یکنفر اینجا تنهاست . . .

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است.

داستان اندونزی - جاکارتا
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠  کلمات کلیدی: جاکارتا ، اندونزی ، سفر ، مدرسه

منطقه دپوک در جنوب جاکارتا واقع شده. وقتی راننده منو پیاده کرد نیم ساعتی منتظر موندم تا بجای اینکه بیاد سر قرار بهم مسیج داد که می تونی بیای فلان جا؟! من بهش گفتم من اصلا نمی دونم کجا هستم چطوری ازم می خوای بیام فلان جا! خلاصه بعد یکساعت اومد و بعد از سلام و احوالپرسی منو برد به یه هتل همون نزدیکی ها. قرار شد اون شب و اونجا بمونم تا دوشنبه بیاد دنبالم و بریم مدرسه.هتل چندان جالبی نبود اما خوب بدک هم نبود. یه اتاق تمیز و مجانی بهر حال خوبه. اون که رفت پریدم روی تخت و تلویزیون و روشن کردم و بعد از اینکه مطمین شدم هیج برنامه جالبی نداره ، تصمیم گرفتم بخوابم. شب هم برای پیدا کردن غذا زدم بیرون که البته انتخاب زیادی نداشتم. کلا منطقه جالب نبود. البته پر از غذا فروشی های محلی بود که خوب باید حتما بدونی چی و کجا بخوری که خوب باشه.دوشنبه صبح ساعت 6 اومد دنبالم قرار بود جای دیگه ای بمونم.کوله به دوش پشت موتورش نشستم و رفتیم به سمت محل جدید. یه مجتمع بود با چند تا ساختمون خیلی بلند. واحد من طبقه 13 بود.یه اتاق بود که یه گوشه ش تخت بود و یه سمتش هم یه آَپزخونه کوچیک. یه بالکن هم داشت.یه واحد حدودا 30 متری بود اما خیلی زیبا درستش کرده بودن و وسایل کافی هم داخلش بود.این نوع آپارتمانها تو شهرهای بزرگ اندونزی زیادن و عالی ن برای جوونهایی که می خوان مستقل زندگی کنن .

وسایلم و گذاشتم و رفتیم به سمت  مدرسه. زیاد دور نبود.بهم گفت برای سلام کردن هر کی و دیدی بگو آپا کبر Apa Qabar

این به نوعی سلام علیک اندونزیایی ه. البته بهتر بود بهم یاد می داد که بگم سلام علیکم ، چون مسلمونها بهمین شیوه سلام علیک می کنن اینجا. این آپا کبر هم معنی What’s up یا چه خبر می ده تقریبا اما در جوابش می گن که خوبم پی مفهمونا همون حال شما می شه.

من از همون دربون دم در مدرسه این و به همه گفتم تا رسیدیم به اتاق معلمها.

البته تو راهرو هم کلی از بچه ها دور معلم زبانشون و گرفته بودن و سلام و ادای احترام می کردن و اون به این شکل بود که دست معلم رو می گرفتن و سرشون و خم می کردن و دست معلم و روی پیشونی یا گونه خودشون می گذاشتن. این البته مختص به معلم ها نمی شه کلا یه نوع ادای احترام به بزرگتر محسوب می شه. این اتفاق برای من هم افتاد و چند تا از دانش آموزها سمت من آمدن و دست من و به نشانه احترام چسبوندن به صورتشون.این مدرسه جونیور  بود یعنی رنج سنی 12 تا 18 سال فکر می کنم.

هر طوری بود از بین اون همه دانش آموز رد شدیم و خودمون و رسوندیم به اتاق معلمها. من به معلم های دیگه معرفی شدم و البته تنها معلمی که می تونست با من صحبت کنه معلم زبان دیگه مدرسه بود.زیاد اونجا نموندیم و رفتیم سر کلاس. با بچه ها آشنا شدم و یکم با هم کار کردی و کلا کلاس خیلی به شور اومده بود.زنگ که خورد و رفتم از کلاس بیرون دیگه اوضاع غیر قابل کنترل بود فرض کنین کل مدرسه دور منو گرفته بودن و براشون جالب بود که یه خارجی اومده تو مدرسه شون . این البته جزو طرحهای مدرسه بود که سال یکماه یه خارجی و دعوت می کردن برای تقویت زبان انگلیسی معلمها و دانش آموزان که البته این طرح در حال حاضر دیگه وجود نداره.

2 زنگ ما کلاس داشتیم و بعد آزاد بودیم. معلم زبانی که مسیول من بود  رفت تو اتاق معلمها و من ترجیح دادم تو محوطه باشم. نمی دونین بچه ها چه انرژی می دادن بهم.رفتم تو حیاط و دیدم بچه ها دارن فوتبال بازی می کنن. اومدم باهاشون بازی کنم که بازی و قطع کردن شروع کردن به عکس گرفتن با من. کلا تو ای تیپ مناطق وقتی سفر می کنی حس یه سوپر استار و داری و این همه توجه انرژی خاصی به آدم می ده. بعد از بازی بچه های یه کلاس با جیغ و فریاد و میستر میستر گفتن از من دعوت می کردن که به کلاسشون برم.با وجود اینکه معلم همراه من می گفت نیازی نیست بری و بیا بریم ناهار من ازش خواستم یکم صبر کنه و رفتم سر کلاس پیش بچه ها. کلی عکس گرفتیم و به سوال هاشون جواب دادم. سوالهایی که معمولا خصوصی ن اما خوب اونها فقط بچه هایی بودن که دوست داشتن بدونن من به عنوان یه خارجی چطوری زندگی می کنم.سوالهایی می پرسیدن مثل مجردی ؟ دوست دختر داری؟ مسلمونی؟

و با هرجوابی که می گرفتن کلی کیف می کردن. من تو اون زمان کلاه هم سرم می گذاشتم و همیشه ازم می پرسیدن میستر کچلی؟ می گفتم نه. بعد ازم می خواستن که کلاهم و بردارم.

اون روزها به همین شکل بودن من معمولا 2 تا 3 کلاس در روز داشتم که اصلا خسته م نمی کرد و بعد ظهرها هم می رفتیم فروشگاه های اطراف می گشتیم.بودجه ای در اختیار معلم گذاشته بودن که چیزهایی که می خوام و برام بخرن. عین بچه هایی شده بودم که با مادرشون می رن خرید. هر چی می خواستم برام می خریدن. یه روز هم سینما رفتیم و یه فیلم خیلی خوب دیدیم البته بیشتر از سینما لذت بردم تا خود فیلم.سالها بود سینما نرفته بودم تو ایران اما اینجا سینما ها کیفیت بالایی دارن. چه از نظر صندلی ها و چه از لحاظ صدا و تصویر.

چند روزی که به پایان مدت اقامتم اونجا رسیده بود معلم زبان بهم گفت که دوست داری یه کار خیری انجام بدی منم گفتم حتما. قرار بود که بریم شهر بوگور Bogor و تو یه مدرسه ای روستایی و بعد هم یه مجلس قران. کار خاصی قرار نبود من بکنم فقط حضورم باعث خوشحالی بچه ها می شد.

واقعا هم همینطور شد.متاسفانه معلم زبان مثل همیشه دیر اومد دنبال من و ما که قرار بود ساعت 10:30 اونجا باشیم ، ساعت 1 رسیدیم. بی نظمی زمانی و بد قولی شدیدا آزارم می ده ، مخصوصا اینکه بخاطر بی توجهی شخص دیگه ای آدم بد قولی به حساب بیام اما خوب این بخشی ازین مردم ه و کاریش هم نمیشه کرد.

مدرسه کوچیکی بود و فکر می کنم یک کلاس بیشتر نداشت. وارد حیاط مدرسه که شدم دیدم همه بچه ها منتظر منن. از قبل بهشون گفته بودن که یه خارجی قراره بیاد مدرسه شون. آنقدر برام جیغ زدن و شور و هیجان داشتن که دلم نمی خواست برم اتاق معلمها و دوست داشتم فقط برم پیش بچه ها. این احساس وصف نشدنی بود. بچه ها تنها موجوداتی هستن که بی پروا شادی می کنن ، دوستی می کنن و عشق می ورزن. رفتیم اتاق معلمها و برامون چای آوردن. همه معلمها و مدیر مدرسه استقبالم اومدن و با هم مشغول صحبت شدیم. تا اون موقع من هنوز نمی دونستم که ما دیر رسیدیم و بچه ها ساعتهاست که منتظر ما هستن. وقتی یکی از معلمها بهم گفت که بچه ها از صبح منتظر نشستن تا شما بیاین و قرار بود صبح اینجا باشین ، خیلی خجالت کشیدم . چاییم و سر کشیدم و گفتم بریم سر کلاس می خوام بچه ها رو ببینم. فرصتی برای آموزش نبود و همه می خواستن سوال بپرسن و عکس بندازن.

کلاس درس اتاق بزرگی بود و کافی برای همه دانش آموزان روستا. البته شاید کلاس دیگه ای بود و من خاطرم نیست اما بهرحال اکثر بچه ها تو همین کلاس جمع شده بودن. سوالهاشون اینها بود:

دوست دختر دارین؟ متاهلی ن؟ مسلمونی ن؟ کچلی ن؟! امیرخان و می شناسین؟ سازی بلدین بزنین؟ خواننده این؟

تیپ و ظاهر منو دوست داشتن و بیشتر سوالهاشون بخاطر کلاهی بود که سرم می گذاشتم و دستمالی که دور گردنم بود. کلی عکس گرفتیم و گپ زدیم. حدودا یکساعتی با هم بودیم. بعد معلم زبان روستا ازم خواست که با هم بریم مجلس قرانشون و ببینیم و ازونجا هم بریم معبدی که توی اون روستاس.

بچه های کوچیک با لباسهای محلی رنگ و وارنگ کنار هم نماز می خوندن. با مسیول مجلس قرآن نشستیم و گپی زدیم و پذیرایی شدیم. می خواستن یه اتاق دیگه اونجا تو حیاط بسازن و به اونجا اضافه کنن.

با بچه ها عکس انداختم و راه افتادیم به سمت معبد. معلم زبانی که با هم اومده بودیم و باعث تاخیرمون بود دومین گند و هم اینجا زد.

تو یه راه می گفت امیر این معبد خیلی قشنگه و اینکه همیشه دلش می خواسته این معبد و ببینه.

وقتی رسیدیم به معبد یکی یه شال دادن که دور کمرمون ببندیم. محوطه بسیار سرسبز و زیبا بود.معلم زبان رفت و با نگهبان گرم گفتگو شد. بعد که برگشت گفت ببخشید من نمی تونم بیام تو ، امیر تو هم فقط داخل محوطه می تونی بشی و از طناب رد نشو.گفتم چرا؟ گفت آخه من پریودم و زنانی که پریودن نمی تونن حتی داخل محوطه بشن ، تو هم چون مسلمونی نمی تونی از طناب اونورتر بری. گفتم خوب کسی گه نمی دونه من مسلمونم من می رم داخل. بعد جواب داد : نمی تونی چون من بهشون گفتم که پریودم و تو هم مسلمونی.

گفتم پس بشین اینجا و بجای دیدن معبد که آرزوش و داشتی با نگهبان حرف بزن.

خلاصه به لطف حماقت دخترک داخل ساختمون معبد نتونستم بشم اما خوب محوطه بسیار زیبا بود و کلی عکس گرفتم.این معبو یه معبد بودایی و بسیار زیبا بود. البته در کشور اندونزی بیشتر معابد هندو دیده می شن مخصوصا تو بالی.

من با معلم زبان روستا و دوستش داخل محوطه چرخیدیم و لذت بردیم از زیبایی منظره اونجا.

اقامتم در دپوک به اتمام رسیده بود و بلیطم برای مالزی 2 روز دیگه بود. چند روزی بود ایراتانیا همون دختری که تو جاکارتا دیده بودم دوباره باهام تماس می گرفت و ازونجایی که می دونست تو جاکارتام می خواست منو ببینه.اون شب زنگ زد و گفت امیر این 2 روز و بیا و پیش من بمون می تونم هوستت کنم. تا اونجا که می دونستم جایی نداشت که بتونه منو هوست کنه اما بهرحال قبول کردم. فقط 100 دلار تو جیبم و بود و اون و نگه داشته بودم برای مالزی.

اون چند روز تو دپوک واقعا بیرام لذت بخش بود. مدرسه از طریق معلم زبانشون ازم تشکر کردن و منم تونستم کلی سوغاتی بخرم. البته یکسری از چیزهایی و هم که می خواستم نتونستیم پیدا کنیم.

  فانی هم همچنان باهام در تماس بود.می گفت که با پسری خارجی آشنا شده و شام رفتن بیرون. ازم مشورت می گرفت.

برای دانمارک و آلمان هم داشت فکر می کرد که کدوم انتخاب کنه برای دوره مستر. خوب اگه دوست دارین بدونین کارش جور شد و چند ماه بعد رفت دانمارک و خیلی زود هم با یه پسر دانمارکی ازدواج کرد و یکسال بعد هم بچه دار شدن. الان با همسر و فرزندش تو دانمارک زندگی می کنن و درس می خونن.

عصر فردای اونروز تانیا با ماشین اومد دنبالم . ازش پرسیدم که کجا قراره بمونیم و گفت که داییش رفته اروپا و می ریم آپارتمان داییش.2 ساعتی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم. راستش اصلن فکرش و هم نمی کردم که یه همچین جایی قراره بمونیم. تو بهترین منطقه جاکارتا که بیشتر خارجی ها زندگی می کنن. اول رفتیم سوپرمارکت و مقداری خرید کردیم.اون برای خوردن و من هم چندتا شامپو و سایل دیگه خریدم که با خودم ببرم. این و هم بگم که یه دغدغه دیگه هم داشتم و اون هم بلیطم بود به مالزی. فانی بلیطم و بوک کرده بود و یادش رفته بود بار هم برای بگیره . منم که بی تجربه بودم تو این زمینه گفتم خوب تو فرودگاه پول بار می دم غافل ازینکه تو فرودگاه چند برابره. حالا می رسیم به داستان فرودگاه.

بعد از خرید سوار ماشین شدیم و رفتیم داخل مجتمع. خیلی خوب بود. آپارتمان داییش طبقه 21 یکی از برجهای مجتمع بود. اون مجتمع 7 تا استخر داشت که از بالکن اون بالا می شد دید که به شکل نخل طراحی شدن.

