و شاید یه مدت کار و پول جمع کردن و دوباره سفر.

سفر به آمریکای جنوبی بد جوری ذهنم و مشغول کرده اما خوب کجای این زندگی و میشه پیش بینی کرد هر دقیقه ش یه داستان جدید پیش می آد.

تا داستان بعدی ،

شاد باشین.  

  


 
← صفحه بعد