یکنفر اینجا تنهاست . . .

تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی همت کن و بگو ماهیها حوضشان بی آب است.

آخرین بخش از داستان اول سفر من. مالزی
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/٩  کلمات کلیدی: مالزی ، سفر ، داستان سفر ، کوالالامپور

از فرودگاه مستقیم رفتم خونه ای جی. خوبی ه موندن تو خونه ای جی اینه که همیشه چند تا دوست جدید پیدا می کنی. اولین نفری که دیدم یان بود. پسر آلمانی که خیلی حرف میزد و همه از دستش در می رفتن بخاطر همین موضوع. نفر بعدی یه پسر خیلی جوون 20 ساله قد بلند روسی بود به نام گلب. که انگلیسی و خیلی ضعیف صحبت می کرد اما با مزه بود.

نفر بعدی یه پسر مکزیکی بود که تو انگلیس زندگی می کرد به نام ادسن. با سبیل های پوارایی و قد کوتاه.

تو چند روز بعد یه پسر کانادایی هم که تو ژاپن معلم زبان بود بهمون اضافه شد و البته یه پسر آلمانی دیگه.

شده بودیم یه گروه و همه جا با هم می رفتیم.همه خیلی پر انرژی و شاد بودن و من ازین موضوع خیلی لذت می بردم. اون 10 روز و دلم می خواست فقط خوش بگذرونم.

ازونجایی که من قبلا کوالامپور و گشته بودم شدم لیدر گروه و رفتیم که جاهایی دیدنی شهرو ببینیم. Central Market,China Town,National Flag,Batu Cave,KLCC Park,Berjaya Times Square,Pavilion,

عکسهای همه اینجاهارو ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

یکی از همین شبهایی که با هم بودیم رفتیم منطقه بوکیت برای دورهمی بچه های سی اس. غذا و نوشیدنی و . . .

چشمهام و که باز کردم کلم منگ بود.صدای چند نفر میومد که حرف می زدن.روی کاناپه توی هال بودم.چرا تو اتاقم نخوابیده بودم؟ یادم نمیومد.دنبال گوشیم گشتم ببینم ساعت چنده اما نبود. کیف پولم؟ اون هم نبود.بلند شدم و رفتم تو سالن همه بچه ها نشسته بودن بعلاوه چندتا دختر و پسری که نمی شناختم. ای جی پرسید خوبی؟ چه عجب بهوش اومدی. گفتم گوشیم و ندیدی؟ گفت راننده تاکسی ازت دزدیده احتمالا! کروم راننده تاکسی؟! دیگه سوال نپرسیدم و سعی کردم فکر کنم و به یاد بیارم.نشستم روی کاناپه. یه دختر چینی پایین کاناپه پهن شده بود.هر چی فکر می کردم چیزی از شب قبل یادم نمیومد. ای جی گفت ما داریم می ریم Cherating beach میای با ما؟

گفتم آره.

یکم که گذشت و فرصتی پیش اومد تا با ای جی و بچه های خودمون تنها باشم پرسیدم جریان چیه من هیچی یادم نمیاد. و تعریف کردن که من شب قبل داشتم با یان قدم می زدم که یهو از حال می رم وسط خیابون.بقیه بچه ها زودتر برگشته بو.دن با ای جی خونه و من و یان مونده بودیم.

یان یه تاکسی می گیره که منو برسونه خونه. تو مسیر بخاطر دیروقت بودن و بیهوشی من راننده شروع می کنه به جفتک اندازی که این مرده ؟ مریض من نمی برم و ازین حرفها. وسط راه وایمیسه و می گه 300 رینگین بدین و پیاده شین وگرنه زنگ می زنم پلیس.

یان از ماشین پیاده می شه و زنگ می زنه به ای جی. یان که انقدر پول با خودش نداشته بده برای همین راننده گوشی منو گرو بر می داره البته بدون اینکه یان ببینه. ای جی تلفنی به راننده می گه که اینارو بیار خونه من ، من کرایه تو می دم هر چقدر بشه. خلاصه می رسیم خونه ای جی و من هنوز بیهوش بودم. ای جی پول راننده رو می ده و ردش می کنه می ره غافل ازینکه راننده تو همون فرصتی که یان از ماشین پیاده شده بود هم کیف منو خالی می کنه هم گوشی موبایلم و بر می داره.

ای جی می گفت امیر هر چی زدیم تو گوشت و آب روت خالی کردیم بهوش نیومدی. منو خوابونده بودن وسط حیاط و نمی دونستن چیکار کنن. ای جی می گفت نفس نمی کشیدی. ما فکر کردیم تموم کردی.

تیمون پسر آلمانی با شخصیتی که اون روز تازه به جمعمون اضافه شده بود گویا 2 ترم پزشکی خونده بود. میاد بالای سرم و با چراغ قوه نور می اندازه تو چشمم و می بینه واکنش نشون می دم.سریع زنگ می زنن آمبولانس میاد.بعد از نیم ساعت آمپول و سرم و اینها باز هم بهوش نمیام. دکتر به ای جی می گه کاری نمی تونیم بکنیم زنده می مونه اما باید بهوش بیارینش. ببرینش صداش کنین ، بزنین تو گوشش انقدر تا بهوش بیاد.

بنده خدا ای جی تا دم صبح نشسته بوده پای منو سعی می کرده منو به هوش بیاره تا اینکه یه ناله خفیفی از من می شنون به هذیان گفتن که می افتم منو میگذارن رو کاناپه تا بخوابم. و ادامه ماجرا که بیدار شدم و . . .

اون موقع 100 دلار داشتم که معدلش و یعنی 300 رینگیت گرفته بودم و تو کیفم بود ، همه رو راننده زده بود. چه حماقتی کردم که اون همه پول و با خودم داشتم! ای جی قبض امبولانس و هم بهم داد. اون فکر می کنم 450 رینگیت بود. ای جی 50 رینگیت بهم داد که بگذارم جیبم و حالا باید 500 رینگیت بهش بر می گردوندم.

چند نفر دیگه بهمون اضافه شدن و شدیم 3 تا ماشین راه افتادیم به سمت ساحل چراتینگ در شرق.

تمام طول مسیر گیج بودم و داشتم سعی می کردم شب قبل و به یاد بیارم. تمام پولم و از دست داده بودم و حالا بدهکار هم بودم. باید یه راهی پیدا می کردم از ایران پول بگیرم و پول ای جی و پس بدم.حسابی داغون بودم و حالم گرفته بود. موبایلم هم از دست رفته بود.

فکر می کنم 2 ساعتی تو راه بودیم. وقتی رسیدیم منتظر شدیم تا بقیه هم برسن. از بین بچه هایی که بینمون بودن یه پسر لبنانی که چشمهای آبی رنگی داشت و منو برادر خظاب می کرد و همینظور چندتا دختر چینی تو گروه مورد توجه بودن.

رفتیم لب ساحل . بچه ها نوشیدنی غیر مجاز آورده بودن از نوع بسیار عالی ش. البته این چیزها بسیار بد است و بهیچ وجه توصیه نمی گردد!

ای جی بهم گفت امیر تو نمی خوریا! حداقل یکهفته باید دوری کنی. ادی ، یکی از پسرها که گی هم هست ، رفت از درخت نارگیل اون اطراف بالا و چندتا نارگیل کند و انداخت پایین. لازم به ذکر که بالا رفتن از درخت نارگیل بسیار سخته و البته این درخت هم ارتفاعش نسبت به اندازه معمول کوتاهتر بود.4،5 تایی نارگیل تازه و سبز کند. آب نارگیل برای مشکلات معده و گوارش بینظیره. من نصف آب یه نارگیل و خوردم. معمولا هر نارگیل تازه به اندازه 2 تا 3 تا لیوان آب داره داخلش.

آب نارگیلها که تموم شد ، داخل نارگیلهارو پر کردیم از نوشیدنی های بهشتی با طعم  جانی واکر. تقریبا همه منو نهی می کردن از نوشیدن ، مخصوصا ای جی و اون پسر لبنانی ه.می گفتم بابا قضیه دیشب من بخاطر این نبود ولی مگه کسی گوش می داد.

 یکی از پسرهای گروهمون یه پسر نیوزلندی بود که تمام بدنش پر از تتو بود و بچه خیلی شیطونی بود. سم

 سم اومد کنارم و گفت امیر نخور عزیزم بیا آب نارگیل بخور برای معده و دوران بعدش خوبه. یه نارگیل داد به منو منم رفتم بالا . غافل ازینکه توش تنها چیزی که نیست آب نارگیل ه.

چند دقیقه بعد همه شاد و شنگول تو دریا شنا می کردن و ادی و یه دختر میانماری و چینی رفته بودن برای سرفینگ(موج سواری).

یکسری هم لب ساحل لم داده بودن .یکساعتی لب ساحل بودیم و بعد ازون از آب دل کندیم و جمع شدیم برای عکس گرفتن. ای جی همیشه دوربینش همراهش ه و دایم عکس می گیره که البته خیلی هم خوبه.

بعد از مراسم عکس گرفتن متوجه شدیم یکی از دخترها و یکی از پسرها نیستن. یه دختر چینی که ما با ماشینش اومدیم و یه پسری که فکر می کنم اکراینی بود.  همه مطمین بودن که این دو تا یه جایی و یه گوشه ای ، بالاخره به آغوش دریای عشق پیوستن. برای همین زیاد جدی نگرفتیم و کلی خندیدیم به موضوع. این و هم بگم که من از دختره خوشم اومده بود. کلا دخترهای چینی بهترن نسبت به بقیه اقوام این منطقه ها. تمیز و مرتب با زندگی هدفمند و رو به جلو.

کمی اونورتر یه زمین والیبال بود که چندتا مالزیایی داشتن بازی می کردن و گویا از اعضای یه تیم والیبال حرفه ای بودن. ما هم یه تیم شدیم و مشغول بازی باهاشون. خوب با توجه به اینکه تقریبا همه افتضاح بودیم و مست. نتیجه ها اینطوری می شد.15-1 یا 2 نهایتا!

ما تازه تعدادمون هم بیشتر بود. اما این بگم که ما بیشتر لذت می بردیم. همه می خندیدیم و بازی می کردیم و برامون فان بود.

فکر کنم 2،3 ساعتی بازی کردیم. بازی که تموم شد و همه جمع و جور شدیم ، یکی از دخترها گفت بچه ها این 2 تا هنوز بر نگشتن . اینجا بود که نگران شدیم و راه افتادیم اطراف ساحل و تو دریارو دنبالشون گشتن. همه نگران این بودیم که تو دریا غرق شده باشن.

جدودا یکساعتی با استرس گشتیم اما چیزی پبدا نکردیم ، کمی بعد اما خودشون سر و کله شون پیدا شد.

ما رفتیم یه دور دوره ساحل زدیم! اونم 4 ، 5 ساعت! اصرار هم داشتن که بابا چیزی نشده ما رفتیم یه قدمی بزنیم و اینها. خیلی بدم میاد ازینهایی که با یه گروه می رن بیرون و باعث نگرانی بقیه می شن. می تونستن حداقل بگن به یکی که ما داریم می ریم اونور  

ساحل .بهرحال خوشحال بودیم که بر گشتن.

صبح و قبل این ماجراها فرصتی شده بود که من با همین دختر چینی ه که گم شده بودن لب ساحل قدمی زده بودیم و گپی.

من عادت به گوش ماهی جمع کردن داشتم. این دختر حرفی بهم زد که هنوز بهش فکر می کنم. گفت اینهارو هیچوقت جمع نکن . این گوش ماهی ها و سنگ ها وقتی لب ساحلن قشنگن و به اینجا تعلق دارن. نباید ازینجا دور بشن. البته اون هم این حرف و از قول پدرش می زد. برام جالب بود این حرف ، آنقدری که از تمام حرفهاش فقط همین یادم مونده.

 هوا کم کم داشت تاریک می شد و باید می رفتیم برای شام. اون اطراف چندتا رستوران محلی بود و همه رفتیم سراغ یکی شون و یه میز بزرگ درست کردیم و نشستیم دورش. شام و با عکس گرفتن و گفتن و خندیدن خوردیم. سر میز یکی از دخترها که اسمش آلینا بود بهم گفت امیر من شنیدم بابت اتفاقی که برات افتاده ، متاسفم ، اجازه می دی من پول شام و حساب کنم؟ خیلی دختر مهربونی بود خوب منم گفتم اوکی! این دختر خیلی مهربون بود و تو مقاطع دیگه هم خیلی حواسش به من بود البته در اندازه یه دوست ها نه بیشتر. آلینا الان هم یکی از دوستهای خوب منه.

من کمی زودتر از بقیه سر میز شام بلند شدم و برگشتم همون لب ساحل.پنی یکی  دیگه از دختر های چینی آتیش روشن کرده بود و نشسته بود کنارش و می نوشید. من هم کنارش نشستم و نوشیدم :D

والا خوب ، آدمی ه دیگه.

کم کم بقیه بچه ها هم اومدن کنار آتیش. ینتین اون دختر  چینی که من ازش خوشم اومده بود هم اومد و کنار من نشست و شروع کردیم گپ زدن و داشت توضیح می داد که اون چند ساعتی که گم و گور شدن چی کار کردن.بعد هم راجع به خودمون حرف زدیم.

یکساعت بعد همه لخت شدیم و رفتیم که بریم تو آب شنا. ینتین اما نیومد گفت من از همینجا تماشا می کنم. خوب معمولا وقتی این موقع شب همه می رن شنا اونهایی که 2 تایی شدن با هم می رن تو آب و ینتین نیومد.شنا کردن توی آب در شب خیلی مزه می ده. البته تو حالت عادی کمی ترسناک ه. اما خوب وقتی 10 نفر آدم با هم میریزن تو آب و همه هم شنگول دیگه ترسی وجود نداره.

پنی اومد سمت من و پرید تو بغلم و . . .

بخدا اول فقط می خواستیم 2 تایی شنا کنیم!

از آب که اومدیم بیرون به ینتین گفتم نیومدی تو آب و اون هم گفت آره اما دیدمتون!

اون شب هر کی یه طرفی خوابید. من که هیچی هم با خودم نبرده بودم. ادسون و گلب چادر و کیسه خواب داشتن. یه سری هم تو ماشینها خوابیدن. پنی گفت امیر من سارونگ دارم بیا لب ساحل بخوابیم. سارونگ یه چیزی ه مثل شالی که دخترها تو ایران بعنوان روسری استفاده می کنن اما بزرگتر و مربع شکل. که اینجا هم پسرها هم دخترها ازش استفاده میکنن و کاربرد زیادی هم داره. بعنوان زیر انداز و حوله و . . .

پنی 2 تا سارونگ داشت. یکی و انداختیم زیرمون و یکی رومون و خوابیدیم. سم و دوست دخترش هم پشت سر ما رو یه نیمکتی که بیرون محوطه بازی بچه ها بود خوابیده بودن. نیمه های شب سرد شده بود. پنی بیدارم کرد و گفت امیر بریم تو ماشین من ، سرد ه اینجا.

صبح دوباره همه جمع شدیم دور میز صبحانه و همه هنگ اور و دنبال نارگیل بودیم تا حالمون و خوب کنه.

آلینا برام صبحونه خرید. و خوردیم و بعد از غذا هم کمی پیاده روی و بعد هم همه نشستن تو ماشینها که برگردیم.  من و گلب و ادسن تو ماشین ینتین نشستیم و تا خونه ای جی فقط گفتیم و خندیدیم و شلوغ کردیم. این 2 تا پسر پر از انرژی ن.

پنی اصلا دختری نبود که من خوشم بیاد. راستش از بین اون چندتا دختری که باهامون بودن اگه می خواستم یکی و انتخاب کنم آخرین نفر پنی بود. اما خوب از روی لجبازی با ینتین و مستی با پنی گذروندم و دوست شدم.

الان که به گذشته نگاه می کنم می بینم کار درستی کردم. شاید اگه با ینتین می رفتم جلو یه رابطه صمیمی و جدی شکل می گرفت و بعد هم تبدیل می شد به یه خاطره غمبار. پنی اما با وجود اینکه با هم نیستیم دیگه و اون الان با یه مرد استرالیایی نامزد کرده و اونجا زندگی می کنه ، یه خاطره خوب ه.

و این چیزی ه که من باید یاد بگیرم. زندگی من از دور زیباست و شنیدنش می تونه هر دختری شیفته کنه اما هیچ دختری نمی تونه همچین زندگی و با من داشته باشه.

 

از ایران با هر بدبختی که بود پول گرفتم و قرضم به ای جی و دادم. با ینتین هم یه قراری داشتیم و با هم صحبت کردیم اما خوشبختانه دوست نداشت دیگه به با من بودن فکر کنه. خداروشکر. الان که مدتها گذشته می گم خدارو شکر.

برگشتم به ایران و سفر 9 ماهه من به پایان رسید.

عکسهارو ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

 _______________________________________________________________

سلام دوستان

بالاخره بخش اول داستان سفرهای من به پایان رسید.ممنون ازینکه همراه بودین و نوشته های درب و داغون منو خوندین. سعی می کنم بخش دوم و بهتر و سر وقت تر بنویسم اما زندگی زمان کافی به ما نمی ده ، من همیشه کلی کار نکرده دارم و یه لیست بلند بالا.

-  مالزی کشور خاصی نیست مخصوصا اگر بخواین اینجا زندگی کنین اما بهرحال می تونه شروع خوبی باشه. ویزا احتیاج ندارین و می تونین 2 هفته بمونین. امتحان کنین.

- عکسهارو فکر کنم باید با فیلتر شکن تو ایران ببینین. حالا ایران رفتم چک می کنم اما ازینجا که ایرادی نداره. در مورد هزینه سفرها باید داستانهارو از اول دنبال می کردین چون نوشتم ، زیاد همدر مورد این روش زندگی نوشتم. در مورد نوع تفکر ما ایرانی ها از سفر. من اصلا آدم پولداری نیستم و قول می دم همین الان از شمایی که این مطلب می خونی فقیرترم. فقط بلدم چطور کم هزینه سفر کنم و حین سفر کار کنم. برای من سفر مهمه و دیدن و آشنا شدن ، نه خوابیدن روی تخت هتلی که تو کشور خودمم هست. برای من رهایی مهمه ، اینکه آزادانه قدم بزنم و به هر کی که دلم خواست سلام کنم و مردمی و ببینم که سلام کردن منو قضاوت نمی کنن.

آرزوهاتون و بنویسین و دونه دونه براشون برنامه بریزین و زمان تعیین کنین و برین دنبالشون. نگذارین آرزوهاتون به رویا تبدیل بشن.

- همونطور که شما هر از گاهی میاین و اینجارو چک می کنین ببینین من چیزی نوشتم یا نه ، من هم کامنتهای شمارو دنبال می کنم. پس به منم حق بدین که کامنت بخوام.

داستان بخش دوم سفرهام و خیلی زود شروع می کنم. پس دنبال کنین وبلاگ و که بزودی ادامه داستانهارو می تونین بخونین و بیشتر در مورد زندگی من در اندونزی خواهد بود.

 


 
داستان اندونزی - جاکارتا
ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۳٠  کلمات کلیدی: جاکارتا ، اندونزی ، سفر ، مدرسه

منطقه دپوک در جنوب جاکارتا واقع شده. وقتی راننده منو پیاده کرد نیم ساعتی منتظر موندم تا بجای اینکه بیاد سر قرار بهم مسیج داد که می تونی بیای فلان جا؟! من بهش گفتم من اصلا نمی دونم کجا هستم چطوری ازم می خوای بیام فلان جا! خلاصه بعد یکساعت اومد و بعد از سلام و احوالپرسی منو برد به یه هتل همون نزدیکی ها. قرار شد اون شب و اونجا بمونم تا دوشنبه بیاد دنبالم و بریم مدرسه.هتل چندان جالبی نبود اما خوب بدک هم نبود. یه اتاق تمیز و مجانی بهر حال خوبه. اون که رفت پریدم روی تخت و تلویزیون و روشن کردم و بعد از اینکه مطمین شدم هیج برنامه جالبی نداره ، تصمیم گرفتم بخوابم. شب هم برای پیدا کردن غذا زدم بیرون که البته انتخاب زیادی نداشتم. کلا منطقه جالب نبود. البته پر از غذا فروشی های محلی بود که خوب باید حتما بدونی چی و کجا بخوری که خوب باشه.دوشنبه صبح ساعت 6 اومد دنبالم قرار بود جای دیگه ای بمونم.کوله به دوش پشت موتورش نشستم و رفتیم به سمت محل جدید. یه مجتمع بود با چند تا ساختمون خیلی بلند. واحد من طبقه 13 بود.یه اتاق بود که یه گوشه ش تخت بود و یه سمتش هم یه آَپزخونه کوچیک. یه بالکن هم داشت.یه واحد حدودا 30 متری بود اما خیلی زیبا درستش کرده بودن و وسایل کافی هم داخلش بود.این نوع آپارتمانها تو شهرهای بزرگ اندونزی زیادن و عالی ن برای جوونهایی که می خوان مستقل زندگی کنن .

وسایلم و گذاشتم و رفتیم به سمت  مدرسه. زیاد دور نبود.بهم گفت برای سلام کردن هر کی و دیدی بگو آپا کبر Apa Qabar

این به نوعی سلام علیک اندونزیایی ه. البته بهتر بود بهم یاد می داد که بگم سلام علیکم ، چون مسلمونها بهمین شیوه سلام علیک می کنن اینجا. این آپا کبر هم معنی What’s up یا چه خبر می ده تقریبا اما در جوابش می گن که خوبم پی مفهمونا همون حال شما می شه.

من از همون دربون دم در مدرسه این و به همه گفتم تا رسیدیم به اتاق معلمها.

البته تو راهرو هم کلی از بچه ها دور معلم زبانشون و گرفته بودن و سلام و ادای احترام می کردن و اون به این شکل بود که دست معلم رو می گرفتن و سرشون و خم می کردن و دست معلم و روی پیشونی یا گونه خودشون می گذاشتن. این البته مختص به معلم ها نمی شه کلا یه نوع ادای احترام به بزرگتر محسوب می شه. این اتفاق برای من هم افتاد و چند تا از دانش آموزها سمت من آمدن و دست من و به نشانه احترام چسبوندن به صورتشون.این مدرسه جونیور  بود یعنی رنج سنی 12 تا 18 سال فکر می کنم.

هر طوری بود از بین اون همه دانش آموز رد شدیم و خودمون و رسوندیم به اتاق معلمها. من به معلم های دیگه معرفی شدم و البته تنها معلمی که می تونست با من صحبت کنه معلم زبان دیگه مدرسه بود.زیاد اونجا نموندیم و رفتیم سر کلاس. با بچه ها آشنا شدم و یکم با هم کار کردی و کلا کلاس خیلی به شور اومده بود.زنگ که خورد و رفتم از کلاس بیرون دیگه اوضاع غیر قابل کنترل بود فرض کنین کل مدرسه دور منو گرفته بودن و براشون جالب بود که یه خارجی اومده تو مدرسه شون . این البته جزو طرحهای مدرسه بود که سال یکماه یه خارجی و دعوت می کردن برای تقویت زبان انگلیسی معلمها و دانش آموزان که البته این طرح در حال حاضر دیگه وجود نداره.

2 زنگ ما کلاس داشتیم و بعد آزاد بودیم. معلم زبانی که مسیول من بود  رفت تو اتاق معلمها و من ترجیح دادم تو محوطه باشم. نمی دونین بچه ها چه انرژی می دادن بهم.رفتم تو حیاط و دیدم بچه ها دارن فوتبال بازی می کنن. اومدم باهاشون بازی کنم که بازی و قطع کردن شروع کردن به عکس گرفتن با من. کلا تو ای تیپ مناطق وقتی سفر می کنی حس یه سوپر استار و داری و این همه توجه انرژی خاصی به آدم می ده. بعد از بازی بچه های یه کلاس با جیغ و فریاد و میستر میستر گفتن از من دعوت می کردن که به کلاسشون برم.با وجود اینکه معلم همراه من می گفت نیازی نیست بری و بیا بریم ناهار من ازش خواستم یکم صبر کنه و رفتم سر کلاس پیش بچه ها. کلی عکس گرفتیم و به سوال هاشون جواب دادم. سوالهایی که معمولا خصوصی ن اما خوب اونها فقط بچه هایی بودن که دوست داشتن بدونن من به عنوان یه خارجی چطوری زندگی می کنم.سوالهایی می پرسیدن مثل مجردی ؟ دوست دختر داری؟ مسلمونی؟

و با هرجوابی که می گرفتن کلی کیف می کردن. من تو اون زمان کلاه هم سرم می گذاشتم و همیشه ازم می پرسیدن میستر کچلی؟ می گفتم نه. بعد ازم می خواستن که کلاهم و بردارم.

اون روزها به همین شکل بودن من معمولا 2 تا 3 کلاس در روز داشتم که اصلا خسته م نمی کرد و بعد ظهرها هم می رفتیم فروشگاه های اطراف می گشتیم.بودجه ای در اختیار معلم گذاشته بودن که چیزهایی که می خوام و برام بخرن. عین بچه هایی شده بودم که با مادرشون می رن خرید. هر چی می خواستم برام می خریدن. یه روز هم سینما رفتیم و یه فیلم خیلی خوب دیدیم البته بیشتر از سینما لذت بردم تا خود فیلم.سالها بود سینما نرفته بودم تو ایران اما اینجا سینما ها کیفیت بالایی دارن. چه از نظر صندلی ها و چه از لحاظ صدا و تصویر.

چند روزی که به پایان مدت اقامتم اونجا رسیده بود معلم زبان بهم گفت که دوست داری یه کار خیری انجام بدی منم گفتم حتما. قرار بود که بریم شهر بوگور Bogor و تو یه مدرسه ای روستایی و بعد هم یه مجلس قران. کار خاصی قرار نبود من بکنم فقط حضورم باعث خوشحالی بچه ها می شد.

واقعا هم همینطور شد.متاسفانه معلم زبان مثل همیشه دیر اومد دنبال من و ما که قرار بود ساعت 10:30 اونجا باشیم ، ساعت 1 رسیدیم. بی نظمی زمانی و بد قولی شدیدا آزارم می ده ، مخصوصا اینکه بخاطر بی توجهی شخص دیگه ای آدم بد قولی به حساب بیام اما خوب این بخشی ازین مردم ه و کاریش هم نمیشه کرد.

مدرسه کوچیکی بود و فکر می کنم یک کلاس بیشتر نداشت. وارد حیاط مدرسه که شدم دیدم همه بچه ها منتظر منن. از قبل بهشون گفته بودن که یه خارجی قراره بیاد مدرسه شون. آنقدر برام جیغ زدن و شور و هیجان داشتن که دلم نمی خواست برم اتاق معلمها و دوست داشتم فقط برم پیش بچه ها. این احساس وصف نشدنی بود. بچه ها تنها موجوداتی هستن که بی پروا شادی می کنن ، دوستی می کنن و عشق می ورزن. رفتیم اتاق معلمها و برامون چای آوردن. همه معلمها و مدیر مدرسه استقبالم اومدن و با هم مشغول صحبت شدیم. تا اون موقع من هنوز نمی دونستم که ما دیر رسیدیم و بچه ها ساعتهاست که منتظر ما هستن. وقتی یکی از معلمها بهم گفت که بچه ها از صبح منتظر نشستن تا شما بیاین و قرار بود صبح اینجا باشین ، خیلی خجالت کشیدم . چاییم و سر کشیدم و گفتم بریم سر کلاس می خوام بچه ها رو ببینم. فرصتی برای آموزش نبود و همه می خواستن سوال بپرسن و عکس بندازن.

کلاس درس اتاق بزرگی بود و کافی برای همه دانش آموزان روستا. البته شاید کلاس دیگه ای بود و من خاطرم نیست اما بهرحال اکثر بچه ها تو همین کلاس جمع شده بودن. سوالهاشون اینها بود:

دوست دختر دارین؟ متاهلی ن؟ مسلمونی ن؟ کچلی ن؟! امیرخان و می شناسین؟ سازی بلدین بزنین؟ خواننده این؟

تیپ و ظاهر منو دوست داشتن و بیشتر سوالهاشون بخاطر کلاهی بود که سرم می گذاشتم و دستمالی که دور گردنم بود. کلی عکس گرفتیم و گپ زدیم. حدودا یکساعتی با هم بودیم. بعد معلم زبان روستا ازم خواست که با هم بریم مجلس قرانشون و ببینیم و ازونجا هم بریم معبدی که توی اون روستاس.

بچه های کوچیک با لباسهای محلی رنگ و وارنگ کنار هم نماز می خوندن. با مسیول مجلس قرآن نشستیم و گپی زدیم و پذیرایی شدیم. می خواستن یه اتاق دیگه اونجا تو حیاط بسازن و به اونجا اضافه کنن.

با بچه ها عکس انداختم و راه افتادیم به سمت معبد. معلم زبانی که با هم اومده بودیم و باعث تاخیرمون بود دومین گند و هم اینجا زد.

تو یه راه می گفت امیر این معبد خیلی قشنگه و اینکه همیشه دلش می خواسته این معبد و ببینه.

وقتی رسیدیم به معبد یکی یه شال دادن که دور کمرمون ببندیم. محوطه بسیار سرسبز و زیبا بود.معلم زبان رفت و با نگهبان گرم گفتگو شد. بعد که برگشت گفت ببخشید من نمی تونم بیام تو ، امیر تو هم فقط داخل محوطه می تونی بشی و از طناب رد نشو.گفتم چرا؟ گفت آخه من پریودم و زنانی که پریودن نمی تونن حتی داخل محوطه بشن ، تو هم چون مسلمونی نمی تونی از طناب اونورتر بری. گفتم خوب کسی گه نمی دونه من مسلمونم من می رم داخل. بعد جواب داد : نمی تونی چون من بهشون گفتم که پریودم و تو هم مسلمونی.

گفتم پس بشین اینجا و بجای دیدن معبد که آرزوش و داشتی با نگهبان حرف بزن.

خلاصه به لطف حماقت دخترک داخل ساختمون معبد نتونستم بشم اما خوب محوطه بسیار زیبا بود و کلی عکس گرفتم.این معبو یه معبد بودایی و بسیار زیبا بود. البته در کشور اندونزی بیشتر معابد هندو دیده می شن مخصوصا تو بالی.

من با معلم زبان روستا و دوستش داخل محوطه چرخیدیم و لذت بردیم از زیبایی منظره اونجا.

اقامتم در دپوک به اتمام رسیده بود و بلیطم برای مالزی 2 روز دیگه بود. چند روزی بود ایراتانیا همون دختری که تو جاکارتا دیده بودم دوباره باهام تماس می گرفت و ازونجایی که می دونست تو جاکارتام می خواست منو ببینه.اون شب زنگ زد و گفت امیر این 2 روز و بیا و پیش من بمون می تونم هوستت کنم. تا اونجا که می دونستم جایی نداشت که بتونه منو هوست کنه اما بهرحال قبول کردم. فقط 100 دلار تو جیبم و بود و اون و نگه داشته بودم برای مالزی.

اون چند روز تو دپوک واقعا بیرام لذت بخش بود. مدرسه از طریق معلم زبانشون ازم تشکر کردن و منم تونستم کلی سوغاتی بخرم. البته یکسری از چیزهایی و هم که می خواستم نتونستیم پیدا کنیم.

  فانی هم همچنان باهام در تماس بود.می گفت که با پسری خارجی آشنا شده و شام رفتن بیرون. ازم مشورت می گرفت.

برای دانمارک و آلمان هم داشت فکر می کرد که کدوم انتخاب کنه برای دوره مستر. خوب اگه دوست دارین بدونین کارش جور شد و چند ماه بعد رفت دانمارک و خیلی زود هم با یه پسر دانمارکی ازدواج کرد و یکسال بعد هم بچه دار شدن. الان با همسر و فرزندش تو دانمارک زندگی می کنن و درس می خونن.

عصر فردای اونروز تانیا با ماشین اومد دنبالم . ازش پرسیدم که کجا قراره بمونیم و گفت که داییش رفته اروپا و می ریم آپارتمان داییش.2 ساعتی تو ترافیک بودیم تا رسیدیم. راستش اصلن فکرش و هم نمی کردم که یه همچین جایی قراره بمونیم. تو بهترین منطقه جاکارتا که بیشتر خارجی ها زندگی می کنن. اول رفتیم سوپرمارکت و مقداری خرید کردیم.اون برای خوردن و من هم چندتا شامپو و سایل دیگه خریدم که با خودم ببرم. این و هم بگم که یه دغدغه دیگه هم داشتم و اون هم بلیطم بود به مالزی. فانی بلیطم و بوک کرده بود و یادش رفته بود بار هم برای بگیره . منم که بی تجربه بودم تو این زمینه گفتم خوب تو فرودگاه پول بار می دم غافل ازینکه تو فرودگاه چند برابره. حالا می رسیم به داستان فرودگاه.

بعد از خرید سوار ماشین شدیم و رفتیم داخل مجتمع. خیلی خوب بود. آپارتمان داییش طبقه 21 یکی از برجهای مجتمع بود. اون مجتمع 7 تا استخر داشت که از بالکن اون بالا می شد دید که به شکل نخل طراحی شدن.

دیدین یه موقعی یکسری از آدمها بهتون نمی چسبن؟ هر کاری هم می کنین نمی تونین با خودتون کنار بیاین؟ من این حس و به تانیا پیدا کرده بودم. ولی خوب باید 2 شب و باهاش سر می کردم برای همین از همون اول خودم و به مریضی و خستگی زدم. شام پاستا درست کردیم و خوردیم. خیلی اصرار می کرد که بریم تو استخر و شنا کنیم و من گفتم که خسته م و بهتر ه فردا بریم. تانیا دختر شیکی بود و من این و دوست داشتم اما به قول یه بنده خدایی پز پزی بود. شایدم فکر می کرد داره نظر منو جلب می کنه اما خوب بر عکس بود من به چیزهایی دیگه ای اهمیت می دم. بهر حال اونشب زود رفتیم و خوابیدیم. شب موقع خواب هم منو بوسید که از بوی گند دهنش داشت حالم بهم می خورد. این دیگه ازون چیزهایی نبود که تو جلسه های اول دیدن یه دختر برای من قابل بخشش باشه.چطور ممکنه یکی 24ر ساعت از فلان مدل و برند ه لباس و لوازم آرایشش حرف بزنه بعد دهنش بو گند بده. گناهی ست نا بخشودنی از نظر من.