دیدین یه موقعی یکسری از آدمها بهتون نمی چسبن؟ هر کاری هم می کنین نمی تونین با خودتون کنار بیاین؟ من این حس و به تانیا پیدا کرده بودم. ولی خوب باید 2 شب و باهاش سر می کردم برای همین از همون اول خودم و به مریضی و خستگی زدم. شام پاستا درست کردیم و خوردیم. خیلی اصرار می کرد که بریم تو استخر و شنا کنیم و من گفتم که خسته م و بهتر ه فردا بریم. تانیا دختر شیکی بود و من این و دوست داشتم اما به قول یه بنده خدایی پز پزی بود. شایدم فکر می کرد داره نظر منو جلب می کنه اما خوب بر عکس بود من به چیزهایی دیگه ای اهمیت می دم. بهر حال اونشب زود رفتیم و خوابیدیم. شب موقع خواب هم منو بوسید که از بوی گند دهنش داشت حالم بهم می خورد. این دیگه ازون چیزهایی نبود که تو جلسه های اول دیدن یه دختر برای من قابل بخشش باشه.چطور ممکنه یکی 24ر ساعت از فلان مدل و برند ه لباس و لوازم آرایشش حرف بزنه بعد دهنش بو گند بده. گناهی ست نا بخشودنی از نظر من.

فردای اونروز صبحونه خوردیم. بعد صبحونه من نشستم پای ماهواره به فیلم دیدن . تانیا رفت تو اتاق بعد نیم ساعت بیکینی پوشیده اومد بیرون که بیا بریم شنا. منم باز خودم و به مریضی زدم و گفتم شب بریم هنوز خوب نیستم. اونم با اخم و تخم رفت. منم راحت پهن شدم رو کاناپه و فیلمم و دیدم. اما خدا می دونه که من عاشق شنا کردنم و دلم می خواست از بالکن همون طبقه بپرم تو آب. اما می دونستم رفتن به استخر و شنا با اون همانا و . . .

شب باز خودم و به مریضی زدم و هر چی گفت باهاش نرفتم شنا. بهترین فرصت بود که خودم و به خواب بزنم . برای همین رو کاناپه خوابیدم تا صبح. خداروشکر فرداش هم راهی فرودگاه بودم.

هیچوقت نمی فهمم مردهایی و که سالها با زنی که دوست ندارن و حتی تنفر هم دارن زندگی می کنن.

سایبان آرامش ما ماییم . . .

زودتر رفتم فرودگاه و تقریبا 2 ساعتی اونجا بودم. البته فرودگاه و دوست دارم. من ترمینال اتوبوس و هم دوست دارم. بوی سفر می دن.

خوب فرودگاههای اینجا هم پر از فروشگاههایی ه گه دوست داری بچرخی توشون و لذت ببری.

متاسفانه موقع گرفتن کارت پرواز فهمیدم که بار خیلی گرون برای همین سعی کردم چیزهایی که سنگین بود و هول هولگی بریزم تو کوله پشتیم و با خودم ببرم تو هواپیما.اما خوب باعث شد اشتباهی هم بکنم. موقعی که داشتم وارد بوردینگ سالن می شدم ، شامپوهام و ادکلنم و ازم گرفتن و از همه مهمتر یه چند کاره لیدر من داشتم که عصای دستم بود همه جا. لعنتی ها همه رو گرفتن و البته اشتباه خودم بود. و این درس عبرتی شد برام که دیگه موقع بوک کردن بلیط هواپیما بار هم به اندازه کافی بخرم.

عکسهارو ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

_____________________________________________________________________

سلام دوستان

ببخشین باعث وقفه دوباره. نمی خوام بد قول باشم اما خوب این چند وقته کلی اتفاق افتاد که باعث شد تمرکز و وقت کافی برای نوشتن نداشته باشم.لپ تاپم هم که هی بازی در میاره.

حدودا یکهفته دیگه تو بالی می مونم و دارم سعی می کنم تمام جاهایی و که تابحال ندیدم و برم و ببینم. نمی خوام چیزی و از دست بدم.

البته کامنت نگذاشتن شماها هم باعث شده بود که یکم فکرم مشغول بشه ، گفتم شاید صفحه م فیلتر شده. والا صاحاب که نداره. یکی از دوستان پیام داده بود که صفحه وبلاگ عکسها فیلتر شده . لطفا شما هم ببینین و بگین اگر فیلتر شده یا نه.

داستان این سفر و قبل از بازگشت به ایران تموم می کنم. هفته های بعد داستانهای ملزی و دنبال کنین. سعی می کنم از ایران هم شروع کنم به نوشتن سفرهای بعدیم.

لطفا اگر مایلید که من به مطالبتون و بخونم و به وبلاگتون سر بزنم حتما آدرس وبلاگتون و تو کامنتهاتون بگذارین.

دارم به یه سفر بزرگ فکر می کنم که البته پولم ته کشیده. باید برگردم ایران و شاید یه مدت کار و پول جمع کردن و دوباره سفر.

سفر به آمریکای جنوبی بد جوری ذهنم و مشغول کرده اما خوب کجای این زندگی و میشه پیش بینی کرد هر دقیقه ش یه داستان جدید پیش می آد.

تا داستان بعدی ،

شاد باشین.  

  


 
داستان اندونزی ، باندونگ 3
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱  کلمات کلیدی: باندونگ ، اندونزی ، سفر

بالاخره همه یکی یکی راه خونه و شهرشون و گرفتن و رفتن. من موندم و فانی. اون هم داشت با راننده و آشپز و اینها سر و کله می زد. دلم می خواست بخوابم اما داشتم به این فکر می کردم که حالا چطوری برگردیم همه که رفتن. تو این فکرها بودم که فانی اومد پیشم و گفت امیر بریم خونه مادر من همین نزدیکیهاست ، اگه موافقی امشب و اونجا بمونیم. منم گفتم باشه و راه افتادیم. خونه مادرش واقعا نزدیک بود شاید از بندر تا خونه شون 10 دقیقه هم راه نبود اونم پیاده.

مادر فانی زن خیلی خوبی بود. مهربون بود و با اینکه زبون منو متوجه نمی شد سعی می کرد باهام ارتباط برقرار کنه. شاید هم فکر می کرد دخترش منو به عنوان مرد آینده ش آورده خونه.

خونه کوچیکی بود با 2 تا اتاق ، یه اتاق که برای برادرش بود و دادن به من و تو اتاق دیگه هم خودش و مادرش می خوابیدن. اون روز در مورد اینکه برنامه بعدیمون چیه صحبت کردیم. من هنوز چند روزی وقت داشتم و کلی جای ندیده تو ذهنم. به فانی گفتم شنیدم که جزیره دلفینها تو سوماترا زیاد ازینجا دور نیست . اون هم گفت که دور نیست اما 5 ساعتی تا بندری که می ره به اون جزیره راه و ازونجا هم باید قایق بگیریم. تصمیم گرفتیم فردا شب حرکت کنیم. قرار شد موتور پدر یا مادر فانی و قرض بگیریم و تا بندر بریم و ازونجا هم با قایق تا جزیره. اون شب من زود رفتم  اتاقم و خوابیدم. فردای اونروز وقتی بیدار شدم فانی اونجا نبود ، مادر فانی برام قهوه آورد و چند دقیقه ای بعد هم زن دیگه ای وارد خونه شد و با مادر فانی گرم گرفت. هر سه نشسته بودیم تو سالن کوچیک خونه و من تلویزیون تماشا می کردم و اون دو تا هم حرف می زدن و می خندیدن. حدودا نیم ساعت بعد فانی هم اومد.گویا اونشب و رفته بوده خونه پدرش و اونجا خوابیده بود. پدر و مادر فانی از هم جدا شده بودن و هر کدوم مستقل زندگی می کردن.جالب بود برام چون این اتفاق زیاد اینجاها نمیوفته و مثل دوران پدر و مادرهای ما ، زن و شوهرها سعی می کنن همه جوره بسوزن و بسازن به پای هم.

فانی که اومد اون زن و معرفی کرد . گفت که خالش ه. خاله حسابی از من خوشش اومده بود. تا حدی که وقتی فانی رفته بود تو اتاق و دنبال چیزی می گشت به من اشاره می کرد که باهاش برم. مادر فانی هم می خندید. فانی که اومد گفت ، خالم می گه بیا بریم خونه من برای ناهار! خلاصه انقدر خاله خوب و مهمون نوازی بود که دلم می خواست برم اما خوب فانی زود من و کشید بیرون که بیا بریم بیرون.موتور باباش و که یه موتور کاوازاکی قرمز بزرگ بود گرفته بود. اون موتور توی اون شهر حسابی جلب توجه می کرد.

تا شب تو شهر می چرخیدیم. شهر کوچیکی بود اما زیبا. برای شام با مادر فانی رفتیم یه رستوران محلی. غذاش تعریفی نداشت اما ارزون بود. بعد که برگشتیم خونه وسایلی که می خواستیم با خودمون ببریم و برداشتیم تا راه بیفتیم. تصمیم گرفتیم با موتور مادر فانی بریم چون می خواستیم موتور و تو بندر پارک کنیم و این یکی زیاد جلب توجه نمی کرد.

هوا ابری بود و ما امیدوار که بارون نیاد. اما دقیقا زمانیکه راه افتادیم و حدود 10 دقیقه ای دور شدیم ، بارون مثل سیل شروع به باریدن کرد.امیدوار به اینکه بارون بزودی بند میاد دم یه مغازه وایسادیم تا خیس نشیم. یکربعی گذشت و بارون همچنان سیل آسا می بارید. برگشتیم به سمت خونه. اونجا هم باز منتظر موندیم اما بارون بند نیومد که نیومد. بالاخره پشیمون شدیم و همونجا خوابیدیم.

فانی برای رفتن به دانمارک داشت تلاش می کرد برای ادامه تحصیل ، مدرک زبانش و گرفته بود و در خواست ویزاش و داده بود به سفارت. یه دوستی هم داشت که می گفت مثل برادرم ه . من که ندیدمش اما می گفت خیلی پولداره. قرار بود بیاد باندونگ برای همین فردای اونروز دیگه به سفر به جزیره دلفینها فکر نکردیم و برگشتیم به سمت باندونگ.

اون چند روز آخر اقامت من به باندونگ و من تو خونه فانی تنها بودم. خودش همیشه یا با اون دوستش بود یا می رفت جاکارتا دنبال کارهای ویزاش. منم تقریبا هرروزم و با دونا می گذروندم.یه روز هم با پسرش رفتیم یه پارکی که دونا بلد بود و چند ساعتی اونجا چرخیدیم. دونا خیلی دوست داشت روی رابطه ای که با هم داشتیم اسم بگذاره. مرتب می گفت برای دوستام از تو گفتم و وقتی ازم می پرسم دوست پسرت ه نمی دونم چی بگم. اما من هر بار طفره می رفتم و صحبت راجع به این چیزهارو موکول کردم به زمان بر گشتم از ایران. بهش گفتم اگه می خوای با هم باشیم من می خوام باز هم بیام اندونزی چون هنوز همه جاهایی که می خوام ندیدم. میام مستقیم باندونگ اول.

اون روزها دوستان دیگه ای هم دلشتم. قبل ازینکه فانی بره جاکارتا یه شب با هم رفتیم یه دورهمی بچه های سی اس. با یه دختر و پسر مسلمون شیعه آشنا شدم که اهل کلیمانتان بودن.بچه های خیلی خوبی بودن. می گفتن که مثل خواهر برادر هستن اما من می تونستم علاقه پسررو تو چشماش ببینم. چیزی بیشتر از فقط 2 تا دوست یا خواهر برادر بود.همیشه باهم بودن. ما چند باری با هم قرار گذاشتیم اما پسره همیشه باهاش بود. باهم هم یه بیزینس کوچیک راه انداخته بودن و لباس می فروختن به همشهریاشون. باندونگ شهر مد و لباسهای خوب و خوش قیمت ه. البته به داشتن دخترهای زیبا و غذاهای خوشمزه هم معروفه.

اینها از باندونگ لباس می خریدن و آنلاین به دوستاشون تو کلیمانتان می فروختن و خرج تحصیلشون و در می آوردن.شاید دلیلی که اینها بیشتر از 2 تا دوست نمی تونستن با هم باشن هم خانواده هاشون بود چون یادم میاد که می گفتن باید برگردن و با صلاحدید خانواده همسرشون و انتخاب کنن.دختر ه البته از من خوشش میومد و روز آخری هم که دیدمشون تا خداحافظی کنیم بهم یه کارت پستال داد و پشتش هم آرزو کرده بود یکروز برم پیشش. خوب من هم مسلمون بودم و هم خارجی ، کیسی که دخترهای مسلمون اندونزی خیلی دوست دارن. مخصوصا که این یکی شیعه هم بود.

یه شب با دونا قرار بود بریم محله چینی ها و شام اونجا بخوریم. 2 تا از دوستاش هم بودن ، یه دختر و پسر چینی تبار. بعد از غذا و گشت و گذار تو محله چینی ها ، چند تا نوشیدنی خریدیم و رفتیم خونه اون دختره دوست دونا. دونا و دوست پسر اون دختره گیتار زدن و برامون خوندن . انصافا صداشون خیلی خوب بود. اونشب هم شب جالبی بود و خوش گذشت.

خوب روز رفتن رسیده بود و باید می رفتم دپوک. منطقه ای در جنوب جاکارتا. روز قبل با دونا رفتیم روی تپه های اطراف شهر و تو یه کافه نشستیم و ساعتها از منظره زیبای اونجا لذت بردیم.

اونروز دونا اومد دنبالم تا منو به ترمینال ماشین های جاکارتا ببره. البته اولین ترمینالی که رفتیم اشتباه بود چون ماشینهای اونجا می رفتن یه منطقه دیگه ای از جاکارتا و من می خواستم برم دپوک. آدرس ترمینال بعدی و گرفتیم و راه افتادیم. ترمینال خلوت بود و مسافر زیادی نبود برای همین باید یکی 2 ساعتی صبر می کردم. بلیط خریدم و با دونا رفتیم بازار محلی اون اطراف برای گردش.

چیزهای خیلی جالبی تو این بازار های محلی پیدا می شه. بهتون پیشنهاد می کنم هر جایی که می رین این بازارهای محلی و از ست ندین.

قبل رفتن هم یه نارگیل خوردیم و خداحافظی کردیم.

معلم زبان مدرسه قرار بود بیاد دنبالم. بهم یه آدرسی داده بود و قرار بود اونجا همدیگرو ببینیم...