فردای اونروز صبحونه خوردیم. بعد صبحونه من نشستم پای ماهواره به فیلم دیدن . تانیا رفت تو اتاق بعد نیم ساعت بیکینی پوشیده اومد بیرون که بیا بریم شنا. منم باز خودم و به مریضی زدم و گفتم شب بریم هنوز خوب نیستم. اونم با اخم و تخم رفت. منم راحت پهن شدم رو کاناپه و فیلمم و دیدم. اما خدا می دونه که من عاشق شنا کردنم و دلم می خواست از بالکن همون طبقه بپرم تو آب. اما می دونستم رفتن به استخر و شنا با اون همانا و . . .

شب باز خودم و به مریضی زدم و هر چی گفت باهاش نرفتم شنا. بهترین فرصت بود که خودم و به خواب بزنم . برای همین رو کاناپه خوابیدم تا صبح. خداروشکر فرداش هم راهی فرودگاه بودم.

هیچوقت نمی فهمم مردهایی و که سالها با زنی که دوست ندارن و حتی تنفر هم دارن زندگی می کنن.

سایبان آرامش ما ماییم . . .

زودتر رفتم فرودگاه و تقریبا 2 ساعتی اونجا بودم. البته فرودگاه و دوست دارم. من ترمینال اتوبوس و هم دوست دارم. بوی سفر می دن.

خوب فرودگاههای اینجا هم پر از فروشگاههایی ه گه دوست داری بچرخی توشون و لذت ببری.

متاسفانه موقع گرفتن کارت پرواز فهمیدم که بار خیلی گرون برای همین سعی کردم چیزهایی که سنگین بود و هول هولگی بریزم تو کوله پشتیم و با خودم ببرم تو هواپیما.اما خوب باعث شد اشتباهی هم بکنم. موقعی که داشتم وارد بوردینگ سالن می شدم ، شامپوهام و ادکلنم و ازم گرفتن و از همه مهمتر یه چند کاره لیدر من داشتم که عصای دستم بود همه جا. لعنتی ها همه رو گرفتن و البته اشتباه خودم بود. و این درس عبرتی شد برام که دیگه موقع بوک کردن بلیط هواپیما بار هم به اندازه کافی بخرم.

عکسهارو ببینین.

http://amiraaf.blogspot.co.id/

_____________________________________________________________________

سلام دوستان

ببخشین باعث وقفه دوباره. نمی خوام بد قول باشم اما خوب این چند وقته کلی اتفاق افتاد که باعث شد تمرکز و وقت کافی برای نوشتن نداشته باشم.لپ تاپم هم که هی بازی در میاره.

حدودا یکهفته دیگه تو بالی می مونم و دارم سعی می کنم تمام جاهایی و که تابحال ندیدم و برم و ببینم. نمی خوام چیزی و از دست بدم.

البته کامنت نگذاشتن شماها هم باعث شده بود که یکم فکرم مشغول بشه ، گفتم شاید صفحه م فیلتر شده. والا صاحاب که نداره. یکی از دوستان پیام داده بود که صفحه وبلاگ عکسها فیلتر شده . لطفا شما هم ببینین و بگین اگر فیلتر شده یا نه.

داستان این سفر و قبل از بازگشت به ایران تموم می کنم. هفته های بعد داستانهای ملزی و دنبال کنین. سعی می کنم از ایران هم شروع کنم به نوشتن سفرهای بعدیم.

لطفا اگر مایلید که من به مطالبتون و بخونم و به وبلاگتون سر بزنم حتما آدرس وبلاگتون و تو کامنتهاتون بگذارین.

دارم به یه سفر بزرگ فکر می کنم که البته پولم ته کشیده. باید برگردم ایران و شاید یه مدت کار و پول جمع کردن و دوباره سفر.

سفر به آمریکای جنوبی بد جوری ذهنم و مشغول کرده اما خوب کجای این زندگی و میشه پیش بینی کرد هر دقیقه ش یه داستان جدید پیش می آد.

تا داستان بعدی ،

شاد باشین.  

  


 
داستان اندونزی ، باندونگ 3
ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/۱  کلمات کلیدی: باندونگ ، اندونزی ، سفر

بالاخره همه یکی یکی راه خونه و شهرشون و گرفتن و رفتن. من موندم و فانی. اون هم داشت با راننده و آشپز و اینها سر و کله می زد. دلم می خواست بخوابم اما داشتم به این فکر می کردم که حالا چطوری برگردیم همه که رفتن. تو این فکرها بودم که فانی اومد پیشم و گفت امیر بریم خونه مادر من همین نزدیکیهاست ، اگه موافقی امشب و اونجا بمونیم. منم گفتم باشه و راه افتادیم. خونه مادرش واقعا نزدیک بود شاید از بندر تا خونه شون 10 دقیقه هم راه نبود اونم پیاده.

مادر فانی زن خیلی خوبی بود. مهربون بود و با اینکه زبون منو متوجه نمی شد سعی می کرد باهام ارتباط برقرار کنه. شاید هم فکر می کرد دخترش منو به عنوان مرد آینده ش آورده خونه.

خونه کوچیکی بود با 2 تا اتاق ، یه اتاق که برای برادرش بود و دادن به من و تو اتاق دیگه هم خودش و مادرش می خوابیدن. اون روز در مورد اینکه برنامه بعدیمون چیه صحبت کردیم. من هنوز چند روزی وقت داشتم و کلی جای ندیده تو ذهنم. به فانی گفتم شنیدم که جزیره دلفینها تو سوماترا زیاد ازینجا دور نیست . اون هم گفت که دور نیست اما 5 ساعتی تا بندری که می ره به اون جزیره راه و ازونجا هم باید قایق بگیریم. تصمیم گرفتیم فردا شب حرکت کنیم. قرار شد موتور پدر یا مادر فانی و قرض بگیریم و تا بندر بریم و ازونجا هم با قایق تا جزیره. اون شب من زود رفتم  اتاقم و خوابیدم. فردای اونروز وقتی بیدار شدم فانی اونجا نبود ، مادر فانی برام قهوه آورد و چند دقیقه ای بعد هم زن دیگه ای وارد خونه شد و با مادر فانی گرم گرفت. هر سه نشسته بودیم تو سالن کوچیک خونه و من تلویزیون تماشا می کردم و اون دو تا هم حرف می زدن و می خندیدن. حدودا نیم ساعت بعد فانی هم اومد.گویا اونشب و رفته بوده خونه پدرش و اونجا خوابیده بود. پدر و مادر فانی از هم جدا شده بودن و هر کدوم مستقل زندگی می کردن.جالب بود برام چون این اتفاق زیاد اینجاها نمیوفته و مثل دوران پدر و مادرهای ما ، زن و شوهرها سعی می کنن همه جوره بسوزن و بسازن به پای هم.

فانی که اومد اون زن و معرفی کرد . گفت که خالش ه. خاله حسابی از من خوشش اومده بود. تا حدی که وقتی فانی رفته بود تو اتاق و دنبال چیزی می گشت به من اشاره می کرد که باهاش برم. مادر فانی هم می خندید. فانی که اومد گفت ، خالم می گه بیا بریم خونه من برای ناهار! خلاصه انقدر خاله خوب و مهمون نوازی بود که دلم می خواست برم اما خوب فانی زود من و کشید بیرون که بیا بریم بیرون.موتور باباش و که یه موتور کاوازاکی قرمز بزرگ بود گرفته بود. اون موتور توی اون شهر حسابی جلب توجه می کرد.

تا شب تو شهر می چرخیدیم. شهر کوچیکی بود اما زیبا. برای شام با مادر فانی رفتیم یه رستوران محلی. غذاش تعریفی نداشت اما ارزون بود. بعد که برگشتیم خونه وسایلی که می خواستیم با خودمون ببریم و برداشتیم تا راه بیفتیم. تصمیم گرفتیم با موتور مادر فانی بریم چون می خواستیم موتور و تو بندر پارک کنیم و این یکی زیاد جلب توجه نمی کرد.

هوا ابری بود و ما امیدوار که بارون نیاد. اما دقیقا زمانیکه راه افتادیم و حدود 10 دقیقه ای دور شدیم ، بارون مثل سیل شروع به باریدن کرد.امیدوار به اینکه بارون بزودی بند میاد دم یه مغازه وایسادیم تا خیس نشیم. یکربعی گذشت و بارون همچنان سیل آسا می بارید. برگشتیم به سمت خونه. اونجا هم باز منتظر موندیم اما بارون بند نیومد که نیومد. بالاخره پشیمون شدیم و همونجا خوابیدیم.

فانی برای رفتن به دانمارک داشت تلاش می کرد برای ادامه تحصیل ، مدرک زبانش و گرفته بود و در خواست ویزاش و داده بود به سفارت. یه دوستی هم داشت که می گفت مثل برادرم ه . من که ندیدمش اما می گفت خیلی پولداره. قرار بود بیاد باندونگ برای همین فردای اونروز دیگه به سفر به جزیره دلفینها فکر نکردیم و برگشتیم به سمت باندونگ.

اون چند روز آخر اقامت من به باندونگ و من تو خونه فانی تنها بودم. خودش همیشه یا با اون دوستش بود یا می رفت جاکارتا دنبال کارهای ویزاش. منم تقریبا هرروزم و با دونا می گذروندم.یه روز هم با پسرش رفتیم یه پارکی که دونا بلد بود و چند ساعتی اونجا چرخیدیم. دونا خیلی دوست داشت روی رابطه ای که با هم داشتیم اسم بگذاره. مرتب می گفت برای دوستام از تو گفتم و وقتی ازم می پرسم دوست پسرت ه نمی دونم چی بگم. اما من هر بار طفره می رفتم و صحبت راجع به این چیزهارو موکول کردم به زمان بر گشتم از ایران. بهش گفتم اگه می خوای با هم باشیم من می خوام باز هم بیام اندونزی چون هنوز همه جاهایی که می خوام ندیدم. میام مستقیم باندونگ اول.

اون روزها دوستان دیگه ای هم دلشتم. قبل ازینکه فانی بره جاکارتا یه شب با هم رفتیم یه دورهمی بچه های سی اس. با یه دختر و پسر مسلمون شیعه آشنا شدم که اهل کلیمانتان بودن.بچه های خیلی خوبی بودن. می گفتن که مثل خواهر برادر هستن اما من می تونستم علاقه پسررو تو چشماش ببینم. چیزی بیشتر از فقط 2 تا دوست یا خواهر برادر بود.همیشه باهم بودن. ما چند باری با هم قرار گذاشتیم اما پسره همیشه باهاش بود. باهم هم یه بیزینس کوچیک راه انداخته بودن و لباس می فروختن به همشهریاشون. باندونگ شهر مد و لباسهای خوب و خوش قیمت ه. البته به داشتن دخترهای زیبا و غذاهای خوشمزه هم معروفه.

اینها از باندونگ لباس می خریدن و آنلاین به دوستاشون تو کلیمانتان می فروختن و خرج تحصیلشون و در می آوردن.شاید دلیلی که اینها بیشتر از 2 تا دوست نمی تونستن با هم باشن هم خانواده هاشون بود چون یادم میاد که می گفتن باید برگردن و با صلاحدید خانواده همسرشون و انتخاب کنن.دختر ه البته از من خوشش میومد و روز آخری هم که دیدمشون تا خداحافظی کنیم بهم یه کارت پستال داد و پشتش هم آرزو کرده بود یکروز برم پیشش. خوب من هم مسلمون بودم و هم خارجی ، کیسی که دخترهای مسلمون اندونزی خیلی دوست دارن. مخصوصا که این یکی شیعه هم بود.

یه شب با دونا قرار بود بریم محله چینی ها و شام اونجا بخوریم. 2 تا از دوستاش هم بودن ، یه دختر و پسر چینی تبار. بعد از غذا و گشت و گذار تو محله چینی ها ، چند تا نوشیدنی خریدیم و رفتیم خونه اون دختره دوست دونا. دونا و دوست پسر اون دختره گیتار زدن و برامون خوندن . انصافا صداشون خیلی خوب بود. اونشب هم شب جالبی بود و خوش گذشت.

خوب روز رفتن رسیده بود و باید می رفتم دپوک. منطقه ای در جنوب جاکارتا. روز قبل با دونا رفتیم روی تپه های اطراف شهر و تو یه کافه نشستیم و ساعتها از منظره زیبای اونجا لذت بردیم.

اونروز دونا اومد دنبالم تا منو به ترمینال ماشین های جاکارتا ببره. البته اولین ترمینالی که رفتیم اشتباه بود چون ماشینهای اونجا می رفتن یه منطقه دیگه ای از جاکارتا و من می خواستم برم دپوک. آدرس ترمینال بعدی و گرفتیم و راه افتادیم. ترمینال خلوت بود و مسافر زیادی نبود برای همین باید یکی 2 ساعتی صبر می کردم. بلیط خریدم و با دونا رفتیم بازار محلی اون اطراف برای گردش.

چیزهای خیلی جالبی تو این بازار های محلی پیدا می شه. بهتون پیشنهاد می کنم هر جایی که می رین این بازارهای محلی و از ست ندین.

قبل رفتن هم یه نارگیل خوردیم و خداحافظی کردیم.

معلم زبان مدرسه قرار بود بیاد دنبالم. بهم یه آدرسی داده بود و قرار بود اونجا همدیگرو ببینیم...

 

 


 
داستان اندونزی ، باندونگ 2 - جزیره پوچانگ
ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٥  کلمات کلیدی: پوچانگ ، جزیره ، اندونزی ، سفر

 17،18 و 19 ژانویه

فانی با دوست پسرش بهم زده بود. وقتی بهم گفت تو چشماش غم ندیدم اما می دونستم که ناراحته. 3 سال با هم بودن. من هنوز دلم برای لاکپشت پوزه داری که فقط چندماه پیش من بود تنگ میشه. این طبیعی ه. اگر دلتنگ نشین یه جایی ایراد داره. یه جای کارتون ایراد داره. اما فقط دلتنگ ، حق چیز دیگه ای و نداری. نباید بگذاری جلوی برنامه ای که برای آینده ت ریختی و بگیره.

و این حرفهایی بود که بهش زدم. یه دوستی داشت که می گفت عین ه برادرم ه و وضعش خیلی خوبه. اهل جاکارتا بود و وقتی به باندونگ میومد فانی تمام وقتش و با اون می گذروند و کمکش می کرد. رابطه دیگه ای هم داشتن؟ خدا می دونه.بهرحال فانی هم مثل اکثر دخترهای دیگه دلش یه مردی می خواست که قوی باشه و بتونه از نظر مالی حمایتش کنه و البته خارجی هم باشه دیگه چه بهتر.

من هیچ وقت به فانی به چشم کسی که بتونه بیشتر از یه دوست باشه فکر نکردم. البته شاید من هم جزو گزینه هاش بودم. چه می دونم والا!

سفر ها ادامه داشت و این بار هم Pulau Peucang . شب بود که با فانی و چندتا از دوستاش سوار ماشینشون شدیم و رفتیم دم یه مک دونالد. اونجا منتظر شدیم و یه عده دیگه هم بهمون اضافه شدن. نمی دونم چرا شب و برای سفر انتخاب کردن و نمی دونستم این جزیره کجاست و چی هست. اما می دونستم که به فانی اعتماد دارم و عاشق جزیره و دریا هستم.

شدیم 2 تا ماشین و راه افتادیم به سمت جاکارتا. دیر وقت بود و همه تو ماشین خواب بودن جز راننده. جز من همه اندونزیایی بودن و جز فانی هم کس دیگه ای و نمی شناختم. حدودای 5 صبح بود که رسیدیم جاکارتا. دم یه سوپر مارکت پارک کردیم و منتظر موندیم تا بقیه هم بیان. قرار بود یکسری دیگه از بچه ها هم از جاکارتا بهمون اضافه بشن.حدودای 6 بود که کم کم اومدن .یکی از همسفرها که از بقیه سنش بالاتر بود با من راجع به ایران صحبت می کرد و اینکه مکه رفته و دلش می خواد بازهم بره.

اینجا هم مثل ایران مردم برای مکه رفتن ثبت نام می کنن و هزینه زیادی می دن. عین ایران هم یکسری ها هستن که راحت تر و با امتیاز های خاصی که دارن بیشتر می رن.

بالاخره راه افتادیم به سمت شهری که ازونجا باید به بندر می رفتیم.یه جایی بود تو غرب جاوا.حدودا 2،3 ساعتی تو راه بودیم.وقتی رسیدیم به بندر ، هوا خیلی گرفته بود و دریا هم حالش بد.

گویا قایقرانی که قرار بود مارو ببره به جزیره گفته بود که هوا طوفانی و خطرناک ه.منتظر بمونین اگه هوا بهتر شد می ریم.همه تو یه کافه ساحلی جمع شدیم. صبحونه می خوردن و بحث می کردن. من که چیزی نمی فهمیدم از حرفهاشون. فانی می گفت بعضی ها می گن بریم و بعضی ها می گن برگردیم.یکی دو ساعت بعد هوا یکم بهتر شد. البته آسمون صاف نبود و دریا ناآروم اما بارون بند اومده بود.غذا و وسایل همه بار قایق شده بود از قبل. من گفتم اونهایی که می خوان بمونن بمونن اینجا و بقیه برن. وقت و تلف نکنیم.

مردی که مکه رفته بود می گفت که می مونه. چند نفر دیگه هم موندن. بیشتر دخترها و چندتا پسر.بقیه اما سوار قایق شدیم و راه افتادیم.فکر نمی کردم جزیره آنقدر دور باشه.اما حدودا 4 ساعتی توی راه بودیم. یکساعت اول هوا خوب بود و همه شاد و شنگول بودن. می گفتن و می خندیدن. آواز می خوندن.

کم کم خسته شدن.. شب قبل درست نخوابیده بودیم. هر کسی یه گوشه ای ولو شد. من جایی نداشتم. کنار اتاقک قایق و رو لبه قایق دراز کشیدم. یک پا و دستم تو آب بود و لذت می بردم.

ابرها دوباره همه آسمون و پوشوندن. باد می آمد. دریا صوفانی شده بود و موجهای سنگینی به بدنه قایق می خوردن.

نشستم لبه قایق. به این فکر می کردم که اگه بیوفتیم توی آب ، بعیده بتونم نجات پیدا کنم. بعضی ها جلیقه نجات پوشیدن. اون اوایل یکسری داخل کابین بودن و یک عده هم روی عرشه و نیمکتی که داشت نشسته بودن.. دلم می خواست برم اون نوک بشینم اما خالی نمیشد.دایم یکی اونجا ولو بود. اما یکم که گذشت هخمه چیز عالی شد برام. تقریبا همه دریا زده شده بودن و لب قایق دراز مشیده بودن و گلاب به روتون.

 موجها سنگین تر شده بود و قایق عین یه چوب بستنی روی موجها می لغزید.کسی دیگه جرات نداشت رو نیمکت بشینه. همه نشسته بودن پایین رو عرشه و چسبیده بودن بهم.تعداد جلیقه پوشها بیشتر شد.فانی از همه بیشتر ترسیده. جیغ می زد مامان مامان.

بعضی ها گریه می کردن و بعضی ها هم انقدر بالا آورده بودن که رنگ پریده دراز کشیده بودن کف قایق.

من اما استوار و خندان لبه اتاقک قایق و گرفته بودم و فیلم می گرفتم. موجهای بلندی که به قایق می خوردن و روی سرمون می ریختن خیلی لذت بخش بود.  قایق عین پارک آبی شده بود. هوا هر لحظه بدتر میشد.حالا دیگه بارون هم شروع به باریدن کرد.

تقریبا همه نشسته بودن. یکی دعا می خوند و اون یکی گریه می کرد. نزدیکترین خشکی که دیده می شد حداقل 2 ساعت شنا لازم داشت تا برسی بهش ، اونهم نه تو اون هوا. احساس خطر می کردم اما نمی ترسیدم. راستش برای خیلی هم جالب بود. اون نوک عقبی قایق دیگه خالی شده بود و کسی جرات نمی کرد اونجا بشینه. رفتم و اونجا دراز کشیدم. آب از همه جا رو سر و بدنم ریخته میشد. کاپیتان سرعت قایق و کم کرده بود که چپ نکنیم. اما همچنان می رفتیم.

تنها کسی که سرحال بود من بودم. بقیه یا از ترس کپ کرده بودن یا داشتن از حال می رفتن .عجیب بود که بچه هایی که تو این کشور بزرگ شدن همه دریا زده شده بودن.

بالاخره رسیدیم به جزیره. نزدیکهای جزیره که بودیم هوا خیلی بهتر شد. قایق تو اسکله چوبی جزیره لنگر انداخت.

هوا که بهتر شد ، حال همسفرها هم کم کم جا اومد. یکسری پریدن تو آب به شنا کردن و اسنورکلینگ. فانی فکر می کرد می ترسم نمی رم تو آب ، من هم رفتم دماغه عقبی قایق و از ونجا پریدم تو آب.بعد اون راه طولانی واقعا می چسبید.زیاد شنا نکردیم و زود برگشتیم به قایق تا وسایلمون و ببریم به ساحل.هر کس یه ماسک اسنورکلینگ می گرفت و وسایلش و بر می داشت و می رفت.

خوب تصورم از اون جزیره اصلا چیزی که می دیدم نبود. بجز یه خانواده که مسیول نگه داری از دکل های مخابراتی و مهمانها بودن ، هیچ کسی تو جزیره زندگی نمی کرد. 3 تا اتاق دیگه هم بود که مخصوص مهمانها بود و همه حیوانات جزیره آزادانه کنار ما بودن و بدون هیچ ترسی رفت و آمد می کردن. گوزنها ، گرازها ، مارمولک های خیلی بزرگ و میمونها.

این 3 تا اتاق مخصوص ما بود. پشت اتاقها هم یه آشپزخونه بزرگ و دستشویی و حمام بود. البته حمام لازم نداشت اونجا و ما همش تو آب بودیم.

هوا فوق العاده شده بود ، انگار خدا شجاعتمون و برای رفتن به اون جزیره تحسین می کرد و بهمون پاداش داده بود.وسایلم و انداختم تو یکی از اتاقها و رفتم سمت ساحل. اون شرایط بینظیر و آهو ها و گوزنهای آزاد اطراف دیوانه وار زیبا بود. و ساحل ، ساکت و بدون موج ، شنهای سفید ساحل می درخشیدن.آب اقیانوس سبز و شفاف.ماسکم و برداشتم و رفتم یکم دورتر که خلوت تر باشه. اکثر بچه ها همون کنار لنگرگاه شنا می کردن چون زیر اون اسکله چوبی پر از ماهی بود.

یکدسته ماهی رنگی خیلی قشنگ بودن که داشتن اطراف یکی از این موجودات دریایی که عین علف می مونن شنا می کردن.دستم و که طرفشون می بردم نوک می زدن. و کمی که تو قسمت عمیق تر شنا کردم آب آبی می شد و کمی خوفناک.ماهی های بزرگتر سفید رنگی هم بودن زیر آب. که تو اون تاریکی می شد تشخیص شون داد. از زیر آب سیاهی بزرگی دیدم که جایی که من اسنورکلینگ می کردم و اسکله بود.بو اون سمت شنا کردم که ببینم اون چیه. اول فکر کردم علفهای بلند دریایی یا یه تپه مرجانی بزرگ ه  اما نزدیک تر که شدم دیدم حرکت می کنه. سرم و بالا آوردم و یک دقیقه ای همونجا ایستاده شنا کردم و نفسی گرفتم. دوباره که زیر آب رفتم اون موجود سیاه رنگ و ندیدم. راستش یکم هم ترسیدم و شروع کردم شنا کردن به سمت اسکله تا نزدیک بقیه شنا کنم.

کمی کخ نزدیک اسکله شدم چند تا ماهی بزرگ تر اون اطراف نظرم و جلب کردن و رفتم زیر آب و دنبالشون کردم. خیلی سریع بودن. دور من می چرخیدن و فرار می کردن و من هم سعی می کردم بهشون برسم که رفتن و دیگه ندیدمشون ، وقتی برگشتم یه لحظه می خواستم سکته کنم. حالا اون سیاهی بزرگ و می دیدم.

نمی دونم چندتا ، شاید هزارتا یا بیشتر ماهی سیاه رنگ که با هم شنا می کردن.با وجود اینکه می دیدم که اونها فقط ماهی هستن و شاید بزرگترینشون 50 سانت بیشتر نبود اما آنقدر باهم و هماهنگ حرکت می کردن و رنگ سیاهشون باعث ترس می شد. اما جرات کردم و رفتم تو دل شون و اون ها هم شنا کنان فرار کردن اما همچنان نظم خودشون و حفظ می کردن و با هم شنا می کردن.

بعد ظهر هوا دوباره کمی ابری شد اما با اینحال همه سوار قایق شدیم که بریم یه نقطه خوب برای اسنورکلینگ پیدا کنیم.قایق چند جا ایستاد و یکی از بچه ها رفت تو آب و چک کرد اما چیزی ندید.خوب شرایط هوا باعث شده بود آب دریا اونقدر ها شفاف نباشه. حدودا یکی دو ساعتی اطراف جزیره گشتیم. با وجود اینکه جایی و برای اسنورکلینگ پیدا نکردیم اما با اینجال قایق سواری و گشت اطراف جزیره خیلی عالی بود. هوا هنوز تاریک نشده بود اما خفاش ها رو می شد دید. شاید تو اون قسمت جزیره غاری وجود داشت.

خیلی با احتیاط از دوربینم استفاده می کردم که شارژش تموم نشه. آخه تو جزیره برق نداشتیم. اما بهرحال فیلم های زیادی گرفتم. جزیره های کوچیک و بزرگی هم اطراف بودن که خالی از سکنه بودن. فقط درخت و صخره. خیلی دلم می خواست بدونم چه موجوداتی توی اونها زندگی می کنه.

وقتی برگشتیم جزیره تا وقتی هوا روشن بود رفت ساحل و کمی شنا کردم و یکم هم به سمت شرق جزیره رفتم. ساحل شرقی پر بود از سنگها و گوش ماهی های زیبا و درختان منگروو.

وقتی برای شام همه رو صدا زدن ، اصلا انتظار همچین غذایی و نداشتم. شاید اندازه 40 نفر غذا بود و ما فقط 25 نفر بودیم. چند نوع غذای محلی درست کرده بودن و خوب من بیشتر از همه برنج سرخ شده و مرغ و ماهی خوردم.تصور کنین از شب قبلش هیچی نخورده بودم خیلی گشنه بودم و عجیب بود که غذا ها خیلی خوشمزه بودن. یعنی من بخاطر اینکه خیلی گرسنه بودم غذاهای محلی که دوست نداشتم و هم امتحان کردم اما خوب بودن. اول فکر کردم چون خیلی گرسنه بودم غذاها به نظرم انقدر خوب میان اما وقتی با فانی صحبت کردم دیدم نه ، آشپز از دوستهای پدر بزرگش بوده و قبلا سرآشپز هتل.

واقعا برنامه ریزی فانی حرف نداشت. قایق ، ماسکهای اسنورکلینگ و غذا ، ههمه چیز عالی بودن.

صبح زود که تو این جزیره ها از خواب بیدار می شی ، روحت می خواد پرواز کنه . کافیه چشمهارو ببندی و چند تا نفس عمیق بکشی ، هوای خنک و خیس دم صبح می بردت با خودش ، انکار که روی نفسهات شبنم نشسته.

البته زیاد چشمهاتونو نبندین که ممکنه میمونها بپرن و یه چیزی ازتون بدزدن!

صبحونه اون روز هم به همون خوبی ه شام شب قبل بود. غذای عالی و طبیعت بینظیر روزهایی بود از زندگیم در بهشت.می تونستم همه عمرم اونجا بمونم و مثل رابینسون کوروزو زندگی کنم. این یه آرزوی همیشگی بوده . . .

اونروز عصر قرار بود برگردیم. اصلا دوست نداشتم بر گردیم ، اما خوب هنوز صبح زود بود و برنامه داشتیم. همه دوباره سوار قایق شدیم و کپتن مارو برد به یه جزیره ای در فاصله 10 دقیقه ای جایی که بودیم.

یه جزیره خالی از سکنه ، بچه ها می گفتن برای دیدن گاوهای وحشی ، این جزیره عالیه.

هوا عالی بود. انگار روی ابرها قدم می گذاشتم.مسیرمون از ساحل بصورت یه راه مشخص بود که اطرافش با درختان و نی زارها پوشیده شوده بود.این راه منتهی می شد به یه دشت سبز و زیبا . یه دشت دایره ای که قلب جزیره بود و اطراف این دشت جنگل.

در مناطق مختلف مثل همینجا و پارکهای ملی ، دکلهای بلندی مثل دکلهای نگهبانی پادگانها که همه دیدین ساخته شده برای مستقر شدن و دیدن طبیعت. رفتم بالا ، این یکی عین کلبه ای کوچیک بود اما در ارتفاع. ازون بالا جزیره و دشت زیبارو می شد دید.

عکسهارو ببینین ...

http://amiraaf.blogspot.co.id/

ازون بالا گاوهای وحشی Bulls و دیدم.برگشتم پایین و رفتم داخل دشت به عکس و فیلم گرفتن. خیلی دلم می خواد فیلمهارو براتون بگذارم اما هر برنامه ای که دانلود می کنم برای اینکه حجم این فیلمهارو کم کنه یه مشکلی داره.

البته این حسی که من دارم با بقیه خیلی تفاوت داشت.اکثر بچه های گروه همون کنار دکل موندن و تنها من و یکنفر دیگه دور دشت و قدم زدیم.  نمی شد زیاد به گاوها نزدیک شد و فراریشون می دادم.از همون دور هم وقتی راه می رفتم به من نگاه می کردن و متوجه حضور من شده بودن.

تابلوها و علامت هایی هم کنار مسیر بودن که نشون می دادن یه مسیر جنگل نوردی هم وجود داره اما متاسفانه هیچکس علاقه ای نداشت که اون مسیر و بریم و می خواستن زودتر برگردیم.

اما خوب تا اونجا که می شد معطلشون کردم و موندم و لذت بردم .والا کجا بره آدم ؟ برگردین شهر و آدمهارو ببینین دوباره؟ ماشینها و شهرهای شلوغ ؟ حداقل اینجا برای گاوها جالب بودم ، خودم بودم و یه تی شرت تنم که اونم بر عکس پوشیده بودم اما هنوز براشون جالب بودم. تا حالا اون همه گاو با هم به من نگاه نکرده بودن. از خوشحال تو پوست خودم نمی گنجیدم. وحشی بودن و دوست داشتنی!

من عریانم ، عریانم ، عریانم

مثل سکوت های میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق ، عشق ، عشق .

من این جزیره ی  سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه  تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

 که از حقیرترین ذره هایش آفتاب به دنیا آمد .

 

وقتی بر می گشتیم پرسیدم اسم این جزیره چیه ؟ گفتن جاوا ، جزیره جاوا.

اونروز هوا به قدری خوب بود که وسط اقیانوس دلم می خواست بپرم توی آب. نور آفتاب به آب آبی اقیانوس می تابید و اون و به درخشش وا می داشت.

من بچه می شم. وقتی مادر طبیعت با همه بزرگی و زیباییش منو در آغوش می کشه من مثل بچه می مونم که دوست دارم بدوم و بخندم و سرشار باشم از همه زیبایی ها.

قایقمون به جزیره برگشت و حدودا یکساعتی زمان داشتیم که وسایلمون جمع کنیم و آماده برگشت بشیم. من سریع وسایل و جمع کردم و انداختم تو قایق تا از فرصت باقیمونده برای اسنورکلینگ استفاده کنم. دلم نمی خواست ازون آب بیرون بیام. یاد بچگی هام افتادم ، تابستونها وقتی می رفتیم شمال و لب دریا همش توی آب بودم و دلم نمی خواست از آب بیرون بیام.بازی می کردم و دلم می خواست عین ماهی ها شنا کنم. رها , آزاد.

   چندتا عکس دست جمعی گرفتیم و با جزیره پوچانگ خداحافظی کردیم. قایق مارو می برد به شهر.

یکی دو ساعت اول خوب بود ، دراز کشیدم رو لبه قایق و از آبی که بر خورد موجها با قایق به هوا بلند می شد و مثل بارون می ریخت روم لذت می بردم. اما کم کم هوا ابری شد و دریا نا آروم. البته من حال تکون خوردن نداشتم اما به اصرار کپتن دراز کشیدم کف قایق.همون حال و داشت. اقیانوس مثل مادری من و روی پاهاش خوابونده بود و تکونم می داد تا آروم بگیرم. البته بقیه این حال و نداشتن. این خیلی خوب می شد فهمید وقتی نگاهی به اون سر قایق می انداختی و می دیدی که لب قایق نشستن و دارن بخاطر تکونهای قایق بالا می آرن!

نیم ساعت آخری بارون هم می بارید و خوب بود.دوربینم دیگه شارژ نداشت و زحمت فیلم گرفتن نداشتم و با خیال راحت لذت می بردم. وقتی رسیدیم همه خسته و گرسنه بودیم.اونهایی که با ما نیومده بودن و مونده بودن تو ساحل اومدن استقبالمون. سعی هم می کردن خودشون و خوشحال نشون بدن و راضی !

ترسوها هیچ لذتی از زندگی نمی برن حتی اگر ترسشون باعث بشه بیشتر عمر کنن.

یه خونه حصیری اونجا بود که همه رفتیم اونجا تا بارون بند بیاد.ناهار یه دستشویی هم داشت که همه ازش استفاده می کردن.

البته اول ما رفتیم تو یه فضای سرپوشیده حصیری مثل پارکینگ ایستادیم. بعد که بچه ها می خواستن برن دستشویی فانی با صاحبخونه صحبت کرد و اجازه دادن بریم داخل دستشویی. حالا تصور کنین 30 نفر آدم که نصف بیشترشون می خوان برن دستشویی دم در خونه ایستادن و 5 نفری هم دم در دستشویی صف کشیدن. داخل خونه هم یه زنی روی حصیر دراز کشیده بود و بچه شیر می داد جلوی اون همه آدم ، یه پسری هم اونور تر رو یه حصیر دیگه دراز کشیده بود و صداهایی از خودش در میآورد که نمی خوام بگم چطور صداهایی بودن و چه دلیلی می تونست داشته باشه. اما خوب کسی به کسی توجه نمی کرد و هر کی به فکر خودش بود.

کمی بعد ، غذا هم آوردن برامون. برنج بود و یکم مرغ و سبزیجات که تو یه برگ موز پیچیده شده بود. به این غذاها می گن Naci Campur ناسی چامپور یعنی برنج و مخلفات.این نوع غذاها معمولن اگر بخواین بخرین و ببرین یا تو کاغذ پیچیده می شه یا تو برگ درخت موز.