 

 


 
داستان اندونزی ، باندونگ 2 - جزیره پوچانگ
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٥  کلمات کلیدی: پوچانگ ، جزیره ، اندونزی ، سفر

 17،18 و 19 ژانویه

فانی با دوست پسرش بهم زده بود. وقتی بهم گفت تو چشماش غم ندیدم اما می دونستم که ناراحته. 3 سال با هم بودن. من هنوز دلم برای لاکپشت پوزه داری که فقط چندماه پیش من بود تنگ میشه. این طبیعی ه. اگر دلتنگ نشین یه جایی ایراد داره. یه جای کارتون ایراد داره. اما فقط دلتنگ ، حق چیز دیگه ای و نداری. نباید بگذاری جلوی برنامه ای که برای آینده ت ریختی و بگیره.

و این حرفهایی بود که بهش زدم. یه دوستی داشت که می گفت عین ه برادرم ه و وضعش خیلی خوبه. اهل جاکارتا بود و وقتی به باندونگ میومد فانی تمام وقتش و با اون می گذروند و کمکش می کرد. رابطه دیگه ای هم داشتن؟ خدا می دونه.بهرحال فانی هم مثل اکثر دخترهای دیگه دلش یه مردی می خواست که قوی باشه و بتونه از نظر مالی حمایتش کنه و البته خارجی هم باشه دیگه چه بهتر.

من هیچ وقت به فانی به چشم کسی که بتونه بیشتر از یه دوست باشه فکر نکردم. البته شاید من هم جزو گزینه هاش بودم. چه می دونم والا!

سفر ها ادامه داشت و این بار هم Pulau Peucang . شب بود که با فانی و چندتا از دوستاش سوار ماشینشون شدیم و رفتیم دم یه مک دونالد. اونجا منتظر شدیم و یه عده دیگه هم بهمون اضافه شدن. نمی دونم چرا شب و برای سفر انتخاب کردن و نمی دونستم این جزیره کجاست و چی هست. اما می دونستم که به فانی اعتماد دارم و عاشق جزیره و دریا هستم.

شدیم 2 تا ماشین و راه افتادیم به سمت جاکارتا. دیر وقت بود و همه تو ماشین خواب بودن جز راننده. جز من همه اندونزیایی بودن و جز فانی هم کس دیگه ای و نمی شناختم. حدودای 5 صبح بود که رسیدیم جاکارتا. دم یه سوپر مارکت پارک کردیم و منتظر موندیم تا بقیه هم بیان. قرار بود یکسری دیگه از بچه ها هم از جاکارتا بهمون اضافه بشن.حدودای 6 بود که کم کم اومدن .یکی از همسفرها که از بقیه سنش بالاتر بود با من راجع به ایران صحبت می کرد و اینکه مکه رفته و دلش می خواد بازهم بره.

اینجا هم مثل ایران مردم برای مکه رفتن ثبت نام می کنن و هزینه زیادی می دن. عین ایران هم یکسری ها هستن که راحت تر و با امتیاز های خاصی که دارن بیشتر می رن.

بالاخره راه افتادیم به سمت شهری که ازونجا باید به بندر می رفتیم.یه جایی بود تو غرب جاوا.حدودا 2،3 ساعتی تو راه بودیم.وقتی رسیدیم به بندر ، هوا خیلی گرفته بود و دریا هم حالش بد.

گویا قایقرانی که قرار بود مارو ببره به جزیره گفته بود که هوا طوفانی و خطرناک ه.منتظر بمونین اگه هوا بهتر شد می ریم.همه تو یه کافه ساحلی جمع شدیم. صبحونه می خوردن و بحث می کردن. من که چیزی نمی فهمیدم از حرفهاشون. فانی می گفت بعضی ها می گن بریم و بعضی ها می گن برگردیم.یکی دو ساعت بعد هوا یکم بهتر شد. البته آسمون صاف نبود و دریا ناآروم اما بارون بند اومده بود.غذا و وسایل همه بار قایق شده بود از قبل. من گفتم اونهایی که می خوان بمونن بمونن اینجا و بقیه برن. وقت و تلف نکنیم.

مردی که مکه رفته بود می گفت که می مونه. چند نفر دیگه هم موندن. بیشتر دخترها و چندتا پسر.بقیه اما سوار قایق شدیم و راه افتادیم.فکر نمی کردم جزیره آنقدر دور باشه.اما حدودا 4 ساعتی توی راه بودیم. یکساعت اول هوا خوب بود و همه شاد و شنگول بودن. می گفتن و می خندیدن. آواز می خوندن.

کم کم خسته شدن.. شب قبل درست نخوابیده بودیم. هر کسی یه گوشه ای ولو شد. من جایی نداشتم. کنار اتاقک قایق و رو لبه قایق دراز کشیدم. یک پا و دستم تو آب بود و لذت می بردم.

ابرها دوباره همه آسمون و پوشوندن. باد می آمد. دریا صوفانی شده بود و موجهای سنگینی به بدنه قایق می خوردن.

نشستم لبه قایق. به این فکر می کردم که اگه بیوفتیم توی آب ، بعیده بتونم نجات پیدا کنم. بعضی ها جلیقه نجات پوشیدن. اون اوایل یکسری داخل کابین بودن و یک عده هم روی عرشه و نیمکتی که داشت نشسته بودن.. دلم می خواست برم اون نوک بشینم اما خالی نمیشد.دایم یکی اونجا ولو بود. اما یکم که گذشت هخمه چیز عالی شد برام. تقریبا همه دریا زده شده بودن و لب قایق دراز مشیده بودن و گلاب به روتون.

 موجها سنگین تر شده بود و قایق عین یه چوب بستنی روی موجها می لغزید.کسی دیگه جرات نداشت رو نیمکت بشینه. همه نشسته بودن پایین رو عرشه و چسبیده بودن بهم.تعداد جلیقه پوشها بیشتر شد.فانی از همه بیشتر ترسیده. جیغ می زد مامان مامان.

بعضی ها گریه می کردن و بعضی ها هم انقدر بالا آورده بودن که رنگ پریده دراز کشیده بودن کف قایق.

من اما استوار و خندان لبه اتاقک قایق و گرفته بودم و فیلم می گرفتم. موجهای بلندی که به قایق می خوردن و روی سرمون می ریختن خیلی لذت بخش بود.  قایق عین پارک آبی شده بود. هوا هر لحظه بدتر میشد.حالا دیگه بارون هم شروع به باریدن کرد.

تقریبا همه نشسته بودن. یکی دعا می خوند و اون یکی گریه می کرد. نزدیکترین خشکی که دیده می شد حداقل 2 ساعت شنا لازم داشت تا برسی بهش ، اونهم نه تو اون هوا. احساس خطر می کردم اما نمی ترسیدم. راستش برای خیلی هم جالب بود. اون نوک عقبی قایق دیگه خالی شده بود و کسی جرات نمی کرد اونجا بشینه. رفتم و اونجا دراز کشیدم. آب از همه جا رو سر و بدنم ریخته میشد. کاپیتان سرعت قایق و کم کرده بود که چپ نکنیم. اما همچنان می رفتیم.

تنها کسی که سرحال بود من بودم. بقیه یا از ترس کپ کرده بودن یا داشتن از حال می رفتن .عجیب بود که بچه هایی که تو این کشور بزرگ شدن همه دریا زده شده بودن.

بالاخره رسیدیم به جزیره. نزدیکهای جزیره که بودیم هوا خیلی بهتر شد. قایق تو اسکله چوبی جزیره لنگر انداخت.

هوا که بهتر شد ، حال همسفرها هم کم کم جا اومد. یکسری پریدن تو آب به شنا کردن و اسنورکلینگ. فانی فکر می کرد می ترسم نمی رم تو آب ، من هم رفتم دماغه عقبی قایق و از ونجا پریدم تو آب.بعد اون راه طولانی واقعا می چسبید.زیاد شنا نکردیم و زود برگشتیم به قایق تا وسایلمون و ببریم به ساحل.هر کس یه ماسک اسنورکلینگ می گرفت و وسایلش و بر می داشت و می رفت.

خوب تصورم از اون جزیره اصلا چیزی که می دیدم نبود. بجز یه خانواده که مسیول نگه داری از دکل های مخابراتی و مهمانها بودن ، هیچ کسی تو جزیره زندگی نمی کرد. 3 تا اتاق دیگه هم بود که مخصوص مهمانها بود و همه حیوانات جزیره آزادانه کنار ما بودن و بدون هیچ ترسی رفت و آمد می کردن. گوزنها ، گرازها ، مارمولک های خیلی بزرگ و میمونها.

این 3 تا اتاق مخصوص ما بود. پشت اتاقها هم یه آشپزخونه بزرگ و دستشویی و حمام بود. البته حمام لازم نداشت اونجا و ما همش تو آب بودیم.

هوا فوق العاده شده بود ، انگار خدا شجاعتمون و برای رفتن به اون جزیره تحسین می کرد و بهمون پاداش داده بود.وسایلم و انداختم تو یکی از اتاقها و رفتم سمت ساحل. اون شرایط بینظیر و آهو ها و گوزنهای آزاد اطراف دیوانه وار زیبا بود. و ساحل ، ساکت و بدون موج ، شنهای سفید ساحل می درخشیدن.آب اقیانوس سبز و شفاف.ماسکم و برداشتم و رفتم یکم دورتر که خلوت تر باشه. اکثر بچه ها همون کنار لنگرگاه شنا می کردن چون زیر اون اسکله چوبی پر از ماهی بود.

یکدسته ماهی رنگی خیلی قشنگ بودن که داشتن اطراف یکی از این موجودات دریایی که عین علف می مونن شنا می کردن.دستم و که طرفشون می بردم نوک می زدن. و کمی که تو قسمت عمیق تر شنا کردم آب آبی می شد و کمی خوفناک.ماهی های بزرگتر سفید رنگی هم بودن زیر آب. که تو اون تاریکی می شد تشخیص شون داد. از زیر آب سیاهی بزرگی دیدم که جایی که من اسنورکلینگ می کردم و اسکله بود.بو اون سمت شنا کردم که ببینم اون چیه. اول فکر کردم علفهای بلند دریایی یا یه تپه مرجانی بزرگ ه  اما نزدیک تر که شدم دیدم حرکت می کنه. سرم و بالا آوردم و یک دقیقه ای همونجا ایستاده شنا کردم و نفسی گرفتم. دوباره که زیر آب رفتم اون موجود سیاه رنگ و ندیدم. راستش یکم هم ترسیدم و شروع کردم شنا کردن به سمت اسکله تا نزدیک بقیه شنا کنم.

کمی کخ نزدیک اسکله شدم چند تا ماهی بزرگ تر اون اطراف نظرم و جلب کردن و رفتم زیر آب و دنبالشون کردم. خیلی سریع بودن. دور من می چرخیدن و فرار می کردن و من هم سعی می کردم بهشون برسم که رفتن و دیگه ندیدمشون ، وقتی برگشتم یه لحظه می خواستم سکته کنم. حالا اون سیاهی بزرگ و می دیدم.

نمی دونم چندتا ، شاید هزارتا یا بیشتر ماهی سیاه رنگ که با هم شنا می کردن.با وجود اینکه می دیدم که اونها فقط ماهی هستن و شاید بزرگترینشون 50 سانت بیشتر نبود اما آنقدر باهم و هماهنگ حرکت می کردن و رنگ سیاهشون باعث ترس می شد. اما جرات کردم و رفتم تو دل شون و اون ها هم شنا کنان فرار کردن اما همچنان نظم خودشون و حفظ می کردن و با هم شنا می کردن.

بعد ظهر هوا دوباره کمی ابری شد اما با اینحال همه سوار قایق شدیم که بریم یه نقطه خوب برای اسنورکلینگ پیدا کنیم.قایق چند جا ایستاد و یکی از بچه ها رفت تو آب و چک کرد اما چیزی ندید.خوب شرایط هوا باعث شده بود آب دریا اونقدر ها شفاف نباشه. حدودا یکی دو ساعتی اطراف جزیره گشتیم. با وجود اینکه جایی و برای اسنورکلینگ پیدا نکردیم اما با اینجال قایق سواری و گشت اطراف جزیره خیلی عالی بود. هوا هنوز تاریک نشده بود اما خفاش ها رو می شد دید. شاید تو اون قسمت جزیره غاری وجود داشت.

خیلی با احتیاط از دوربینم استفاده می کردم که شارژش تموم نشه. آخه تو جزیره برق نداشتیم. اما بهرحال فیلم های زیادی گرفتم. جزیره های کوچیک و بزرگی هم اطراف بودن که خالی از سکنه بودن. فقط درخت و صخره. خیلی دلم می خواست بدونم چه موجوداتی توی اونها زندگی می کنه.

وقتی برگشتیم جزیره تا وقتی هوا روشن بود رفت ساحل و کمی شنا کردم و یکم هم به سمت شرق جزیره رفتم. ساحل شرقی پر بود از سنگها و گوش ماهی های زیبا و درختان منگروو.

وقتی برای شام همه رو صدا زدن ، اصلا انتظار همچین غذایی و نداشتم. شاید اندازه 40 نفر غذا بود و ما فقط 25 نفر بودیم. چند نوع غذای محلی درست کرده بودن و خوب من بیشتر از همه برنج سرخ شده و مرغ و ماهی خوردم.تصور کنین از شب قبلش هیچی نخورده بودم خیلی گشنه بودم و عجیب بود که غذا ها خیلی خوشمزه بودن. یعنی من بخاطر اینکه خیلی گرسنه بودم غذاهای محلی که دوست نداشتم و هم امتحان کردم اما خوب بودن. اول فکر کردم چون خیلی گرسنه بودم غذاها به نظرم انقدر خوب میان اما وقتی با فانی صحبت کردم دیدم نه ، آشپز از دوستهای پدر بزرگش بوده و قبلا سرآشپز هتل.

واقعا برنامه ریزی فانی حرف نداشت. قایق ، ماسکهای اسنورکلینگ و غذا ، ههمه چیز عالی بودن.

صبح زود که تو این جزیره ها از خواب بیدار می شی ، روحت می خواد پرواز کنه . کافیه چشمهارو ببندی و چند تا نفس عمیق بکشی ، هوای خنک و خیس دم صبح می بردت با خودش ، انکار که روی نفسهات شبنم نشسته.

البته زیاد چشمهاتونو نبندین که ممکنه میمونها بپرن و یه چیزی ازتون بدزدن!

صبحونه اون روز هم به همون خوبی ه شام شب قبل بود. غذای عالی و طبیعت بینظیر روزهایی بود از زندگیم در بهشت.می تونستم همه عمرم اونجا بمونم و مثل رابینسون کوروزو زندگی کنم. این یه آرزوی همیشگی بوده . . .