عکسها یادتون نره.

 

 http://amiraaf.blogspot.co.id/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
سفر در آسیا ، اندونزی ، استفاده از وسایل نقلیه
ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۱  کلمات کلیدی: آسیا ، سفر ، رانندگی ، قطار

نحوه استفاده از وسایل نقلیه در اندونزی

شما می تونین به راحتی ماشین با راننده یا بی راننده کرایه کنین. البته من توصیه می کنم ماشین با راننده کرایه کنین چون ماشین بی راننده شمارو درگیر مسایل مختلفی مثل بیمه ، مسیر یابی ، بنزین و . . .  می کنه. نرخ ماشین با راننده درون شهری هم روزانه بین 400 هزار تا 600 هزار روپیه هست.راننده موظف هست 8 ساعت در اختیار شما باشه و شمارو به آدرسهای مدنظرتون ببره.ماشین های روزانه معمولا تاکسی نیستن. تاکسی ها وظیفه خودشون و انجام می دن. ماشین هایی که روزانه کرایه می کنین معمولا ون ها یا ماشین های شاسی بلند و راحتی هستن که برای یک خانواده  4 یا 5 نفره کافی هستن. اگر از قبل کسی و نمی شناسین و راننده خاصی و مد نظر ندارین ، کافی ه کنار خیابون بایستید و منتظر باشین. خود این ماشینها شمارو پیدا می کنن و میان سراغتون.

البته با توجه به اینکه احتمال داره زبون راننده رو متوجه نشین بهتره از قبل هماهنگی جهت پیدا کردن راننده رو انجام بدین. که اینکارو رسپشن هتلتون می تونه براتون انجام بده و یا اینکه تو اینترنت سرچ کنین.

کرایه ماشین بدون راننده هم همونطور که گفتم توصیه نمیشه.

موتورها معمولا بیشترین کاربرد و تو اندونزی و عموم کشورهای شرق و جنوب شرق آسیا دارن. کرایه موتور تو شهرها و جزیره های توریستی تقریبا همه جا هست و براحتی می تونین پیدا کنین. نرخ معمول 50 هزار روپیه برای یک روز یا 24ساعت ه. موتورهایی که معمولا اجاره داده می شن کاملا اتوماتیک هستن و شما فقط کافیه گاز و ترمز و کنترل کنین. اما درصورتیکه قبلا سابقه موتور سواری نداشتین باید احتیاط بیشتری بکنین و یا بیخیال موتور بشین.

استفاده از هلمت Helmet یا کلاه کاسکت ضروری ه. در شهرهای بزرگ مثل سورابایا و جاکارتا ، کلاه کاسکت شما باید سالم و حتما کاور داشته باشه.منظور همون قاب جلوی صورت هست. اما تو جزیره هایی مثل بالی زیاد پلیس اهمیتی به سالم بودن کلاهتون نمی ده فقط باید کلاه داشته باشین وگرنه پلیس شمارو متوقف می کنه و باید جریمه پرداخت کنین. جدای ازینکه موتورسواری بدون کلاه احمقانه ترین کاری ه که می شه کرد.

برای رانندگی موتور و ماشین تو اندونزی شما نیاز به گواهینامه بین المللی دارین.پس اگر قصد اومدن به اندونزی و دارین و می خواین وسیله خودتون و داشته باشین حتما با مراجعه به کانون جهانگردی و اتومبیلرانی گواهینامه بین المللی بگیرین.

http://taci.ir/TacDetailsPage.asp?idn=7 سایت کانون جهانگردی و اتومبیلرانی

این گواهینامه ها یکساله و سه ساله صادر میشن. که برای سفرهای کوتاه مدت و اکثر کشورها گواهینامه یکساله اعتبار داره و مناسب ه.گواهینامه سه ساله در اکثر کشورها معتبر نیست. لیست این کشورها تو کانون جهانگردی هست و می تونین ببینین. البته برای اندونزی هم یکساله و هم سه ساله معتبر هست و می تونین استفاده کنین.

گواهینامه تون همیشه همراهتون باشه و بهتر هست که یه کپی از پاسپورتتون و هم تو جلد گواهینامه تون قرار بدین و داشته باشین.

در اندونزی شما نیازی ندارین که پاسپورتتون همیشه همراهتون باشه ، پس اون و تو جای امنی قرار بدین و فقط یه کپی از پاسپورت و با خودتون داشته باشین.

پارکینگ ها در اندونزی

یکی از چیزهایی که تو اندونزی می بینین ، افرادی هستن مثل پارکبان های خودمون تو ایران.معمولا 1000 یا 2000 روپیه برای محل پارک می گیرن. براتون جای پارک آماده می کنن و موقع خروج هم کمک می کنن موتور و بیارین بیرون و یا تو خیابون ماشینهارو نگه می دارن که برین.که خوب تو ایران پارکبانها  فقط پول می گیرن! تو شهر باندونگ اما این افراد فقط محدود به پارکبانی نمی شن و تو خیابونها هم می شه دیدشون.مثلا سر تقاطع ها می ایستن و کمک می کنن به مشکل ترافیک.به نوعی کمک پلیس هستن. راننده های ماشین هم گاهی 2000 روپیه کف دستشون می گذارن.

نوع دیگه ای از این نوع افراد هم نگهبان یا همون Security هستن. که با لباسهای مشکی دم درب اکثر مغازه ها و فروشگاهها دیده می شن.درب باز می کنن ، خوش آمد می گن در عین حال مراقبت از پارکینگ و یا محوطه ای که تحت نظرشون هست و هم بعهده دارن.

برای ورود به پارکینگ های فروشگاهها ، اگر سوار ماشین یا موتور هستین ، موقع ورود دقت کنین که قسمتی که نوشته Mobil مخصوص ماشین و بخشی که نوشته Motor مخصوص موتور ها هستش.درب ورودی معمولا دستگاهی هست که کنارش می ایستید و دکمه سبز رنگ و برای گرفتن قبض پارکینگ Ticket فشار می دین. قبض رو نگه می دارین تا زمان خروج از پارکینگ. اگر قبض و گم کنین موقع خروج از پارکینگ جریمه تون می کنن.هزینه پارکینگ معمولا بین 1000 تا 5000 روپیه هست.بعضی پارکینگها ساعتی ان و بعضی فقط یه مبلغ ثابت می گیرن و البته اکثرا در روزهای شنبه و یکشنبه نرخشون گرونتر ه.

بعضی از پارکینگهای قدیمی هم بجای دستگاه ارایه بلیط ، باجه ای هست و فردی که قبض به شما می ده.

قبض موتور معمولا 1 تا 2 هزار روپیه ست و ماشین 5 هزار. این پرداخت موقع خروج انجام می شه. به این شکل که شما قبضی و که هنگام ورود گرفته بودین به باجه خروجی می دین. دستگاه از شما عکس می گیره و کاربر باجه هم مبلغ و به شما اعلام می کنه.

بنزین در اندونزی

بنزین زدن تو اندونزی مثل مالزی نیست. تو مالزی پمپ های بنزین کاربر نداره ، ماشین یا موتور و می برین و دم پمپ می گذارین بعد میرین سراغ باجه ای که تو جایگاه هست و هزینه رو پرداخت می کنین. بعد از پرداخت پول بر می گردین سراغ پمپ و خودتون بنزین می زنین.مقدار بنزین و هم از تو جایگاه با توجه به پولی که دادین مشخص می کنن.

تو اندونزی همه پمپ ها کاربر دارن.پول و می دین و بنزین می زنین. هر لیتر بنزین معمولی حدودا 7 تا 8 هزار روپیه قیمتش ه. اما برخلاف ایران شما نمی گین چند لیتر بنزین می خواین ، شما می گین چند روپیه بنزین می خواین.مثلا برای موتورها بین 15 تا 25 هزار روپیه کافیه.

راه دیگه ای که برای خرید بنزین هست پمپ های تلمبه ای خصوصی ه. مردم محلی که مغازه های کوچیک کنار خیابون دارن ، از حدود یکسال پیش یه پمپ هایی و کنار مغازه شون نصب کردن که بنزین می فروشن. که خوب قیمتش از بنزین پمپ بنزین گرونتر ه اما کار راه اندازه.

روش دیگه ای که قبلا هم گفتم خرید بنزین تو بطری های ودکا ست. باز همین مغازه های محلی کنار خیابون بنزین تو شیشه ودکا رو می فروشن لیتری 8 تا 10 هزار روپیه.

جابجایی بین شهری

برای سفر کردن بین شهرها و جزیره های اندونزی تقریبا همه نوع وسیله ای هست.مثلا در منطقه جاوا شما هم می تونین با اتوبوس سفر کنین هم با قطار و هواپیما. یکی از نکات مهم سفر کردن در همه جا غیر از ایران متاسفانه اینه که گاها برای مسیرهایی ممکنه بلیط هواپیما ارزونتر از حتی اتوبوس براتون در بیاد پی گزینه هواپیمارو بخاطر مسیله مالی کنار نگذارین.

اتوبوس ها معمولا دو دسته هستن ، Local و Exclusive. اتوبوسهای لوکال معمولا شلوغ و پر سرو صدا هستن و کثیف ، توقف زیاد سوار شدن فروشنده های دوره گرد واقعا کلافه کننده س اما با اینحال بسیار مقرون به صرفه. اگر تصمیم به سفر کم هزینه دارین گزینه خوبی هستن. کافیه یه لبخند ملیح رو لبانتون داشته باشین و هر کی هر چی خواست بهتون بفروشه یا ازتون پول خواست فقط لبخند بزنین. مطمین باشین فکر نمی کنن که خدای نکرده دیوونه این. اینجا مردم مثل مردم شهرهای بزرگ عبوس و بداخلاق نیستن. این اتوبوسها البته برای مسیرهای چند ساعته خوبن. چند ساعت؟ 4 یا 5 چون بیشتر ازون خیلی خسته کننده می شن و البته گاها اتوبوس های محلی مسافتهای بین شهرهای دور و هم نمی رن و اگر می خواین کلا با این اتوبوس ها سفر کنین که هزینه تون پایین بیاد می تونین تو مقصد اتوبوس ، اتوبوس دیگه ای و برای ادامه مسیر سوار بشین.

که البته دانستن مقداری زبان محلی لازمه و گرنه در ترمینال های محلی بعید ه بتونین کسی و پیدا کنین که زبونیتون و بفهمه.

در پستهای بعدی کمی آموزش زبان محلی هم خواهیم داشت.

اتوبوس ها دیگه هم اکسکلوسیو ها هستن که خوب ماشینهای راحت تری هستن و معمولا قیمتشون 3،4 برابر اتوبوس محلی هست. اما برای خرید بلیط همه این اتوبوس ها بهتره برین ترمینال و پای اتوبوس بلیط خرید کنین. یکی از نکاتی که می تونه به کوله به دوشان و اونهایی که ارزون می خوان سفر کنن کمک کنه اینه که مقدار پولی و که دارن نشون بدن و وانمود کنن که اون همه پولی ه که دارن.مثلا اگر بلیط 300 هزار روپیه هست 200 تا نشون بدین و بگین این همه پولی ه که دارم.گاها با کمتر ازین هم کار می کنه. مردم اینجا اگر بدونن واقعا به کمک احتیاج دارین کمکتون می کنن.

یکی دیگه از نکاتی که لازم ه بدونین در سفر با اتوبوس اینه که ، همه لوازم با ارزشتون و همراه خودتون داشته باشین. دوربین ،پول پاسپورت و طلا و جواهرات و اشرفی هایی که همراه دارین و تو کیف کوچیکی یه جاتون قایم کنین و تو یه بار اتوبوس نفرستین.

گزارشها حاکی از سرقت اموال و تنقلات از کوله پشتی ها حین حرکت اتوبوس می باشد. به این شکل که کمک راننده به طرز خیلی ماهرانه ای وقتی اتوبوس در حرکت ه می ره تو قسمت بار و کیف هایی که مال خارجی هاست و می گرده. مخصوصا در اتوبوسهای محلی یا لوکال. من که همیشه حتی کوله پشتی بزرگم و هم با خودم می برم تو اتوبوس چون دوست ندارم حتی لیف حموم و هم کسی بدزده!

در بعضی کشورها هم یکسری قطارها هستن به اسم Night Bus این قطارهای شب رو داخلشون فقط تخت خوابهای دو طبقه هست و صندلی نیست. قیمتشون یکم از صندلی دارها بیشتر اما برای اونهایی که می خوان پول جای خواب ندن و شب رو سفر می کنن عالین.

هم تو زمان صرفه جویی می کنین هم در هزینه.البته من تو اندونزی ندیدم همچین اتوبوسهایی و فقط تو لایوس استفاده کردم.

قطارهای بین شهری هم همیشه خیلی خوب و مطمین هستن. بلیط قطارها به سه دسته تقسیم میشن ، Local،Exclusive و  First Class. قطارهای لوکال عین اتوبوسهای لوکال یا محلی میمونن. با این تفاوت که مردم ممکنه ازتون بخوان باهاشون عکس هم بگیرین. من خودم قطارهای اکسکلوسیو و ترجیح می دم چون نه زیاد گرون هستن مثل فرست کلاس ها و نه شلوغ مث لوکال ها.صندلی های راحت دارن و معمولا پریز برق هم برای شارژ گوشی هست. با اینحال توی ه قطار هم باید مراقب وسایل خودتون باشین مخصوصا موقع خواب.

در مورد خرید بلیط قطار خیلی دقت کنین هم به مسافت هم به هزینه. گاها برای مسافت های دورتر هواپیما ارزونترین و سریعترین هست.در مورد سفر با هواپیما و کشتی در پستهای بعدی براتون می نویسم. اگر هم سوالی دارین در خدمتتون هستم.


 
بالی
ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱٢  کلمات کلیدی: بالی ، سفر ، کار داوطلبانه ، ویزا

تو سایت سی اس یکی از اعضا راجع به یه مربی غواصی تو بالی نوشته بود و کلی ازش تعریف کرده بود. شمارش و هم گذاشته بود. من باهاش تماس گرفتم تا همدیگرو ببینیم. البته این اتفاق قبل از رفتن من به لومبوک افتاد و من ر و دیدم و کلی راهنمایی ازش گرفتم.

دلم می خواست راجع به غواصی اطلاعات بیشتری بگیرم. یادگرفتن غواصی هم تو لیستم بود. یه روز بعدظهر بهم گفت که قراره با دوست دخترش برن SkyGarden . این بار یکی از بزرگترین بارهای خیابون لگیان هست. خوشبختانه خیلی هم نزدیک بود به مسافرخونه آرتاوان. وقتی رسیدم چندتا دختر دم در وایساده بودن که مردم و دعوت می کردن برن داخل من هم وارد شدم و یکی دو طبقه ای رفتم بالا. طبقه آخر باید پول می دادی و وارد می شدی.خوب من اول می خواستم ببینم اونجا چطوری و می ارزه پول بدم برم تو یا نه. ساعت حدودا 5 بود و خوب رفتن به بار معنی نداشت. به دختری که مسیول چک کردن رسیدهای ورودی بود گفتم من اول برم ببینم دوستم اینجا هست یا نه. اون هم گفت اوکی فقط 10 دقیقه.

از پله ها بالا رفتم ، سمت راست من بوفه غذا بود و کمی اون طرفتر بار ، روبرو هم پر بود از میز و صندلی و خارجی هایی که می خوردن و می نوشیدن. ر از دور دست تکون داد و رفتم سمتش. با یه دختر اندونزیایی نشسته بود. بعد از سلام علیک و اینها ، بهم جریان اون بار و گفت. که نفری 50 هزار روپیه ورودی  می دی و هر چی دلت می خواد می خوری از ساعت 5 تا 6 هم هر 10 دقیقه یکبار لیوان تو از آب جوب پر می کنن . والا!

به پیشنهاد ر رفتم و 50 تارو دادم و رسید گرفتم. یه برگه رسید می دن دستت برای نوشیدنی و یه دست بند کاغذی هم دور مچ دستت.

رفتم غذا و نوشیدنی م و گرفتم و باز نشستم سر میز ر و دوست دخترش. غذا از نظر کیفیت عالی نبود اما بد هم نبود. استیک ، برگر ، ماکارونی و برنج سرخ شده و سالاد.واقعا بیشتر ازون 50 هزار تا می ارزید.

ر توضیحات کاملی راجع به غواصی و هزینه دوره های اون برام داد و گفت که خودش بخاطر اینکه اطلاعات نداشته حسابی سرش کلاه گذاشتن. من جدای از اطلاعاتی که اون بهم می داد از همصحبتی با یه ایرانی لذت می بردم و البته از غذای اونجا ، بعد مدتها یه غذایی جز غذای محلی می خوردم.2 تا دختر استرالیایی میز کناری نشسته بودن و یکی شون دایم نگاه می کرد و ازون نگاههایی که میگه لامصب بیا یه چیزی به من بگو!

ر و دوست دخترش حدودا تا ساعت 8 اونجا بودن و بعد خداحافظی کردن و رفتن. ر شدیدا تحت فرمان دوست دخترش بود. می گفت یه واروونگ Warung گرفته و دوست دخترش داره اداره ش می کنه. تو اون 2 ، 3 ساعت کلی سوال داشتم که پرسیدم ، می خواستم بدونم چطور می شه تو بالی موند و زندگی کرد و پول هم درآورد.

با توجه به سابقه کاری من ر پیشنهاد کرد که رزومه مو ببرم و به تک تک  هتلها بدم.چون تو بالی کاری بجز مدیریت هتل برای یه خارجی نمیشه پیدا کرد.
ر و دوست دخترش که رفتن ، من هم رفتم سراغ اون دختر استرالیایی و یک ساعتی گپ زدیم اما تا فهمیدن ایرانی هستم پیچوندن و رفتن. خوی این اتفاق زیاد می افته که بگی که ایرانی هستی. اینم از افتخاراتی ه که واسه مون مونده دیگه ، هر جا میری اولش لبخند ه . بعد که می فهمن ایرانی هستی نگاهشون معنا دار میشه. و متاسفانه اکثریت مردمی که من دیدم تو این سالها شناختی از ایران و ایرانی واقعی نداشتن. خوب فدا سرم! یکم چرخیدم تو اسکای گاردن و بعد برگشتم مسافرخونه .

ویزای ه یه ماهه من داشت تموم می شد. با ر صحبت کردم و راهنماییم کرد که چطور برای تمدیدش اقدام کنم.رفتیم به اداره مهاجرت و مدارکی که برای تمدید ویزا لازم بود و یادداشت کردم. یه پوشه هم بهم دادن که مدارک بگذارم توش و بیارم تحویل بدم.تا مدارک و جور کنم و برگردم اداره مهاجرت ساعت حدودا 2 بعدظهر شد. اما هرکاری کردم مدارک و قبول نکردن ازم چون دیر شده بود.گفتم که مسافرم و می خوام از بالی برم ، اما هیچ راهی نداشت. بخاطر اینکه فردا و پس فرداش هم شنبه و یکشنبه بود و تعطیل باید چندروز دیگه معطل تو بالی می موندم.

ر پیشنهاد کرد از یه آژانس مسافرتی که کارش تمدید ویزا هم هست کمک بگیرم.مبلغ عادی برای تمدید ویزا اگر خودم اقدام می کردم 250 هزار روپیه بود اما آژانس 500 هزارتا می گرفت.

رفتیم به اون آژانس مسافرتی و طرف گفت اول 600 هزارتا و من بهش گفتم ندارم بیشتر از 400 تا بدم.خلاصه با هم کنار اومدیم و مدارک و پاسپورتم و دادم بهشون .

از لومبوک که برگشتم ویزام حاضر بود. شانس آوردم که ویزام از لایوس صادر شده بود و قدیمی بود و گرنه ویزاهای جدید حتما اسم اسپانسر توش می خوره و برای تمدید حضور اسپانسر لازمه.خداروشکر مال من اسپانسر نداشت. اصن نمی دونم رو چه حسابی به من ویزا دادن.

اون چندروزی که توبالی موندم فقط درگیر پیدا کردن جایی بودم برای موندن البته بیرون از بالی. تو بالی که نتونستم هوست پیدا کنم. خرج خورد و خوراک هم گرون در میومد برای همین می خواستم برم یه شهر دیگه. اونروزها تانیا از جاکارتا هم دایم زنگ می زد و می خواست که با هم باشیم. تصور کنین عصرها که از سر کار بر می گشت تا برسه خونه حدودا 3 ساعت تو مسیر و ترافیک بود. زنگ می زد که با من صحبت کنه این 3 ساعت و. خوب منم فکر کردم این فرصت خوبیه که بیشتر بشناسمش. تو اون شرایط هم در بدر پیدا کردن هوست تو یه شهر دیگه بودم اما هیچ جایی تاریخش با من نمی خوند یا شهر پرت و پلایی بود.تانیا هم نمی تونست کمکی کنه. دایم هم دروغ می گفت. آخرم من نفهمیدم این با کی و کجا زندگی می کنه. خلاصه ازونجایی که حدودا از دخترهایی مثل اون شناخت پیدا کرده بودم ، کم کم بیخیالش شدم و جوابش و دیگه ندادم. این آخریا حسابی اعصاب خرد کن شده بود.

حدودا یکماه و نیم تا تاریخ بلیط برگشتم از مالزی به ایران مونده بود. ازونجایی که 2 هفته بیشتر تو مالزی نمی توستم بمونم باید بقیه رو تو اندونزی می موندم.تا اینجایی که یادمه حدودا 200 دلار پول همراهم بود شاید هم کمتر.تو اون چند روزه از هتلی که تو لنگکاوی کار می کردم هم پیشنهاد داشتم اما خوب ویزای مدت دار مالزی نمی دن دیگه و اونها هم نمی خواستن برای اجازه کار یکساله م اقدام کنن پس اصن بهش فکر نکردم.  به هر کی که تو اندونزی می شناختم مسیج دادم ببینم کجا می تونم اون مدت و سپری کنم و البته یه چیزی هم ببینم و وقت تلف کردن نباشه.

فانی همچنان با من در تماس بود و اصرار داشت که به برنامه شون برای رفتن به جزیره پوچانگ ملحق بشم. فکر می کنم هزینه تخمینی و بهم گفته بود نفری 750 هزار روپیه که می شد تقریبا 75 دلار. دفعه آخری که ازم پرسید بهش شرایطم و توضیح دادم و عذر خواستم که نمی تونم همراهیشون کنم چون تو اون وضعیت 75 دلار برام خیلی پول بود.

فردای اونروز فانی باهام تماس گرفت و گفت که اون دوستش که تو خوابگاه دختران بود داره می ره جاکارتا و اتاقش خالیه.من می تونم برم و اونجا بمونم.از طرفی هم گفت که من می تونم فقط با 250 هزار روپیه به برنامه سفرشون اضافه شم. خوب عالی بود. ازش تشکر کردم و یه کمک دیگه هم ازش خواستم. خوب به عنوان یه ایرانی وقتی کارت اعتباری نداری ، نمیشه بلیط هواپیما خرید و یا باید از آژانس های مسافرتی بخری که گرون در میاد. قبلا از ر خواسته بودم از آژانسی که می شناسه برام قیمت بلیط به باندونگ و بگیره که گرون بود. خوشبختانه فانی تونست یه بلیط ارزون برام برای باندونگ بگیره. شهر باندونگ نزدیک جاکارتا و خیلی دور از بالی ه و سفر زمینی خیلی گیرونتر در میاد.

داشتم جمع و جور می کردم که 2 روز دیگه بالی و به مقصد باندونگ ترک کنم که یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد. تو سایت سی اس دیدم یه آگهی هست برای معلم زبان بعنوان داوطلب در ازای جای خواب و غذا.به دختری که پست و گذاشته بود مسیج دادم و اونم شرایط و برام نوشت. خلاصه به توافق رسیدیم و قرار شد یکهفته ای هم مهمان اونها باشم تو جاکارتا.

خوب خداروشکر همه چی روبه راه بود. با خیال راحت اون آخرین روز و لب ساحل گذروندم.

 

___________________________________________________________________________

سلام

ببخشید که این هفته داستان کوتاه بود. یکی از دلایل اوضاع درب و داغون الانمه که زمان کافی و هم ازم گرفته ، دیگه اینکه دلم می خواست داستان باندونگ و مستقل بنویسم.متاسفانه داستان این هفته عکسی نداره اما حتما هفته آینده عکسهای زیبایی از باندونگ خواهید دید.

برای کامنتهاتون :

- عکسهایی که حالت نیم دایره می گیرن بخاطر تنظیم دوربینم روی ه حالت ه واید ه چون این تیپ عکس هارو دوست دارم.

و این و اضافه کنم که یکی از هدیه هایی که به بچه ها تون می دین می تونه همین باشه . پررو بودن. حالا شاید این کلمه یکم تو فرهنگ ما جالب نیست اما خوب این فقط یه کلمه ست و باید به مفهموش دقت کنیم. می تونیم بگیم جسوربودن. جسور بودن برای نه گفتن. من خودم بارها شده تو یه رابطه کاری یا دوستانه باقی موندم فقط بخاطر اینکه دلم میسوخته برای طرف و جسارت کافی و برای رک بودن و نه گفتن نداشتم. دیدین بعضی وقتها برای خرید که می رین تو رودربایستی یه چیزی و می خرین یا گاهی روی این و ندارین بگین من این 10 تا لباس و امتحان کردم و هیچکدوم  و دوست نداشتم و نمی خوام.این موضوع تو تک تک ابعاد زندگی خودش و به شکلی نشون می ده.این جسارت یا پررویی یا اعتماد به نفس بالا عامل خیلی از موفقیت ها تو زندگی آدمه.

دیدین بعضی زن و مردها زو که به نظر ما اصلن بهم نمی خورن. مثلایه آقایی که صورت و ظاهر داغونی داشت و یادم میاد که کمی هم به نظر دوستان خل بود ، اما با دختری ازدواج کرد که هیچکدوم تصورشم نمی کردیم. چون جسور بود و از نه شنیدن نمی ترسید. خیلی از ماها از این نه می ترسیم و خیلی موقعیت هارو بخاطرش از دست دادیم. من اگه یه روزی بچه ای داشته باشم بهش یاد میدم که شجاعت نه شنیدن و داشته باشه و جسارت دنبال کردن چیزی و که می خواد نه چیزی و که می خوان بهش القا یا تحمیل کنن.

- می دونین تور لیدر کسی ه که تورهای موجود و بهتون معرفی می کنه و میفروشه. سعی ش هم بر اینه که اون توری و بفروشه که معروفتره و درصد بهتری می گیره.من گاهی مسافرهای خارجی که میان و بهشون تور می فروشم.البته مسافرهایی که تو ریزورتی که من مدیرشم میمونن.اساسا با ایرانی ها سخت میشه کار کرد.چون مفاهیم و نمی دونن.مثلا من با دوستم که اینجا اومده بود تو واتر بوم بودیم و چندتا ایرانی و دیدیم که ساعت 5 اومده بودن پارک آبی که ساعت 6 می بنده.دایم هم از همین تور لیدرتون می نالیدن.بعد که یکم باهام صحبت کردن و چندتا سوال پرسیدن ، دوست من بهم گفت امیر تو چرا با ایرانی ها کار نمی کنی خوب اینها هم پول می دن. من به دوستم جوابی ندادم و بلافاصله به اون آقای ایرانی گفتم من اینجا تور لیدرم اگه بخواین من می تونم کمکتون کنم.

که سریعا گفتن نه ما خودمون تور لیدر داریم. بعد که بیرون بودیم به دوستم گفتم دیدی برای همینه من با ایرانی ها کار نمی کنم.

اینها فکر می کنن هزینه ای بابت تور لیدر پرداخت کردن . درصورتیکه اکثر هتل ها ، ویلا ها و ریزورت ها ترانسفر مجانی فرودگاه و دارن.رسپشن اونها هم با علاقه اطلاعات کافی و در هر موردی در اختیارتون قرار میده. منتها مشکل ایرانی ها اینه که اکثرا زبان بلد نیستن و مجبورن به داشتن یه راهنمای فارسی زبان. تور لیدرها معمولا یه توری و پیشنهاد می کنن به شما و میفروشن.اما شما قطعا باید قبلش تحقیق کافی کرده باشین.

من پیشنهاد می کنم دفعه بعدی که می خواین سفر کنین حتما سرچ کنین. خیلی هم ساده ست. مثلا شما می دونین غذای محلی بالی چیه؟ شیرینی محلیشون؟ یا شاید اصن غذای محلی دوس ندارین ، دوست دارین بدونین یه استیک خوب چه مزه ای ه؟ یا پیتزا ؟ غذای مکزیکی امتحان کردین؟ اینها فقط در مورد غذا بود و مثال. دفعه بعد که پولارو جمع کردین. تو گوگل سرچ کنین مثلا اگه می خواین برین بالی،

The best to see in Bali?

What to eat in Bali?

Where to eat in Bali?

What to see in Bali?

How to get to Nusa Lembungan?

Where to Stay in Bali?

و کلی سوال های دیگه که قطعا جواب های خوبی و از اینترنت می تونین بگیرین. بعدا راجع به اینها توضیح بیشتری میدم.

مخصوصا درمورد وبسایتهایی که می تونین اطلاعات کسب کنین.

امیدوارم تو نوسا دوا ازون ورزشهای آبی جدیدی که تو ایران و امتحان کرده باشین نه جت اسکی.

انشالا سفرهای بعدی و خودتون برنامه ریزی می کنین برای هر روزش.

- متاسفانه فعلا امکان گذاشتن فیلم و ندارم اما حتما خودم هم دوست دارم فیلم هام و بگذارم تو وبلاگم.

تا هفته دیگه ...

 


 
داستان اندونزی ، بالی
ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢۱  کلمات کلیدی: کوچ سرفینگ ، بالی ، سفر ، اندونزی

زیاد روی آب نبودیم و فکر کنم کلا نیم ساعت طول کشید تا رسیدیم بالی. نزدیکیای بندر بالی شدیم رفتم و نشستم تو ماشین. شب آخر که با گروه قبلی بودم سی اس و گشتم ببینم کسی تو بالی برنامه ای چیزی داره یا نه. یه گروهی بودن که می خواستن بالی و بگردن منم برای دختری که پست و گذاشته بود ، مسیج فرستادم که منم میام باهاتون. آدرس جایی که مونده بودن و داشتم و دادم به راننده. خیابان لگیان ، پاپی لین 2. راه خیلی طولانی بود.البته از قبل روی نقشه چک کرده بودم و می دونستم که 4 ، 5 ساعتی طول میکشه تا به شهر برسیم.

 از بندر که خارج شدیم و وارد جاده شدیم ، اولین چیزی که توجه م و جلب کرد ، دیوارهای معابد و خونه های سر راه بود. مجسمه های عجیب غریبی که شبیه شیطان بودن. مجسمه هایی گاها دم دار ، چاق با چشمهایی وق زده بیرون و دندونهای درشت. بالی جزیره خدایان ، جزیره ای که اکثر مردمش هندو هستن و چند روزی در هفته معمولا مراسم مذهبی دارن. البته این مراسم مذهبی جدای عبادت و پیشکش های روزانه شون هست. زنهای بالی ، لباس های سفید یا صورتی می پوشن و روزی چند بار پیشکش هایی و تو قسمتهای مختلف خونه می گذارن. این پیشکش ها معمولا یه بسته کوچک حصیری هستند که داخلشون ، گل ، بیسکویت ، سیگار ، پول ، آبنبات و عود هست.البته هر خانواده ای بسته به وضع مالی شون چیزهای مختلفی تو این بسته ها می گذارن.

این پیشکش ها باعث اشتغال زایی هم شده ، یعنی یکسری از مردم تو روستاها کارشون حصیربافی و این بسته های هدیه رو می شه تو بازار خرید.خوب منطقی هم هست چون آماده کردن این بشته ها ممکنه زمانی از هر خانواده ای بگیره. این مراسم هدیه گذاری هم معمولا 2 بار در روز انجام میشه ، صبح و عصر و بار مالی نسبتا زیادی هم برای خانواده های فقیر بالی داره اما خوب باید حتما انجام بشه ، خداشون دیگه ، بیسکویت نخوره و پشت بندشم دو تا پک سیگار نزنه میاد و می خورتشون! والا

 راننده منو تا سر خیابون رسوند و رفت. به اییک Iik زنگ زدم و دم یه آژانس مسافرتی پیداش کردم.2 تا پسر هندی نشسته بودن و با دختری که پشت میز بود صحبت می کردن. اییک منو به پسرها معرفی کرد.حین صحبت کردن بودیم که برقها رفت.

 حرفهاشون که تموم شد ، اییک باهاشون برای فردا قرار گذاشت و خداحافظی کردیم و از مغازه اومدیم بیرون.چند متر اونورتر وارد یه مسافرخونه شدیم.دو تا دختر دیگه هم اونجا بودن. اییک گفت که ما اینجا اتاق گرفتیم اما دیگه جا نداره. می خوای ازون پسر هندی ها بپرسم که اگه میشه تو اتاق اونها بمونی؟ گفتم نه یه جایی و پیدا می کنم.پسر هندی ها گویا تو یه هتل بهتر اتاق گرفته بودن.ازون آدمهایی که من اصلا نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم.خوب سنشون هم کم بود. تازه درسشون تموم شده بود اومده بودن سفر.ازون بچه پولدارهای هندی.

کوله پشتی م و گذاشتم تو همون مسافرخونه آرتاوان و با اییک رفتیم بیرون که یه جایی برای من پیدا کنیم. اییک یه دختر کوتاه قد و سبزه رو بود. یه روسری طوسی رنگ و کیپ بسته بود سرش.چندتا مسافرخونه اطراف و گشتیم و نتونستیم جایی و پیدا کنیم. یا پر بودن یا گرون. آخرهای دسامبر بود و کلی توریست اونجا بود. برقها هنوز نیومده بود و هوا تاریک بود. یه نم بارونی هم می زد.خیلی خسته اودم و خدا خدا می کردم یه جایی و پیدا کنم و بخوابم.البته گرسنه هم بودم چون ناهار و صبحونه هم نخورده بودم.

به اییک گفتم بیا بریم یه جایی من اول غذا بخورم.از تو خیابون پاپی لین پیچیدم تو یه کوچه و رفتیم به یه رستوران. اییک غذا خورده بود و من سفارش دادم. موقع غذا اییک درمورد برنامه سفر توضیح می داد. که قرار با اون دوتا هندی ها و دخترهای دیگه بالی و بگردن و بعد هم برن لومبوک و جزایر گیلی و بگردن. خوب منم خیلی علاقه مند بودم که تو این جزیره ها بگردم.اصلا دلیل اصلی سفرم به اندونزی گشت تو این جزیره ها بود.

صدای موزیک همه جا بلند بود و به سختی می شد تو خیابون ها راه رفت. جمعیت زیادی تو خیابون بودن و سال جدید و جشن گرفته بودن ، من دقیقا 31 دسامبر اونجا بودم. جایی که شاید خیلی ها دلشون بخواد سال نو میلادی و اونجا باشن و جشن بگیرن. البته خوب بعدها وقتی خوب بالی و یاد گرفتم فهمیدم که جاهای بهتری هم هست.

برق اومد و خیابون دوباره روشن شد. از رستوران زدیم بیرون. چند متر اونورتر یه هتل کوچیک بود که خوشبختانه اتاق داشت و زیاد هم گرون نبود شبی 125000 روپیه.اتاق و که گرفتم اییک خداحافظی کرد و رفت و من هم رفتم اتاقم. سرو صدا زیاد بود اما خوب آنقدر خسته بودم که یه دوش گرفتم و تا صبح بیهوش روی تخت خوابم برد.صبح که بیدار شدم وسایلم و جمع کردم و رفتم پایین برای صبحانه.چای یا قهوه ، آبمیوه و تست و تخم مرغ. صبحانه مو خوردم و اتاق و تحویل دادم و رفتم آرتاوان.

اونشب از مسافرخونه آرتاوان قول گرفته بودم که اگه اتاقی خالی شد برای من نگه دارن. خوشبختانه هم یه اتاق خالی بود و من سریع وسایلم و بردم داخل اتاق.خوب قیمت مسافرخونه آرتاوان خیلی پایین تر بود شبی 75000 روپیه. البته به خوبی اون یکی نبود اما خوب با شرایط مالی من سازگارتر بود. وقتی برگشتم داخل حیاط مسافرخونه اییک و دوستاش آماده رفتن بودن.خوشبختانه مسافرخونه آرتاوان موتور هم کرایه می داد ، منم یه موتور کرایه کردم و راه افتادیم. نرخ کرایه موتور 50000 روپیه روزانه بود و الانم هست.اییک و دوستش پشت اون 2 تا پسر هندی ها نشستن و منم تنها دنبالشون راه افتادم.قرار بود بریم اوبود Ubud  و جنگل میمونها و دریاچه و آتشفشانش و ببینیم.هیچکدوم راه و بلد نبودیم. من یکی دو بار پیشنهاد دادم که از گوگل مپ استفاده کنیم که زیاد مورد استقبال واقع نشد ، که فکر می کنم چون بلد نبودن قبول نکردن. پسرها خیلی عجیب غریب رفتار می کردن ، منم فکر کردم شاید با من راحت نیستن یه جا که وایساده بودین آدرس و بپرسن به اییک گفتم من جلوتر می رم دم جنگل میمونها می بینمتون.Monkey Forest و سرچ کردم تو نقشه م و نویگیتور و روشن کردم وهدفونم گذاشتم تو گوشم و راه افتادم.

سر راه یه معبد بود که خیلی بازدید کننده داشت اما با خودم گفتم ممکنه بچه هارو گم کنم برای همین به راهم ادامه دادم.یه جایی هم وایسادم که نقشه مو دوباره چک کنم که صدای موسیقی توجهم و جلب کرد. دنگ دنگ دینگ دنگ.کنارم یه ساختمان با معماری بالی بود اما داخلش معلوم نبود.موتورو پارک کردم کنار خیابون و رفتم داخل کوچه کنار ساختمان.از کوچه کناری داخل خونه معلوم بود.

یه سالن 20 متری با سقف زیبای معماری هندو که اطرافش هم باز بود و تعداد زیادی دختر کوچولو با لباسهای رنگی که مشغول تمرین رقص بالی بودن. این اولین باری بود که رقص سنتی بالی و می دیدم. رقص جالبی که حتما باید ببینین.همه بچه ها آرایش شده با حالت چشمانی ترسناک می رقصیدن.

پیشنهاد می کنم اگر به بالی می خواین سفری کنین یا هرجای دیگه ای البته ، یکی از چیزهایی که می تونین قبل از برنامه ریزیتون سرچ کنین فستیوال ها و جشن های اون منطقه ست. بالی یکی از مناطقی ه که اکثر اوقات یه مراسمی هست. از جشن بادبادکها تا فستیوال موسیقی و رقص.

تقریبا 2 ساعتی طول کشید تا رسیدم به اوبود و جنگل میمونها. نیم ساعت بعد اونها هم رسیدن.ازونجایی که تجربه چندان خوبی از گروه قبلی نداشتم تصمیم گرفتم وقتم و تلف نکنم و خودم برم جاهای دیدنی منطقه رو ببینم و کشف کنم. اونا می خواستن برن جنگل میمونهارو ببینن و منم ازونجایی که تو اون چند ماهه به اندازه کافی میمون دیده بودم گفتم که من داخل نمیام. اییک هم نرفت باهاشون.من و اییک رفتیم و یکساعتی اطراف و گشتیم. چندتا معبد و هم رفتیم دیدم.

Ubud منطقه ای بسیار زیبا و معروف بخاطر مزارع برنج ، یوگا و معابدش.مرکز این درمانگرها و مدیتیتورها هم هست. کلا منطقه ای برای آرامش ، نیایش و یوگا. فیلم Eat,Pray,Love و که حتما دیدین؟  بیشتر قسمت بالی اون و تو اوبود فیلمبرداری کردن. البته اوبود ساحل نداره و تفریحات آبی اون بیشتر مربوط به رودخانه اون منطقه هست و دریاچه ای که البته زیاد هم نزدیک نیست.

تورهایی که خوبه تو اوبود خرید و رفت ، مربوط به همین دریاچه و آتشفشان کنارش ه و تور رفتینگ رودخانه هم خوبه. اوبود ماساژهای خوبی هم داره و البته اگه اهل یوگای واقعی هستین ، حتما امتحان کنین. به نظر من حتی اگه اهلشم نیستین امتحان کنین.

مزارع برنج اطراف اوبود بصورت پله ای تو دامنه تپه های اطراف منطقه واقع شدن و تصاویر خیره کننده ای و بوجود آوردن.یکی از جاهای که حتما باید ببینین همین مزارع برنج هستن.و خیلی هم عالی که یک ساعتی و اختصاص بدین به قدم زدن در میان این مزارع.

حتما عکسهارو ببینین . https://amiraaf.blogspot.co.id/

بعد از گشت و گذار اطراف شهر با اییک برگشتیم به جنگل میمونها. بقیه گروه هم اونجا بودن و قرار بود بریم دریاچه. ازونجایی که بلد نبودیم این بار به حرف من گوش دادن و مسیر و از تو گوگل مپ پیدا کردن. هوز یکربع نشده بود که گمشون کردم.یعنی با خودم حس کردم که تمایلی شاید به همراهی با من ندارن. 2 تا پسرن 2 تا دختر هم پیدا کردن لابد می خوان خوش باشن. خلاصه بیخیالشون شدم و مشغول گشتن اطراف شهر شدم. اوبود کارهای روی چوب و نقره کاری های بسیار زیبایی داره که اگه وقت و علاقه هم داشته باشین می تونین کلاس هم برین و یاد بگیرین.البته این زیاد در مورد ایرانیها صدق نمی کنه که معمولا یه هفته یا ده روزه میان بالی.

دم دمای ظهر مسیر برگشت از رو نقشه پیدا کردم و راه افتادم. ناهار و سر راه تو یه رستوران محلی خوردم. غذای سنتی و محلی بالی هم خوک هست. البته همه نوع غذای دیگه هم دارن.

وقتی رسیدم مسافرخونه رفتم اتاقم و یه دوش گرفتم و استراحتی کردم. عصر زدم بیرون و یه دستبند از مغازه ای که تو خیابون پاپی لین بود خریدم. بعد هم قدم زنان رفتم سمت ساحل.خوبی این خیابون پاپی لین اینه که از یه طرف می ره به سمت ساحل و از طرف دیگه هم به مرکز بارها و رستورانها. ساحل کوتا Kuta Beach کثیف ترین ساحل بالی ه.ازونجایی که کوتا توریستی ترین ساحل بالی هست ساحل خیلی شلوغ و کثیفی هم داره. که البته هر روزه توسط کارگرها تمیز میشه.توصیه می کنم اگه به بالی سفر کردین ، تو منطقه سمینیاک Seminyak اقامت کنین و ساحل های دیگه رو امتحان کنین.این منطقه کوتا فقط برای گشتن تو Beach Walk خوبه و Kuta Local Market. و صد البته پارک آبی. اگر دنبال برندها هستین و مراکز خرید ، حتما Beach Walk,Discovery Mall,Bali Galleria رو ببینین. دیسکاوری و بیچ واک نزدیک به هم هستن اما بالی گلریا تو یه خیابون دیگه ست.سینما هم خواستین برین ، باز بیچ واک و بالی گلریا سینما دارن ، یه سینمای خیلی خوب هم Lippo Mall داره که تو همون خیابون دیسکاوری مال هست. اگر تا حالا خارج از ایران سینما نرفتین حتما برین تا ببینین سینما به چی می گن!

شب بود که برگشتم مسافرخونه آرتاوان. اییک تو حیاط بود. سلامی کردم و داشتم می رفتم سمت اتاقم که شروع کرد به حرف زدن. عذر خواهی کرد و بعد هم شروع کرد به شکایت از 2 تا پسر هندی ها.انگار تا عصر اونجارو گشتن و گم شدن نتونستن دریاچه رو پیدا کنن.حسابی هم انگار زده بودن به تیپ و تاپ هم و قهر و قهر کشی. منم گفتم اوکی!

خوب اینطور که معلوم بود گروه متلاشی شده بود.اییک دوباره پیشم اومد و پرسید : امیر برنامه تو چیه؟

گفتم که می خوام فردا برم جزیره های دیگه رو ببینم. اون که ظاهرا تنها شده بود گفت ، منم می خوام برم لومبوک Lombok ، اونجا هوست هم پیدا کردم ، می تونیم ! اونجا بمونیم .

منم گفتم : اوکی!

اونشب راه افتادم تنهایی تو خیابون لگیان.روز اول سال 2014 بود و خیابون پر از آدم. نمی شد راه رفت. منم یه شیشه گرفتم دستم و مشغول تماشا شدم و نوشیدن.کاری که خیلی ها اونشب می کرن. همه جا جشن و رقص بود.صدای موسیقی کر کننده و از همه بارها و کلاب ها تو فضا پر بود. چند تا بار هم رقاص های مرد و زن با لباس های عجیب و غریب گذاشته بودن دم درشون که جلب مشتری کنن. البته نیازی نبود داخل بری و همون توی خیابون هم می شد لذت برد.  

حدودای 2 شب بود که برگشتم اتاقم. فردا صبح باید راه می افتادم برای همین دوشی گرفتم و خوابیدم.

صبح که بیدار شدم رفتم برای صبحانه. پنکیک سفارش دادم و یه چایی هم ریختم. صبحونه چندان جالبی نبود اما خوب بهتر از هیچی بود.بعد از صبحونه تا جمع کنیم و اتاقترو تحویل بدیم و بریم شد حدودای ساعت 11.اییک هم کلی معطل کرد که با دوستاش خداحافظی کنه. وقتی زدیم بیرون بهش گفتم می دونی چطوری باید بریم؟ اونم گفت که آره می ریم ترمینال و ازونجا با اتوبوس می ریم.چجوری بریم ترمینال؟ با اتوبوس. ایستگاه اتوبوس کجاست؟ کی میدونه؟!

2 ساعت پیاده رفتیم تا ایستگاه اتوبوس و پیدا کردیم. بالی وسلیه حمل و نقل عمومی مثل اتوبوس نداره فقط همین یه خط ه که اونم چندان بدرد بخور نیست. البته الان خیلی بهتر شده ، تاکسی های بیشتر و موتور زیاده.بهترین راه اینه که برنامه های Gojek برای موتور دانلود کنین روی گوشیتون و با همون برنامه هم می تونین سفارش موتور بدین که بیاد دنبالتون و ببرتتون هر جا که می خواین. البته تاکسی هم می شه به همین روش سفارش داد.

یکساعتی تو ایستگاه نشستیم تا اتوبوس اومد. گشنه بودیم و خسته. جدای از مسافتی که راه اومده بودیم کشیدن اون کوله های سنگین هم فشار بیشتری می آورد.سوار اتوبوس که شدیم خیالم راحت شد که بالاخره می رسیم ترمینال و می ریم.حدودا یه 40 دقیقه ای هم طول کشید تا رسیدیم به ترمینال. اما گویا آخرین اتوبوس اونروز ساعت 2 حرکت کرده بود و ما ساعت 6 بود که رسیده بودیم. یکم اون جا موندیم و پرس و جو کردیم ظاهرا هیچ راهی نبود جز اینکه خودمون بریم بندر و ازونجا سوار کشتی بشیم.

حالا چطور بریم بندر ازون ترمینال.مسیر و من از روی نقشه نگاه کردم با ماشین 2 ساعت راه بود.اما ازونجایی که قرار بود سفری کم هزینه داشته باشیم سعی کردیم تا بندر هیچ هیک Hitchhike کنیم. یه مقدار اسنک از ترمینال خریدیم و خوردیم و راه افتادیم.ازون ترمینال ، کوله به دوش نزدیک 3 ساعت راه رفتیم و هر چی سعی کردیم هیچ کس حاضر نشد که مارو ببره بندر.

حدودای ساعت 9 بود. پرسون پرسون خودمون و رسونده بودیم به جاده اصلی که می رفت به سمت بندر.ازون جاده تا بندر 1 ساعت با ماشین راه بود.امکان نداشت دیگه با اون وضع بتونیم پیاده بقیه مسیر و بریم. بارون هم نم نم شروع به باریدن کرد. به اییک گفتم برو پشت درختها قایم شو راننده ها تورو می بینن سوارمون نمی کنن.خودم هم رفتم کنار جاده و با عزمی راسخ سعی کردم جلوی هر ماشین گذری و بگیرم.یکربع بعد یه ماشین کوچیک وایساد. از راننده ش خواستم که منو تا بندر ببره.گفت :تنهایی؟

گفتم نه ، با همسرمم! رفتم اییک و صدا کنم بیاد ، تو راه بهش گفتم اصلا حرف نزن و ساکت باش. راننده پرسید کجایین؟ همسرت اندونزیایی ه؟ گفتم من ایرانی م ، همسرم کانادایی ، از سرخپوستهای کاناداست زیاد انگلیسی بلد نیستن اینا زبون محلی صحبت می کنن و یکم هم فرانسه بلده. مطمین بودم اگه اییک حرف بزنه راننده می فهمه اندونزیایی ه.

راننده گفت: آه احمدی نژاد؟! گفتم آره بابا ، می بریمون. گفت بیاین بالا.اییک عقب نشست و من هم جلو. تو مسیر در مورد ایران حرف زدیم و سالهای درخشان ریاست جمهوری احمدی نژاد!! جالب ه که تو اندونزی خیلی ها از احمدی نژاد خوششون میاد و می گن که مرد ساده ای و جلوی آمریکا وایساده.ای بابا.

راننده مرد خوبی بود ، شاید اگه دروغ هم نمی گفتیم مارو سوار می کرد اما بهرحال ریسک جایز نبود تو اونوقت شب.حدودای 11 شب بود که رسیدیم بندر.ترمینال و بلیط فروشی و نشونمون داد و رفت. منم ازش تشکر کردم و راهی خرید بلیط شدم.

نفری 45000 روپیه به مقصد لومبوک.

داستان لومبوک و هفته آینده بخونین.

_________________________________________________________________

داستان و حرف راجع به بالی زیاده ، متاسفانه تو سفر اولم به بالی استرس از دست دادن ته مانده پول و ندیدن جزایر دیگه باعث شد نتونم بالی و خوب بگردم. در آینده در مورد بالی زیاد خوایهید خوند مخصوصا وقتیکه داستان به زمان حال برسه.

سایت Couchsurfing یا سی اس اصطلاحا یه وبسایت برای کمک کردن بهمدیگر ، برای اونایی که عاشق سفرن. اونایی که تو سفرن یا اونایی که تو سفر نیستن اما دوست دارن سفر کنن. این امکان و به اعضا می ده که هر جا که سفر می کنن از مردم همون شهر و کشور اطلاعات بگیرن و اضافه بر اون ، اگر کسی امکان این و داره که مسافری و مهمان کنه ، انجام می ده. اساسا مطرح کردن هرنوع پول و درآمدزایی بر خلاف قوانین وبسایت ه.پس باید کمک رایگان باشه.هوست ها یا میزبانها هم رایگانن. اما خوب با میزبانی به زعم ایرانی فرق داره. ما ایرانی های پولامون و حسابی جمع می کنیم که بریم و تو بهترین هتل بمونیم و بهترین غذا و . . . سفر کم خرج برامون معنا نداره. برای همین کمتر بک پکر واقعی ایرانی میشه پیدا کرد.

این سایت برای عاشقای سفر ه و آدمای مهربونی که فارغ از ملیت و جنسیت و نژاد می خوان با مردم مسافر از شهرها و کشورهای دیگه آشنا بشن.متاسفانه تو ایران خیلی بد ازش استفاده می شه ، البته این شامل همه افراد نیست و من کسایی و می شناسم که صرفا دارن به قصد کمک و یا سفر استفاده می کنن.اما خیلی ها هم هستن که تور برگزار می کنن و پول می گیرن یا کسی و هوست می کنن و براش خرج تراشی می کنن که یه پولی در بیارن ، یه سری هم که تعدادشون کم نیست دنبال زن و شوهر خارجی می گیرن که برن! جالبه یه بار یه کامنتی خوندم که یه نفر شاکی نوشته بود که من یه اروپایی و هوست کردم یه هفته ، آمد خونه من مفت خورد و خوابید و بعد که رفت ازش یه دعوتنامه خواستم برای بفرسته جوابم و نداد!!

جای کاسبی و آدمهای عوضی بلا نسبت نیست اما تا دلتون بخواد ریخته .بگذریم ، توضیح بیشتر اینکه ، کاربران ممکنه عاشق سفر باشن اما امکانات سفر و نداشته باشن ، اما خوب می تونن مسافرهارو به یه نوشیدنی تو یه کافه ، غذا یا گشت توی شهر دعوت کنن و هم با هم آشنا بشن هم داستان هاس جذاب مسافرهارو بشنون.ا گر هم می تونن کمکی کنن با دادن اطلاعات یا چای خواب رایگان یا غذای رایگان بدون توقع و چشمداشت. این مسافرها می تونن هموطن خودمون هم باشن  ، من دیدم بعضی هارو که فقط خارجی هوست می کنن اونم فقط کشورهای غربی!

کمک کردن هم قرار نیست بردن به یه رستوران تجملی باشه یا اینکه جتما یه تخت خواب و اتاق به مهمانمون بدیم. همونطور که از اسم وبسایت پیداست ، حتی یه کاناپه هم کفایت می کنه . از امکانات دیگه وبسایت اینه که می تونین تو دورهمی هایی که اعضا برگزار می کنن شرکت کنین. من ایران که بودم یه گروه گردشگری داشتم که هر هفته یا 2 هفته یه بار یه برنامه طبیعت گردی داشتیم ، سفر های چندروزی و کمپینگ هم داشتیم.

- 10 روزی برای عید فطر اینجا تعطیل بود و منم با از دست دادن گوشی موبایل و اینترنت عاریه براتون پست می گذارم. سرما خوردگی هم شد ه یه معضل دیگه اینروزای من. عکس زیاد دارم براتون بگذارم اما فعلا مقدور نیست. انشالا تا پنجشنبه عکسهارو هم می تونین ببینین.

روزگارتون خوش.

 

 

 

 


 
داستان اندونزی ، سورابایا - بانی وانی
ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٥  کلمات کلیدی: سورابایا ، اندونزی ، سفر ، اتوبوس

قبل ازینکه قطار برسه به ایستگاه به فیتری  Fitri مسیج دادم که نزدیکم اما خوب اساسا نباید از یه اندونزیایی انتظار سر وقت بودن داشت.نیم ساعتی بیرون ترمینال راه آهن منتظر شدم تا اومد. با یه لبخند به استقبالم اومد. گفت که خونه شون یکساعتی با شهر فاصله داره و می تونیم قبل رفتن به خونه شهر سورابایارو باهم ببینیم. البته قرار بود یکی دیگه از همسفرامونم ببینیم ، یه دختر از تایوان.

اول من و به یه موزه برد. البته من زیاد اهل موزه رفتن نیستم اما خوب بد هم نبود. متاسفانه عکسی از موزه ندارم براتون بگذارم. بعد ازینکه یه گشتی تو موزه زدیم ، تو کافه موزه نشستیم و یه نوشیدنی خوردیم. باید یه مقدار پول چنج می کردم برای همین رفتیم به یه مجتمع تجاری. اولین مانی چنجری که رفتیم ، چون دلارم تا شده بود می خواست ارزونتر برداره. راستش تا هم نشده بود یکم خم بود. فهمیدم طرف می خواد دلار و مفت بخره ، به فیتری گفتم بریم یه جای دیگه. خوشبختانه تو محل بعدی تونستم به قیمت عادی دلارم و چنج کنم.بعد هم رفتیم یه رستوران که اون دختر تایوانی و ببینیم.دختر تایوانی اون شب و قرار بود تو سورابایا بمونه اما انگاهر هوستش کنسل کرده بود.برای همین فیتری گفت که می تونی بیای و پیش من بمونی.یکی دو ساعتی گپ زدیم و بعد من و فیتری راه افتادیم به سمت خونه شون.کلر Claire همون دختر تایوانی ه هم قرار شد بعدا بیاد.

راه ترافیک بود و من هم خیلی خسته بودم.از طرفی کوله پشتیم هم به کمرم فشار میاورد پشت موتور.یه نیم ساعتی که رفتیم فیتری که دید دارم غر می زنم گفت می خوای خودت برونی؟ منم قبول کردم.البته یه چیز دیگه هم هست و اینجا خیلی مهمه ، اینکه یه دختر رانندگی کنه پسر پشت بشینه و زیاد دوست ندارن ، مرد باید رانندگی کنه! خوشم نمیاد ازین حرفها. نشستم پشت موتور و گازش و گرفتم. فیتری جیغ می زد که از سمت چپ برو. تو مغزش کرده بودن که می شینی رو موتور و با 20 کیلومتر سرعت و از کنار میری. خلاصه با جیغ جیغ اون و غر غر من رسیدیم به ولایتشون. دیگه هوا تاریک شده بود. خونه شون یه خونه آجری قدیمی بود وسط نا کجا آباد.مادر فیتری زن خیای خوش برخوردی بود و به گرمی استقبال کرد ازمون. فیتری یه اتاق و نشونم داد و گفت وسایلت می تونی بگذاری اینجا ، شبم همین جا بخواب. یکم که گذشت کلر هم اومد.من رفتم و یه دوش گرفتم. البته دوش که نداشتن از همون سیستم سطل و اینا بود اما خوب ، خوب بود.خوشبختانه اتاقی که به من داده بودن یه تخت نرم و راحت داشت.تو اتاق بغل هم کلر و فیتری می خوابیدن.یکساعت بعد یه پسر دیگه ای هم اومد. یه پسر اندونزیایی بود به اسم آتپ Atep .

فیتری نگفته بود قراره یه پسر دیگه هم بیاد ، کلا درمورد برنامه سفر هم که سوال می کردیم جوابهای پرت و پلایی می داد. اما خوب من خودم و سپرده بودم به اینکه چی پیش میاد. فیتری به آتپ گفت می تونی تو اتاق با امیر بمونی یا رو کاناپه بخوابی.

امیدوار بودم که بره رو کاناپه چون اصلن از خوابیدن روی یه تخت با مردی که نمیشناسمش خوشم نمی ومد. آتپ اومد و وسایلش و گذاشت تو اتاق. بچه بدی نبود. زیاد حرف می زد فقط.

مادر فیتری شام آورد و همه دور میز نشستیم. چیز جالبی نبود اما خوب همین مهمون نوازیشون کلی ارزش داشت برام. من و کالر زیاد غذا نخوردیم اما آتپ خودش و خفه کرد.آتپ یه انیماتور بود و دایم راجع به کارهاش صحبت می کرد و سعی می کرد به نوعی هم دل فیتری و بدست بیاره.من خسته بود و خواب آلود. شب بخیر گفتم و رفتم که بخوابم. کلر هم رفت و خوابید. خوشبختانه آتپ رفت و رو کاناپه کپه کرد ، والا!

صبح فیتری بیدارمون کرد و وسایلمون و جمع کردیم و راه افتادیم.رفتیم به یه ترمینال اتوبوس همون حوالی. اونجا منتظر موندیم و صبحانه خوردیم. 3 تا پسر دیگه هم بهمون اضافه شدن. بعد که انگار جمعمون جمع شده بود راه افتادیم و سوار یه اتوبوس شدیم. باورتون میشه من اصلا نمی دونستم کجا داریم می ریم. یه اتوبوس قدیمی و سوار شدیم. اتوبوس محلی بود و هر چند دقیقه یه بار 2 نفر سوار می شدن و گیتار می زدن و می خوندن و بعدشم پول جمع می کردن. حالا فرض کنین که اتوبوس پر و حتی تو راهروشم آدم نشسته بود. هر جا که اتوبوس توقف می کرد مسافر پیاده یا سوار کنه ، یه مشت خرت و پرت فروش و خواننده سوار و پیاده میشدن. من کوله م و هم نداده بودم تو بار و جلوی پام گذاشته بودم. این و فکر کنم قبلا گفتم که کوله پشتی و وسایل با ارزشتون و تو اتوبوسها باید ببندین به خودتون و گرنه بره تو بار ، همون تو حرکت می رن توش و می گردن و هرچی بدردشون بخوره ور می دارن.

طرفهای عصر بود که رسیدیم شهر بان وانی .Banyangy

اونجا قرار بود یه راننده که از قبل پولش و هم به فیتری داده بودیم بیاد دنبالمون .تصور همه مون هم این بود که پول و دادیم بریم اون 2 روز سفرمون. یکم هم اونجا معطل شدیم تا آقای راننده تشریف فرما شدن.فیتری خیلی رسمی بود با آقای راننده و پیش ما ها می نشست و می گفت که راننده رو از طریق یکی از دوستاش پیدا کرده.خلاصه بعد نیم ساعت رانندگی رسیدیم به پارک جنگلی. جالب بود که تو مسیر من گفتم چرا ناهار نمی خورین و زیاد توجه نمی کردن. اما وقتی رسیدیم به پارک از فانی پرسیدم جایی هست گه بشه غذا خرید داخل که گفت نه. با تعجب پرسیدم پس برای چی داریم می ریم داخل ، ما که ناهارم نخوردیم بریم اول یه چیزی بخوریم.بعد که با راننده یکم حرف زد راننده ما رو برد یه رستورانی. غذای افتضاح و گرون. من نخوردم ، کلر و آتپ و یکی دیگه از پسرا هم نخوردن. رفتیم سوپر و نودل خریدیم و برگشتیم سمت پارک. با خودم گفتم نگاه کن ما لیدر بودیم اینا هم لیدرن!

شب بود و همه جا تاریک. بلیط و خریدیم و وارد پارک شدیم.چیزی نمی شد دید. جاده خراب بود و ماشین تکون زیاد داشت. می گفتن که اونجا شبها روح داره. می گفتن و مسخره بازی در میوردن که منو کلر و بترسونن. من چیزی نگفتم و صبر کردم که خوب دور شیم.صدای حیوونای عجیب و غریب هم تا دلتون بخواد از بیرون میومد. یه جا یهو یه نقطه رو نشوون دادم و زدم رو دوش راننده که وایسه. اون هم ماشین و نگه داشت. من از ماشین پیاده شدم و رفتم کنار جاده. اطراف مسیر پر بود از درخت و گیاه جورواجور و چیزی دیده نمیشد جز چندتا چشم حیوون که گه گداری برق میزد.صدا کردم که بیاین من یه چیزی دیدم. راننده پیاده شد . من یکم از ماشین دور شدم وراننده هم اومد با من. اما چیزی پیدا نکردیم. بچه ها هم ترجیح دادن که همون تو ماشین یا کنارش باشن.دیگه تا محل اقامتمون کسی حرف نمی زد. اقامتگاه یه کلبه چوبی بود با 2 تا اتاق و یا هال و حموم دستشویی. هوا سرد بود و ازونجایی که آب گرم هم نبود دوش نگرفتیم. وسایلمون و گذاشتیم .خوشبختانه گاز بود و آب کردم کردیم و نودل هامون و خوردیم.

من هیچوقت این مدل نودل خوردن و دوست نداشتم اما خوب چاره ای نبود. بعد از غذا و دعوا کردن سر اینکه کیا تو اتاق بخوابن ، سوار ماشین شدیم و رفتیم یه ساحلی.یکم قدم زدیم و زود برگشتیم و خوابیدیم.من خیلی خسته بودم.اون چند روز همش تو راه بودم و غذای درست حسابی هم نخورده بودم. صبح حدودا 5 صبح بود که بیدارم کردن که بریم طلوع آفتاب و ببینیم. دلم می خواست خفه شون کنم که بیدارم کرده بودن. این ایندونزیایی ها عاشق طلوع و غروب آفتابن.هوا کاملا تاریک بود.پشت خونه ما اتاق نگهبانهای پارک بود و کنار اتاقهای اونها پر از میمون.ازون منطقه میمونها خیلی آهسته رد شدیم و رسیدیم به یه دکل بلند دیده بانی. رفتیم بالا و نشستیم منتظر طلوع آفتاب. زیبا بود ، بینهایت زیبا. خستگی و خواب آلودگی یادم رفت. آفتاب که داره طلوع می کنه همه چیز زیباتره. همه طبیعت با هم از خواب بیدار میشن. پرنده ها شروع به خوندن می کنن. طراوت و میشد تو علفزارهای اطراف دید.

اطرافمون یه دشت بزرگ بود و پشت سرمون هم میشد آتشفشان Ijen ایجن و دید. آفتاب که زد ، میمونها هم بیدار شدن و از دکل اومدن بالا.تعدادشون داشت کم کم زیاد میشد. ماهم که چیزی برای خوردن نداشتیم بهشون بدیم. یکی از بچه ها یه چیپس با خودش آورده بود.چندتا به میمونها داد و این اشتباه باعث شد بقیه میمونها هم بیان سمت ما برای غذا. راه فراری نداشتیم و باید سریع بر می گشتیم پایین. تو این شرایط باید خیلی آهسته بدون اینکه توجه میمونهارو جلب کنین آروم دور شین ازشون. ما هم همینکارو کردیم و خداروشکر بهمون حمله نکردن.

اینطور مواقع باید عینک ، دوربین ، سوییچ یا هر چیزی که دارین و تو جیبتون قایم کنین. اونها خیلی راحت زیپ کیف و هم باز می کنن پس مراقب میمونهای فضول و شکمو باشین.

حالا دیگه هوا کاملا روشن شده بود و می تونستیم اطرافمون و ببینیم. اصلا تصور نمی کردم همچین جای زیبایی باشیم.اطرافمون شبیه دشتهایی بود که تومستند های آفریقایی دیده بودم. عکسهارو ببینین.

https://amiraaf.blogspot.co.id/

میمونها دیگه همه جا بودن. مخصوصا دم در اتاق و باید مراقب می بودیم که نرن تو وسایلمون و بردارن. رفتم دوش گرفتم و بقیه هم کارهاشون و انجام دادن و راه افتادیم برای گشتن اطراف. پوشش گیاهی اطراف کاملا متفاوت بود ، یه قسمتی درخت ها خشک داشت شبیه باغهای سیب تو پاییز و یه بخشی فقط سبز بود و وسیع.بالای دکل که بودیم گله گوزنهارو دیدیم می خواستیم پیداشون کنیم.

گروهمون زیاد هماهنگ و جالب نبودن برای من. فیتری و یکی از پسرهای گروه که دایم چسبیده بودن بهم و یکی دیگه از پسرها هم باهاشون همراه می شد. من و آتپ و آگیل یکی دیگه از بچه ها گروه هم جدا می رفتیم و گه گداری صحبت می کردیم. کلر هم همینطور تنها. فیتری به عنوان لیدر اصلا نتونسته بود گروه و با هم هماهنگ کنه . خوب شاید هم هیچ تجربه ای نداشت تو این زمینه. بهر جال زیاد مهم هم نبود و من داشتم از طبیعت لذت می بردم و عکس می گرفتم. گه گداری هم با بچه های دیگه شوخی می کردیم. البته با همه بجز فیتری و اون پسر ه که باهاش بود. چون اون 2 تا کلا جدا می پریدن. من تو اون موقعیت زیاد به این موضوع اهمیت نمی دادم و برای خودم کیف می کردم.

حدودا 2 ساعتی بود که راه می رفتیم. یکی دو بار گوزنهارو از دور دیدیم اما تا می خواستیم عکس بگیریم یا نزدیک بشیم فرار می کردن.کمی جلوتر به جاده ای خاکی رسیدیم و مسیر جاده رو ادامه دادیم تا رسیدیم به یه منطقه ساحلی.ساحل بینهایت زیبایی داشت و آب زلال و شفاف. رفتیم تو آب و شنا کردیم و عکس گرفتیم و لذت بردیم. یه مسیر منگرو هم بود که اونجا هم رفتیم و عکس گرفتیم. چندتا بچه و یه زن و شوهر جوون هم بودن که از من خواستن باهاشون عکس بگیرم.

مسیر ساحل و که به سمت شرق می رفتی ، ساخل بسیار زیباتر می شد. شن های سفید و آب سبزرنگ اقیانوس همون رویایی بود که فقط عکسهاش و تو کامپیوترم داشتم و حالا لمسشون می کردم. چندتا ماهیگیر داشتن ماهی می گرفتن و بچه ها رفتن و ازشون ماهی  خریدن. من تو ساحل نشسته بودم و عکس می گرفتم. یکی از بچه ها ماهی هارو آورد و داد بهم نگه دارم. هنوز زنده بودن. زرد و آبی و رنگی بودن. ماهی های اونجا انقدر زیبا بودن که آدم دلش نمی آمد بخورتشون. یکی از ماهی ها که کمی کوچیکتر بود و مثل رنگین کمان رنگی برداشتم و انداختم تو آب که بره. بچه ها بعدا دنبالش می گشتن که گفتم ، اون ماهی ها سمی ن نخورین:D

طرفهای عصر بود که برگشتیم به اتاقمون. ماهی هارو کباب کردیم و خوردیم. بعد از غذا هم هر کسی مشغول کاری بود برای خودش. من هم رفتم روی تخت و یه چرتی زدم.شب قرار بود راننده بیاد دنبالمون و بریم آتشفشان ایجن.