اونروز عصر قرار بود برگردیم. اصلا دوست نداشتم بر گردیم ، اما خوب هنوز صبح زود بود و برنامه داشتیم. همه دوباره سوار قایق شدیم و کپتن مارو برد به یه جزیره ای در فاصله 10 دقیقه ای جایی که بودیم.

یه جزیره خالی از سکنه ، بچه ها می گفتن برای دیدن گاوهای وحشی ، این جزیره عالیه.

هوا عالی بود. انگار روی ابرها قدم می گذاشتم.مسیرمون از ساحل بصورت یه راه مشخص بود که اطرافش با درختان و نی زارها پوشیده شوده بود.این راه منتهی می شد به یه دشت سبز و زیبا . یه دشت دایره ای که قلب جزیره بود و اطراف این دشت جنگل.

در مناطق مختلف مثل همینجا و پارکهای ملی ، دکلهای بلندی مثل دکلهای نگهبانی پادگانها که همه دیدین ساخته شده برای مستقر شدن و دیدن طبیعت. رفتم بالا ، این یکی عین کلبه ای کوچیک بود اما در ارتفاع. ازون بالا جزیره و دشت زیبارو می شد دید.

عکسهارو ببینین ...

http://amiraaf.blogspot.co.id/

ازون بالا گاوهای وحشی Bulls و دیدم.برگشتم پایین و رفتم داخل دشت به عکس و فیلم گرفتن. خیلی دلم می خواد فیلمهارو براتون بگذارم اما هر برنامه ای که دانلود می کنم برای اینکه حجم این فیلمهارو کم کنه یه مشکلی داره.

البته این حسی که من دارم با بقیه خیلی تفاوت داشت.اکثر بچه های گروه همون کنار دکل موندن و تنها من و یکنفر دیگه دور دشت و قدم زدیم.  نمی شد زیاد به گاوها نزدیک شد و فراریشون می دادم.از همون دور هم وقتی راه می رفتم به من نگاه می کردن و متوجه حضور من شده بودن.

تابلوها و علامت هایی هم کنار مسیر بودن که نشون می دادن یه مسیر جنگل نوردی هم وجود داره اما متاسفانه هیچکس علاقه ای نداشت که اون مسیر و بریم و می خواستن زودتر برگردیم.

اما خوب تا اونجا که می شد معطلشون کردم و موندم و لذت بردم .والا کجا بره آدم ؟ برگردین شهر و آدمهارو ببینین دوباره؟ ماشینها و شهرهای شلوغ ؟ حداقل اینجا برای گاوها جالب بودم ، خودم بودم و یه تی شرت تنم که اونم بر عکس پوشیده بودم اما هنوز براشون جالب بودم. تا حالا اون همه گاو با هم به من نگاه نکرده بودن. از خوشحال تو پوست خودم نمی گنجیدم. وحشی بودن و دوست داشتنی!

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 

وقتی بر می گشتیم پرسیدم اسم این جزیره چیه ؟ گفتن جاوا ، جزیره جاوا.

اونروز هوا به قدری خوب بود که وسط اقیانوس دلم می خواست بپرم توی آب. نور آفتاب به آب آبی اقیانوس می تابید و اون و به درخشش وا می داشت.

من بچه می شم. وقتی مادر طبیعت با همه بزرگی و زیباییش منو در آغوش می کشه من مثل بچه می مونم که دوست دارم بدوم و بخندم و سرشار باشم از همه زیبایی ها.

قایقمون به جزیره برگشت و حدودا یکساعتی زمان داشتیم که وسایلمون جمع کنیم و آماده برگشت بشیم. من سریع وسایل و جمع کردم و انداختم تو قایق تا از فرصت باقیمونده برای اسنورکلینگ استفاده کنم. دلم نمی خواست ازون آب بیرون بیام. یاد بچگی هام افتادم ، تابستونها وقتی می رفتیم شمال و لب دریا همش توی آب بودم و دلم نمی خواست از آب بیرون بیام.بازی می کردم و دلم می خواست عین ماهی ها شنا کنم. رها , آزاد.

   چندتا عکس دست جمعی گرفتیم و با جزیره پوچانگ خداحافظی کردیم. قایق مارو می برد به شهر.

یکی دو ساعت اول خوب بود ، دراز کشیدم رو لبه قایق و از آبی که بر خورد موجها با قایق به هوا بلند می شد و مثل بارون می ریخت روم لذت می بردم. اما کم کم هوا ابری شد و دریا نا آروم. البته من حال تکون خوردن نداشتم اما به اصرار کپتن دراز کشیدم کف قایق.همون حال و داشت. اقیانوس مثل مادری من و روی پاهاش خوابونده بود و تکونم می داد تا آروم بگیرم. البته بقیه این حال و نداشتن. این خیلی خوب می شد فهمید وقتی نگاهی به اون سر قایق می انداختی و می دیدی که لب قایق نشستن و دارن بخاطر تکونهای قایق بالا می آرن!

نیم ساعت آخری بارون هم می بارید و خوب بود.دوربینم دیگه شارژ نداشت و زحمت فیلم گرفتن نداشتم و با خیال راحت لذت می بردم. وقتی رسیدیم همه خسته و گرسنه بودیم.اونهایی که با ما نیومده بودن و مونده بودن تو ساحل اومدن استقبالمون. سعی هم می کردن خودشون و خوشحال نشون بدن و راضی !

ترسوها هیچ لذتی از زندگی نمی برن حتی اگر ترسشون باعث بشه بیشتر عمر کنن.

یه خونه حصیری اونجا بود که همه رفتیم اونجا تا بارون بند بیاد.ناهار یه دستشویی هم داشت که همه ازش استفاده می کردن.

البته اول ما رفتیم تو یه فضای سرپوشیده حصیری مثل پارکینگ ایستادیم. بعد که بچه ها می خواستن برن دستشویی فانی با صاحبخونه صحبت کرد و اجازه دادن بریم داخل دستشویی. حالا تصور کنین 30 نفر آدم که نصف بیشترشون می خوان برن دستشویی دم در خونه ایستادن و 5 نفری هم دم در دستشویی صف کشیدن. داخل خونه هم یه زنی روی حصیر دراز کشیده بود و بچه شیر می داد جلوی اون همه آدم ، یه پسری هم اونور تر رو یه حصیر دیگه دراز کشیده بود و صداهایی از خودش در میآورد که نمی خوام بگم چطور صداهایی بودن و چه دلیلی می تونست داشته باشه. اما خوب کسی به کسی توجه نمی کرد و هر کی به فکر خودش بود.

کمی بعد ، غذا هم آوردن برامون. برنج بود و یکم مرغ و سبزیجات که تو یه برگ موز پیچیده شده بود. به این غذاها می گن Naci Campur ناسی چامپور یعنی برنج و مخلفات.این نوع غذاها معمولن اگر بخواین بخرین و ببرین یا تو کاغذ پیچیده می شه یا تو برگ درخت موز.

عکسها یادتون نره.

 

 http://amiraaf.blogspot.co.id/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
سفر در آسیا ، اندونزی ، استفاده از وسایل نقلیه
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۱  کلمات کلیدی: آسیا ، سفر ، رانندگی ، قطار

نحوه استفاده از وسایل نقلیه در اندونزی

شما می تونین به راحتی ماشین با راننده یا بی راننده کرایه کنین. البته من توصیه می کنم ماشین با راننده کرایه کنین چون ماشین بی راننده شمارو درگیر مسایل مختلفی مثل بیمه ، مسیر یابی ، بنزین و . . .  می کنه. نرخ ماشین با راننده درون شهری هم روزانه بین 400 هزار تا 600 هزار روپیه هست.راننده موظف هست 8 ساعت در اختیار شما باشه و شمارو به آدرسهای مدنظرتون ببره.ماشین های روزانه معمولا تاکسی نیستن. تاکسی ها وظیفه خودشون و انجام می دن. ماشین هایی که روزانه کرایه می کنین معمولا ون ها یا ماشین های شاسی بلند و راحتی هستن که برای یک خانواده  4 یا 5 نفره کافی هستن. اگر از قبل کسی و نمی شناسین و راننده خاصی و مد نظر ندارین ، کافی ه کنار خیابون بایستید و منتظر باشین. خود این ماشینها شمارو پیدا می کنن و میان سراغتون.

البته با توجه به اینکه احتمال داره زبون راننده رو متوجه نشین بهتره از قبل هماهنگی جهت پیدا کردن راننده رو انجام بدین. که اینکارو رسپشن هتلتون می تونه براتون انجام بده و یا اینکه تو اینترنت سرچ کنین.

کرایه ماشین بدون راننده هم همونطور که گفتم توصیه نمیشه.

موتورها معمولا بیشترین کاربرد و تو اندونزی و عموم کشورهای شرق و جنوب شرق آسیا دارن. کرایه موتور تو شهرها و جزیره های توریستی تقریبا همه جا هست و براحتی می تونین پیدا کنین. نرخ معمول 50 هزار روپیه برای یک روز یا 24ساعت ه. موتورهایی که معمولا اجاره داده می شن کاملا اتوماتیک هستن و شما فقط کافیه گاز و ترمز و کنترل کنین. اما درصورتیکه قبلا سابقه موتور سواری نداشتین باید احتیاط بیشتری بکنین و یا بیخیال موتور بشین.

استفاده از هلمت Helmet یا کلاه کاسکت ضروری ه. در شهرهای بزرگ مثل سورابایا و جاکارتا ، کلاه کاسکت شما باید سالم و حتما کاور داشته باشه.منظور همون قاب جلوی صورت هست. اما تو جزیره هایی مثل بالی زیاد پلیس اهمیتی به سالم بودن کلاهتون نمی ده فقط باید کلاه داشته باشین وگرنه پلیس شمارو متوقف می کنه و باید جریمه پرداخت کنین. جدای ازینکه موتورسواری بدون کلاه احمقانه ترین کاری ه که می شه کرد.

برای رانندگی موتور و ماشین تو اندونزی شما نیاز به گواهینامه بین المللی دارین.پس اگر قصد اومدن به اندونزی و دارین و می خواین وسیله خودتون و داشته باشین حتما با مراجعه به کانون جهانگردی و اتومبیلرانی گواهینامه بین المللی بگیرین.

http://taci.ir/TacDetailsPage.asp?idn=7 سایت کانون جهانگردی و اتومبیلرانی

این گواهینامه ها یکساله و سه ساله صادر میشن. که برای سفرهای کوتاه مدت و اکثر کشورها گواهینامه یکساله اعتبار داره و مناسب ه.گواهینامه سه ساله در اکثر کشورها معتبر نیست. لیست این کشورها تو کانون جهانگردی هست و می تونین ببینین. البته برای اندونزی هم یکساله و هم سه ساله معتبر هست و می تونین استفاده کنین.

گواهینامه تون همیشه همراهتون باشه و بهتر هست که یه کپی از پاسپورتتون و هم تو جلد گواهینامه تون قرار بدین و داشته باشین.

در اندونزی شما نیازی ندارین که پاسپورتتون همیشه همراهتون باشه ، پس اون و تو جای امنی قرار بدین و فقط یه کپی از پاسپورت و با خودتون داشته باشین.

پارکینگ ها در اندونزی

یکی از چیزهایی که تو اندونزی می بینین ، افرادی هستن مثل پارکبان های خودمون تو ایران.معمولا 1000 یا 2000 روپیه برای محل پارک می گیرن. براتون جای پارک آماده می کنن و موقع خروج هم کمک می کنن موتور و بیارین بیرون و یا تو خیابون ماشینهارو نگه می دارن که برین.که خوب تو ایران پارکبانها  فقط پول می گیرن! تو شهر باندونگ اما این افراد فقط محدود به پارکبانی نمی شن و تو خیابونها هم می شه دیدشون.مثلا سر تقاطع ها می ایستن و کمک می کنن به مشکل ترافیک.به نوعی کمک پلیس هستن. راننده های ماشین هم گاهی 2000 روپیه کف دستشون می گذارن.

نوع دیگه ای از این نوع افراد هم نگهبان یا همون Security هستن. که با لباسهای مشکی دم درب اکثر مغازه ها و فروشگاهها دیده می شن.درب باز می کنن ، خوش آمد می گن در عین حال مراقبت از پارکینگ و یا محوطه ای که تحت نظرشون هست و هم بعهده دارن.

برای ورود به پارکینگ های فروشگاهها ، اگر سوار ماشین یا موتور هستین ، موقع ورود دقت کنین که قسمتی که نوشته Mobil مخصوص ماشین و بخشی که نوشته Motor مخصوص موتور ها هستش.درب ورودی معمولا دستگاهی هست که کنارش می ایستید و دکمه سبز رنگ و برای گرفتن قبض پارکینگ Ticket فشار می دین. قبض رو نگه می دارین تا زمان خروج از پارکینگ. اگر قبض و گم کنین موقع خروج از پارکینگ جریمه تون می کنن.هزینه پارکینگ معمولا بین 1000 تا 5000 روپیه هست.بعضی پارکینگها ساعتی ان و بعضی فقط یه مبلغ ثابت می گیرن و البته اکثرا در روزهای شنبه و یکشنبه نرخشون گرونتر ه.

بعضی از پارکینگهای قدیمی هم بجای دستگاه ارایه بلیط ، باجه ای هست و فردی که قبض به شما می ده.

قبض موتور معمولا 1 تا 2 هزار روپیه ست و ماشین 5 هزار. این پرداخت موقع خروج انجام می شه. به این شکل که شما قبضی و که هنگام ورود گرفته بودین به باجه خروجی می دین. دستگاه از شما عکس می گیره و کاربر باجه هم مبلغ و به شما اعلام می کنه.

بنزین در اندونزی

بنزین زدن تو اندونزی مثل مالزی نیست. تو مالزی پمپ های بنزین کاربر نداره ، ماشین یا موتور و می برین و دم پمپ می گذارین بعد میرین سراغ باجه ای که تو جایگاه هست و هزینه رو پرداخت می کنین. بعد از پرداخت پول بر می گردین سراغ پمپ و خودتون بنزین می زنین.مقدار بنزین و هم از تو جایگاه با توجه به پولی که دادین مشخص می کنن.

تو اندونزی همه پمپ ها کاربر دارن.پول و می دین و بنزین می زنین. هر لیتر بنزین معمولی حدودا 7 تا 8 هزار روپیه قیمتش ه. اما برخلاف ایران شما نمی گین چند لیتر بنزین می خواین ، شما می گین چند روپیه بنزین می خواین.مثلا برای موتورها بین 15 تا 25 هزار روپیه کافیه.