بالاخره شب رسید و راننده اومد دنبالمون. وسایل و تو ماشین جا دادیم و راه افتادیم. تو مسیر یه جا توقف کردیم و از یه دستفروش غذا خریدیم. برنج پخته شده با شیر نارگیل تو پوست موز با اسنک که خیلی خوشمزه بود.هنوز وقت زیاد داشتیم و میتونستیم یه چرتی بزنیم. برای همین راننده یه جایی کنار ساحل نگه داشت. چندتا رستوران محلی بودن که آلاچیق های حصیری داشتن . یه چیزی سفارش دادیم که بتونیم همونجا هم یه چرتی بزنیم.

یکی از بدترین شبهای سفرم بود.یکی از دوستان از ایران تماس گرفت و خبر فوت یکی دیگه از دوستام و بهم داد.یه جوون 29 سالع رعنا و مشتی . ایران که بودم حالش بد شد و بیمارستان خوابید اما دکترها گفتن که نجاتش دادن. اما حالا دوباره قلبش گرفت و نتونستن کاری براش بکنن. ایران که بودم تقریبا هر روز بهم زنگ می زد و با هم درددل می کرد یا مشورت می گرفت. عمر دوستی ما زیاد نبود اما عمیق بود. خدا بیامرزتش. پسر خیلی خوبی بود. تو اون سالها که یه گروه تقریبا 15تا 20 نفری بودیم و باهم اینور اونور می رفتیم ، عاشق یکی از دخترهای گروه شده بود. که البته هیچ جوری هم بهم نمی خوردن. به من زنگ می زد و درد دل می کرد. خدا بیامرزدت مهدی جان.

حدودای ساعت 3 صبح بیدار شدیم و دوباره سوار ماشین شدیم و راه افتادیم.جاده پر پیچ و خمی و گذروندیم و بعد یکساعتی رسیدیم به محوطه آتشفشان ایجن. ماشین و پارک کردیم و راه افتادیم. باید بلیط می خریدیم. بلیط خارجی ها تو اکثر جاهای توریستی با محلی ها قیمتش تفاوت زیادی داره. یادم نیست که اینجا چقدر بود اما خیلی هم گرون نبود. بلیط و خریدیم و راه افتادیم. فیتری و راننده و اون پسره با هم می رفتن. بقیه هم دنبالشون. من اما یر فونم و گذاشتم و راه افتادم. تو هر پیچی که رد می کردم ماه هم می شد دید. تصویر بسیار زیبایی از شب بود.بالاتر که رفتم تقریبا ازهمه جلو افتاده بودم.موسیقی و خاموش کردم. سکوت وحشتناک کوهستان در شب واقعا آدم و می گیره. روی یه صخره نشستم به تماشای ماه. انگار که داری به یه عکس قشنگ نگاه می کنی. حیف که دوربینم مناسب عکس تو تاریکی نبود وگرنه عکسهای بی نظیری می شد بگیرم.یکربعی که گذشت بچه ها هم کم کم رسیدن. دوباره به مسیر ادامه دادم. طبق تابلویی که در ابتدای مسیر بود کل راه تا دهانه آتشفشان 3 کیلومتر بود.

بالاتر مسیر شبیه به یه تیغه بود بین دو کوه. هوا هنوز تاریک بود اما از دور می شد نور چراغ و آتش و دید. کمی جلوتر فهمیدم که تیغه نیست بلکه دهانه آتشفشان ه . حسابی شلوغ بود. خیلی آدم اومده بود برای دیدن آتشفشان. یکسری از محلی ها اونجا کار می کردن و کارشون حمل سنگهای آتشفشانی بود ، بیشتر سولفور.چند نفری هم بساط کرده بودن و سگ و صابون می فروختن و البته یه سری هم اونجا بودن که راهنما بودن و یه پولی می گرفتن و می بردنتون پایین تر تو دهانه. اون پایین هم خیلی ها رفته بودن. گرد گوگرد همه جا بود و عین مه همه جارو گرفته بود. گلو رو بدجور اذیت می کرد. کسانی که از پایین میومدن هم یه شالی بسته بودن دور دهنشون. من هم دستمال سرم و بستم دور پک و پوزم!

بقیه هم رسیدن و همه با هم رفتیم پایین. راهنما نمی خواست اما باید خیلی مواظب می بودیم.سخت می شد چشمهارو باز نگه داشت.اون پایین خیلی قشنگ بود و جالب.یهو صدایی اومد شبیه غرش شیر و گرد و غبار همه جارو گرفت و بعد ازون همه اون حفره اصلی آبی رنگ شد. آتشفشان ایجن به همین معروفه. دود آبی رنگی که از دهانه بیرون می زنه.یکسری خیلی دیگه نزدیک شده بودن که خطرناک بود. هر چند دقیقه یه بار که غرش می کرد سنگهای سرخ رنگ و آتشین پرت می شدن بیرون.

فیتریا دست راننده رو گرفته بود و می رفتن پایین.متاسفانه دوربین من برای فیلم و عکس در شب اصلا خوب نبود و نتونستم خیلی عکسهای خوبی بگیرم اما خوب اونهایی و که گرفتم براتون می گذارم. راستش اصلا سخت می شد نگاه کرد که بخوای عکس بگیری.انگار که طوفان شن باشه. با وجودیکه سرو صورتم و بسته بودم باز هم سخت می شد نفس کشید.

من زودتر برگشتم بالا.مردم همینطور می آمدن و شلوغتر می شد.نزدیکهای طلوع آفتاب بود. راه افتادم به سمت برگشت که یه جای دنج پیدا کنم و طلوع آفتاب و ببینم. یه قسمتی از مسیر خیلی خلوت بود ، همونجا نشستم تا آفتاب طلوع کرد. دیدن طلوع آفتاب ازون ارتفاع بینهایت زیبا بود.

هنوز خیلی ها داشتن می آمدن بالا.نمی دونم تو روشنایی روز هم میشد اون نور آبی رنگ و دید یا نه اما می گن که باید شب برین به این کوه. تو مسیر چندین بار نشستم و از زیبایی های اطراف لذت بردم.تقریبا همه محلی هایی که از کنارم رد می شدن سلام می کردن و لبخند می زدن.پایین که رسیدم هنوز هیچکدوم از بچه های گروهمون نیومده بودن.

بچه ها کم کم رسیدن و سوار ماشین شدیم و راه افتادیم به سمت شهر. جاده ای که تو شب ندیده بودیم و فقط پرپیچ و خم و خسته کننده بود ، تو روشنایی روز خیلی زیبا بود. راننده مارو دم یه رستوران محلی پیاده کرد . بعد از صحبت با فیتری رفت. درصورتیکه قرار بود مارو تا خود شهر ببره ، دم یه رستوران محلی پیاده مون کرد و رفت. پول کل مسیر و هم گرفته بود قبلا.ناهار و همونجا خوردیم و یه استراحتی کردیم و دوباره با یه ماشین دیگه راهی شهر شدیم. اونجا بود که شک م به فیتری بیشتر شد ، از یه طرف می گفت راننده رو نمی شناسه و از طرفی هم همش چسبیده بود به رانننده اصلا با بقیه نمی پرید.مقصد بعدیمون Pulau Merah  بود. یعنی جزیره سرخ. راه زیاد بود و همه خسته بودیم. تو ماشین اکثرا خواب بودن و من مثل جغد خوابم نمی برد.

جاده زیبایی و رد کردیم و رسیدیم به یه شهر.2 نفر دیگه قرار بود بهمون اضافه شن. دم یه مدرسه منتظر نشستیم. یه مغازه کفش فروشی اون روبرو بود که من رفتم و یه دمپایی ازش خریدم.یکساعتی منتظر موندیم تا دوتا دختر دیگه هم بهمون اضافه شدن. اونشب قرار بود خونه یکی از اعضای سی اس بمونیم. حدودا 2 ساعتی اونجا معطل شدیم تا اینکه میزبانمون رسید با یه وانت.سوار وانت شدیم و راه افتادیم سمت خونه محل اقامت اون شبمون. راه زیاد دور نبود و نمی دونم چرا انقدر طول داد تا بیاد دنبالمون.

خونه میزبانمون و یه حیاط داشت پر از مرغ ، خروس ، اردک ، بز و . . . خانواده در طرف دیگه حیاط بودن و ما هم قرار بود تو دو تا اتاقی که این سمت بود بمونیم. وسایلمون و گذاشتیم و دوباره سوار ماشین شدیم که بریم ساحل. زیاد دور نبود . ساحل بسیار زیبایی بود که هم برای موج سواری مناسب بود هم شنا. شنهای ساحل به سرخی می زد و برای همین اونجارو جزیره سرخ اسم گذاشتن.متاسفانه زمان زیادی نداشتیم و با معطل کردنهای این و اون کلی از وقتمون تو راه هدر رفت ، وگرنه می تونستیم بیشتر لب آب لذت ببریم. همونجا لب ساحل یه غذایی خوردیم و غروب آفتاب و تماشا کردیم. عکسهارو ببینین:

https://amiraaf.blogspot.co.id/

حسابی از این گروه دلزده شده بودم.اون راهنمامون که برنامه ریزیش افتضاح بود یه طرف مشکوک به این بودیم که داره پول بیشتری ازمون می گیره. اون شب فیتری و اون پسره که همش با هم بودن اومدن و گفتن که فردا 2 تا گزینه داریم ، یکی یه جزیره س و اونیکه همه می تونیم بریم و تخم گذاری لاک پشتهارو ببینیم. هر کدوم و هم انتخاب می کردیم باید نفری 300 هزار روپیه هزینه می کردیم فقط برای ماشین. دیگه کاملا شک م به یقین تبدیل شده بود که این دختره داره هزینه خودشونم از من و چند نفر دیگه می گیره. برای همین گفتم که من دیگه نیستم می خوام برم بالی. آتپ هم گفت که می خواد برگرده باندونگ. کلر هم گفت که با ما میاد. یادم نیست اون کجا می خواست بره. فردا صبح جمع و جور کردیم و میزبانمون مارو تا ایستگاه اتوبوس رسوند.ازونجا هم بلیط اتوبوس گرفتیم و با هزینه خیلی کمتر ازون چیزی که به فیتری داده بودیم برای همین مسیر برگشتیم شهر بانی وانی. اتوبوس مارو تو ترمینال پیاده کرد.کلر اونجا خداحافظی کرد و رفت. فکر می کنم می خواست بره شهر ملنگ Malang . اما من باید می رفتم بندر تا ازونجا برم بالی. تاکسی ها خیلی گرون بودن. اما خوب خوشبختانه آتپ همراهم بود و یه توک توک گرفتیم و رفتیم بندر. آتپ تا ورودی بندر هم همراهیم کرد و ازونجا برگشت.

بلیط و که خریدم و از گیت رد شدم. چند نفر بودن که پیشنهاد اتوبوس و ماشین می دادن. یکی بود می گفت 300 تا کوتا. من گفتم 200 تا اونم قبول کرد. بعد همراهم اومد و بیرون ترمینال گفت وایسا اینجا. با چند تا ماشین گذری صحبت کرد و خلاصه با یکیشون توافق کرد و 100 هزارتا بهش داد که من و ببره بالی. سوار ماشین شدم و رفتیم تو کشتی. تو کشتی از ماشین پیاده شدیم و رفتیم طبقه بالا.البته بدون ماشین هم می شد سوار کشتی شد اما خوب ازونطرف به بالی که می رسیدیم تا شهر دنپاسار Denpasar یا کوتا   Kuta 5 ساعتی راه بود.قیمتهارو هم قبلا چک کرده بودم و اتوبوس هم تقریبا همین قیمت بود.قبل از اینکه کشتی راه بیوفته رو عرش وایساده بودم و اقیانوس و نگاه می کردم. یکسری از محلی ها هم تو آب کنار کشتی شنا مر کردن و از کسایی که تو کشتی بودن می خواستن که براشون سکه بندازن تو آب و اینها برن زیر آب و درش بیارن.خیلی صحنه جالبی بود. مردم پول خرد هاشون و می انداختن تو آب و اینها در می آوردن صاحب پول می شدن.

داستان بالی و هفته آینده دنبال کنین.

_______________________________________________________

سلام

به یمن افتادن گوشی موبایلم تو آب و سوختنش ، امروز پست و یکم دیرتر گذاشتم که باید ببخشید.

هوا اینجا کمی بهتر شده و بعد از حدودا یکهفته بارندگی دو روزه آفتابی شده. اکثر اداره ها حدودا 9 روز تعطیلن و مسلمونا دارن برمی گردن ولایتشون برای تعطیلات عید فطر.خوب عید فطر بزرگترین عید مسلمونهای اینجاست ، چیزی شبیه عید نوروز خودمون. حالا به جاش براتون تعریف می کنم.

عکسهارو هم حتما ببینین https://amiraaf.blogspot.co.id/

تو اندونزی کنتورهای برق به 2 شکلن ، یکسری که مثل خودمون تو ایران قبضی میاد درب خونه ، یکسری هم شارژی ه. یعنی مثل موبایل ، می رین از سوپر یا عابر بانک شارژ می خرین و کدش و تو کنتور وارد می کنین.

عیدتون مبارک تا هفته آینده.

 


 
داستان اندونزی ، باندونگ
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۸  کلمات کلیدی: باندونگ ، اندونزی ، سفر ، قطار

هوا تاریک شده بود وقتی رسیدم باندونگ. فانی قرار بود بیاد دنبالم از ترمینال. مینی بوس که توقف کرد ، رفتم داخل سالن نشستم تا فانی برسه. بعد چند دقیقه زنگ زد که نمی تونم بیام ، می تونی خودت بیای ، اینم آدرس. گفتم میام .اونم آدرس و داد. زدم از سالن بیرون تا یه موتوری ، توک توکی چیزی پیدا کنم. خوب بار اولم بود تو باندونگ و اصلن جایی و بلد نبودم ، فانی آدرس خوبی داده بود و می تونستم سوار توک توک بشم و برم پیشش. یکی از ایرادهایی که اندونزی داره حمل و نقل عمومی شه.شهرهای بزرگ اتوبوس دارن اما افتضاح و تعدادشون هم خیلی کمه. تازه همه مناطق شهر و هم پوشش نمی دن حتی تو جاکارتا که پایتخت ه.

بهترین وسیله نقلیه توک توک و موتور ه. البته خوب تاکسی هم هست که گرونتره. داشتم دنبال توک توک می گشتم که موبایلم زنگ خورد دوباره. فانی بود ، گفت امیر منتظر وایسا یکی از دوستام میاد دنبالت.شماره دوستشم بهم داد. تو واتس آپ به دوست فانی مسیج دادم و اونم گفت که تا نیم ساعت دیگه می رسه. برگشتم تو سالن ترمینال و نشستم منتظر.از فرصت استفاده کردم و گوشیم و زدم تو شارژ. تو این فکر بودم که برای چی اومدم باندونگ ، باید مستقیم می رفتم بالی یا یه جزیره ای کنار دریا. دلم برای دریا تنگ شدده بود. یادم اومد که فانی اولین کسی بود که از 2 سال پیش آنلاین باهاش آشنا شده بودم و بهترین اطلاعات و هم در مورد اندونزی ازون گرفتم.بیشترین تعداد دعوت برای اینکه مهمانشون باشم و هم از شهر باندونگ گرفته بودم و خوب تقریبا همه شون هم دختر بودن :D   

من ترجیح دادم پیش فانی بمونم ، چون هم اطلاعات خوبی در مورد شهر داشت ، هم اینکه تو وبسایت سی اس تعداد رفرنس هاش زیاد بود و خیلی خوب.نیم ساعت شد یکساعت و بالاخره دوست فانی اومد. یه دختره محجبه بود و با لبخند صحبت می کرد. سوار موتورشدیم و بعد از حدود نیم ساعت رسیدیم. خدارو شکر که اومد دنبالم وگرنه حتما گم می شدم ، نمی دونم فانی چی با خودش فکر کرده بود که می خواست من اونجا رو بتونم پیدا کنم. راه دور بود و پرت.یه منطقه دانشجویی گوشه شهر.منو دم یه ساختمون پیاده کرد و رفت.فانی از طبقه بالا اومد تو تراس و دست تکون داد که برم بالا. فانی یه دختر یکم تپل ، خیلی با نمک بود ، همیشه می خندید ، ازونایی که اگه یه لحظه لبخندش و نمی دیدین فکر می کردین حتما یه اتفاقی افتاده.آپارتمان فانی طبقه دوم بود و فقط یه اتاق. تو اندونزی آپارتمانهای این مدلی زیاده. البته بیشتر تو شهرها و مخصوصا شهرهای دانشجویی.که فقط یه اتاق دارن با حمام. البته این آپارتمان ها که تو زبان اندونزیایی بهشون می گن کوسKos  یا کوسکوسان koskosan  ، مدلهای لوکسشون هم هست.که کاملان مبله هستن ، آشپزخونه هم دارن و تو محوطه شون استخر دارن. اما اتاق فانی از نوع خیلی ساده ش بود.که البته خودش همه چیز خریده بود برای اتاقش. تلویزیون و یخچال و گاز.البته هم کوچولو و دانشجویی.که خوب البته کافی هم بود. مردم اندونزی کمتر داخل خونه آشپزی می کنن و بیشتر بیرون غذا می خورن. دکه های غذا فروشی کوچیک همه جای شهر پیدا می شه و از اسنک گرفته تا برنج و مرغ سرخ شده دارن با قیمت خیلی ارزون که اگه بخوای همون و تو خونه درست کنی گرون تر در میاد.برای همین آشپزخونه زیاد تو زندگیشون ضروری نیست. مثلا اگه تو ایران ما هفته ای یکبار یا دوبار شام از بیرون تهیه می کنیم ، اینا هفته ای 10 بار اینکارو می کنن.بیشترین آشپزی که تو خونه می کنن اینه که ، یه نودل بگیرن و درست کنن برا صبحونه ، ناهار یا شام. که البته اینا می تونن هر سه وعده رو نودل بخورن و کیف کنن. نون خیلی کم پیدا میشه و تنها نونی که می تونین تو سوپر مارکتها ببینین ، نون تست هست.معمولا نون مصرف نمی کنن و بیشترین مصرفشون نودل و برنج هست. خوب بد هم نیست ، یه نودل از سوپر می خریم 2000 روپیه و خیلی زود حاضر می شه و می خوری. ارزون و سریع.اما ارزش غذایی بعید می دونم داشته باشه.اما برای کم کردن هزینه و یه موقع هایی که عجله داری خیلی خوبه. من همیشه تو خونم چندتا نودل دارم برای مواقع ضروری. البته همه مدل هاش و دوست ندارم و بعد کلی امتحان کردن ، 2،3 نوعش و خوشم میاد.

یه پسری هم داخل اتاق بود که با من حرف نمی زد چون انگلیسی بلد نبود. پسر خوبی به نظر می رسید. دوست پسر فانی بود. فانی 23 سالش بود و همسن بودن اما پسرک خیلی جوونتر نشون می داد و سر بهوا.یکم صحبت کردیم و بعد فانی پرسید شام خوردی ؟ گفتم نه ، وسایلم و گذاشتم و راه افتادیم بریم غذا بخوریم.یه رستوران همون نزدیکیها بود که خیلی خوشم اومد ازش. غذاش عالی بود و یادمه یه دسری هم خوردم که خیلی خوشم اومد.اسمش سورابی Surabi بود. سورابی باندونگ خیلی تو اندونزی معروفه. من شکلاتیشو سفارش دادم. محیط اون رستوران هم هیچوقت از یادم نمی ره که فوق العاده قشنگ بود. عین یه کلبه بزرگ درست کرده بودن. این و هم اضافه کنم که دسر من مجانی بود و هدیه صاحب رستوران. چون بهش گفتم خیلی از دیزاین رستورانش خوشم اومده و البته غذا.بعدها چند بار رفتم اما همیشه بسته بودن ، نمی دونم چرا ، شاید چون مشتری زیادی نداشتن. اصلا به اون رستوران نمی خورد تو یه محله پرت باشه.

بعد از شام برگشتیم به اتاق فانی. من هنوز مونده بودم که خوب من قراره کجا بمونم و بخوابم. که فانی انگار ذهن منو خونده باشه و گفت: امیر دوست پسر من که می ره خوابگاهش و منم میرم خوابگاه دختران پیش همون دوستم که دیدی می مونم. تو هم اینجا بخواب ، فردا میام دنبالت.

تا دیروقت پیش من بودن و گپ می زدیم. هردوشون عالی بودن و لذت می بردم از همصحبتی باهاشون.دیروقت بود که رفتن.منم یه دوش گرفتم و رفتم تو رختخواب.گوشیم و که چک می کردم دیدم تانیا عکس جدید گذاشته. لامروت نگذاشته بود یه روز از رفتن من بگذره ، تو یه عکس یه پسر خارجی و بغل کرده بود. بهم زنگ زد و گفت همکارم ه. خوب یکم که گذشت فهمیدم که ازون آدمایی ه که یه روده راست تو شکمش نداره.

مردها وقتی از نظر جنسی بی نیاز باشن ، از روی قلبشون انتخاب می کنن و زن ها وقتی ازنظر مالی احساس امنیت کافی داشته باشن ، از روی عقل و منطق انتخاب می کنن.البته این موضوع شامل همه آدمها نمی شه و ممکنه تو موقعیتهایی اتفاقهای متفاوتی هم بیوفته.

باندونگ بر عکس شهرهای دیگه اندونزی بخاطر کوهستانی بودن و تو ارتفاع قرار گرفتن شهر ، آب و هوای فوق العاده ای داره و شبها بدون پتو نمی شه خوابید و اصلا به کولر نیازی نیست. شاید یه پنکه ، اونم ظهرها که هوا یکم گرم میشه. هواش قابل قیاس با بالی یا جاکارتا نیست.

صبح فانی با دوست پسرش اومدن و فانی پرسید برنامه ت چیه. من از قبل با یه گروه از بچه های سی اس هماهنگ کرده بودم که یه پارک ملی ، یه آتشفشان که دود آبی رنگ داره و چندتا ساحل و بریم ببینیم. لیدر گروه یه دختری بود ساکن شهر سورابایا #Surabaya . باید بلیط می گرفتم به مقصد سورابایا. چندتا از دوستای دیگه هم که آنلاین و از طریق سی اس پیدا کرده بودم و می خواستم ببینم. اونروز هوا بارونی بود ، برای همین خونه موندیم. فانی تقریبا همه رو میشناخت تو سی اس باندونگ. برای همین هر کی و که می خواستم ببینم کلی اطلاعات بهم می داد. من بیشتر دنبال برنامه های طبیعت گردی بودم که محلی ها می گذاشتن که تا اونجا که می تونم اندونزی و خوب بگردم. عصر با یه دختری همون حوالی قرار داشتم. آدرس و که به فانی گفتم ، بلد بود. دختره رو هم می شناخت. ظاهرا تو یه دانشگاه بودن. عصر منو برد با موتور سر قرار. یه خیابون باریک و شلوغ و فقیر.خوب اون منطقه دانشجویی بود و بعضی از دانشجوها هم به سختی خرج تحصیل و در میاوردن.

اسمش دسی Desy بود. دانشجوی طراحی گرافیک. فانی با دسی کمی خوش و بش کرد و گفت که ساعت 9 بر می گرده همونجا دنبالم. دسی گفت اینجا یه کافه دانشجویی هست که ما با دوستامون اونجا جمع می شیم.بریم اونجا. 3 تا از دوستای دسی هم به ما اضافه شدن ، 2 تا پسر و یه دختر. کافه کوچیک بود اما خوشم اومد ازش.مثل قهوه خونه های وسط جاده ایرانی بود تقریبا. به پیشنهاد دسی نوشیدنی محلی و مخصوص اون کافه رو سفارش دادم. خوشمزه بود.شیر گرم و زنجبیل و عسل. ترکیب فوق العاده ای برای درمان سرماخوردگی البته. یکی از دلایلی که برای دیدن دسی رفتم پیشنهادش برای سفر به شهر زادگاهش بود. عکسهایی از شهرشون بهم نشون داد و گفت 2 روز دیگه می خواد بره و منم اگه می خوام می تونم باهاش برم.عکسها بینهایت زیبا بود.اما اگه می رفتم باید سفر گروهی و با بچه های سورابایا کنسل می کردم. خیلی دلم می خواست کوه آتشفشان و ببینم.ساعت 9 فانی اومد دنبالم و برگشتیم آپارتمان فانی.ازش درمورد دسی و پیشنهادش پرسیدم.فانی هم موافق بود که بهتره سفر سورابایارو برم.

اون شب برای بلیط سورابایا چک کردیم .هواپیما گرون بود و فقط 2 تا گزینه دیگه داشتم قطار و اتوبوس. راه زیاد بود و با توجه به کیفیت اتوبوس ها ، فانی قطار و پیشنهاد کرد.فردا صبح رفتیم به آلفا مارت که یه سوپر مارکت زنجیره ای تو اندونزی ه و بلیط قطار و خریدیم. تو اندونزی سوپرمارکتهای سون الون و زیاد نمی بینین و بجاش چندتا برند محلی هستن که البته خیلی هم خوبن و قیمتهاشونم مناسب. ایندومارت و آلفامارت از بقیه ارزونترن و کاملتر. معمولا تو هر محله و خیابونی هم شعبه دارن.

#Indomaret #Alfamaret

مینی مارت Mini Mart و سرکل کی CK هم هستن که قیمتهاشون بالاتره.خوبی آلفامارت و ایندو مارت اینه که شما می تونین شارژ موبایل ، شارژ برق خونه ، بلیط قطار و پرداخت بلیط هواپیماتونم انجام بدین. 3 نوع بلیط قطار داشتن فرست کلاس ، اکسکلوسیو و لوکال.فرست کلس که هم قیمت بلیط هواپیما بود و لوکال و هم قبلا شنیده بودم عین بازار میمونه برای همین اکسکلوسیو گرفتم که چندان ارزون هم نبود و 300 هزار و خرده ای روپیه بابتش پول دادم. خبالم که از بابت بلیط راحت شد یه مسیج به لیدر گروه تو سورابایا دادم و تاریخ سفرم و گفتم.من یه روز قبل سفرمون می رسیدم سورابایا و باید دنبال یه جایی برای موندن می گشتم.اونروز چندتا درخواست برای پیدا کردن میزبان فرستادم و امیدوار بودم برای یه شب یه جایی پیدا بشه بمونم.

فانی از یه برنامه سفر برام گفت که خودش قرار بود لیدر باشه و برن به یه جزیره ای .کلی هم تعریف کرد ازش. گفتم که بعد سورابایا می خوام برم به سمت جنوب و برم به بالی و لمبوک. پیشنهاد داد اگه می تونم سر تاریخ سفرشون برگردم و باهاشون برم.

خوب بستگی داشت که کی بتونم دوباره برگردم باندونگ. فردای اونروز روز آخرو بود تو باندونگ. راستی پاوپاو هم باندونگی بود و بهش مسیج دادم که ببینمش اما خیلی سرد جواب داد و هی امروز و فردا کرد.پاو پاو همون دختر اندونزی بود که تو لنکاوی تو هتل با هم بودیم.

یه دوستی هم داشتم مثل فانی به اسم دونا ، یه دختری که تو رادیو کار می کرد و قرار بود منو ببره ببینم محل کارش و.ساعت 2 بعد ظهر تو یه خیاباون معروف به اسم براگا Beraga قرار داشتیم.دم یه کافه منتظر وایسادم ، نیم ساعت که گذشت خبری ازش نشد ، زنگ زدم و گفت که موتورش خراب شده و کمی دیر می رسه.رفتم یکم اون خیابون و گشتم البته انتظار بیشتری ازونجا داشتم بخاطر معروفیتی که داشت.ساعت 4 دونا اومد! وای که من چقدر بدم میاد کسی سر قرارش دیر می کنه.رفتیم همون کافه ای که دم درش منتظرایستاده بودم. خیلی شیک و جالب بود.یکم که گپ زدیم رفتیم به محل کارش و من و به همکاراش معرفی کرد. یه ایستگاه کوچیک رادیویی بود. خوب من تابحال رادیو نرفته بودم و برای جالب بود. دونا ازم خواست که چند دقیقه ای منتظر بمونم که کارش و بکنه و بعد بریم.دونا مجری بود و صدای خیلی زیبایی داشت.یه متن بهش دادن و بعد چند بار تمرین کردن رفت تو اتاق و اون و خوند و اومد بیرون.خداحافظی کردیم و زدیم بیرون. گفت بریم یه کافه ای که همین بغل ه. کافه و بیار ومپایرها بود.همه کارمندها لباس و آرایش خون آشامی و ترسناک داشتن. جالبه اونروز تیم فوتبال ایران هم با اندونزی مسابقه فوتبال داشت و اونجا بازی و دیدیم. که ایران 3 هیچ برد. البته یادم نیست تیم بزرگسالان بود یا امید.

اونشب اون دختری که لیدر سفر بعدیم بود ، بهم مسیج داد که میتونم اون یه شب و خونه اون بمونم و فرداش با هم بریم. خوب خبر عالی بود.

فردال اونروز عصر فانی عزیز منو رسوند به ایستگاه قطار و مطمین که شد همه چی اوکی هست خداحافظی کرد و رفت. حدودا یکساعتی تو ایستگاه منتظر موندم تا بالاخره قطار من هم رسید.البته خیلی سخت بود بفهمی چی به چیه و من چندین بار از مامورای ایستگاه سوال کردم که قطارم و از دست ندم.قسمت اکسکلوسیو تقریبا بخش وسطی قطار بود. صندلیم و پیدا کردم نشستم.راحت بود و پریز برق هم داشت خوشبختانه. اتفاق خوب دیگه این بود که قطار خلوت بود و می تونستم شب و راحت رو صندلیم بخوابم.

فردا طرفهای ظهر می رسم سورابایا . شب بخیر.

ادامه داستان و هفته دیگه دنبال کنین.

____________________________________________

سلام

متاسفانه یه اشتباهی کردم . سفر اول من به باندونگ خیلی کوتاه بود و من تقریبا هیچ جایی  و ندیدم ، پس لطفا منتظر بمونین تا چند هفته دیگه که به داستان باندونگ 2 می رسیم. البته سفر اندونزی تازه شروع شده و پر از اتفاق و جاهای قشنگه و قول می دم بزودی کلی عکس و اتفاق زیبا خواهید دید.این سفر باندونگ البته مقدمه داستانهای آینده در باندونگ 2 خواهد بود.

در مورد قالب وبلاگ هم بگم که ، قالب اصلی مشکل پیدا کرده بود و عوضش کردم. امیدوارم این آخری و اذیتتون نکنه ، تا یه قالب خوب پیدا کنم.

اینجا تو بالی بخاطر پدیده آب و هوایی جدیدی که تو منطقه هست ، هر روز داره شدیدا بارون میاد. نه تمام روز اما بارندگی زیاده.البته الان طبق معمول باید فصل خشک و بدون بارون باشه اما خوب اینطور نیست.

عکسها رو فردا براتون می گذارم.

 


 
داستان اندونزی ، جاکارتا 3
ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳  کلمات کلیدی: اندونزی ، جاکارتا ، بالی ، سفر

اسمش ایراتانیا بود Iratania . من اساسا جذب چیزها و آدمهای شیک می شم و از تانیا خوشم اومد ، همون لحظه اول.

کوله پشتی هام و گذاشتم صندوق عقب ماشین و رفتیم که اول یه جایی برای موندن من پیدا کنیم. یکم من صحبت کردم و یکم اون.

با خانواده زندگی نمی کرد و می گفت که با مادرش مشکل داره.کلی هم درد دل کرد در این مورد و من گوش دادم. از رییسش گفت و کاری که دوست داره و اینکه تا ساعت 8 شب بیشتر نمی تونه با من بمونه چون باید برای ارایه گزارشی بره پیش رییسش. و اینکه با یه همخونه زندگی می کنه و اینا. زیاد حرف زد و یکم هم احساس کردم دروغ می گه. مخصوصا راجع به جلسه اون شب با رییسش. اما من فقط گوش دادم و در این حین هم رسیدیم به خیابونی که خیلی معروف بود به داشتن هتلها و مسافرخونه های زیاد.چندتایی و دیدیم اما یا گرون بودن یا کثیف.2،3 ساعتی گشتیم و تقریبا نا امید شده بودم. گفتم بیخیال نهایتا آخر شب می رم تو یکی ازینا می مونم دیگه ، بریم ازین زمانی که داری استفاده کنیم و یه چیزی بخوریم. رفتیم به یه بار به اسم #BeerGarden .

من یه آب بهمراه یکم جو سفارش دادم و اون هم یه کوکتل گرفت ، و قتی که یکم کله م حرارتش رفت بالا ازش پرسیدم ، واقعا باید بری امشب برای جلسه با رییست؟ اون هم گفت می خوای نرم؟ گفتم آره . گفت خوب اگه بتونی یکی ازین #SuperBeer هارو یه نفس بخوری نمیرم. مثل یه جوک بود برام. گفتم باشه و سفارش دادم. عکسهارو ببینین ، سایز لیوانهاش واقعا بزرگ بود.

https://amiraaf.blogspot.co.id/

لیوان و آورد و گذاشت جلوم. اصلا فکرنکردم ، یه لبخند زدم و لیوان سر کشیدم...

چند دقیقه بعد داغ داغ بودم. می خندید. یه سیگار آتیش کردم و شروع کردیم به گپ زدن. نیم ساعتی که گذشت ، گارسون اومد و پرسید می خواین لیوان تون و پر کنم ، و این یه رسم که گارسون ها برای Refill میان و می پرسن. از تانیا پرسیدم اگه تو بخوری من یکی دیگه هم می خوام و اون هم سفارش داد و دیگه خودتون وضعیت مارو در 2 ساعت آینده تصور کنین.

اونشب اونجا موسیقی زنده هم داشتن و ما هم نزدیک موسیقی بودیم. چشمهای من با موسیقی می رفت به عالم هپروت. انگار یه آمپول خلاص زده بودم ، آروم بودم و نیشم باز بود. انگار داشتن تو مغزم گیتار می زدن. چه خوب بود.