راه دیگه ای که برای خرید بنزین هست پمپ های تلمبه ای خصوصی ه. مردم محلی که مغازه های کوچیک کنار خیابون دارن ، از حدود یکسال پیش یه پمپ هایی و کنار مغازه شون نصب کردن که بنزین می فروشن. که خوب قیمتش از بنزین پمپ بنزین گرونتر ه اما کار راه اندازه.

روش دیگه ای که قبلا هم گفتم خرید بنزین تو بطری های ودکا ست. باز همین مغازه های محلی کنار خیابون بنزین تو شیشه ودکا رو می فروشن لیتری 8 تا 10 هزار روپیه.

جابجایی بین شهری

برای سفر کردن بین شهرها و جزیره های اندونزی تقریبا همه نوع وسیله ای هست.مثلا در منطقه جاوا شما هم می تونین با اتوبوس سفر کنین هم با قطار و هواپیما. یکی از نکات مهم سفر کردن در همه جا غیر از ایران متاسفانه اینه که گاها برای مسیرهایی ممکنه بلیط هواپیما ارزونتر از حتی اتوبوس براتون در بیاد پی گزینه هواپیمارو بخاطر مسیله مالی کنار نگذارین.

اتوبوس ها معمولا دو دسته هستن ، Local و Exclusive. اتوبوسهای لوکال معمولا شلوغ و پر سرو صدا هستن و کثیف ، توقف زیاد سوار شدن فروشنده های دوره گرد واقعا کلافه کننده س اما با اینحال بسیار مقرون به صرفه. اگر تصمیم به سفر کم هزینه دارین گزینه خوبی هستن. کافیه یه لبخند ملیح رو لبانتون داشته باشین و هر کی هر چی خواست بهتون بفروشه یا ازتون پول خواست فقط لبخند بزنین. مطمین باشین فکر نمی کنن که خدای نکرده دیوونه این. اینجا مردم مثل مردم شهرهای بزرگ عبوس و بداخلاق نیستن. این اتوبوسها البته برای مسیرهای چند ساعته خوبن. چند ساعت؟ 4 یا 5 چون بیشتر ازون خیلی خسته کننده می شن و البته گاها اتوبوس های محلی مسافتهای بین شهرهای دور و هم نمی رن و اگر می خواین کلا با این اتوبوس ها سفر کنین که هزینه تون پایین بیاد می تونین تو مقصد اتوبوس ، اتوبوس دیگه ای و برای ادامه مسیر سوار بشین.

که البته دانستن مقداری زبان محلی لازمه و گرنه در ترمینال های محلی بعید ه بتونین کسی و پیدا کنین که زبونیتون و بفهمه.

در پستهای بعدی کمی آموزش زبان محلی هم خواهیم داشت.

اتوبوس ها دیگه هم اکسکلوسیو ها هستن که خوب ماشینهای راحت تری هستن و معمولا قیمتشون 3،4 برابر اتوبوس محلی هست. اما برای خرید بلیط همه این اتوبوس ها بهتره برین ترمینال و پای اتوبوس بلیط خرید کنین. یکی از نکاتی که می تونه به کوله به دوشان و اونهایی که ارزون می خوان سفر کنن کمک کنه اینه که مقدار پولی و که دارن نشون بدن و وانمود کنن که اون همه پولی ه که دارن.مثلا اگر بلیط 300 هزار روپیه هست 200 تا نشون بدین و بگین این همه پولی ه که دارم.گاها با کمتر ازین هم کار می کنه. مردم اینجا اگر بدونن واقعا به کمک احتیاج دارین کمکتون می کنن.

یکی دیگه از نکاتی که لازم ه بدونین در سفر با اتوبوس اینه که ، همه لوازم با ارزشتون و همراه خودتون داشته باشین. دوربین ،پول پاسپورت و طلا و جواهرات و اشرفی هایی که همراه دارین و تو کیف کوچیکی یه جاتون قایم کنین و تو یه بار اتوبوس نفرستین.

گزارشها حاکی از سرقت اموال و تنقلات از کوله پشتی ها حین حرکت اتوبوس می باشد. به این شکل که کمک راننده به طرز خیلی ماهرانه ای وقتی اتوبوس در حرکت ه می ره تو قسمت بار و کیف هایی که مال خارجی هاست و می گرده. مخصوصا در اتوبوسهای محلی یا لوکال. من که همیشه حتی کوله پشتی بزرگم و هم با خودم می برم تو اتوبوس چون دوست ندارم حتی لیف حموم و هم کسی بدزده!

در بعضی کشورها هم یکسری قطارها هستن به اسم Night Bus این قطارهای شب رو داخلشون فقط تخت خوابهای دو طبقه هست و صندلی نیست. قیمتشون یکم از صندلی دارها بیشتر اما برای اونهایی که می خوان پول جای خواب ندن و شب رو سفر می کنن عالین.

هم تو زمان صرفه جویی می کنین هم در هزینه.البته من تو اندونزی ندیدم همچین اتوبوسهایی و فقط تو لایوس استفاده کردم.

قطارهای بین شهری هم همیشه خیلی خوب و مطمین هستن. بلیط قطارها به سه دسته تقسیم میشن ، Local،Exclusive و  First Class. قطارهای لوکال عین اتوبوسهای لوکال یا محلی میمونن. با این تفاوت که مردم ممکنه ازتون بخوان باهاشون عکس هم بگیرین. من خودم قطارهای اکسکلوسیو و ترجیح می دم چون نه زیاد گرون هستن مثل فرست کلاس ها و نه شلوغ مث لوکال ها.صندلی های راحت دارن و معمولا پریز برق هم برای شارژ گوشی هست. با اینحال توی ه قطار هم باید مراقب وسایل خودتون باشین مخصوصا موقع خواب.

در مورد خرید بلیط قطار خیلی دقت کنین هم به مسافت هم به هزینه. گاها برای مسافت های دورتر هواپیما ارزونترین و سریعترین هست.در مورد سفر با هواپیما و کشتی در پستهای بعدی براتون می نویسم. اگر هم سوالی دارین در خدمتتون هستم.


 
داستان اندونزی ، باندونگ 1
ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۸  کلمات کلیدی: باندونگ ، آتشفشان ، دریاچه ، آبشار

یه توضیح بدم  با توجه به اینکه فایلهای سفرهای باندونگ من قاطی پاتی شده بود ، کلی چیز از قبل و جا انداختم. برای همین داستان این دفعه رو بر اساس تاریخ می نویسم که بدونین کدوم ها مال قبل و کدوم جدید. اونهایی که برای سال 2013 هستن طبیعتا تو سفر اول من به باندونگ اتفاق افتادن و 2014 هم تو سفر دوم.

 

21 دسامبر 2013

اونروز صبح فانی اومد سراغم. هنوز خواب آلود بودم. گفت می خوای بریم دریاچه رو بهت نشون بردم. منم قبول کردم و راه افتادیم. از شهر که خارج شدیم اطراف جاده مزارع و باغهای مختلف بود. پر بود از توت فرنگی های تازه که برای فروش کنار جاده گذاشته بودن.کمی جلوتر هم دورتادور جاده مزارع چای بود. جاده خیلی زیبایی بود. چند جا وایسادیم و عکس گرفتیم.متاسفانه باطرری دوربینم زود تموم شد و یکسری از عکسهارو با گوشیم گرفتم. فانی ورودی آتشفشان و هم بهم نشون داد که قرار شد بعدا بریم اونجا.راه و ادامه دادیم تا رسیدیم به جایی که دریاچه رو از دور می شد دید. یه ماشین هم ایستاد و چند تا جوون چینی هم پیاده شدن که عکس بگیرن. دیدم دارن با یه چیزی باطری هاشون و شارژ می کنن. ازشون پرسیدم میشه منم باطری دوربینم و شارژ کنم. که بهم اجازه دادن از Power Bank شون استفاده کنم. اون موقع اولین باری بود که یه پاور بنک می دیدم و خیلی بدرد بخور بود.

متاسفانه هوا ابری بود و گه گداری هم یه نمی می بارید و عکسهای خوبی نمی شد گرفت اما با اینحال من عکسهای زیادی گرفتم که می تونین ببینین.

محوطه اطراف دریاچه شلوغ بود. مردم زیادی اومده بودن. یه ایستگاه پلیس هم بود.به فانی گفتم فکر می کنی بشه با موتور پلیس عکس گرفت؟ گفت نمی دونم باید بپرسی. رفتم تو ایستگاه . چند تا افسر اونجا نشسته بودن. از یکیشون اجازه گرفتم و اون هم گفت باشه. تاجالا با موتور پلیس عکس انداختین؟

کنار دریاچه که رسیدیم بارون شدید شد و مجبور شدیم زیر یه محوطه مسقف که ساخته بودن احتمالا برای کمپینگ بایستیم.بینهایت زیبا بود ، هم دریاچه و هم بارونی که میومد. یه مسیر پیاده روی هم ساخته بودن اطراف دریاچه مخصوص قدن زدنهای عاشقانه. داشتم تصور می کردم هوای صبح زود اونجا چه معرکه می تونه باشه. اصلا تنفس تو اون هوا سخته! لطافت هوا آدم و خفه می کنه!

عکسها رو ببینین ، من دیگه حرفی ندارم...

موقع برگشت فانی از یه زن دست فروش مقداری اسنک خرید که خیلی خوشمزه بود و دوست داشتم. این اسنکها همه جای اندونزی هست. کلا مردم اندونزی هله هوله خورن. هر جا می ری چند نفر با گاری و چرخ دستی دارن یه چیزی می فروشن . بکسو ، اسنک ،  نودل و فراید رایس. همه جا پره و گاها همین غذاهای کر و کثیف کنار خیابون خیلی هم خوشمزه ان.

سر راه برگشت رفتیم برای دیدن آتشفشان معروف با دهانه سفید رنگ. ورودیش 45 هزار تا بود فکر می کنم برای خارجی ها. فانی گفت من بالا نمیام تو می خوای برو. منم گفتم باشه دفعه بعد می رم.12 هزار روپیه دادم یه ظرف پر از توت فرنگی و شاه توت خریدم.وای نمی دونین چقدر خوشمزه بودن مخصوصا توت فرنگی های تازه اونجا.

اون روز عصر با دونا هم قرار داشتم برای همین گفتم که زودتر برگردیم که به قرار عصرم هم برسم. فانی اون و هم می شناخت و نظر زیاد مثبتی راجع بهش نداشت. اون موقع فکر کردم شاید به دونا حسودی می کنه اما بعد ها فهمیدم که راست می گه.

خونه که رسیدیم رفتیم برای ناهار به همون رستوران نزدیک خونه فانی که بسته بود. من برگشتم و گفتم بعدا یه چیزی می خورم. فانی هم رفت خوابگاه. خوشبختانه فانی تو اتاقش گاز داشت و تونستم نودل درست کنم و بخورم.

عصر موقعی که دونارو دیدم بهم گفت که اون شب می خوان برن WaterSpring .یا همون آبگرم خودمون. موتور دوست فانی دستم بود. رفتم دنبالش دم اداره شون .مثل همیشه نیم ساعت معطل کرد تا بیاد. دونا دختر خوب و خونگرمی بود.همیشه می خندید و این و خیلی دوست داشتم.قبلا یکبار ازدواج کرده بود و یه پسر 7 ساله داشت.اما الان با پدر و مادرش زندگی می کردن و از شوهرش طلاق گرفته بود. اون شب قرار بود با چند تا از دوستاش بریم استخر آبگرم ، برای همین اول رفتیم دم در خونه دونا تا هم لباسهاش و عوض کنه هم اینکه منتظر بقیه دوستاش بشیم.دم خونه شون که رسیدیم گفت بیا بریم تو اینها ممکنه یکساعت دیگه بیان.راستش اصلا دوست نداشتم برم. خوب ما تو ایران همچین فرهنگی حداقل تا چند سال پیش نداشتیم. برای همین خجالت می کشیدم یکم. اما خوب با خودم گفت برو بابا خودتو سیاه کن ، تو و خجالت!

رفتم تو ، اول مادرش اومد جلو و السلام و علیکم و رحمت الله و برکاته اونم گفت و علیکم اسلام. خوب معمولا به این شکل رسما سلام و علیک می کنن حتی من دیدم گاهی غیر مسلمونها هم همینطورب سلام علیک می کنن. اما خوب این قضیه تو منطقه جاوا بیشتر دیده میشه که اکثرا مسلمونن. نفر بعدی پدرش بود. نشسته بود روی صندلی و تلویزیون تماشا می کرد.اگر نمی دونستم که پدر دونا ست و اونجا نبود فکر می کردم یکی از شیخ های عربستان ه.ریش سفید بلند بدون سیبیل و ردای بلندی هم پوشیده بود. با پدرش هم دست دادم و تعارفم کرد و نشستم. یکم انگلیسی بلد بود و با هم گپی هم زدیم. برخلاف ظاهر ترسناکش ، مرد خوبی به نظر می رسید و معتقد ، حالا به شکل خودشون دیگه.دونا که دید باباش مخ منو کار گرفته اومد و گفت امیر می خوای اتاق منو ببینی؟

من یه نیگاه به بابا و ریش و پشمش کردم گفتم الان ه که بخوابون زیر گوش هردومون.

باباش با لبخندی گرم منو راهنمایی کرد به اتاق دخترش! بابا لا مصب اون پشمارو بزن خوب تو که انقدر کوولی ترسیدم!

اتاق دونا بزرگ بود و با یه بالکن قشنگ.نشستیم تو بالکن سیگار کشیدن که صدای یه مردی و شنیدم از تو هال. دونا رفت بیرون و بعد از چند دقیقه برگشت. پرسیدم کی بود. گفت : شوهر سابقم اومد ه بچه رو ببینه. عجب!

یه گیتار کوشه اتاق دونا بود. پرسیدم بلدی بزنی؟ گفت آره یکم.گفتم بیا بزن ببینم دیگه چیکارا بلدی.

صدای دونا خیلی قشنگ بود. می زد و می خوند. خوب بخاطر همین صداش هم تو رادیو کار می کرد. نیم ساعتی تو اتاق دونا بودیم. و بعد پیشنهاد کرد بریم خونه دوستش. گفت که یکی از دوستاش که قراره باهامون بیاد خونه روبرویی زندگی می کنه. بریم اونجا تا بقیه هم می رسن. دوستش می خواست منو ببینه.

موقع بیرون رفتن ، شوهر سابق دونا از اتاق اومد بیرون و من خودم و زدم به اون راه و اومدیم بیرون. خونه دوستش دقیقا روبروی خونه اونها بود. در زدیم باباش در و باز کرد و رفتیم تو. دوستش با نیش باز اومد استقبالمون. و البته استقبال من! باور کنین طوری بود که من فکر کردم قراره بهم تجاوز کنه اونشب!