چشمهام و که باز کردم ، صبح شده بود ، روی تخت خوابیده بودم ، اتاق سرد بود برای همین خزیدم زیر لحاف ، کله م زنگ می زد ، غلتی زدم که دوباره بخوابم. هنوز مغزم شروع به کار نکرده بود ، شایدم نمی خواستم کار کنه ، می خواستم بخوابم ، خسته بودم. نمی دونستم کجام ، فقط هرجا بودم جام گرم و نرم بود و دلم می خواست بخوابم. روم و که برگردوندم برای یه لحظه چشمم و باز کردم ، اوه این کی بود کنار من خوابیده بود!   

اون هم برگشت سمت من ، انگار با تکونهای من بیدار شده بود.

- Good morning honey !

جان؟!!!!

- Good morning!,what am I doing here?

- Sleeping :D

تانیا بود. بلند شد و رفت دستشویی. چشمهام و بستم و سعی کردم به یاد بیارم دیشب چی شده. بعد یه لحظه یادم افتاد که شنیده بودم ، یه سری دخترهای اینجا با پسرهای خارجی میرن بیرون و مست شون می کنن و شب تو اتاق وقتی پسر خوابه پول و مدارکش و می دزدن. با این فکر از جام پریدم. رفتم سمت دستشویی ، در شیشه ای بود. تانیا داشت دوش می گرفت. سریع رفتم سراغ کولم .تمام جاسازهای پولهام و گشتم. کیف پولم و هم چک کردم.کیفم تقریبا خالی بود! فقط 100 هزار روپیه داشتم. یادمه که 2 میلیون روپیه توش پول بود.دلارهام سر جاشون بودن خوشبختانه اما نمیدونم چطوری تو یه شب 2 میلیون روپیه رو خرج کردم!

تازه یادم افتاد که ، تو چه اتاق شیکی م من.از پنجره بیرون نگاه کردم. خیابون اون پایین شلوغ بود و من تو طبقه خیلی بالا ام بودم.

یه حوله از گوشه تخت برداشتم و رفتم حمام . . .

تو حمام ازش پرسیدم که جریان دیشب چی بود ، چطوری سر ازینجا درآوردیم. حالب بود براش که یادم نمی اومد.

گفت دیشب که بعد از بار اومدیم تو هتل روبروی بار و اتاق گرفتیم و خوابیدیم. خوب می شد حدس زد پولی که تو کیفم نیست کجا به باد رفته. اقامت در هتل ibis و اما خوب بعد مدتها روی یه تخت خوب یه خواب درست حسابی کرده بودم و یه دوش حسابی . باور کنین دلم نمی خواست از حموم بیام بیرون:D

فقط من نمی دونم چرا نرفتیم پایین صبحونه بخوریم ، آخه صبحونه این هتلها خیلی خوبن.

وسایلم و جمع و جور کردم باید ساعت 12 تخلیه می کردیم.تانیا که سر کار هم نرفته بود اونروز . رفتیم یه رستوران کوچیک برای ناهار. اون که فقط آبمیوه سفارش داد چون رژیم بود و من کویتیاو. Kew Tiaw goring . قبلا راجع به این غذا فکر کنم گفتم براتون. و اونجا تو جاکارتا واقعا یکی از بهترینها رو خوردم. بعد هم تانیا من و رسوند تا ترمینال ماشینهایی که می رفتن به سمت باندونگ.

قبل رفتن از هتل تو اتاق نشستیم و کلی با هم قول و قرار گذاشتیم. با خودم فکر کردم خوب شاید بتونیم رابطه خوبی داشته باشیم.شاید این همون یه نفر باشه ، ای بابا!

خوشبختانه اون می دونست از چه طریق میشه راحت تر رفت باندونگ. من و رسوند به یه ترمینال کوچیک که ماشینهای ون داشتن و خیلی راحت بودن.بلیط خریدم .فکر می کنم قیمتش هم چیزی حدود 80 هزار روپیه بود که خوشبختانه داشتم.

اگر می خواین بدونین روپیه به پول ما چقدر میشه ، هر عددی که می گم تقسیم بر 3 کنین. مثلا 80 هزار تقسیم بر 3 میشه 17000 تومن تقریبا.

خوب تا ساعت حرکت یکساعتی زمان بود و من از تانیا خواستم که بره و به کارش برسه ، خداحافظی کردیم و رفت.

ساعتی بعد همه سوار شدیم و ون که شبیه یه بیشتر شبیه مینی بوس بود راه افتاد. تو مسیر هم یه چرتی زدم. حدودا 3 ساعت در راه بودیم. چشمهام و که باز کردم تو ترافیک بیرون شهر باندونگ بودیم.هوا تاریک شده بود و بارون نم نم می بارید. به فانی Fanny مسیج دادم که من نزدیک شهرم.

 داستان شهر زیبای باندونگ و هفته دیگه دنبال کنین.

 

________________________________________________________________________

سلام

امیدوارم عبادتهاتون خالصانه و مشتی باشه ، انقدر که هم به دل خودتون بچسبه ، هم خدا کیف کنه از داشتن همچین مخلوقاتی.

منو هم یادتون نره اون وسط ها. خیلی اعتقاد دارم که هرچی از ته دل خدارو صدا کنین ، بیشتر بهتون توجه می کنه.

متاسفانه این پست عکس نداره ، اما از پست بعدی عکسهای زیبایی و خواهید دید.

و اما در مورد کامنتهاتون ،

- اینبار ایران که بودم ، یکی از دوستان که خانمی حدودا 50 ساله هستن ، تماس گرفتن که یکی از دوستاشون می خوان شرق و جنوب شرق آسیارو بگردن و راهنمایی می خوان ، اگه می تونی یه قراری بگذاریم که باهاشون صحبت کنین و راهنمایی.

قبول کردم و رفتم. خوب ایشون اومدن دنبال من و رفتیم سر قرار. یه خانوم دیگه ای هم اومدن همسن و سال همین دوست من. همه از اهل سفر و طبیعت گردی. من و اون خانوم که قرار بود اطلاعات بگیرن صحبت کردیم.ایشون خونه شون تو ولنجک بود ، وضع مالیشون توپ ه توپ ، برای همین راحت ویزای هرجارو دلشون می خواسته گرفتن و اروپا و آمریکارو گشتن. بسیار اهل سفر.حرفه ای ، توپ! ما حدودا 2 ساعت با هم بودیم و ایشون یکساعت و پنجاه و پنج دقیقه شو داشتن تعریف می کردن. دیدین خانومها با هم جمع می شن و می خوان تعریف کنن ، به قول یه بنده خدایی ، ازین پز پزیا! البته چندتا خاطره هم تعریف کردن که دوست داشتم.

من خیلی دلم می خواد کمک کنم و اگر چیزی بلدم منتقل کنم به اطرافیانم.اما خوب در کل به این نتیجه رسیدم که به همون هدفی که داشتم فکر کنم. نوشتن کتابم.من از 12 سالگی می نوشتم.قصه ، متن ، شعر و این نوشتن داستانهای سفرم در مجموع یه گرداوری برام. که بعدا بازنویسی کنم و بیشتر به شکل یک داستان در بیارم.اگه بدرد کسی خورد که خوبه اگر هم نه که هیچ.

  - ما تا دو هفته دیگه به داستان بالی نمی رسیم اگر هم برسیم انقدر نخواهد بود که کمکتون بکنه ، چندتا نکته اینجا می نویسم براتون اگر توضیح بیشتری می خواین یا سوالی دارین ایمیل بزنین حتما جواب می دم.

1- زمان سفرتون اگر با عید فطر یکی میشه ، باید بدونین که یکم چیزها گرون میشه اینجا البته منظورم هتل و اینها نیست. مواد خوراکی و پوشاک و اینها.

2- اگر با تور میاین و مدتش 10 روز تا 2 هفته هست ، فقط بلیط هواپیما ، ویزا و هتلتون(درصورتیکه قیمتش روی تور حساب میشه) و بسپارین به آژانس ، تورلیدر و تورهای اینجارو نخرین از ایران.

3- فقط دلار بیارین. یه دلار خوب فقط 100 دلاری ای که تا نشده باشه ، روش هیچ مهر و امضا و چیزی اضافه ای نباشه ،قدیمی هم نباشه ، یعنی دلاری که روش نوشته 2003 نگیرین ، روی دلار ریز نوشته 2009 ، این دلارها راحت تر قابل چنج کردن هستن.

تو فرودگاه بالی دلار چنج نکنین که نرخش پایینتر از جاهای دیگه داخل شهره.

4- معمولا توریستها تو منطقه کوتا Kuta ساکن می شن و کل تعطیلات و هم همونجا تو ساحل کوتا و مراکز خرید اطرافش می گذرونن ، شاید یه تور Tanah Lot هم برن این وسط. این یعنی حروم کردن هزینه و زمانی که گذاشتین ، بالی بینهایت زیباست ، خودتون و درگیر خرید و موندن تو کوتا نکنین.

5- جاهایی که پیشنهاد می کنم ببینین ، بسته به تعداد روزهایی که اینجا هستین ،

- یکروز و اختصاص بدین به Uluwatu. صبح برین تا عصر از ساحل و منظره بالای صخره هاش لذت ببرین و بعد از ظهر هم برین معبد اولوواتو ، که غروب زیبایی داره و رقص آتش و هم می تونین ببینین.

- Tanah Lot ، یه معبد لب دریا که غروب زیبایی و می تونین ببینین . امکان شنا و تفریحات آبی نیست.

- Lake Bratan ، معبدهای زیبای داخل دریاچه. یه ماشین برای یکروز کرایه می کنین و می گین ببرتتون اینجا و آبشار و هم نشونتون بده.

- Ubud ، این شهر هم یه برنامه یکروزه نیاز داره ، صبح زود برین دریاچه و کوه آتشفشان و ببینین و در برگشت هم برین جنگل میمونها.

- اگر اهل اسنورکلینگ و غواصی هستین هم برین Amed در شرق جزیره.

-  Dream Beach هم در منطقه اولوواتو قرار گرفته و بسیار زیباست.

- اگر قصدتون طبیعت گردی بیشتر جاهای دیدنی دیگه ای هم هست اما معمولا ایرانی ها بیشتر وقتشون و اینجا تو پاساژها هستن. جاهایی که خوبه ببینین ، BeachWalk , Bali Galeria, Discovery Mall

- پارک آبی بالی بهترین پارک آبی آسیاست و من شخصا خیلی دوسش دارم.

- یه شب هم برین برای شام ساحل Echo Beach. انواع کباب غذاهای دریایی و میتونین اونجا بخورین با قیمت مناسب. آخرین رستوران و برین و دیرتر از ساعت 7 هم اونجا نرین چون امکان انتخاب زیادی نخواهید داشت.

خوش بگذره.

 


 
داستان اندونزی ، جاکارتا 2
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۳/۳۱  کلمات کلیدی: جاکارتا ، عشق ، اندونزی ، سفر

نمی خواستم زیاد تو جاکارتا بمونم. یه سری چیزها تو لیستم بود که نتونسته بودم انجام بدم هنوز مثل رفتن به شهر بازی و پارک آبی ، البته از نوع بهترینش. قبلا سرچ کرده بودم اما بعد از اینکه از دوستان اندونزیایی پرسیدم فهمیدم که هزینه هاش گویا بالاست. خوب من هم واقعا باید حواسم و جمع می کردم. یک ماه تو اندونزی و چند روز هم تو مالزی هنوز داشتم تا برگردم ایران.

دخترها تو راهرو ایستاده و نشسته منو نگاه می کردن و می خندیدن. خوابگاه کاملا پر نبود ، یه سری برای تعطیلات رفته بودن شهرهای خودشون.انگین از قبل با دخترهایی که بودن هماهنگ کرده بود که پسر میاره :D

من به همه معرفی شدم و بعد انگین منو برد تو اتاقش و در و بست. یه اتاق تقریبا 6 متری که دور تادورش وسایل بود ، مثل یه یخچال و تلویزیون کوچولو و یه کمد لباس. اندازه ای جا بود که فقط 2 نفر دراز بکشن. رختخواب هم از قبل پهن بود!

یکم صحبت کردیم و انگین از خودش گفت. گفت که چند ماه دیگه قراره بره مکه ، که تو یه شرکت دولتی کار می کنه و گذرنامه دیپلماتیک هم داره. دلم می خواست برم دوش بگیرم اما نمی دونستم که اصلا تو اون خوابگاه کوچیک حمام دارن یا نه. پرسیدم و انگین گفت که دارن. باید می رفتم ته راهرو. لباس و حوله برداشتم و راه افتادم. در اتاق و که باز کردم دیدم همه نشستن دم در اتاقاشون یا اگه هم تو اتاقن در اتاقشون بازه ، و این نه بخاطر من بلکه سبک زندگیشون ه.خانواده های متوسط به پایین که توان خرید کولر گازی ندارن ، برای خنک نگه داشتن خونه از پنکه و باز گذاشتن در استفاده می کنن و اگر کاری نداشته باشن هم دم در می شینن و با هم صحبت می کنن.  اینجا تقریبا یه رسم وقتی با کسی چشم تو چشم میشی یه لبخندی بزنی. من هم با نیش باز راهرو طی کردم و به چند تا در رسیدم. در های بسته ، که هرکدوم می تونست حمام باشه. صدایی از توشون نمیومد ، من هم در یکی و باز کردم و رفتم تو ، دیگه تا قسمت چی باشه :D

خوشبختانه حمام بود و خالی. معمولا تو زندگی های معمول به پایین ، حمام های اینجا دوش نداره و به جاش سطل های خیلی بزرگی هست پر از آب می کنن و با سطلی کوچیکتر آب روی سرشون می ریزن.اینجا اما هردو را داشت. دوش و سطل. حمام و تا جایی که می شد طول دادم ، دلم می خواست وقتی می رم تو اتاق فقط بخوابم اما از طرز صحبت کردن و ادا اطوار انگین ، معلوم بود که نقشه های شومی در سر داره. بالاخره از حمام اومدم بیرون و راه افتادم به سمت اتاق انگین. اتاق روبرویی یه دختری بود که خواهرش برای دیدنش اومده بود. خواهر خیلی زیبایی داشت و با خودم می گفتم کاش این میزبان من بود !

داخل اتاق انگین شدم. از برنامه م برای جاکارتا پرسید. گفتم که قراره دوستی و ببینم و دیگه برنامه خاصی ندارم. پیشنهاد کرد ، فردا بریم هزار جزیره ، با توصیفاتی که کرد قانع شدم که بریم ، بعلاوه هزینه ش چندان بالا نبود.

خستگی و بهانه کردم و زود خوابیدیم. البته خیلی با من ور می رفت که بیدار بمونم اما من خوابیدم. خیلی راحت نبودم و تصمیم گرفتم که فردا ازونجا برم. صبح که شد یکم از وسایلم گذاشتم تو کوله پشتی کوچیکه و راه افتادیم به سمت هزار جزیره. سوار توک توک شدیم و تا بندر ما رو رسوند. راه زیاد بود بعلاوه اینکه ترافیک دم صبح شهر هم زیاد. اونجا هم سوار یه قایق قدیمی شدیم که مارو رسوند به یه جزیره ای.اون جزیره در اصل چیزی برای دیدن نداشت ، انگین پیشنهاد کرد بریم به جزیره ای که نزدیک اونجاست. تعداد زیادی جزیره کوچیک کنار هم بودن ، برای همین به اون منطقه می گن هزار جزیره. جزیره بعدی و با قایق موتوری رفتیم.یه قایق کوچیک خیلی شیک. خوب جزیره دوم زیباتر بود اما کار خاصی نمی شد کرد. برای اسنورکلینگ یا شنا هم باید می رفتیم یه جزیره دیگه. اون جزیره پر بود از بچه مدرسه ای که برای اردو آورده بودنشون اونجا. دیگه ترجیح دادم تو همون جزیره بمونم و قدم بزنم. خوب این جزیره ها در مقابل جزیره هایی که بعدها دیدم هیچی نبودن.عصر هم دوباره همون مسیر و برگشتیم.تقریبا عصر بود که رسیدم خوابگاه. می خواستم وسایلم و بردارم برم اما بهونه ای پیدا نکردم ، کما اینکه جایی و هم نداشتم که برم. البته یه میزبان پیدا کردم بودم. یه پسری بود که اون سر جاکارتا زندگی می کرد و یکم غیر عادی بود. برای همین ترجیح دادم اون شب و هم اونجا بمونم. یه دوش گرفتیم و دوباره زدیم بیرون. رفتیم که برج موناس و ببینیم.#Monas

تمام محوطه اطراف برج بازار محلی بود. همه چیز می فروختن. من یه سویت شرت خریدم ، دستم و تتوی موقت زدم و یه غذای محلی و هم امتحان کردم. اسمش کراک تلور بود #Kerak Telor.

یه ماهیتابه گود کوچیک روی یه منقل زغالی گذاشت و یکم برنج شفته Sticky Rice که بیشتر شبیه پودر بود وچند تا ادویه ترش و تند و هم ریخت تو ماهیتابه ، بعد هم یه تخم مرغ  ،البته می گن با تخم اردک بهتر میشه ، شکست توش و همه رو با هم مخلوط کرد و بعد هم پهن کرد تو ماهیتابه. زغالها رو باد می زد و ماهیتابه رو پشت و رو می کرد.چون روغن نزده بود ، املت می چسبید به ماهیتابه و راحت می تونست اون و پشت و رو کنه. خوب که پخت دوباره یکم نمک و پودر نارگیل روش ریخت گذاشتش روی کاغذ روغنی.مثل پیتزا هم برام برش داد و داد بهم. مزه ش خوب بود امتحان کنید اگه رفتین.

تو کشورهای این منطقه زیاد می بینین که غذارو تو کاغذ می پیچن و می فروشن یا نوشیدنی تو کیسه شبیه کیسه فریزرها خودمون می فروشن. اکثر اینطور نوشیدنی هاشون هم خیلی شیرین ه پر از این ژله های کوچولو.

 

اون شب هم تا دیر وقت بیرون بودیم و وقتی بارون گرفت ، سوار یه تاکسی شدیم و برگشتیم خوابگاه. دخترها هیجان زده بودن از دیدن من تو خوابگاه. بعنوان یه خارجی تو اندونزی که هستی احساس می کنی یه سوپر استار هستی.مخصوصا اگه یکم هم خوش تیپ باشی یا اینکه چشم آبی و بلوند. اینجا تو اندونزی خارجی و می پرستن.کاری به خوب و بدش ندارم اما خوب حس خوبی بود و انرژی بخش. تصور کنین تو محیطی باشین که بجای اینکه دایما ضعفهای شمارو ببینن ، فقط نکات مثبتتون و تحسین کنن. محیطی پر از انرژی مثبت.

اون شب به انگین گفتم که فردا باید یه دوستی و ببینم و واقعا هم چند تا مسیج داشتم از بچه های جاکارتا که بیا بریم بیرون و دورهمی و اینا. من به هیچکدوم جواب مثبت نداده بودم. با میزبانم تو باندونگ هماهنگ کرده بودم و قرار بود پس فردا برم باندونگ.برای روز آخرم باید یه جایی و پیدا می کردم تا بمونم. نمی خواستم پیش انگین بمونم.نتونستم کسی و پیدا کنم برای همین یه پست گذاشتم و در مورد مناطقی که میشه هاستل ارزون پیدا کرد پرسیدم. یکی از کامنتها یه دختری بود که گفت نمی تونه هوست من باشه اما می تونه کمکم کنه که یه جایی و پیدا کنم. برای فردا عصر قرار گذاشتیم. انگین فردا می رفت سر کار تا عصر و خوشبختانه می تونستم اونجا بمونم و وسایلم و جمع و جور کنم. اون شب و هم یوسف وار گذروندم و به انگین گفتم که فردا می رم یکی از دوستام و ببینم اما نگفتم که کلا می رم.

صبح بیدار که شدم انگین رفته بود سر کار. منم وسایلم و جمع کردم ، دوش گرفتم و یکم تلویزیون تماشا کردم.ناهار و تو یکی از رستوران های محلی اون اطراف خوردم و بعد ناهار هم راه افتادم توی شهر. محل قرارمون و بلد بودم. باید با اتوبوس می رفتم.

تقریبا یکساعتی زود رسیدم سر قرار. با اون بار و بندیل یکساعت انتظار سخت بود.کوله م و گذاشتم کناری و نشستم دم مک دونالد منتظر.

بالاخره اومد. یه دختر قد بلند و یکمی چاق در قسمت میانه ، با یه لباس بلند مشکی رسمی.خوشتیپ ، با نمک و شیک بود. صورت سبزه ای داشت مثل اکثر اندونزیایی ها. انگلیسی و با لهجه انگلیسی صحبت می کرد. من اما لاغرر شده بودم حسابی و کمی آفتاب       

سوخته.صورتم استخونی شده بود ، چیزی که هیچوقت دوست نداشتم. تو اون 2 ماه آخر سفرم کلا همینطور بودم تا اینکه برگشتم ایران و دوباره قیافه آدمیزاد پیدا کردم. والا چیه دو تا تیکه استخون! اما بهرجال هنوز اون چیز و داشتم. همون مهره ماری که یکی از دوستانم همیشه اصرار داشت که من دارم و من می گفتم نه! اما خوب از حقیقت نمیشه فرار کرد. این من بودم مردی تنها ، در آستانه فصلی گرم!

_________________________________________________

دوستان سلام

ادامه این داستان و می تونین روز پنجشنبه دنبال کنین و ازین به بعد هم سعی می کنم مثل روال قدیم هر دوشنبه یه قسمت از داستان و براتون بگذارم.

اندازه پستهارو سعی می کنم در حدی بگذارم که حوصله و وقتتون اجازه بده بخونین ، بجاش سعی می کنم دو روز در هفته پست بگذارم البته اگر وقت کافی داشته باشم.

اینستاگرام من خیلی نوپا هستش. اما خوب به روزه ، یعنی فرقی که با وبلاگ عکسها داره اینه که اصلن ربطی بهم ندارن:D

من معمولا آخرهای هفته می رم اطراف و می گردم و عکس می گیرم و اونهارو تو اینستا می گذارم. عکسهای وبلاگ مربوط به داستانهایی هست که در گذشته افتاده.

در مورد سانسور کردن مطالب هم باید بگم که خوب باید سعی کنم مطالب و به شکلی بنویسم که صفحه م فیلتر نشه. از ظرفی هم بعضی وقتها احساس می کنم که الان زمان مناسبی برای گفتن یکسری از جزییات نیست و گرنه ، نه من ترسی از قضاوت شدن ندارم که اهمیتی هم نمیدم به افرادی که بخوان بدون شناخت من و با طرز فکر خودشون منو قضاوت کنن. پس اطمینان داشته باشین که من تا اونجایی که بشه سانسور نمی کنم و همه چی و می نویسم. اگر می بینین موضوعی یا قسمتی با عقاید یا سلایق شما همخونی نداره ، خواهش می کنم صبورانه برین چند خط بعد و بخونین.

یه نکته بگم در مورد مردم جزیره که من به این باور رسیدم که آدمهای راحت طلبی هستن از نوع مثبتش البته و زیاد حالش و ندارن کار کنن. زندگی خوبه دیگه چرا هی انگولکش کنن.

در ارتباط با هدف از سفر هم اول بگم که سوالتون هم خیلی بزرگه هم سنگین. اما واقعا خوشحال میشم وقتی میبینم که می پرسین.

احساس می کنم این سوال و خودتون قبلا از من پرسیده بودین و من کم و بیش در چند تا از پستهای قدیمی م جوابش و دادم. اما باز هم چشم راجع بهش صحبت می کنیم.من یه سوال ازتون دارم اول ، هدف خاص از زندگی چیه؟ شغل ثابت ، همسر مناسب ، آینده تامین، فرزند ، خونه ، بالاخره 4 تا بچه قد و نیم قد باید یه وجب جا باشه پهن شن دیگه. حالا 4 تا نه 2 تا .هدف خاص از زندگی کدوم ازاین هاست؟ کدوم اینها خاص هستن؟ ویلیام دوستی که تو لنکاوی داشتم همیشه درگیر این سوال بود که معنی زندگی چیه؟

  یه زندانی حبس ابدو تصورکنین که مجبوره تمام عمرش و هم تو یه اتاق تاریک بگذرونه با یه وعده غذا در روز. فکر می کنین هدف این فرد از زندگی چیه؟

چقدر از هدفهای زندگیتون و خانواده و حرف فامیل و دوست و آشنا تعیین می کنن. مثلا من اگر متاهل بودم و دلم بچه نمی خواست به نظرتون تو جامعه ایرانی بهش احترام گذاشته می شد؟ به خواست من. نه ، پس من باید بالاخره وسوسه می شدم و بچه دار می شدم. هدف دار. بچه. بچه خودش هزار تا هدف دیگه میاره. خونه و هزینه آینده و . . .

من نمی خوام شرایط اهداف منو تعیین کنن. هدف من از زندگی شاد بودن و لذت بردن از لحظات زندگیم ه. نتونستم هنوز 100 درصد بهش برسم اما دور هم نیستم.حالا این شاد بودن برای آدمها تعریف مختلف داره ، یکی خونه می خره و کیف می کنه و شاد ه ، یکی بچه دار میشه ، یکی ازدواج می کنه ، یکی هم از یه سلول تنگ و تاریک و یه وعده غذا در روز منتقل میشه به یه اتاق بزرگتر که یه لامپ داره و 2 وعده غذا بهش می دن.

ضمنا من سفر می کنم و با مردم آشنا میشم و فرهنگهای مختلف و یاد می گیریم اما این اصلا یک هدف نیست این فقط بخشی از سفر منه.به نظر من این نوع زندگی به مکتب ه یه شیوه زندگیه.

من معتقدم کل زندگی یه سفر هیجان انگیزه ، لذت ببرین بجای دنبال سوالها گشتن و وقت تلف کردن ، شاید فردایی نباشه . . .

در این رابطه باز هم می تونیم صحبت کنیم اگر علاقه داشتین.

ببخشین که پست قبلی عکس نداشت ، یعنی در واقع عکسی نداشتم که بگذارم. این پست ولی عکس داره و می تونین ببینین. البته ممکنه به خوبی قبلی ها نباشه راستش بخاطر شرایط اون چندروز تو جاکارتا دوربینم و اصلا در نیاوردم و با گوشیم بیشتر عکس گرفتم. https://amiraaf.blogspot.co.id/

از زمانیکه داستان سفر اندونزی و شروع کردم بی صبرانه منتظر نوشتن داستان باندونگ بودم.روزی که داستان جاکارتا رو می نوشتم تو رویای خودم رفتم به باندونگ. شهر زیبایی که برای من بهترین ه تو اندونزی. داستان این شهر و از دست ندین.

تا پنجشنبه...

 


 
لایوس 8 ون وینگ
ساعت ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٢/۳۱  کلمات کلیدی: لایوس ، سفر ، کوله پشتی ، انگار همین دیروز بود

به شهر که رسیدیم هنوز صبح خیلی زود بود. کسی توی خیابونها نبود و تازه آفتاب داشت طلوع می کرد.همه شهر تشکیل شده بود از یه خیابون اصلی و چندتا خیابون فرعی. اطراف شهر هم با صخره های بلند پوشیده شده بود که نمای بسیار زیبایی به شهر می داد. من و اون دوتا پسرای آمریکایی دنبال یه جا بودیم برای موندن. اولین مهمونخونه هم به نام مهمونخونه مرکزی کوله به دوشان بود. بهمون یه اتاق نشون دادن با 2 تخت. یه دو نفره و یه یه نفره. اما برای من گرون بود.اما تراس زیبایی داشت. خونه های اطراف همه یک یا دو طبقه بودن و وقتی طبقه سوم این مهمونخونه وایسادم و شهر و نگاه کردم همه چیز پایین تر از من بود.

بعضی وقتها که از ارتفاع بالا به شهرها و مردم نگاه می کنم با خودم می گم خدا که اون بالا بالاهاست مارو چطوری می بینه؟ با خواسته ها و آه و ناله های دایممون.

اونا اونجا موندن و من مهمونخونه بغلی وچک کردم. یه اتاق با 4 تا تخت که همه خالی بودن. من یه تخت گرفتم فکر می کنم شبی 35000 کیپ. تمیز بود و کولر داشت و آبگرم. خوابیدم تا عصر. بعد هم رفتم بیرون . اون دوتا آمریکایی هارو دیدم و بعد حال و احوال قرار شد بریم یه جا یه چیزی بخوریم. اونا یه جایی و پیدا کرده بودن و رفتیم اونجا. غذایی خوردیم و بن هم با یکی از بچه های بار اونجا بیلیارد بازی کرد.نزدیکی های شب که شد رفتیم به یه بار. کلا تو شهر 3 یا 4 تا بار معروف بود که تا دیروقت باز بودن. اونجا با چند نفر دیگه هم آشنا شدیم و یه گروه شدیم و مشغول بازی کردن. یه پسر فرانسوی هم تو جمع بود با دوسن دختر آلمانی ش که با هم خیلی رفیق شدیم. اون شب قرار گذاشتیم که فردا ساعت 12 ظهر همدیگر و همون حوالی ببینیم و بریم تیوب سواری.

آخر شب وقتی برگشتم به مهمونخونه دیدم یه پسری تو تراس نشسته و داره سیگار می پیچه. یه پسر نیوزلندی لاغر و لاجون که دایم سیگار و علف می کشید.اون شب خسته بودم و خواب آلود برای همین نشستم باهاش گپ بزنم. یه سلامی کردم و رفتم تو اتاق که بخوابم. دیدم وسایل یکی دیگه هم کنار یکی از تختهاست. خوب حدس زدم که اون پسر باید هم اتاقی م باشه.افتادم روی تخت و بیهوش شدم تا صبح.

صبح که بیدار شدم با خودم گفتم باید امروز و حسابی خوش بگذرونم ، اون روز تولدم بود. من آدمهای زیادی و دیدم که می گن روز تولدشون براشون چندان هم مهم نیست اما فکر می کنم ته دلشون یه حس خاصی باید باشه. خوب اونروز هم منتظر بودم که کلی پیام تبریک بگیرم از ایران و جالبه بگم که اونهایی که توقع داشتم یا اصلا یادشون نبود یا فرداش بهم زنگ زدن و بهانه آوردن .

خوب کاری که اونروز کردم این بود ، گوشیم و گذاشتم با وسایلم تو اتاق و فقط دوربین م و برداشتم و زدم بیرون.یه صبحونه ای خوردم . قرار بود اون دو تا آمریکایی ها بیان دنبالم با هم بریم که من از تراس دیدمشون دارن میرن و سراغ منم نیومدن. و من گفتم گور؟    دقیقا!!

خوشحال شاد و خندان رفتم سر قرارمون با بچه های دیشب که فقط اون پسر فرانسویه بود و دوست دخترش. راستش اصلا فکر نمی کردم که کسی باشه اونجا ازونجایی که یکمم دیر رفته بودم سر قرار. تازه یادم افتاد که پول همراهم نیست برای همین از بچه ها یه 5 دقیقه خواستم منتظر بمونن که من برم و پول بیارم.

تیوبینگ یا تیوب سواری به این شکل بود که شما یه هزینه ای می دادین بابت تیوب یه مبلغی هم بیشتر که حتما تا قبل ساعت 6 تیوب و برگردونین. تا لب رودخونه هم با توک توک می رسوندن. یکی یه تیوب گرفتیم و سوار توک توک شدیم .راه زیاد دور نبود و بعد از 10 دقیقه لب رودخونه رسیدیم. تیوب هامون و انداختیم رو دوشمون و رفتیم لب آب. اونجا که لباس خاصی تن کسی نبود وهمه با مایو بودن فقط کافی بود پول ودوربین واحتمالا گوشی و تو یه کیف ضدآب بگذاریم و بپریم تو آب . اینجور جاها واقعا داشتن یه کیف ضد آب لازمه که بهش هم میگن  #Dry Bag

عمق آب زیاد نبود اما جریان رودخونه خوب بود و کافی بود لم بدی روی تیوب و آب خودش می بردت. حدودا یه چند متری که رفتیم ، دیدم از یه بار ساحلی طناب می اندازن توی آب. اونهایی که می خواستن برن تو بار و نوشیدنی بخورن طناب و می گرفتن و می رفتن ساحل. چون عرض رودخونه زیاد بود طناب لازم بود مخصوصا برای بارهای دوم و سوم. خوب تقریبا همه تو بارها توقف می کردن. شنیدم که قبلا تعداد بارهای کنار رودخونه خیلی بیشتر بوده اما دولت اونها رو بسته بود و فقط همین 3 تا موندن. این بارها تبدیل شده بودن به 3 تا ایستگاه در اصل و همه توقف می کردن.ایستگاه اول معمولا همه با هم آشنا می شدن و یکم گرم نوشیدن. ایستگاه دوم اما جالب تر بود . موزیک و رقص و زمین والیبال و بسکتبال هم داشت. یه بخش هم داشت برای سر خوردن توی زمین گلی. یه بازی فرانسوی هم که نمیدونم قبلا براتون گفتم راجع بهش یا نه، یه نوع بازی شبیه بولینگ که فرانسوی ها بهش می گن پتانک #petanque . ازونجایی که لایوس سالها مستعمره فرانسه بوده این بازی هم خیلی مرسومه اونجا. بازی به این شکل بود که چند گوی سربی و باید به یه هدف می زدی یا به یه خط نزدیک می کردی. یه چیزی مثل بیخ دیواری خودمون.

اونروز من حسابی والیبال بازی کردم و کلی هم دوست پیدا کردم. البته بازی های دیگه رو هم امتحان کردم. بعد از ایستگاه دوم هم دوباره پرریدیم روی تیوبهامون به سمت ایستگاه سوم. باید زمان و هم در نظر می گرفتیم که تا 6 عصر تو شهر باشیم و تیوبهامون و برگردونیم تا جریمه نشیم.

و اما ایستگاه سوم که دیگه تصور نمی تونین بکنین همه چه وضعی داشته باشن. داغان ه داغان. ازون داستانهای من مستم و تو دیوانه . . .

جالب اینجاست که یه دسته جوون اروپایی آمریکایی و یکمم هم آسیایی ، حدودا 100 نفر تمام روز و کنار هم به بازی و رقص مشغولن و با هم آشنا میشن. خوب ازونجایی که تولد من بود اونهایی که می فهمیدن باهام می رقصیدن و عکس و بوس و تبریک.