رفتیم طبقه بالا اتاق دخترک.خونه خیلی بزرگی داشتن. اتاق اون هم خیلی بزرگ بود.گوشیم و زدم تو شارژ و نشستم رو زمین. دونا هم پشت به دیوار نشست روبروی من. دوست دونا هم که اسمش الفی بود اومد نشست کنار من.بنده خدا خیلی دوست داشت با من صحبت کنه اما انگلیسی بلد نبود زیاد حرف بزنه. دونا گفت امیر می خواد باهات عکس بگیره ، ایراد نداره؟ گفتم نه.

یه نیم ساعتی هم خونه الفی بودیم تا دوستاش اومدن. یه دختر که رانندگی می کرد و 2 تا پسر دیگه هم بودن.قرار بود پول بنزین و هم دنگی بدیم. سر راه دم یه سوپر وایسادیم و نوشیدنی خریدیم.حدودای 10 شب بود. فکر نمی کردم راه انقدر دور باشه اما تقریبا یکساعتی طول کشید تا رسیدیم. ورودی نفری 50 هزار روپیه بود.استخر بزرگی بود و بوی گوگرد هم نمی داد بر عکس آبگرم های ایران. آب هم داغ نبود.البته شب های باندونگ همونطور که گفتم خنک بود و باید تو آب می موندیم وگرنه سردمون میشد.مخصوصا اینکه این استخر تو ارتفاع  و دامن کوه هم بود. استخر خیلی بزرگ و قشنگی بود.زیاد هم شلوغ نبود و فقط ما بودیم و 4،5 نفر دیگه. تو آبالفی خیلی سعی می کرد با من ارتباط برقرار کنه. از ایران می پرسید و خوب فکر نمی کنم چیزی هم از حرفهای من متوجه می شد.برعکس دونا عقب کشیده بود. می دونستم هر دو می خوان با من ارتباط برقرار کنن اما راستش تصمیمی راجع به هیچکدوم نداشتم.تقریبا بیشتر زمانی که تو آب بودیم و با الفی بودم تا آخرهاش که فکر کنم صبر دونا لبریز شد و اومد سمت ما.من کنار استخر وایساده بودم و با الفی حرف می زدم. دونا اومد و پشتش و کرد به من و گفت امیر یکم شونه هام و ماساژ می دی؟

متاسفانه عکسهایی که گرفتم اونشب یا تاریکن خیلی و یا اینکه از خودمون و خوب مناسب رده سنی اینجا نیست که بگذارم:D.

 

 

23 دسامبر 2013

روز آخرم تو باندونگ بود. عصر فانی گفت که می خواد بیاد دنبالم و بریم لمبانگ و ببینیم. لمبانگ یه پارک جنگلی خیلی بزرگ ه که تو دامنه کوه قرار گرفته. Patahang Lembang

موقع ورود زن چاقی تو یه باجه نشسته بود و ورودی می گرفت. جز ما هم کس دیگه ای اون اطراف نبود که بخواد بره داخل. زن گفت 80 هزار تا برای من و 10 هزار تا هم ورودی فانی می شه. که فانی بعد از چک و چونه زدن باهاش ، قیمت و آورد تا 50 هزار تا برای جفتمون. اساسا چونهه زدن تو اندونزی موقع خرید خوب جواب می ده اما نه برای ورودی ها. اما خوب ازونجایی که خلوت بود و کسی به کسی نبود ، زن متصدی تصمیم گرفت 50د تارو بگیره بگذاره جیبش تا اینکه 90 تا رو بگذاره تو دخل دولت!

مسیر جنگلی و بسیار زیبا بود و ما با موتور وارد شدیم.جاده همینطور ادامه پیدا می کرد تا ارتفاع بسیار زیبایی که یه آبشار هم داشت. متاسفانه آنقدر آشغال ریخته بودن پایین آبشار که . . .

یکی از چیزهایی که جالب بود میوه های بزرگی بود که از درختها آویزون بود. میوه هایی به بزرگی خربزه ، البته تپل تر و گاها بزرگتر و مثل یه تیکه از درخت کاکتوس. فانی گفت که اینها جک فروت هستن. میوه ای که من قبلا امتحان کرده بودم و طعمش هم خوب بود. اما عجیب اینجاست که این میوه بزرگ و سنگین چطور از درخت آویزون ه!

عکسهارو ببینین. http://amiraaf.blogspot.co.id/

 

13 ژانویه 2014

باندونگ که رسیدم فانی منو برد تو خوابگاهشون! گفت اگه بخوای می تونیم بریم اتاق من هم بمونیم. اما ازون تعارفها بود که باید بگی نه خیلی ممنون همینجا خوبه. خوب زیاد هم فرقی نمی کرد. خوابگاه تقریبا خالی بود. فقط 2 تا دختر تو واحدهای دیگه بودن.خیلی هم تمیز و خوب بود.ماشین لباسشویی هم داشت تازه :D

اونروزها به نظر می رسید فانی با دوست پسرش رابطه شون زیاد خوب نیست.دوست پسرش مسیحی بود و فانی مسلمون.فانی می خواست بره اروپا ادامه تحصیل بده و دوست پسرش موافق نبود.خلاصه خیلی مشکل داشتن. راستش اصلا بهم نمی خوردن. فانی خیلی فعال بود آینده نگر. دوست داشت تحصیل کنه و یه شوهر خوب داشته باشه. دوست پسرش هم پسر خیلی خوبی بود.دانشجو بود و اهل روستایی در ماکاسار تو استان سولاوسی. همون روستایی که یه داستان معروف داره. یه مراسم خیلی جالب. که مرده هاشون و از قبر در میارن و لباس تن می کنن و راه می برن. حتما ویدیو ش و دیدین. اگر ندیدین از این لینک می تونین ببینین:

https://youtu.be/hCKDsjLt_qU

البته اگر تو ایران هستین باید از فیلتر شکن استفاده کنین.

پسرک خیلی جوون بود. یکی دوباری که من و اون تنها با هم بیرون رفتیم همش حواسش پیش دخترهای دیگه بود. بهر حال من می تونستم ببینم که اون رابطه داره تموم می شه.کاریش هم نمی شد کرد ، البته من با فانی صحبت کردم اما خوب نمی شد.پسرک دنبال کیس های دیگه بود و فانی هم دنبال دوست پسر خارجی.

اونشب با فانی و دوست پسرش و اون دختر ه دوستش که اومده بود قبلا ترمینال دنبالم رفتیم یه جایی که می گفتن تمام شهر و میشه دید.یه چیزی مثل بام تهران خودمون و تصور می کردم.

تو این سفرم کلی دوست که از قبل پیدا کرده بودم و می خواستم دوباره ببینم.دونا که تو رادیو کار می کرد و البته پاوپاو هم بهم مسیج داده بود که همدیگرو ببینیم.

فردای اونروز وقتی از خواب بیدار شدم فانی بهم زنگ زد که امیر وسایلت و جمع کن میام دنبالت که بریم اتاق من بمونی . شب قبل لباسهامو انداخته بودم تو ماشین لباسشویی و پهن کرده بودم تو بالکن که خشک بشن. وسایلم و جمع کردم و منتظر موندم تا فانی رسید.رفتیم و وسایلم و گذاشتیم تو اتاقش.

دوست پسرش هم اونجا بود و تلویزیون تماشا می کرد. فانی پرسید امیر برنامه ت چیه امروز. گفتم که دلم می خواد آتشفشان ببینم. فانی باها دوست پسرش صحبت کرد و بحث شون شد ، ظاهرا ازش خواست که منو ببره و اونم قبول نکرده بود.فانی گفت بیا امیر خودم می برمت با موتور دوست پسرم می ریم.موتور ه پسره خیلی بزرگ بود ، فانی گفت بلدی این و برونی . گفتم آره اما راستش بلد نبودم.برای همین فانی نشست و منم پشتش.

از همون جاده قبلی زیبا که رفتیم دریاچه عبور کردیم و رسیدیم به ورودی محوطه آتشفشان که به زبان محلی بهش می گن Kawah Putih که همون معنای White Crater می ده. این منطقه در جنوب باندونگ و معروف به Ciwidey. مزارع چای و توت فرنگی ، آبشار و دریاچه و آتشفشان از جاذبه های این منطقه ست که حتما باید ببینین.

فانی رفت که چیزی بخوره و من هم بلیط خریدم.یه ماشین ون بود که مارو سوار کرد و برد بالای کوه.دورتادور دامنه کوه جنگل بود و بسیار زیبا.بالای کوه که رسیدیم حسابی شلوغ بود. خوب اینبار دیگه با تجربه بودم و برای خودم یه دستمال آورده بودم که دک و دهنم و بپوشونم!

اون بالا بینظیر بود.اول که یه مسیر جنگلی بود تا رسیدم به دریاچه. دریاچه سفید و آبی رنگ بود. اصلا همه چیز اون اطراف سفید بود و مه ی هم که دایم میومد و می رفت هم به این سفیدی کمک می کرد. مه برای چند دقیقه همه جارو سفید می کرد و هیچ جارو نمی شد دید. بعد هم دوباره برای چند دقیقه می رفت و باید ازون فرصت برای عکس گرفتن استفاده می کردم. عکسهارو ببینین واقعا وصف اینجا ها با کلمات امکانپذیر نیست ، عکسهارو ببینین شاید کمی کمک کرد.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

دور و بر دریاچه پر از جمعیت بود که با کئچکترین نسیمی که می وزید و مه و با خودش می برد حمله می بردن به دوربینهای عکاسی شون برای عکس گرفتن. کمی از دریاچه و جمعیت دور شدم.کمی اونطرفتر صخره ای بود و با درختهای خشکیده. عین یه قبرستون متروک. زمین سپید بود و هوا مه آلود. با خودم فکر می کردم اگه شب کسی تنها اینجا بمونه از ترس سکته می کنه. چه زیبایی وحشتناکی خدا. انگار ورودی جهنم بود. شایدم بود. کی می دونه زیر اون دریاچه چیه؟

وقتی برگشتم پایین ، فانی داشت غذا می خورد. نشستم پیشش تا غذاش تموم شد.گفت یه آبشار هم یکم جلوتر هست بریم اون و هم ببینیم. اون آبشار هم بسیار زیبا بود و متاسفانه هیچ عکسی ازش در دسترس نیست. نمی دونم چرا ، یا شارژ نداشتم یا اون زیبایی ها عقل از سرم پرونده بودن.

وقتی برگشتیم خونه حسابی خسته بودم. دلم می خواست یه چرت بزنم اما فانی و دوست پسرش نشستن به تلویزیون دیدن.منم شروع کردم با دونا چت کردن.نمی دونم چی شد که قرار شد اونشب بیاد پیشم.گفت تا 10 رادیو باید باشه و بعد میاد پیشم.

یکم بعد فانی و دوست پسرش رفتن. عصر بود که فانی مسیج داد امیر می خوایم بریم لمبانگ ، میای؟ نگفتم به فانی که دونا قراره بیاد و گفتم اوکی بریم.

حدودای 6 بعدظهر بود که اومدن دنبالم.فانی با دوست پسرش بود و منم نشستم پشت موتور دوست فانی.اطراف شهر باندونگ پر از این ارتفاعات دیدنی ه.تا یه جایی مسیر آسفالت بود ، اما به مسیر کوهستانی که رسیدیم جاده خاکی بود و وحشتناک. اصلا من مونده بودم اینا چی با خودشون فکر کرده بودن که می خواستن با موتور برن بالا. با هر بد بختی که بود یه مسیری و رفتیم و البته فانی و دوست پسرش راحت تر می رفتن چون موتورشون دنده ای بود و بزرگ اما موتوری که ما داشتیم نای راه رفتن تو جاده آسفالت نداشت چه برسه به همچین مسیری. یکم بالاتر وضع بدتر شد ، بارندگی باعث شده بود جاده گل آلود بشه و تقریبا مثل باتلاق شده بود اونم با شیب زیاد.کلی موتور اومده بود که همه تو گل گیر کرده بودن و کلنجار می رفتن که خودشون و بکشن بالا .اینجا دیگه وضع موتور های گنده سخت تر بود چون تو گل گیر کرده بودن و با وزن سنگینی که داشتن همونجا مونده بودن. فانی و دوست پسرش موتورشون و هل می دادن. من پشت موتور خودمون و تقریبا از زمین بلند کرده بودم و بالا می بردیم.زودتر از بقیه رسیدیم بالا. اما داغون شدم ، اون موتور تقریبا بغل کردم و بردم بالا تو اون گل و سراشیبی که آدم خودش به سختی راه می رفت.دوست فانی حسابی کیف کرده بود و می گفت تو قهرمان منی!

منظره بالای کوه قشنگ بود اما واقعا ارزش اون فلاکتی که کشیدیم تا اون بالا برسیم و نداشت.

ساعت حدودای 9 بود که گفتم بچه ها من خسته م می خوام زودتر بخوابم ، دوست دارین برگردیم؟ اونها هم قبول کردن و راه افتادیم.

با هر بدبختی بود ازون جاده درب و داغون پر گل و شل خودمون و کشیدیم بیرون و رسیدیم به جاده اصلی.خیابونها خلوت بود و زود رسیدیم خونه.خوشبختانه تو نیومدن و رفتن.وقتی مطمین شدم همه رفتن ، زدم بیرون یه جایی میشناختم اون جوالی که یکی ازین

چرخی هایی که برنج سرخ شده و مرغ می فروشه وایمیسه. غذاش خیلی خوشمزه بود. مخصوصا برای من تو اون زمان که همیشه گرسنه بودم. غذام و خریدم و برگشتم خونه. اون اوایل خجالت می کشیدم تنهایی برم غذا بخرم.چون اکثرا زبان بلد نبودن سخت بود توضیح دادن. یا باید صدای مرغ در می آوردی یا بال بال می زدی که یه تیکه مرغ بندازن تو بشقابت.والا . . .

 اما خوب بالاخره یاد گرفتم و اسم غذاهارو میدونستم.مثلا Fried Rice with Chicken به زبون محلی میشه Nasi Goreng Ayam.

غذام و گرفتم و برگشتم خونه . ساعت حدودا 11 شب بود و هنوز از دونا خبری نبود. یکم تلویزیون دیدم تا ساعت حدودای 12 بود که مسیج داد که نزدیک خونه س.وقتی رسید رفتیم و از یه سوپر مارکت یکم خرید کردیم و برگشتیم.

 

صبح زود ساعت 5 بود که دونا رفت.باید می رفت و بچه ش و راهی مدرسه می کرد. منم گرفتم دوباره خوابیدم.فانی برای برنامه ریزی سفرمون رفته بود ولایتشون خونه مادرش و من زمان آزادی داشتم که دوستای دیگه م و هم ببینم. پاو پاو باهام تماس گرفت و گفت عصر بیا دورهمی بچه های سی اس. منم که کاری نداشتم برای عصر قبول کردم و ساعت 8 با من قرار گذاشت.آدرس اون خیابون و خوب بلد بودم. همون خیابونی بود که اولین بار دونا 4 ساعت منو سر قرار کاشت!

وقتی رسیدم ، یه نیم ساعتی منتظر بودم تا پاو پاو اومد. تصور کنید یه دوستی و که اون همه باهاش خاطره خوب داشتین و تو جمع دوستانه خودتون تو یه کشور دیگه راهش دادین و کمکش کردین و بعد یکسال دوباره می بینین. از فاصله یه متری انگار که همین دیروز منو دیده ، تا رسید گفت بیا تو رستوران اونور خیابون جمع شدیم! بعد هم پشت به من راه افتاد که من دنبالش برم.وقتی رسیدیم ،دیدم یه میز بزرگ و کلی از بچه های سی اس اونجا نشستن و همه با تعجب می پرسیدن چرا آنقدر دیر اومدی! راست هم می گفتن ، همه غذاهاشون تموم شده بود و داشتن می رفتن. گفتم : من نمی دونستم وگرنه زودتر میومدم. نگاهی به پاو پاو کردم و پرسیدم چرا نگفتی زودتر بیام ؟ اونم گفت مشکلی نیست !!

اونشب زیاد سخت نگرفتم و برام مهم نبود چون زیادم حوصله جمع و نداشتم. بیشتر دلم می خواست پاو پاو رو ببینم که اونم عین ه سیب زمینی بود تا یه رفیق قدیمی.

این البته به من ثابت شده آدمها وقتی تو قلمرو خودشونن ، منظور خونه ، شهر یا کشورشون با زمانی که تو یه جای دیگه ن خیلی فرق دارن. مثلا پاوپاو یی که من تو لنکاوی باهاش آشنا شدم و می شناختم خیلی با کسی که می دیدم فرق داشت و این موضوع در مورد افراد دیگه ای هم برای من اتفاق افتاد. من شخصا آدمها رو خارج از قلمروشون بیشتر دوست دارم.

 قبل خداحافظی بهم گفت که قراره فردا برن آتشفشان تانگوبان پاراهو Tangkuban Parahu. با دوستش و یه مرد حدودا 50 ساله ایتالیایی که اونشب سر میز شام هم دیده بودمش. این آتشفشان هم خیلی معروف بود. برای همین قبول کردم.

کلا ملاقات ما کمتر از نیم ساعت طول کشید. وقتی زدم بیرون رفتم دم اداره دونا و بهش مسیج دادم که پایینم.

اونم گفت که کارش هنوز تموم نشده. برای همین منتظر موندم.بارون میومد و دلم می خواست ازون هوا لذت ببرم.زیر طاقی ورودی ساختمان ایستادم و بارش بارون و نگاه کردم تا بیاد. یکربع بعد اومد پایین. سیگار می کشید. گفت نمیای بالا؟ من هنوز کارام مونده. گفتم نه خوبه اینجا.وایمیسم تا کارت تموم شه. سیگارش و کشید و رفت. نیم ساعت بعد موتورهامون و برداشتیم و راه افتادیم. سر راه Martabak مرتبک خریدیم. مرتبک شکلات و شیر. مرتبک یه چیزی ه که همه طعمی و داره. یعنی می تونین سبزیجات و تخم مرغش و بگیرین که مثل غذا میمونه یا شکلات و شیر و که شیرینه و مثل کیک میمونه. معمولا دست فروش هایی که مرتبک درست می کنن همه جا هستن. خوش مزه س.ازونایی که حتما باید امتحان کنین.

16 ژانویه 2014

دونا صبح زود رفت و من باز خوابیدم. ساعت 8 بیدار شدم و به پاو پاو مسیج دادم که چه ساعتی و کجا قراره همدیگرو ببینیم. بعد یکساعت و ساعت 9 جواب داد که ساعت 10 بیا فلان جا. خوب من که شهر و بلد نبودم و نمی دونستم چطوری برم اونجا ، ازش خواستم که برام اون خیابون و تو گوگل مپ بفرسته.ساعت 9:30 بود که جواب داد بلد نیستم! منم هرچی تو گوگل می گشتم اونجارو پیدا نمی کردم.تا اینکه یه چیزی و شبیه اون آدرس پیدا کردم و راه افتادم. خونه ی فانی که من توش بودم تقریبا اطراف شهر بود و حدودا یکساعتی طول کشید تا آدرس و پیدا کردم. فقط خدا می دونه چطور اونجا رو پیدا کردم. چند بار خیابونهارو اشتباه رفتم و گم شدم. تو راه هم هر بار که پاوپاو رو می گرفتم جواب نمی داد.وقتی بالاخره آدرس و پیدا کردم.مسیج دادم که کجایین؟ گفت : اون مرد ه ایتالیایی ه شهر و بلد نیست رفتیم دنبالش! بیا به فلان آدرس. این آدرس جدید حالا کجاست ؟ اونور شهر.

ساعت حدودای 12 ظهر بود که بالاخره همدیگرو دیدیم.خیلی عصبانی بودم و البته بیشتر از خودم که بعد رفتار شب قبل چرا قبول کردم باهاشون برم. اما خوب شاید شانس رفتن به اون آتشفشان و هیچوقت دوباره پیدا نمی کردم.

موتورو تو پارکینگ یه فروشگاه پارک کردم و سوار ماشین اونها شدم و راه افتادیم به سمت خارج شهر.تو مسیر ساکت بودم و از جاده زیبا فیلم می گرفتم. هوا ابری بود و کنار جاده کمی مه گرفته.هر از چند گاهی نم بارونی میزد.هوا لطیف بود و خواستنی.

ایتالیایی ه داشت با دخترها حرف می زد. در اصل داشت سعی می کرد مخشون و بزنه. تند و تند حرف می زد و تعریف می کرد. هنوز یه داستان و تعریف نکرده می پرید سراغ بعدی.

کنار جاده میوه های تازه می فروختن اما گرون بود. آناناس های بندونگ هم خیلی خوشمزه بودن.چه اون کوچیکهش و چه اون بزرگ هایی که تو ایران هم ما وارداتی ش و داریم. کلا باندونگ همه میوه هاش خوشمزه ن. بخاطر شرایط آب و هوایی که داره اکثر میوه هارو دارن و بهترینش و هم دارن.

ایتالیایی می گفت ما هم تو ایتالیا بهش می گیم آناناس. تو اندونزی بهش می گن ناناس.

بر خلاف آتشفشان های قبلی ، این یکی و می شد با ماشین رفت تا بالای کوه. جاده خوب و آسفالتی داشت.راستش من قبلی و بیشتر دوست داشتم اما این هم بسیار زیبا و بینظیر بود.هوا همچنان نم دار بود و می بارید انگار می خواست آتش آتشفشان و خاموش نگه داره. مسیر کنار کوه که از بالای دهانه آتشفشان می گذشت و گرفتم و راه افتادم به عکس و فیلم گرفتن. اون جمع واقعا آزار دهنده بود. مردک ایتالیایی دایما مشغول مخ زنی بود برای همین ترجیح دادم بهشون فرصت بدم از حضور همدیگه لذت ببرن.

حتما تا الان متوجه شدین که آدمی نیستم که تو هر جمعی و با هر جونوری بتونم باشم. البته تو این شرایط هیچوقت جمع و بهم نمی زنم و سعی می کنم به کار خودم مشغول باشم. که البته کلی هم لذت بخش بود. کلی فیلم و عکس گرفتم که براتون بگذارم.

تو مسیر برگشت و بعد ازینکه من از آبگرمی که رفته بودم تعریف کردم ، دوست دونا پیشنهاد داد بریم آبگرمی که همون نزدیکیهاست. همه موافق بودن و من هم چیزی نگفتم. وقتی رسیدیم بیشتر شبیه یه رستوران میومد تا آبگرم. یه استخر خیلی کوچیک داشت کع قابل قیاس با اون جایی که من رفته بودم نبود.با یه  باغ ومحوطه زیبا و سالن ماساژ هم بود. در کل میشد بیشتر اسمش یه اسپا Spa گذاشت تا استخر. من که لباس شنت نداشتم نرفتم تو آب. فقط ایتالیایی ه رفت و دوست دونا. بلیطش هم خیلی گرونتر بود. من و پاو پاو تو باغ منتظر موندیم.بعد هم ناهار و مسیر برگشت. دوست دونا و ایتالیایی ه حسابی به فکرهم بودن و دوست دونا هم ازین موقعیت حسابی استفاده می کرد و هرجایی که لازم بود مردک و به خرج بندازه ماشین و نگه می داشت. 

عکسهارو ببینین. http://amiraaf.blogspot.co.id/

حدودای عصر بود که برگشتیم. این آخرین باری بود که پاو پاو رو دیدم.  هوا هنوز مرطوب بود. برگشتم خونه تا برای سفر بعدی آماده بشم.

داستان سفر به جزیره پوچانگ و هفته آینده بخونین. البته این هفته یک پست دیگه هم خواهم داشت راجع به رانندگی در اندونزی.

_____________________________________________________________________

عکسهارو ببینین و دعا بجون من بکنین. دعا کنین خدا بهم یکم پول و به سلامتی م اضافه کنه برم جاهای بیشتری و ببینم و براتون بنویسم. والا به کجا بر می خوره آخه.

اینجا یه آخر هفته آفتابی و گرم و داشتیم. عالی برای رفتن به ساحل و لم دادن رو شنای ساحل.

تو این یکی دو هفته ای هم کلی ایرانی اومده اینجا.یعنی ما تو یه روز تو دیسکاوری مال جدودا 15 تا ایرانی دیدیم .انگار با خاب شدن اوضاع ترکیه اونهایی که می تونن هزینه سفر به بالی و تامین کنن میان اینجا.

همیشه یه افسوس برام بوده برای ایرانی ها ، برای ما ها برای خودم. که چرا ما آنقدر دوست داریم تنها باشیم. ایرانی هایی که اینجا می بینی ، هیچ تمایلی به ارتباط برقرار کردن ندارن. مخصوصا زن و شوهر ها. مخصوصا با ایرانی ها. مثلا من با زنم میام بالی و خانوم آخرین بیکینی که تو ایران خریده یا اینجا دیده و خوشش اومده و می خواد امتحان کنه. خوب زور من هم نمی رسه که بگم نپوش. برای همین سعی می کنم جداقل ایرانی مارو نبینه! خارجی ها ایراد ندارن:D

بابا چشمهارو باز کنین و ببینین اینجا همه لب ساحل با همون وضع ن. در صورت نورمال بودن دلیلی نداره جلب توجه کنین. این دیگه البته ته این ماجرا بود بعضی ها با بی حجاب بودن همسرانشون هم مشکل دارن که باعث میشه خانوم بنده خدا به شکلی عجیب تغییر حجاب بده!

شنیدین می گن وقتی خارج از ایران میرین به ایرانی اعتماد نکنین. این موضوع زیاد شامل بالی نمیشه.چرا؟ چون بالی جزیره پناهنده نشین نیست. اینکه می گن به ایرانی اعتماد نکنین مربوط به کشورهایی ه که کلی ایرانی پناهنده ریخته. البته اینجا هم هست اما توشهرهایی مثل جاکارتا و بوگور نه تو بالی.والبته این شرایط شامل ایرانی هایی که خارج زندگی می کنن نه توریست ها.یعنی شما اگر برین به یه رستوران ایرانی تو کوالاموپور ، یا بالی و ایرانی ببینین و سوالی داشته باشین حتما کمکتون می کنن.

بیاین آنقدر از هم فرار نکنیم.

والا بخدا! بابا اخماتون و وا کنین. حداقل چیزی که با سفر به کشورهای این منطقه می تونیم یاد بگیریم اینه که اون چهره عبوسمون و ترک کنیم. به مردم ذل نزنیم و اگه با کسی چشم تو چشم می شیم لبخندی بزنیم. بخدا هیچکس هیچ فکری نمی کنه بجز خودمون.

چندروز پیش فیلم the.secret.life.of.walter.mitty  ببینین این فیلم و جال بود که من از یه شخصیتی تو این فیلم خوشم اومد و دوست من دقیقا فیلم و از یه نگاه دیگه دیده بود و از یه شخصیت دیگه.خیلی خیلی برام جالب بود. ببینین و بگین شما از چه شخصیتی خوشتون اومده.

عکسهارو دارم از تو فیلمهام هم می گیرم و اضافه می کنم امیدوارم تا آخر وقت امروز بتونم براتون بگذارم . تا بزودی . . .


 
بالی
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٢  کلمات کلیدی: بالی ، سفر ، کار داوطلبانه ، ویزا

تو سایت سی اس یکی از اعضا راجع به یه مربی غواصی تو بالی نوشته بود و کلی ازش تعریف کرده بود. شمارش و هم گذاشته بود. من باهاش تماس گرفتم تا همدیگرو ببینیم. البته این اتفاق قبل از رفتن من به لومبوک افتاد و من ر و دیدم و کلی راهنمایی ازش گرفتم.

دلم می خواست راجع به غواصی اطلاعات بیشتری بگیرم. یادگرفتن غواصی هم تو لیستم بود. یه روز بعدظهر بهم گفت که قراره با دوست دخترش برن SkyGarden . این بار یکی از بزرگترین بارهای خیابون لگیان هست. خوشبختانه خیلی هم نزدیک بود به مسافرخونه آرتاوان. وقتی رسیدم چندتا دختر دم در وایساده بودن که مردم و دعوت می کردن برن داخل من هم وارد شدم و یکی دو طبقه ای رفتم بالا. طبقه آخر باید پول می دادی و وارد می شدی.خوب من اول می خواستم ببینم اونجا چطوری و می ارزه پول بدم برم تو یا نه. ساعت حدودا 5 بود و خوب رفتن به بار معنی نداشت. به دختری که مسیول چک کردن رسیدهای ورودی بود گفتم من اول برم ببینم دوستم اینجا هست یا نه. اون هم گفت اوکی فقط 10 دقیقه.