آخ آدم دلش می خواد تولدش باشه اونم همچین جایی. خدا نصیب همه تون بکنه :D

تصور کنین تولد من بود و تماسها و مسیج هایی که از ایران گرفتم تعدادش به اندازه یه انگشت دست هم نبود. اما اونجا کلی نوشیدنی مجانی و تبریک از کسایی که من و نمی شناختن گرفتم. یکی از قشنگترین تولدهام اون روز بود.و البته اون دوست فرانسوی من هم نقش مهمی داشت. برام دایم نوشیدنی می گرفت و به همه می گفت امروز تولد امیره.

تو ایستگاه سوم یه دست فوتبال هم بازی کردیم. با کی؟ من بودم و یه دختر ایسلندی و اونطرف هم دو یه دختر و پسر که نمی دونم کجایی بودن.دختر ه بینهایت زیبا بود. هیچکدوم البته مهم نیستن بجز همون دختر زیبا. اگه یادتون باشه قبلا راجع به دو جنسه ها و لز و گی براتون نوشتم. بازی که تموم شد دیدم یه دختر دیگه که یکم مردونه می زد اومد و مشغول بوسه شدن با اون دختر خوشگله. لز بودن دیگه. آخه آدم چی بگه . . . اما بازی خیلی خوش گذشت و فارق از جنسیت حسابی کیف کردیم.

بعد از ایستگاه سوم هم دوباره پریدیم روی تیوب و مسیر و ادامه دادیم.جریان آب یکم تند تر بود و معمولا گروهی تا خط پایان می رفتیم.مثلا چندتا دختر و پسر می شدیم و دراز می کشیدیم رو تیوب و پایاهمون و قفل می کردیم بهم. گپ می زدیم و آب هم مارو می برد تا نقطه ای که توک توک ها منتظرمون بودن. این تور های تیوب یه حقه ای هم زده بودن ، به نقطه پایان که می رسیدی می گفتن باید نفری 10000 کیپ پول توک توک بدین تا شهر. که البته پول زیادی نبود اما خیلی ها هم نداشتن.مثلا من هم یه روز نداشتم اما می گفتی ندارم می گفتن ایرادی نداره بپر بالا. دیگه تقریبا همه پولهاشون صرف خریدن نوشیدنی شده بوده دیگه.راستی این و هم بگم مه تو همهه ایستگاهها به ازای خرید هر نوشیدنی یه دست بند بافت نازک هم بهتون می دن که توی اون شهر همه ازینها به دستشون داشتن و هر کی بیشتر داشت می فهمیدین که چند روزی هست تو شهر ه و هر روز هم رفته تیوب سواری.

اون روز وقتی برگشتیم رفتم و یه ساندویچ خوردم. ساندوچیهای ونگ وینگ هم تنوع بیشتری داشتن هم خوشمزه تر بودن.شب هم که دوباره همه جمع می شدن تو همون 3،4 تا باری که تو شهر بود.فردای اونروز هم دوباره رفتیم تیوب سواری. با نینو دوست فرانسوی و دوست دخترش. من هم با یه دختر آلمانی آشنا شده بودم که اون هم بهمون اضافه شد. یه دختر کاملا خل و چل .خوب داستان تیوب سواری اونروز هم که مثل روز قبل بود و از ارایه جزییات بیشتر مقدور نمی باشد لطفا اصرار نفرمایید!

و اما عصر اونروز اتفاق جالبی افتاد ، داشتم تو خیابونها تنهایی قدم می زدم و دنبال خرید عینک بودم چون عینک آفتابیم روز اول تو گل بازی شکست.از جلوی یه مغازه برگر فروشی که رد شدم ، حس کردم یکی داره پشت سرم می دوه ، بر نگشتم اما صدا زد ، امیر ، وقتی برگشتم پرید تو بغلم. آنه پیر بود.

کلی گپ زدیم با هم اون شب. فردا ما قرار بود بریم #Blue Lagoon اما آنه پیر یه تور رزرو کرده بود که کلاس آشپزی داشت .

فردای اونروز با گروه دوستانی که داشتم راه افتادیم به سمت بلو لاگون. راستش هیچ چیزی هم ازش نمی دونستم و ترجیح می دادم برم تیوب سواری اما ازونجایی که بچه ها اصرار داشتن که بریم رفتیم.صبح هر کدوم یه موتور کرایه کردیم و بنزین زدیم و راه افتادیم.مسیر خیلی خراب بود و اکثر جاده ای که ازش گذشتیم سنگی بود و نا هموار.

ورودی محوطه یه زمین خاکی بود به عنوان پارکینگ که یه مبلغی ازمون گرفتن و رفتیم تو. خوب این بلوو لاگون یه قسمتی از یه رودخونه زیبا بود که گود شده بود و حالت استخر پیدا کرده بود. روی تنه درخت پله چوبی گذاشته بودن و یه طناب هم از درخت آویزون بود. هم می تونستی از درخت بالا بری بپری تو آب هم اینکه طناب و بگیری و بپری تو آب. که من هردو امتحان کردم و کلی لذت بردم.

هوای اونروز عالی بود و نیاز نبود برای خوش گذروندن کار خاصی بکنی ، کافی بود دراز بکشی و آسمون آبی و زیبا روو نگاه کنی.بعد از اینکه خوب آب بازی کردیم بکم هم فوتبال بازی کردیم . بعد ظهر بود که سوار موتورهامون شدیم و زدیم بیرون. به جاده که رسیدیم اطرافمون همه مزارع گندم بود و صخره های زیبا و غروب آفتاب. بر نگشتیم و یکم جاده رو ادامه دادیم ببینیم چی در انتظارمونه. این و هم یادم رفت بگم که نینو از رقصهای دسته جمعی توی جاهای مختلف فیلم می گرفت تا یه کلیپ درست کنه. اونروز هم اونجا تو جاده وایسادیم و یکم همه باهم رقصیدیم و اون با دوربین من فیلم گرفت.

کمی جلوتر یه غار پیدا کردیم. زیاد بزرگ نبود اما جالب بود.یه ورودی خیلی تنگ و باریک داشت که بعد از اینکه ازون می گذشتیم باید می پریدیم پایین. و ازونطرف غار میومدیم بیرون.البته راهرو دیگه ای هم اونجا بود که خوب نه زمانش و داشتیم نه من میلی تو کسی دیدم برای کشف غار. برگشتیم و سوار موتورها شدیم به سمت شهر. توی مسیر برگشت هم 2 تا دختر بچه خیلی خوشگل دیدم که چون هیچی نداشتم بهشون بدم یکم پول بهشون دادم. خوب وضع مردم تو اون مناطق مخصوصا تو روستا ها خیلی ناراحت کننده بود و زندگیشون با حداقل امکانات می گذشت.

جاده سنگلاخی و رد کردیم و از رودخونه گذشتیم و رسیدیم به شهر.

فردای اونروز با آنه پیر و چندتا از دوستای فرانسوی که پیدا کرده بود رفتیم تیوب سواری. تو ایستگاه دوم با آنه و یه دختر دیگه پتانک بازی کردیم که من هردوشون و بردم! اونروز هم خیلی خوش گذشت مخصوصا اینکه من چند تا دوست تازه فرانسوی هم پیدا کردم. تو دوستایی که از کشورهای مختلف پیدا می کردم فرانسوی ها کمتر اهمیت می دادن که من یه ایرانی م و خیلی صمیمی بود.بر خلاف چیزی که بعدها جاهای دیگه از فرانسوی شنیدم. اما بهر حال من در اکثر موارد با فرانسوی ها خوب بودم و بهم خوش گذشته .

اون چند روزی که اونجا بودم تقریبا هر شب اون پسر نیوزلندی و می دیدم که نشسته بود تو تراس و سیگار می کشید.یه شب بهش گفتم چرا نمیای با ما بیرون و همه شو نشستی اینجا؟ اونم گفت منتظر دوستمم که بیاد. یکی 2 روز بعد دوستش اومد. یه دختر 20 ساله نیوزلندی که زیاد انگلیسی بلد نبود حرف بزنه . بهرحال پسره با وجود اینکه با هم دوست شدیم و گه گداری ناهار و با هم می خوردیم زیاد اهل تو جمع بودن نبود و چسبیده بود به اون دختره.

یه شب که دیر برگشتم هاستل ندیدمش. من خیلی زود خوابم برد و صبح خیلی زود بود که دیدم برگشت. اما دوباره رفت. من هم دوباره خوابم برد. برای صبحونه بلند شدم. اونروز قرار بود ناهار و با آنه بخوریم.قبل ازینکه برم بیرون اون برگشت و ازش پرسیدم کجا بودی دیشب. آخه ونگ وینگ جایی نداره که بخوای تا صبح تفریح کنی و تقریبا همه حا می بنده تا ساعت 12 شب. اونم گفت که با یه پسر انگلیسی لب رودخونه علف می کشیدن که پلیس گرفتتشون و گفته یا نفری 500 دلار می دین یا می رین زندان.خلاصه پول و دادن و خلاص شدن.

رستوران های شهر #Vang Vieng همه محلی بودن و مثل دربند تهران تخت داشتن و صندلی.اکثرا هم یه ال سی دی یا چندتا داشتن که صبحها تا بعد از ناهار سریال #Friends پخش می کرد و بعدش هم شو و موسیقی تند.

من و آنه یکم تو شهر قدم زدیم و رفتیم به سمت رودخونه. اونجا تو یه رستوران دنج نشستیم و غذا سفارش دادیم. آنه از کلاس آشپزی که رفته بود خیلی راضی بود و تعریف می کرد.من هم از جزوه هاش عکس گرفتم .آنه می خواست بعد ازونجا به جنوب لایوس بره به #4000islands که من شنیده بودم خیلی جای قشنگیه اما بودجه من اجازه نمیداد برم اونجا. برای همین اونروز از هم خداحافظی کردیم و قرار شد که بعدا همدیگرو تو لنگکاوی مالزی ببینیم.

بعد از چند روز موندن تو ونگ وینگ و پیدا کردن کلی دوست و خاطره های فراموش نشدنی ، برگشتم به وین تیانگ.

ادامه داستان هم بزودی . . .

سلام دوستان

باز هم از تاخیرهایی که تو پستهام هست معذرت می خوام ازتون و مرسی که همراهی می کنین. خوب با رفتن مهمونم سعی می کنم با همون نظم قبلی و سریعتر بنویسم براتون.

راستش داستان شهر ونگ وینگ می تونست بسیار مفصل تر باشه اما اصلا با طرز فکر یه ایرانی داخل ایران همخونی نداشت برای همین من بیشتر خلاصه نویسی کردم و سعی کردم فقط بگم که این شهر برای چی خوبه که اگر قصد سفر داشتین اون و انتخاب کنین یا نه. من تو اکثر وبلاگ هایی که خوندم ندیدم کسی اسمی ازین شهر برده باشه یا اگر هم بود شاید با سلیقه ایرانی و مخصوصا خانواده ایرانی همخونی نداشت. من توی این شهر حتی خانواده خارجی هم کم دیدم و بیشتر بدرد جوونهای مجرد می خوره.

عکسها رو هم باید با دقت خاصی انتخاب کنم که زیاد وسوسه انگیز نباشه  :D . بهرحال امیدوارم که لذت ببرید.

 

 

 

  

 


 
لاوس 3- لوام پرابانگ
ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/۱٢  کلمات کلیدی: لایوس ، لوام پرابانگ ، سفر ، آبشار

با رسپشن هاستل صحبت کردم و لیست قیمت بلیط اتوبوس ها رو گرفتم. هنوز نمی دونستم کجا می خوام برم. در مورد ونگ وینگ شنیده بودم ، اون چند روز هم که از بچه های دیگه اطلاعات گرفته بودم بهم درمورد لوام پرابانگ گفته بودن. با گوگل مپ چک کردم و دیدم ونگ وینگ نزدیک تر به وین تیانگ اما با خودم گفتم می رم لوام پرابانگ و بعدم شمال لایوس که تعریفش و زیاد شنیده بودم و سر راه برگشتم می رم ونگ وینگ.البته گزینه دیگه ای هم داشتم اونم رفتن به جنوب لایوس بود. رفتن به 4 thousands Islands. اما اون و هم موکول کردم به بعد که درمورد رفتن به کامبوج فکر کنم. معمولا مسیر مسافرها یه مسیر دایره ای شکل روی نقشه بود. تایلند ، لایوس ، کامبوج ، ویتنام و بازگشت به تایلند. این مسیری ه که خوب شما هم می تونین انتخاب کنین و یک سفر چندماهه رو برنامه ریزی کنین. البته این هم بگم بهتون شما همه این کشورهارو در یک یا دو ماه هم می تونین برین ببینین کما اینکه من دیدم و خوندم تو وبلاگ بعضی ها. اما موندم چه لذتی بردن.من فقط 25 روز لایوس بودم و بازهم زمان نیاز داشتم و البته کمی پول. بالاخره تصمیم و گرفتم و بلیط لوام پرابانگ و خریدم. قرار بود که عصر ماشین بیاد دنبالمون و ازونجا ببرتمون به ترمینال اتوبوسها. دوستان این خدمات و معمولا همه هاستلها دارن که بلیط می فروشن یا خدمات ویزا یا تمدید ویزا ارایه می دن.که البته بستگی به حودتون داره که بخواین شخصا اقدام کنین یا بسپرین به هاستل. در مورد ویزا من پیشنهاد می کنم همیشه خودتون اقدام کنین البته اگر زبان انگلیسیتون خوب هست و بلدین چی بگین.نکات مهمی هست که شما باید درمورد ویزا گرفتن بدونین ، برای مثال شما ویزای بعضی کشورهارو از کشور دیگه ای غیر از ایران نمی تونین بگیرین.من تو مالزی خواستم ویزای تایلند بگیرم ندادن بهم اما از همون مالزی ویزای سنگاپور یا اندونزی و میشه گرفت.نکته دیگه اینه که چی بگین. قطعا از شما سوال میشه که چرا می خواین برین و بعنوان یه ایرانی تروریست قاچاقچی مواد به شما نگاه میشه پس باید کاملا توجیه بشن که شما توریست هستی و پول هم به اندازه کافی داری.اگه تو ایران یه حساب بانکی دارین که چند میلیون توش پول هست یه معرفی نامه برای سفارت از بانک بگیرین و همراهتون باشه.کشوری و که می خواین برین راجع بهش اطلاعات کافی داشته باشین.مثلا من وقتی رفتم سفارت اندونزی از من خواسته شد جزییات برنامه سفرم یا  Itineraryو تو فرم درخواست ویزا بنویسم.جدا ازاسم شهرها باید اسم چندتا هتل و مسافرخونه و جاهای دیدنی اون شهرهارو هم بدونین.توجه داشته باشید ، اینکه اطلاعات خوبی از یه کشور داشته باشید به شما کمک می کنه خودتون و یه توریست نشون بدین. داشتن این اطلاعات تو فرودگاه هم کمکتون می کنه چون اونجا هم احتمالا ازتون سوال می کنن که کجا می رین و کجا میمونین.البته اگر با خانواده سفر می کنین این موارد براتون ساده تر خواهد بود و راحت تر ویزاتون و می گیرین.

یادم نیست بلیط اتوبوس به لوام پرابانگ چقدر بود اما فکر می کنم حدودا 180000 کیپ. صبح بود.ساعت 12 ظهر باید چک ات می کردم.یه دوش گرفتم و کولم و هم بردم و گذاشتم تو رسپشن تو کمد.خوب تا عصر چند ساعتی زمان داشتم برای همین راه افتادم تو شهر تا هم چیزی بخورم و هم چند تا عکس بگیرم. ناهار و تو یه رستوران محلی کوچیک خوردم که با آنه کشف کرده بودیم. یه غذایی داشتن تو ونین تیانگ که من عاشقش شدم.فراید کریسپی نودل چیکن.که البته به شکل سوپش هم بود.اون نودیهای کریسپیش واقعا خوشمزه بودن. بعد ناهار چرخی توی شهر زدم و به یه کتاب فروشی هم سر زدم.وین تیان واقعا چیز خاصی برای دیدن نداره و اشتباه زیاد وقت براش اختصاص بدی البته چند تا معبد و مردم و نوع زندگیشون دیدنیه اما من شهرهای دیگه لایوس و بیشتر دوست داشتم. بعدظهر برگشتم هاستل و تو لابی نشستم تا از اینترنت استفاده کنم. قرار بود ساعت 6 ماشین بیاد دنبالم و هنوز چند ساعتی وقت داشتم. و البته این سرویس هم روی بلیط بود.اما خوب اگر می خواین کم هزینه تر باشه براتون می تونین با تاکسی یا توک توک برین ترمینال و ازونجا بلیط و خریداری کنین.

همینطور که نشسته بود و سرم تو گوشیم بود متوجه شدم یه دختر تپل مپل اومد و نشست کنارم.خوب طبق معمول به هم سلام کردیم. این های گفتن و سلام کردن بین مسافرها زیاد ردو بدل میشه. بعد اون شروع کرد سوال کردن و سر صحبت باز شد. اون هم می خواست بره لوام پرابانگ.اما با یه اتوبوس دیگه که یکم گرونتر بود.کلا بلیط ها 3 دسته بودن.معمولی ، خوب و تخت دار. من اون خوب رو گرفته بودم و مرل تخت دار. تصمیم گرفتیم با هم سفر کنیم چون هردو تنها بودیم.برای همین من بلیطم و عوض کردم که بعدا هم خیلی ازین تصمیم راضی بودم.تفاوت بلیط هم 20000 تا بود.خوشبختانه هنوز می شد بلیط و تغییر داد.اما خوب ساعت بلیط تغییر کرد به 8 شب که باز هم خوب بود. خوب اون چند ساعت هم گذشت و رفتیم ترمینال ، اونجا هم راننده بلیط اتوبوس و بهمون داد و بعد یه ربع نشستن تو ترمینال سوار اتوبوس شدیم.

در پله های اتوبوس یه نفر وایساده بود که بهمون و یه پلاستیک می داد که کفشهامون و بگذاریم توش.جالب بود باید کفشهامون و در می آوردیم و سوار می شدیم.خوب دلیلش و هم زود فهمیدیم. اتوبوس اصلا صندلی نداشت و فقط تخت بود.تختهای 2 طبقه.روی هر تخت هم یه بسته بود شامل پتو ، بطری آب و یه کیک یا بیسکویت که یادم نیست.من تا حالا ندیده بودم همچین اتوبوسی. البته برای مرل می گفت تو چین دیده ازین اتوبوسها اما این تمیزتره. و واقعا هم تمیز و خوب بود.اما ایرادی که بهش وارده اینا فکر نمی کنن که بابا مردم خودتون که پول سوار شدن این اتوبوسهارو ندارن و فقط خارجی ها سوار می شن. خارجی ها هم قطعا از شما قدشون بلندتره ، چرا انقدر تختهارو کوتاه درست می کنین. تخت ها انقدر کوتاه بود که من باید پام و جمع می کردم ودراز می کشیدم.اما خوب خوب بود.تختها یه ال سی دی هم داشتن که چیزی نشون نمی داد.اتوبوس که راه افتاد من خوراکی های داخل بسته رو خوردم و خوابیدم. توی راه اتوبوس یه جا وایساد که اگه کسی چیزی می خواد بخوره. اونم نصفه شب!

طرفهای 5 و 6 صبح بود که رسیدیم لوام پرابانگ.ازاتوبوس پیاده شدیم و کوله هامون و تحویل گرفتیم. یادتون نره هیچ وسیله با ارزشی و تو کوله ای که تو بار اتوبوسها می گذارین نداشته باشین. رفتیم و سوار یه توک توک شدیم که می رفت به شهر نفری 10000 کیپ و کلی آدم چسبیدیم بهم.یه بارون نم نمی هم می زد و همه برای فرار از بارون می دویدن سمت توک توک ها. این توک توکها شبیه وانتهای قدیمی بودن که تو محل ما سبزی می فروختن وقتی بچه بودم.

من که جایی و از قبل بوک نکرده بودم ، مرل هم همینطور.توک توک سر یع خیابونی وایساد که توش پر بود از مسافرخونه و هتل .یه زن و شوهر پیاده شدن و ما هم پیاده شدیم به این امید که یه جایی برای موندن پیدا کنیم. اکثرا خواب بودن و باید منتظر می موندیم. تو حیاط یه هاستل نشستیم و یه دختر خارجی داشت برای ورزش می رفت بیرون.ازش پرسیدیم چط.ره اینجا گفت بد نیست. منتظر موندیم تا بالاخره یه دختری از کارگرای اونجا اومد و در و باز کرد برامون.اتاق داشتن و دورم. خوب مرل می خواست تو دورم بمونه ، طبیعی هم بود دختر سفر کرده اونچنانی نبود و طبیعتا بعد چند ساعت نمی تونست به یه مرد ایرانی اعتماد کنه و تو یه اتاق باهاش بمونه. اما تختهای دورم اونجا خوب نبود. بوی ادرار می اومد و ملافه ها نم داشت. مرل خسته بود و می خواست اون و بگیره اما من قبول نکردم. جاهای دیگر و هم چک کردیم اما همه فقط اتاق داشتن و از دورم خبری نبود.تصمیم گرفتیم یه منطقه دیگه رو بگردیم.رفتیم به تقاطع اصلی . تو این بین هم مرل دایم غر می زد و منم به خودم می گفتم از هرچی دختره ننره بدم میاد سرم میاد. یکی دو بار هم اشاره کردم که اگه می خواد یکی ازونجا ها بمونه من میرم جای دیگه می گیرم اما دوست داشت با من بمونه.

مرل یه دختر هلندی بود.یه دختر روستایی که ازون مسافر ها و بک پکرهای حرفه ای نبود. به تقاطع اصلی شهر رسیدیم. کم کم مردم تو خیابونها زیاد می شدن. تو پیاده رو یه سمت خیابون هم پر بود از دکه ها کوچیک ساندویچ فروشی.قهوه و شیر داغ هم داشتن. هوا لطیف و خنک و دوست داشتنی بود. بعد چند ماه بالاخره یه سانویچ واقعی با نون باگت دیدم. یمی یه ساندویچ و قهوه خریدیم و نشستیم به خوردن تا با جون تازه ای دنبال جا بگردیم. من که شام هم نخورده بودم خیلی گرسنه بودم.بعد از صبحانه خیابون روبرومون و رفتیم تا انتها. انتهای خیابون رودخونه خیلی بزرگی بود.Meking River رودخانه عظیمی بود که بین اون چند کشور همسایه مثل ویتنام جریان داشت و البته بسیار زیبا. لایوس دریا نداشت اما تا دلتون بخواد رودخانه و مناظر طبیعی زیبا داشت.

باید همون اطراف یه جایی و برای موندن پیدا می کردیم.خسته بودیم و کوله ها هم سنگین. کوچه هارو یکی یکی می پگشتیم.بین ردخونه و مرکز شهر. اما متاسفانه همه فقط اتاف داشتن و خبری از دورم نبود.تا اینکه رسیدیم به یه خانه سفیدرنگ زیبا که یه مهمونخانه کوچیک بود.رفتم تو و در مورد دورم پرسیدم که گفتن نداریم. قیمت اتاق و پرسیدم که خیلی به نظرم مناسب اومد. مهماندار گفت که هر روز موز و قهوه رایگان هم داریم.به مرل اشاره کردم که حالا بیا اتاقش و ببینیم.کوله هارو گذاشتیم زمین و رفتیم طبقه بالا. پله های چوبی و کوچیک من و یاد کارتونهای خارجی دوران کودکی می انداخت. یه تراس نیم دایره بزرگ و زیبا هم درطبقه بالا بود که می شد نشست و مطالعه کرد.اتاق هم خیلی تمیز بود با کولر گازی و آبگرم. عالی بود.به مرل گفتم این بهترین جایی دیدیم نسبت به قیمتش. اونم که خستگی حسابی بهش فشار آورده بود قبول کرد و اتاق و گرفتیم.

شهر لوام پرابانگ با بافت معماری هلندی قدیمی که داشت بسیار زیبا بود. شاید بشه گفت که لوام پرابانگ پایتخت توریستی کشور لایوس به حساب میاد.شهر کوچیکی که دیدنی های زیادی داشت.بازار شبانه بزرگی که هر شب در خیابان اصلی شهر بود و دلتون می خواست از همه اون صنایع دستی که دارن بخرین. شلوارها و شلوارکهایی با طرحهایی زیبا داشتن که تقریبا اکثر مسافر ها می خریدن.دستبندها و گردنبندها ، کیف ها و کوله ها ، غذاهای محلی و . . . 

با شناختی که از زنان ایرانی دارم اگه وارد این بازار بشن حداقل 2 ساعت اونجا خواهند بود.یکی از معدود بازارهایی که می دیدم اکثر مسافرها خرید می کنن.چون هم قیمتها مناسب بود ، هم کیفیت و زیبایی و داشت. من بازارهای شبانه تو کشورهای دیگه زیاد دیدم اما این بهترین بود برای من. اکثر مسافرهایی که ازین شهر می گذشتن تو طول مسیر خودشون ازون شلوارهای راحتی لوام پرابانگ پاشون بود.البته شاید مردهای ایرانی که داخل ایران زندگی می کنن دوست نداشته باشن اما فوق العاده راحت بودن.من هم یه شلوارکش و خریدم که بعدها تو اندونزی از روی بند رخت دزدیدنش!!

کل مرکز شهر و می شد تو نیم ساعت پیاده چرخید. خرید کرد و ازون ساندویچ های خوشمزه خورد و از دیدن معماری زیبای قدیمی ساختمانها لذت برد. معابد هم که جای خود. شهر لوام پرابانگ پر بود از معبدها و مجسمه ها و راهبانی که همه جا می دیدین.اگر یکم سحر خیز باشین می تونین صبح زود از خواب بیدار شین و برین تو خیابون اصلی شهر و منظره زیبایی و ببینین.یک معبد که در بلندی ساخته شده و راهبانی که با پوششهای نارنجی رنگ می رن که دعا بخونن و مراسم مذهبی شون و انجام بدن و البته یک بازار روز هم بود که مخصوص گوشت و مرغ و سبزیجات بود و شاید برای مسافران محلی برای خرید میوه تازه.

شما از تمام کسانی که لایوس رفتن ، چه مجرد و چه متاهل ، تنها و دسته جمعی ، اگر بپرسین حتما توصیه می کنن این شهر رو ببینین.یکی دیگه از دیدنی های بینظیر شهر آبشارهای اطراف ه که من فقط تو اینترنت عکسهاشون و می دیدم و در ادامه براتون می نویسم راجع بهشون.

معبدها یا واتها Wat همیشه باز بودن حتی اگر کسی هم داخلشون نبود درشون باز بود و ورود برای همه آزاد بود.خوب معبد هندوها تو اندونزی باید شالی به کمر ببندی و ورودی بدی و اینا اما معبد بودایی ها در لایوس قانون خاصی برای بازدید کنندگان نداشت ، البته که باید موقع عبادت کردنشون سکوت و رعایت می کردیم و جاهایی که نباید وارد نمی شدیم.معبدها تقریبا بصورت مکتب بودن یعنی بچه های کوچیک به معبد سپرده میشدن تا توسط راهبان تربیت بشن. به همین دلیل می شد از هر سنی راهب تو این معابد دید و البته همه پسر.

خوب ما اتاق و گرفتیم. ما یه مقدار از وسایلمون و تو هاستل اولی امانت گذاشته بودیم ، مرل رفت دوش بگیره و منم رفتم که اون وسایل رو.  از کوچه باریکی رفتم سمت خیابونی که اون هاستل توش بود و اتفاقی اون بازار روزانه رو که براتون گفتم کشف کردم.کثیف بود اما جالب. خیلی چیزها میشه تو این بازار دیدم که تا بحال ندیده بودم.پرنده و حشره و میوه و خلاصه خیلی چیزا.

وسایل و برداشتم و از همون مسیر راهم و گرفتم که برگردم به مهمونخونه ای که اتاق گرفته بودیم.سر راه دیدم یه مرد جوونی حیروونه جا پیدا کردنه و مثل ما که سخت اونجا رو پیدا کردیم اونهم داره می گرده.رفتم سراغش و گفتم اگه دنبال جا می گردی مهمونخونه ما یه اتاق خالی دیگه داره.اون هم باهام اومد که ببینه اتاق و .تو مسیر باهم صحبت کردیم و آشنا شدیم. جالبه که بدونین اون یه مسیحی یا یهودی ایرانی آمریکایی بود اما خوب اصلا فارسی نمی تونست حرف بزنه. البته انگلیسی و هم با لهجه آمریکایی که من می شناختم حرف نمی زد.بهرحال برای من که فرقی نمی کرد خواستم کمکی کرده باشم. باهم تا لابی رفتیم و بعد من خداحافظی کردم و رفتم بالا.

هاستل ما برای لاندری کیلویی 18000 کیپ می گرفت ، برای همین لباسهام و ریختم تو یه کیسه و رفتم و یه خشکشویی دیگه پیدا کردم کیلویی 7000 تا.

 بعد دوش گرفتن و یکم استراحت کردن با مرل زدیم بیرون.دم یکی از ساندویچ فروشی ها یه پسر جوون و دیدیم که ظاهرا مرل می شناختش چون خیلی خوشحال پرید سمتش. من اول فکر کردم چندسالی همدیگرو می شناسن اما بعد فهمیدم نه بابا تو یه سفری چند دقیقه ای با هم همراه بودن. از همون برخورد اول متوجه شدم که شدیدا به جیمز علاقه داره. حالا علاقه که دوست داره باهاش باشه.جیمز خیلی سرد و معمولی باهاش خوش و بشی کرد اما این مرل ول نمی کرد.گفتم بابا بیا بریم اما نمیومد.خلاصه منم نشستم اونجا تا اونها حرفهاشون و بزنن. خلاصه بعد نیم ساعت مخ جیمز و زد و باهاش برای عصری قرار گذشت. بقیه روزمون و به گشت و گذار کنار رودخونه و عکس گرفتن از معابد گذروندیم.

عکسهارو ببینین:

https://amiraaf.blogspot.co.id/

عصر جیمز و دوباره دیدیم. تو برخورد اول تریپش به این بک پکرهایی می خورد که با پول خیلی کم سفر می کنن. صبحی که دیدمش راستش زیادم باهاش گرم نگرفتم. صادقانه بگم حسودیم شد اما خوب کاریش نمیشه کرد دیگه.وقتی سفر کنین می بینین که یه جوون آمریکایی همیشه مورد توجه دخترهای اروپایی مخصوصا یکی مثل مرل که یکم تپل واهل یه روستای دور تو هلند باشه از یه پسر خوش قیافه آمریکایی قطعا خوشش میاد.

خوب با جیمز راه افتادیم توی شهر و بازار چرخیدن.فقط یکربع اول کافی بود که من و جیمز بر عکس اون چیزی که فکر می کردم باهم رفیق شیم.پسر فوق العاده ای بود با شخصیت و اصیل.بعدها فهمیدم که مادرش هم یه نویسنده آمریکایی معروفه. اون بازار پر بود از این دستبندهاو گردنبندهای مهره ریز و درشت که خیلی ریز روشون چیزی نوشته شده بود. جیمز گفت من و تو تنها مسافرایی هستیم که دستاشون لخته! رفتیم و دست بند و گردنبند تسبیح شکل مخصوی بودایی ها رو خریدیم. من دستبندم و خیلی دوست داشتم اما خوب بعدها تو مالزی ازم دزدیدن! خوب اگه مرل اجازه می داد ، من و جیمز کلی با هم گپ می زدیم و خوش می گذشت بهمون.یه چیز جالبی که تو جیمز دیدم این بود که مثل خیلی مردهای مسافر دیگه که تا یه دختر می بینن میرن که مخش و بزنن نبود و کلا با احترام مرل و می پیچوند.   

لایوس نوشیدنی ها داره که خیلی معروفه و از برنج گرفته میشه.بهش میگن عرق برنج. البته تو اندونزی و کشورهای دیگه هم هست که خوب به نظر سالم ترینش تو لایوس بود اما بسیار بد مزه.یه بطری خریدیم و همینطور که توی شهر قدم می زدیم یه جایی کنار رودخونه نشستیم و گپ زدیم و اون عرق برنج و خوردیم.شب خوبی بود و جایی که نشسته بودیم بسیار زیبا بود. قایقهای کوچک که مخصوص حمل یه خانواده بودن با چراغهای زنبوری که رو دکل کوچیکشون نصب شده بود ، همه جای رودخونه بودن و منظره شگفت انگیزی و درست کرده بودن. اون سمت رودخونه رستورانها و بارهایی بودن که مسافران با استفاده ازین قایق ها می رفتن اون سمت. رستوران هایی که در دل جنگل های اونور آب ساخته شده بودن.

وقتی برگشتیم  به اتاقمون خیلی زود خوابم برد. روز بعد صبح زود بیدار شدم و قهوه ای خوردم و دوش گرفتم.مرل تازه بیدار شده بود. قهوه دوم ریختم و تو بالکن نشستم تا اون هم حاضر بشه. عجب صفایی داشت.چشمهام و بستم و یه چرت یواشکی هم تو تراس زدم. هوای خنک دم صبح روح آدم و لمس می کرد. با صدای مرل از جا پریدم و راه افتادیم بریم تقاطع اصلی. قرار بود اونجا جیمز و ببینیم.از تو رسپشن یه موز برداشتم و زدیم بیرون. خیابون شلوغ بود و پر از مسافر و توریست. به تقاطع که رسیدیم ، جیمز نشسته بود و ساندویچ می خورد. ما هم یکی یه ساندویچ گرفتیم. ساندویچ ها انواع مختلف داشتن ، از بیکن و کالباس و سوسیس و برگر گرفته تا پنیر و مربا و کره. همه هم خوشمزه.قیمتها هم بین 10 تا 20 هزار کیپ.یعنی 1 تا 2 دلار.

جیمز گفت که بچه ها یه راننده توک توک اونجا وایساده قراره من و چند نفر دیگر و ببره آبشار می خواین شما هم بیاین هنوز پر نشده. قطعا مرل اصلا فکر هم نکرد و گفت آره من هم میام. خوب من هم بهشون اضافه شدم.اون چند روزه درباره آبشار زیاد شنیده بودم...

تا هفته آینده.

_____________

این داستان آخری بود که ازینجا براتون نوشتم. داستان بعدی احتمالا از ایران می نویسم.البته بستگی به زمان و اینترنت اینجور چیزها داره اما سعی می کنم همون پست هفته ای یکبار و داشته باشم.

تا بعد

 


 
لایوس 2
ساعت ۸:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۳٠  کلمات کلیدی: سفر ، لایوس ، کوله پشتی ، آزادی

هر که در حافظه چوب ببیند باغی ، صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند،

هرکه با مرغ هوا دوست شود ، خوابش آرامترین خواب جهان خواهد بود،

آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند ، می گشاید گره پنجره ها را با آه.