از پله ها بالا رفتم ، سمت راست من بوفه غذا بود و کمی اون طرفتر بار ، روبرو هم پر بود از میز و صندلی و خارجی هایی که می خوردن و می نوشیدن. ر از دور دست تکون داد و رفتم سمتش. با یه دختر اندونزیایی نشسته بود. بعد از سلام علیک و اینها ، بهم جریان اون بار و گفت. که نفری 50 هزار روپیه ورودی  می دی و هر چی دلت می خواد می خوری از ساعت 5 تا 6 هم هر 10 دقیقه یکبار لیوان تو از آب جوب پر می کنن . والا!

به پیشنهاد ر رفتم و 50 تارو دادم و رسید گرفتم. یه برگه رسید می دن دستت برای نوشیدنی و یه دست بند کاغذی هم دور مچ دستت.

رفتم غذا و نوشیدنی م و گرفتم و باز نشستم سر میز ر و دوست دخترش. غذا از نظر کیفیت عالی نبود اما بد هم نبود. استیک ، برگر ، ماکارونی و برنج سرخ شده و سالاد.واقعا بیشتر ازون 50 هزار تا می ارزید.

ر توضیحات کاملی راجع به غواصی و هزینه دوره های اون برام داد و گفت که خودش بخاطر اینکه اطلاعات نداشته حسابی سرش کلاه گذاشتن. من جدای از اطلاعاتی که اون بهم می داد از همصحبتی با یه ایرانی لذت می بردم و البته از غذای اونجا ، بعد مدتها یه غذایی جز غذای محلی می خوردم.2 تا دختر استرالیایی میز کناری نشسته بودن و یکی شون دایم نگاه می کرد و ازون نگاههایی که میگه لامصب بیا یه چیزی به من بگو!

ر و دوست دخترش حدودا تا ساعت 8 اونجا بودن و بعد خداحافظی کردن و رفتن. ر شدیدا تحت فرمان دوست دخترش بود. می گفت یه واروونگ Warung گرفته و دوست دخترش داره اداره ش می کنه. تو اون 2 ، 3 ساعت کلی سوال داشتم که پرسیدم ، می خواستم بدونم چطور می شه تو بالی موند و زندگی کرد و پول هم درآورد.

با توجه به سابقه کاری من ر پیشنهاد کرد که رزومه مو ببرم و به تک تک  هتلها بدم.چون تو بالی کاری بجز مدیریت هتل برای یه خارجی نمیشه پیدا کرد.
ر و دوست دخترش که رفتن ، من هم رفتم سراغ اون دختر استرالیایی و یک ساعتی گپ زدیم اما تا فهمیدن ایرانی هستم پیچوندن و رفتن. خوی این اتفاق زیاد می افته که بگی که ایرانی هستی. اینم از افتخاراتی ه که واسه مون مونده دیگه ، هر جا میری اولش لبخند ه . بعد که می فهمن ایرانی هستی نگاهشون معنا دار میشه. و متاسفانه اکثریت مردمی که من دیدم تو این سالها شناختی از ایران و ایرانی واقعی نداشتن. خوب فدا سرم! یکم چرخیدم تو اسکای گاردن و بعد برگشتم مسافرخونه .

ویزای ه یه ماهه من داشت تموم می شد. با ر صحبت کردم و راهنماییم کرد که چطور برای تمدیدش اقدام کنم.رفتیم به اداره مهاجرت و مدارکی که برای تمدید ویزا لازم بود و یادداشت کردم. یه پوشه هم بهم دادن که مدارک بگذارم توش و بیارم تحویل بدم.تا مدارک و جور کنم و برگردم اداره مهاجرت ساعت حدودا 2 بعدظهر شد. اما هرکاری کردم مدارک و قبول نکردن ازم چون دیر شده بود.گفتم که مسافرم و می خوام از بالی برم ، اما هیچ راهی نداشت. بخاطر اینکه فردا و پس فرداش هم شنبه و یکشنبه بود و تعطیل باید چندروز دیگه معطل تو بالی می موندم.

ر پیشنهاد کرد از یه آژانس مسافرتی که کارش تمدید ویزا هم هست کمک بگیرم.مبلغ عادی برای تمدید ویزا اگر خودم اقدام می کردم 250 هزار روپیه بود اما آژانس 500 هزارتا می گرفت.

رفتیم به اون آژانس مسافرتی و طرف گفت اول 600 هزارتا و من بهش گفتم ندارم بیشتر از 400 تا بدم.خلاصه با هم کنار اومدیم و مدارک و پاسپورتم و دادم بهشون .

از لومبوک که برگشتم ویزام حاضر بود. شانس آوردم که ویزام از لایوس صادر شده بود و قدیمی بود و گرنه ویزاهای جدید حتما اسم اسپانسر توش می خوره و برای تمدید حضور اسپانسر لازمه.خداروشکر مال من اسپانسر نداشت. اصن نمی دونم رو چه حسابی به من ویزا دادن.

اون چندروزی که توبالی موندم فقط درگیر پیدا کردن جایی بودم برای موندن البته بیرون از بالی. تو بالی که نتونستم هوست پیدا کنم. خرج خورد و خوراک هم گرون در میومد برای همین می خواستم برم یه شهر دیگه. اونروزها تانیا از جاکارتا هم دایم زنگ می زد و می خواست که با هم باشیم. تصور کنین عصرها که از سر کار بر می گشت تا برسه خونه حدودا 3 ساعت تو مسیر و ترافیک بود. زنگ می زد که با من صحبت کنه این 3 ساعت و. خوب منم فکر کردم این فرصت خوبیه که بیشتر بشناسمش. تو اون شرایط هم در بدر پیدا کردن هوست تو یه شهر دیگه بودم اما هیچ جایی تاریخش با من نمی خوند یا شهر پرت و پلایی بود.تانیا هم نمی تونست کمکی کنه. دایم هم دروغ می گفت. آخرم من نفهمیدم این با کی و کجا زندگی می کنه. خلاصه ازونجایی که حدودا از دخترهایی مثل اون شناخت پیدا کرده بودم ، کم کم بیخیالش شدم و جوابش و دیگه ندادم. این آخریا حسابی اعصاب خرد کن شده بود.

حدودا یکماه و نیم تا تاریخ بلیط برگشتم از مالزی به ایران مونده بود. ازونجایی که 2 هفته بیشتر تو مالزی نمی توستم بمونم باید بقیه رو تو اندونزی می موندم.تا اینجایی که یادمه حدودا 200 دلار پول همراهم بود شاید هم کمتر.تو اون چند روزه از هتلی که تو لنگکاوی کار می کردم هم پیشنهاد داشتم اما خوب ویزای مدت دار مالزی نمی دن دیگه و اونها هم نمی خواستن برای اجازه کار یکساله م اقدام کنن پس اصن بهش فکر نکردم.  به هر کی که تو اندونزی می شناختم مسیج دادم ببینم کجا می تونم اون مدت و سپری کنم و البته یه چیزی هم ببینم و وقت تلف کردن نباشه.

فانی همچنان با من در تماس بود و اصرار داشت که به برنامه شون برای رفتن به جزیره پوچانگ ملحق بشم. فکر می کنم هزینه تخمینی و بهم گفته بود نفری 750 هزار روپیه که می شد تقریبا 75 دلار. دفعه آخری که ازم پرسید بهش شرایطم و توضیح دادم و عذر خواستم که نمی تونم همراهیشون کنم چون تو اون وضعیت 75 دلار برام خیلی پول بود.

فردای اونروز فانی باهام تماس گرفت و گفت که اون دوستش که تو خوابگاه دختران بود داره می ره جاکارتا و اتاقش خالیه.من می تونم برم و اونجا بمونم.از طرفی هم گفت که من می تونم فقط با 250 هزار روپیه به برنامه سفرشون اضافه شم. خوب عالی بود. ازش تشکر کردم و یه کمک دیگه هم ازش خواستم. خوب به عنوان یه ایرانی وقتی کارت اعتباری نداری ، نمیشه بلیط هواپیما خرید و یا باید از آژانس های مسافرتی بخری که گرون در میاد. قبلا از ر خواسته بودم از آژانسی که می شناسه برام قیمت بلیط به باندونگ و بگیره که گرون بود. خوشبختانه فانی تونست یه بلیط ارزون برام برای باندونگ بگیره. شهر باندونگ نزدیک جاکارتا و خیلی دور از بالی ه و سفر زمینی خیلی گیرونتر در میاد.

داشتم جمع و جور می کردم که 2 روز دیگه بالی و به مقصد باندونگ ترک کنم که یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد. تو سایت سی اس دیدم یه آگهی هست برای معلم زبان بعنوان داوطلب در ازای جای خواب و غذا.به دختری که پست و گذاشته بود مسیج دادم و اونم شرایط و برام نوشت. خلاصه به توافق رسیدیم و قرار شد یکهفته ای هم مهمان اونها باشم تو جاکارتا.

خوب خداروشکر همه چی روبه راه بود. با خیال راحت اون آخرین روز و لب ساحل گذروندم.

 

___________________________________________________________________________

سلام

ببخشید که این هفته داستان کوتاه بود. یکی از دلایل اوضاع درب و داغون الانمه که زمان کافی و هم ازم گرفته ، دیگه اینکه دلم می خواست داستان باندونگ و مستقل بنویسم.متاسفانه داستان این هفته عکسی نداره اما حتما هفته آینده عکسهای زیبایی از باندونگ خواهید دید.

برای کامنتهاتون :

- عکسهایی که حالت نیم دایره می گیرن بخاطر تنظیم دوربینم روی ه حالت ه واید ه چون این تیپ عکس هارو دوست دارم.

و این و اضافه کنم که یکی از هدیه هایی که به بچه ها تون می دین می تونه همین باشه . پررو بودن. حالا شاید این کلمه یکم تو فرهنگ ما جالب نیست اما خوب این فقط یه کلمه ست و باید به مفهموش دقت کنیم. می تونیم بگیم جسوربودن. جسور بودن برای نه گفتن. من خودم بارها شده تو یه رابطه کاری یا دوستانه باقی موندم فقط بخاطر اینکه دلم میسوخته برای طرف و جسارت کافی و برای رک بودن و نه گفتن نداشتم. دیدین بعضی وقتها برای خرید که می رین تو رودربایستی یه چیزی و می خرین یا گاهی روی این و ندارین بگین من این 10 تا لباس و امتحان کردم و هیچکدوم  و دوست نداشتم و نمی خوام.این موضوع تو تک تک ابعاد زندگی خودش و به شکلی نشون می ده.این جسارت یا پررویی یا اعتماد به نفس بالا عامل خیلی از موفقیت ها تو زندگی آدمه.

دیدین بعضی زن و مردها زو که به نظر ما اصلن بهم نمی خورن. مثلایه آقایی که صورت و ظاهر داغونی داشت و یادم میاد که کمی هم به نظر دوستان خل بود ، اما با دختری ازدواج کرد که هیچکدوم تصورشم نمی کردیم. چون جسور بود و از نه شنیدن نمی ترسید. خیلی از ماها از این نه می ترسیم و خیلی موقعیت هارو بخاطرش از دست دادیم. من اگه یه روزی بچه ای داشته باشم بهش یاد میدم که شجاعت نه شنیدن و داشته باشه و جسارت دنبال کردن چیزی و که می خواد نه چیزی و که می خوان بهش القا یا تحمیل کنن.

- می دونین تور لیدر کسی ه که تورهای موجود و بهتون معرفی می کنه و میفروشه. سعی ش هم بر اینه که اون توری و بفروشه که معروفتره و درصد بهتری می گیره.من گاهی مسافرهای خارجی که میان و بهشون تور می فروشم.البته مسافرهایی که تو ریزورتی که من مدیرشم میمونن.اساسا با ایرانی ها سخت میشه کار کرد.چون مفاهیم و نمی دونن.مثلا من با دوستم که اینجا اومده بود تو واتر بوم بودیم و چندتا ایرانی و دیدیم که ساعت 5 اومده بودن پارک آبی که ساعت 6 می بنده.دایم هم از همین تور لیدرتون می نالیدن.بعد که یکم باهام صحبت کردن و چندتا سوال پرسیدن ، دوست من بهم گفت امیر تو چرا با ایرانی ها کار نمی کنی خوب اینها هم پول می دن. من به دوستم جوابی ندادم و بلافاصله به اون آقای ایرانی گفتم من اینجا تور لیدرم اگه بخواین من می تونم کمکتون کنم.

که سریعا گفتن نه ما خودمون تور لیدر داریم. بعد که بیرون بودیم به دوستم گفتم دیدی برای همینه من با ایرانی ها کار نمی کنم.

اینها فکر می کنن هزینه ای بابت تور لیدر پرداخت کردن . درصورتیکه اکثر هتل ها ، ویلا ها و ریزورت ها ترانسفر مجانی فرودگاه و دارن.رسپشن اونها هم با علاقه اطلاعات کافی و در هر موردی در اختیارتون قرار میده. منتها مشکل ایرانی ها اینه که اکثرا زبان بلد نیستن و مجبورن به داشتن یه راهنمای فارسی زبان. تور لیدرها معمولا یه توری و پیشنهاد می کنن به شما و میفروشن.اما شما قطعا باید قبلش تحقیق کافی کرده باشین.

من پیشنهاد می کنم دفعه بعدی که می خواین سفر کنین حتما سرچ کنین. خیلی هم ساده ست. مثلا شما می دونین غذای محلی بالی چیه؟ شیرینی محلیشون؟ یا شاید اصن غذای محلی دوس ندارین ، دوست دارین بدونین یه استیک خوب چه مزه ای ه؟ یا پیتزا ؟ غذای مکزیکی امتحان کردین؟ اینها فقط در مورد غذا بود و مثال. دفعه بعد که پولارو جمع کردین. تو گوگل سرچ کنین مثلا اگه می خواین برین بالی،

The best to see in Bali?

What to eat in Bali?

Where to eat in Bali?

What to see in Bali?

How to get to Nusa Lembungan?

Where to Stay in Bali?

و کلی سوال های دیگه که قطعا جواب های خوبی و از اینترنت می تونین بگیرین. بعدا راجع به اینها توضیح بیشتری میدم.

مخصوصا درمورد وبسایتهایی که می تونین اطلاعات کسب کنین.

امیدوارم تو نوسا دوا ازون ورزشهای آبی جدیدی که تو ایران و امتحان کرده باشین نه جت اسکی.

انشالا سفرهای بعدی و خودتون برنامه ریزی می کنین برای هر روزش.

- متاسفانه فعلا امکان گذاشتن فیلم و ندارم اما حتما خودم هم دوست دارم فیلم هام و بگذارم تو وبلاگم.

تا هفته دیگه ...

 


 
← صفحه بعد