سهراب سپهری

 

داشتیم بر می گشتیم برای صبحونه که دیدیم پدر زک داره به گاوشون کمک می کنه که زایمان کنه. گوساله براحتی بیرون نمیومد. پدر زک هم پاهای گوساله رو که زده بود بیرون می کشید. خلاصه پدر زک با هر زور و فشاری بود بچه رو از حلقوم گاو ه کشید بیرون! جالب بود برام چون تا بحال ندیده بودم.

عکسهارو ببینین: https://amiraaf.blogspot.co.id/

خوب صبحانه هم چنگی به دل نمی زد و باز هم سعی کردم با برنج خودم و سیر کنم که اون هم به اندازه کافی نبود. زک گفت بای ناهار می ریم ماهیگیری. منم استقبال کدم و گفتم آره حتما بریم!

نکته جالب توی اون مزرعه این بود که همه کار می کردن. پدر و مادر و عروس و دختر و خود زک.هیچ فرقی هم نبود کی مرد و کی زن ه همه همه نوع کاری و انجام می دادن.توی عکسها می بینین که همسر زک بالای داربست ه و داره میخ می کوبه!

اون روز صبح کار خاصی نبود که کمک ما لازم باشه برای همین منم مشغول فیلم بردای و عکس گرفتن بودم. بچه های روستا هم رابطه خیلی خوبی با این خانواده داشتن چون زک تحصیل کرده بود ، به مدرسه هم کمک می کرد.زمینهای زیادی هم داشتن شاید وضعشون از بقیه روستایی ها بهترر بود اما در ظاهر که خیلی زندگی ساده و روستایی داشتن.بچه ها که بیشتر هم دختر بچه بودن هرروز میومدن اونجا و بازی می کردن و کمک هم می کردن البته.اون روز هم اومده بودن از آبگیر ماهی بگیرن. یه نکته ای که من تو لایوس و اندونزی هم دیدم موی بلند دختر هاشون بود.هرچی دهاتی تر موی بلندتر و زیباتر! فک کنم بخاطر اینکه این شامپوهایی شیمیایی و نمی زنن سرشون. اکثرا هم سرشون جونور داره و تو اوقات بیکاری میشینن سرهم دیگر و می جورن.

لایوسی ها قدشون هم از مرردم اندونزی و مالزی کوتاهتره اما من فکر می کنم زیباترن. البته خوب سخته مقایسه کردن. زک تعریف می کرد می گفت خیلی دخترهای روستایی میرن پاتایا تو تایلند برای روسپی گری.متاسفانه اکثریتی هم که می رن بخاطر فقر و گرسنگی نمیرن ، اونطور که زک می گفت می رن و یه ماه کار می کنن که  مثلا یه گوشی موبایل جدید بخرن ، والا . . .

اونروز ناهار هم افتضاح بود و بچه ها هم که ماهی نتونستن بگیرن ما هم نرفتیم ماهی گیری. بعد از ناهار اما کار آشپزی شروع شد.قرار بود 2 نوع غذا درست کنیم. اولین کاری که باید می کردیم این بود که بامبو بیاریم.با زک راه افتادیم بریم سراغ بامبوها. البته همه نوعی هم نمیشد انتخاب کرد و با وسواس زیادی بامبو مورد نظرشون انتخاب می کردن.خواهر زک هم حسابی حرفه ای بود تو قطع کردن و بریدن بامبو.

بامبو ها درختان لوله ای شکل بسیار بلندی ن که در کنار هم بسیار هم زیبا هستن.وقتی باد بین بامبوها می وزه و اونها بهم می خورن صدای خیلی قشنگی تولید می کنن که فکر می کنم تو کارتونها یا فیلمهای ژاپنی شنیده باشین اما ندونین که این صدای رقص بامبوهاست در باد.

در مرحله بعد زک بامبوهارو با اره و مچت برید و به تکه های کوچکتری تقسیم کرد.بعضی از بامبوهایی که بریده بودیم خوب نبودن و زک من و خواهرش و فرستاد که بریم و یه بامبو دیگه بیاریم.چون قراربود بامبوها توی آتیش گذاشته بشن باید نوع خاصی و انتخاب می کردن. مرحله بعد پوست کندن نارگیل بود که تو این قسمت بچه ها هم کمک منی کردن و با یه قاشق کوچیک پوست بیرونی نارگیل و می تراشیدن.   

بعد از اون زک برگهای درخت موزی و که از قبل چیده بودن آورد و شروع کرد به بریدن از وسط رگبرگ.بچه ها هم با رگبرگها کاردستی درست می کردن و سرگرم بودن.البته در کنار اون برگهایی که زک می برید و هم با یه دستمال پاک و تمیز می کردن.

همسر زک هم در اون مدت مشغول پخت برنج و بریدن موزها بود.البته برنج تقریبا نپخته بود و انکار فقط تو آب خیس خورده بود.

خوب حالا نوبت این بود که برنج و با موز داخل برگها بپیچیم ، همه نشستیم و شروع کردیم به پیچیدن برنج و موز لای برگها که خوب در ظاهر آسون ه ولی باید خیلی با دقت انجام بشه که برگها باز نشن.تقریبا یه چیزی شکل دلمه برگ مو. من و دوست آلمانی هم مشغول کمک شدیم و من نمی دونم چرا اون هی کری هم می خوند برای من! درصورتیکه هردو بار اولمون بود و کارمون تقریبا تعریفی نداشت.البته خوب یادتون نره که ما تقریبا دو روز بود اونجا داشتیم می چریدیم و غذای درست حسابی ندیده بودیم.قطعا مغزمون درست کار نمی کرد.البته اونروز خوشحال بودیم که داریم اون غذاها رو درست می کنیم و می تونیم بعدش بخوریم ازشون.

همسر زک به دوست آلمانی نشون داد چطور و چه مقدار برنج و موز و داخل برگها بپیچه و من هم نگاه می کردم که یاد بگیرم.

من از فیلمها براتون عکس گرفتم که ببینین دقیقا منظورم چیه.

در همین حال که دخترها مشغول پیچیدن دلمه ها بودن ، زک هم شروع به تراشیدن داخل نارگیلها کرد. خوب معمولا تو شهرها و داخل بازارهای محلی کسانی هستن که ماشینی دارن که میوه نارگیل و ریز ریز می کنه و تحویل میده.اما اینجا تو روستا ما نداشتیم همچین چیزی و اما زک یه وسیله دستی داشت به این شکل که یه تیغه فلزی برنده روی یه بدنه چوبی نصب شده بود و داخل نارگیل و با اون می تراشیدن. داخل نارگیل یعنی همون قسمت سفید رنگش خوب تراشیده می شه برای اینکه کرم نارگیل درست بشه.

این برای غذای دیگه ای بود که می خواستیم درست کنیم و اسمش خالم بود! خالم یعنی برنج داخل بامبو.حالا کم کم مواد اولیه رو هم می گم. ما اونجا داشتیم با برنج سفید درست می کردیم اما اگه خاطرتون باشه گفتم که تو شهر با برنج قرمز هم بود.که طعم خوبی داشت و من دوست داشتم.کلا یه طعم خوبی مثل شیربرنج می داد البته شل نیست اصلا.

اون غذایی هم که برنج و موز داخل برگ درخت موز پیچیده میشه اسمش کاتون هستش. که من هر دوزو دوست داشتم اما اگه خالم خوب پیدا کنین مزه ش عالیه و مثل یه غذای مسافرتی می تونین بخرین و بگذارین تو کیفتون و هروقت خواستین بخورین.

بعد از اینکه نارگیل ها تراشیده شد ، اونهارو با یه سبزی که نمیدونم چی بود و زک هم اسمش و به انگلیسی نمی دونست تو یه ظرف ریختن و با دست خوب مخلوط کردن. بعد هم اون مخلوط و پس از چلوندن روی یه صافی با برنجی که از قبل پخته شده بود مخلوط کردن. در آخر هم برنج و کرم نارگیل آماده شده رو بصورت فشرده با قاشق ریختیم داخل بامبو ها و روی حفره بامبوهارو هم با کمی از  اون سبزی پوشوندیم.

هوا تاریک شده بود دیگه و برادر زک هم آتیشی درست کرده بود و خالم ها یا همون بامبوها رو روی آتیش گذاشتیم تا بپزن.

همزمانی که بامبوها روی آتیش بودن ، یه ماهی تابه گود هم گذاشتن روی آتیش و حشراتی که داشتن ، مثل جیرجیرک و سوسک و ملخ و زنده زنده انداختن تو ماهیتابه و کباب کردن. من که امتحان نکردم اما خودشون جیرجیرک و ملخ و بیشتر دوست داشتن و می خوردن.اون دوست آلمانی م هم یه جیرجیرک امتحان کرد و گفت مم عالیه.البته این حرکت معمول اون بود که الکی از چیزی تعریف می کرد و بعد به من می گفت افتضاح بود.

اون شب شام خوب بود و ازون دلمه های موزی خوردیم.اما بهترین غذا صبحونه فردای اون شب بود که بهمون یکی یه دونه ازون بامبوها دادن.وای نمیدونین چقدر خوشمزه ن اونا. البته خوردنشون هم آسون نیست. یعنی اول باید خیلی با دقت لایه خارجی پوست بامبورو جدا کرد به شکلی که فقط یه لایه نازک و پوسته داخلی بامبو باقی بمونه که برنج و داخل خودش نگه داره و برنج نریزه.

جاتون خالی خیلی چسبید البته بعد ازون یکی که من خوردم یکی دیگه هم بعدا از خواهر زک گرفتم .

روز آخر برنامه کشاورزی بود. خواهر زک پشت تراکتور نشست و زمین و شخم زد ، من و بقیه هم مشغول آماده کردن برگهای سیب زمینی شیرین شدیم.جالب بود که فقط کافی بود برگها یا ساقه ها رو داخل شیارهایی که تو زمین بوسیله تراکتور ایجاد شده بود بگذاریم و به این شکل خودشون ریشه می دادن. بعد از کاشت سیب زمینی شیرین هم برگشتیم به خونه و من یکی و امتحان کردم که نیاز به پختن هم نداره و طعمش شیرین و خوب بود.

بعد از کار هم یه چرتی روی هموک زدم که خیلی چسبید.البته اون رفیق آلمانی بیدارم کرد برای کمک که آی من خسته م امیر بیا کمک کن تو هم.حالا کل کاری که کرده بود تو حالت نشسته 4 تا برگ و از هم جدا کرده بود!

اون شب به لطف سیب زمینی های شیرین یه غذای خوب خوردیم.ماهی و برنج و یه دسر هم با پوره سیب زمینی شیرین درست کرده بودن که عالی بود.

صبح روز بعد از همه خداحافظی کردیم و زک و خواهرش مارو با موتور تا لب جاده بردن و ازونجا هم منتظر نشستیم تا ماشینی که می ره شهر بیاد و مارو سوار کنه. یه نیم ساعتی منتظر موندیم. تو این فاصله هم من با خواهر زک صحبت می کردم و ازش راجع به زندگی زنان روستایی اونجا پرسیدم. خیلی جالب بود برام که تو اون روستای دورافتاده زندگی می کردن اما دانشگاه می رفت و در کنار کمک به خانواده تحصیل هم می کرد.

طرفهای ظهر بود که رسیدیم شهر.رفیق آلمانی از من جدا شد و من برگشتم به همون هاستلی که بودم. تا برنامه سفر بعدیم و بریزم...

 

 

درباره کامنت ها:

دورم Dorm  یا Dormitory به اتاقهایی گفته میشه که چندتا تخت معمولا دو طبقه داخلشون هست و مسافرهایی که می خوان ارزون سفر کنن یه تخت کرایه می کنن. هاستلها یا گست هاوس ها ، معمولا یکی دو طبقه از ساختمونشون و به دورم ها اختصاص می دن و مابقی و هم به شکل اتاق اجاره میدن. دورمها حمام و دستشویی مشترک دارن. البته حمام دستشویی های بزرگ و تمیزی معمولا دارن.بعضی هم آشپزخانه مشترک دارن.بعضی از دورمها مختلط هست و بعضی هم خانومها و آقایون جدا.البته من تا حالا ندیدم کسی رعایت کنه معمولا تو دورم آقایون تا دلتون بخواد دختر رفت و آمد داره. این جدایی هم به دین و اینا ربطی نداره مثلا تو تایلند هاستل من دختر و پسر جدا بودن اما تو لنکاوی مالزی که کشور مسلمون ه قاطی بود.این دیگه به خود مدیریت هاستل ربط داره.این شیوه سفر کردن و استفاده از دورم خیلی بین اروپایی ها و آمریکایی ها معروفه و اگر خواستین جایی دورم بمونین جایی برین که غیر آسیایی ها زیادن و محل مسافرهای خارجی نه محلی. این و هم به این دلیل می گم که دورمهای خارجی ها معمولا تمیز و البته یکم گرونتر ه.

هوست ها یعنی افرادی که میزبان مسافران می شن معمولا شخصا اون طرف و نمی شناسن.البته اون مسافر هم هوست و نمی شناسه.پس باید یه اعتمادی باشه. این اعتماد از طریق پروفایل افراد شکل می گیره به اینصورت که مثلا من خونه یه نفر میمونم بعد از اینکه ازونجا رفتم درمورد اون طرف تو پروفایلش می نویسم که البته اون طرف نمی تونه اون کامنت من راجع به خودش حذف یا ویرایش کنه.هوست هم میتونه برای مهمانش کامنت بگذاره.و انتخاب کنه طرف مثبت یا منفی بوده به نظرش یا اینکه نظر خاصی نداشته باشه. به این طریق مسافرهای دیگه هم اون کامنتها رو می خونن و تصمیم می گیرن.مثلا دوست من ای جی نزدیک 300 تا کامنت مثبت داره. خوب این شخص اصن نیاز به فکر نداره و شما رو هوا میرین پیشش میمونین چون قبل شما 300 نفر موندن و نظرشون مثبت بوده.

من خیلی جاهای ایران و دیدم و خیلی جاهارو هم ندیدم.شمال ، اصفهان ، شیراز ، همدان ، مشهد ، اهواز ، خرمشهر ، گرگان و . . . جاهایی هستن که دیدم. غرب نرفتم ،  یعنی کرمانشاه و لرستان . خیلی دلم می خواد برم اما وقتی میام ایران سرد ه اونجا.سیستان و بلوچستان هم نرفتم تا حالا و فکر نکنم الان گزینه من باشه. من همه قومیتها و مردم ایران و دوست دارم ، برام ترک و لر و کرد و بلوچ و . . . فرقی ندارن. اما متاسفانه تو بعضی شهرها با بچه های تهران برخورد خوبی ندیدم. امیدوارم یه روزی همه مردم همدل باشن باهم و این جدایی قومیتی از بین بره.

و البته از صمیم قلب آرزو می کنم تمام هموطنانی که آرزویی جدایی و اتصال به کشورهای همسایه رو دارن هرچه زودتر خاک ایران و ترک کنن و به بهشت موعودشون برن و اجازه بدن ایرانیهایی که ایران و خونه خودشون میدونن فارق از قومیت پرستی کنار هم در آرامش زندگی کنن.

درمورد عکسها هم بگم که من 2 دسته عکس براتون می گذارم ، یه سری و از روی فیلما براتون می گیرم که اگر بخواین تا دو برابر کیفیت بالاتر می تونم براتون بفرستم.عکسهایی که با دوربین گرفته شده بخاطر کیفیت و حجم بالا 10 برابر کوچک شدن. یعنی اگر عکسی و می خواین امکان تا 10 برابر ارتقاء کیفیتش هست.ایمیل برام بگذارین و بگین تا چند برابر می خواین عکس بزرگ شه ، براتون می فرستم.

من از هر فرصتی برای نوشتن دارم استفاده می کنم ، چون نمیدونم ایران که برم فرصت نوشتن چقدر پیدا می کنم یا اصلن چقدر اینترنت دارم.اما سعی می کنم این ارتباط هفتگی مون باقی بمونه.

یادتون باشه من یه روزی مثل الان شما که دارین وبلاگ من و می خونین با خوندن وبلاگ دیگران عشقم به سفر بیشتر شد و جسارت سفر و پیدا کردم.

نکته آخر اینکه دوستان از ایران تماس گرفتن و تمایل داشتن که تو اسفند یا تعطیلات عید برنامه سفر بگذارم براشون.من موقعی که ایران بودم هم یه گروه داشتم که معمولا به طبیعا سفر می کردیم باهم.اگر تمایل به همسفری هم داشتین اعلام کنین.

تا دفعه بعد.

 

   


 
لایوس 1
ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی: لایوس ، سفر ، یکنفر اینجا تنهاست ، آزادی

وندی منو تا ایستگاه اتوبوس رسوند و ازونجا هم رفتم ایستگاه KL Sentral   و سوار اتوبوس شدم به سمت فرودگاه. بعدها ای جی راههای بهتری و برای رفتن به فرودگاه بهم یاد داد.پروازم صبح خیلی زود بود و ازونجایی که خونه وندی به همه جا دور بود تصمیم گرفتم شب رو تو فرودگاه بخوابم. خوب این یه روال عادی هست و خیلی مسافرای صبح زود این کار و می کنن. تا آخرای شب تو سالنهای فرودگاه چرخ زدم و خسته که شدم یه گوشه روی زمین نشستم.مسافرهای زیادی کنارم بودن.پول و پاسپورتم و زیر لباسم قایم کردم و به کولم تکیه دادم و خوابیدم.یه دو 3 ساعتی خوابیدم.البته فرودگاه بود دیگه با سروصداهای معمولش.ونگ ونگ بچه ها و بلند بلند حرف زدن بعضی ها و بلندگوی فرودگاه.بیدار که شدم رفتم و یه پریز برق خالی پیدا کردم.آخه تو طول روز پریزها همش اشغالن و کلی مسافر منتظر.نصف شب اما خبری نبود.نشستم تا گوشی م شارژ شه. تا یه ساعت دیگه می تونستم برای چک این برم و از شر کوله م خلاص شم.

یه پسر لال هم بود که با تبلتش داشت با خانوادش ویدیو چت می کرد.یه پسر حدودا 20 ساله. خوب خانوادش قطعا نگرانش بودن. اما استقلال و بزرگ شدن بچه شون و ترجیح دادن به دلواپسی خودشون. کاری که ما متاسفانه تو ایران نمی کنیم.یعنی بلد نیستیم. محبتهای گاها خودخواهانه مون باعث میشه که بچه هامون 30 سالشونم که میشه هنوز جرات یه همچین سفری و دور شدن و تنها بودن نمی کنن.بگذریم این جوون برای من خیلی جالب بود.

 

هیچ اطلاعاتی راجع به لایوس نداشتم. خوب قرار هم نبود برم لایوس. این روزهای آخر یکم تو اینترنت چرخ زدم و سعی کردم اطلاعات جمع کنم اما چیز بدرد بخوری نتونستم گیر بیارم.یا شاید هم هنوز انقدر با تجربه نشده بودم بدونم کجا و دنبال چی بگردم.بهرحال تنها چیزی که از لایوس به خاطر داشتم حرفی بود که دوست پرتغالی م زده بود.حتما برو شهر ونگ وینگ .رفتن به این شهر آسونه اما خارج شدنش سخت!

هواپیما که تو فرودگاه وین تیان نشست ، دلهره اومد سراغم . نمی دونستم اخباری که تو اینترنت خونده بودم درمورد ویزای لایوس درست بوده یا نه.اگه ویزا نمی دادن و برم می گردوندن مالزی؟!

رسیدیم تو سالن و همه تو صف برای گرفتن ویزا ایستادیم.هیچکدوم ازون خارجی هایی که تو صف بودن دغدغه منو نداشتن.براحتی پول و پرداخت می کردن و ویزاشون و می گرفتن و می رفتن .بالاخره نوبت من رسید.فرم و پر کردم و با پاسپورتم دادم به مسیول اداره مهاجرت.پاسپورتم و چند بار زیر و رو کرد و پرسید از کدوم کشوری؟! گقتم ایران. گفت ایران کجاست؟

باورتون میشه؟ یه کشوری که کلا ده بیشتر نیست.

صف پشت سر من طولانی بود برای همین منو فرستاد به گیشه بغلی که مسافر بعدی و راه بندازه.پیشه بغلی هم یه کپی از پاسپورتم گرفت و فرستاد منو صندوق.فکر می کنم برای ایران 35 دلار بود هزینه ویزا.پرداخت کردم و فیش و گرفتم و برگشتم گیشه اولی. یکم دوباره با پاسپورتم ور رفت و پرسید کجا قراره بمونی؟ یاد دوست فیلیپینی م افتادم تو کوالامپور که داستان سفرش به لایوس و برام گفته بود.یه هوست داشتن تو خیابونی که ، دقیقا تو همون لحظه اسم خیابون یادم اومد.گفتم یه دوست ژاپنی دارم میاد تو خیابون فلان دنبالم و میریم هتلی که اون هست. ویزای لایوس و چسبوند تو پاسم و داد بهم.موقع رد شدن از گیت ، مسیول گیت پرسید پول کافی داری؟ منم گفتم اومدم اینجا که فقط پول خرج کنم.اونم خندید و گفت موفق باشید.

البته من پولم و بصورت نقد همراهم داشتم و اگه می خواست می تونستم نشونش بدم.چون همونطور که ممکنه شنیده باشید بعضی کشورها از مردم کشورهای فقیر و بدبخت و بی پول مثل ایران ، اصطلاحا می خوان شو مانی Show Money  کنن. یا نشون بدن پول کافی دارن. حالم خیلی گرفته بود در عین اینکه از گرفتن ویزا خوشحال بودم . موقع خارج شدن از فرودگاه هم یه سیم کارت لایوس و خریدم و یکمی هم پول چنج کردم. یادتون باشه هیچوقت پول این کشورهارو از ایران نگیرین و فقط دلار یا یورو با خودتون داشته باشید.

تقریبا همه تاکسی می گرفتن به مقصدی که داشتن.مقصد من کجا بود؟ فقط اسم یه خیابون بلد بودم که شنیده بودم اکثر هاستلها اونجان. گرسنه بودم و خسته.دلم می خواست یکم بخوابم.

از سالن بیرون اومدم به امید اینکه یه وسیله نقلیه ارزونتر پیدا کنم.چیزی مقل توک توک که تو تایلند بود.اما خبری نبود ، فقط تاکسی. اون پسر لال و دیدم که داره با راننده تاکسی و بوسیله لپ تاپش صحبت می کنه. انگار به توافق نرسیدن و راننده رفت.پسر برگشت تو سالن و من همچنان اطراف و نگاه می کردم که راهی برای رفتن به شهر پیدا کنم. پسر بازهم برگشت و همونجای قبلی و دم در فرودگاه ایستاد. رفتم جلو و باهاش صحبت کردم.ازم خواست که بنویسم براش.منم ازش پرسیدم که می خوای یه تاکسی و باهم شیر کنیم؟ اونم نوشت : من الان یه تاکسی گرفتم داخل سالن.پولشم دادم تو هم بیا با هم بریم.ازش تشکر کردم و سوار تاکسی شدیم.راننده یه دلار هم منو شارژکرد.خوب 1 دلار عالی بود.لایوسی ها عاشق دلارن.یعنی اگه مثلا پول یه چیزی 15000 کیپ یا همون 1 دلار بود.خوشحال می شدن بهشون بجای 15000 کیپ یه دلاری بدی.  

واحد پول لایوس همونطوز که متوجه شدین کیپ هست و هر 15000 کیپ معادل 1 دلار که الان به نصف هم رسیده و می تونین برین و حالش و ببرین.لایوس کشوری ه که بیشتر به یه روستای بزرگ شبیه تا کشور. داخل ماشین که بودیم تا برسیم به مقصد کلی با پسر جوون گپ زدیم. خیلی پسر خوبی بود. گفت که هاستلش و از قبل بوک کرده.به آدرس اون که رسیدیم. من چک کردم ببینم جایی برای من دارن که متاسفانه پر بود.هاستل خیلی خوبی به نظر می رسید.اما خوب من ترجیح می دادم یه جای ارزونتر پیدا کنم.ازون پسر خداحافظی کردم و شمارم و دادم که اگه دوست داشت مسیج بده و همدیگرو دوباره ببینیم تو شهر.راه افتادم اون خیابون و پیاده تا اون خیابونی که اسمش و شنیده بودم پیدا کنم.تقاطع اول و که رد کردم انگار که رسیده بودم به مرکز شهر.پر بود از مغازه و هتل و مسافرخونه.قیمتها رو چک می کردم ببینم کجا میتونم جای مناسب پیدا کنم. خوب تو لایوس نتونستم هوست پیدا کنم و باید تو هاستل می موندم.چندتا خیابون فرعی و هم رفتم داخل و چندتا هاستل هم پیدا کردم که اونهایی که حوب بودن و قیمت مناسب داشتن همه پر بودن.خلاصه بعد از 2 ساعت گشتن اون خیابون و پیدا کردم و در انتهای اون خیابون هم چندتا هاستل بود که یکیشون هم تمیز بود هم قیمتش مناسب بود.البته من دورم گرفتم.دورم هاشون خیلی خوب بود. اتاقهای 3 یا 4 تخته و یه طبقه.اتاق ما 4 تخته بود.یه پسر آلمانی و یه دختر فرانسوی هم بودن و یه تخت خالی هم داشتیم. خوب با همه حال و احوال و چاق سلامتی کردم و وسایلم و مستقز کردم روی تخت کنار پنجره کنار تخت دختر فرانسوی.خیلی زود با هر دوی هم اتاقی هام دوست شدم. اصلا خاصیت هاستل موندن و دورم گرفتن همینه.کلی دوست  تازه پیدا می کنی.حالا فرض کنین می رفتم یه اتاق لوکس هم تو یه هتل می گرفتم.فضای هاستل خودمونی تره و کلی اطلاعات رد و بدل میشه. مخصوصا برای اونایی که تنها سفر می کنن.اسم دختر فرانسوی آنه پیر بود و همسن و سال من بود. اون یکی پسر آلمانی و هم یادم اومد اسمش و می گم بهتون. این پسر عجیب بود ، فیس بوک نداشت! برای همین من الان دیگه باهاش هیچ ارتباطی ندارم متاسفانه. می گفت که تو تایلند تو یه مزرعه کار می کنه.اومده بود لایوس که ویزای تایلندش و تمدید کنه.یه والنتیر جاب هم پیدا کرده بود تو یه روستای نزدیک وین تیان. زیاد از اتاق بیرون نمی رفت و فقط کتاب می خوند.زیاد راجع به سفرش به اون روستا حرف می زد.انقدر تعریف کرد که منم مشتاق شدم برم اون روستارو ببینم.اونم گفت که با دوستی که دعوتش کرده صحبت می کنه اگر اوکی داد منم می تونم باهاش برم.

خوب بعد از مستقر شدن خیلی گرسنه بودم. اول رفتم و یه دوش گرفتم.تو طبقه ما 2 تا حموم بود که هرکدوم 3 تا دوش داشت .برای اون طبقه هم کافی بود و من هیچوقت منتظر نموندم برای اینکه دوش خالی بشه.خیلی هم تمیز بود و با آبگرم. نمی دونم این و بهتون گفتم که تو این مناطق آبگرم ، ای کون یا همون کولر گازی ، وای فای جزو آپشن های یه مسافرخونه حساب میشه و قیمت اونهایی که اینارو دارن بالاتره.

البته اینترنت فقط تو لابی کار می کرد و باید می رفتیم پایین برای اینترنت که البته بد هم نبود و گاهی من می رفتم و تلویزیون هم تماشا می کردم. که معمولا فیلمهای تخیلی به سبک چینی ها داشتن . ازین کاراته یی ها که غیب میشن و ظاهر میشن و می ترکن یهو!

دوش که گرفتم و برگشتم اتاق گفتم من دارم می رم ناهار بخورم می خواین شما هم بیاین .پسر آلمانی که گفت نه بخاطر معدش فقط یه رژیم خاص داره و یه چیزی اواه مانند بهم نشون داد که داخلش برنج بود و اون لوله هم پوست بامبو.برنج قرمز بود.یکم ازش مزه کردم خوب بود.می گفت 15000 کیپ می دی یکی می گیری.فقط موز می خورد و این برنجهارو.خوب من گشنه تر ازین بودم که با اینچیزها سیر بشم.آنه پیر گفت که امیر وایسا منم میام باهات.خوب اون چندروزه برنامه مون با آنه پیر همین بود دیگه تست غذا.مخصوصا شبها کلی با هم می رفتیم و می گشتیم.هردو عاشق تست کردن غذاهای جدید بودیم و هر دفعه جای جدیدی و چک می کردیم.

صبح ها به گشتن توی شهر ها مشغول بودم و شبها هم با آنه میرفتیم می چرخیدیم. یه نایت مارکت هم نزدک هاستل بود. در انتهای خیابونی که هاستل ما قرار داشت یه رودخونه بزرگ بود و کنار رودخونه هم نایت مارکت بزرگی بود. شبها اطراف رودخونه پر بود از مسافرهای و مردم اونجا .یه سری ورزش می کردن و یه سری قدم می زدن. ورزش کردنشون هم مثل چینی ها بود.دسته جمعی با یه موزیک .البته دو نوع گروه هم دیدم که دارن ورزش می کنن .گروه اول با موزیک و انگار که می رقصیدن.گروه دوم شبیه چینی ها نرمش کنترلی و آرومی داشتن.

روز دوم هم با پسر آلمانی رفتیم بیرون خیابونهای اطراف و چرخی زدیم.اون هم ازون برنجها خرید و یه ظرف کوچیک هم برای برنج.این ظرفهای حصیری که البته تو سایزهای محتلف هستن مخصوص برنج ن.خیلی ازین روستایی هارو می بینین که یکی یه دونه ازین ظرفها رو دوششون و در اصل ظرف غذاشون حساب میشه. مردم لایوس هم بیشتر برنجی که مصرف می کنن استیکی رایس هست.یه برنج چسبناک که با شیر نارگیل درست میشه و خیلی خوشمزه هم هست.حالا در ادامه از فذاهای لایوس بیشت براتون می گم.

25 اکتبر 2013

روز سومی که وین تیان بودم ، پسر آلمانی گفت که می خواد برای ویزاش بره سفارت تایلند و بعد ازون هم باید بریم ایستگاه اتوبوس تا بریم روستا. منم با خودم گفتم بد نیست برم سفارت اندونزی و یه سوالی هم اینجا بکنم.آدررس سفارت و از تو وبسایت گیر آوردم و راه افتادم و پیاده رفتم به سمت سفارت.صبح طرفهای ساعت 9 صبح بود .تو مسیرم هم میدان معروف پاتوکسای و دیدم و بنای زیبا دروازه پیروزی.که می تونی بری بالای برج و منظره شهر و ازون بالا نگاه کنی.زیاد وقت نگذاشتم و نمی خواستم دیر برسم سفارت.چندتا عکس گرفتم و مابقی و موکول کردم به مسیر برگشتم.سفارت و خیلی راحت پیدا کردم.زنگ زدم و درب و باز کردن و رفتم تو نشستم.سه اتاق خیلی کوچیک و تاریک بود.یه مرد خارجی مشغول دادن مدارکش برای گرفتن ویزا بود.نفر بعد من بودم.مدارک و دادم و مسیول اونجا پرسید چرا می خوای بری اندونزی و منم یکم از زیبایی های اندونزی براش گفتم.خوب من در مورد اندونزی کلی اطلاعات جمع کرده بودم از قبل.یه فرم بهم داد و پر کردم .عکس و فرم و 25 دلار هم ازم گرفت و گفت ساعت 3 بعدظهر بیا. بهمین راحتی!

سر از پا نمی شناختم . برنگشتم هاستل و رفتم تو میدون پاتوکسای مشغول عکس گرفتن شدم و خلاصه تا ظهر خودم و مشغول کردم. با این استرسی که داشتم که نمی تونستم برگردم هاستل.یعنی می تونستم بهمین سادگی ویزای اندونزی و بگیرم؟ ویزایی که تو مالزی اون همه ازم دعوتنامه و گردش جساب و کوفت و زهر مار خواستن و آخرم سنگ قلابم کردن.اینجا بدون هیچ مدرک خاصی ساعت 3 بعدظهر ویزام و گرفتم. اونروز خیلی خوشحال بودم.بعد از گرفتن پاسپورتم سریع برگشتم هاستل چون قرار بود ساعت 4 ایستگاه اتوبوس باشیم. وسایلم و جمع کردم و از آنه خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت ترمینال اتوبوسها. با استفاده از گوگل مپ راهم و پیدا کردم و اونجا هم یه ربع دنبال اون دوست آلمانی م گشتم تا بالاخره پیداش کردم.

اون منطقه که ترمینال اتوبوسها بود خیلی شلوغ بود ، یه بازار محلی هم کنارش بود و این به شلوغی ش اضافه کرده بود. یه چیز جالب هم دیدم. چند تا مرد محلی که کنار خیابون بازی می کردن. چندتا گوی اندازه توپ تنیس و روی یه زمین خاکی می نداختن . یه چیزی بود شبیه تیله بازی بچگی هام اما با این گوی های سربی سنگین و بزرگتر البته.بعدها فهمیدم که این یه بازی فرانسوی ه.

لایوس سالها پیش مستعمره فرانسه بوده برای همین هرجا که می رین می تونین نونوایی های فرانسوی ببینین و ساندویچ بخورین با نون باگت و همه جا نون هست بر خلاف مالزی ، مردم لایوس نون می خورن!

حتی خیلی از پیرهای لایوسی  می تونن براحتی فرانسوی صحبت کنن و خیلی آثار فرانسوی همه جای لایوس هست.

خوب ما بالاخره همدیگر و پیدا کردیم و بعد هم یه پسر و دختر که قرار بود میزبانان ما در اون روستا باشن اومدن. اونها موتور داشتن و برای ما هم یه اتوبوس گرفتن. البته اونها بهش می گفتن اتوبوس ، یه چیزی بود مثل وانت که پشتش مسقف بود و مش د توش نشست.ما هم پشت ماشین سوار شدیم قرار شد 40000 کیپ هم به راننده بدیم. مسیر عین جاده چالوس خودمون بود.

هوا کم کم داشت تاریک می شد و ما همچنان پشت وانت نشسته بودیم.حدودا 2،3 ساعتی طول کشید که به یه جایی رسیدیم و راننده مارو پیاده کرد.دم یه خونه محلی بود.احتمالا باید منتظر می موندیم که میزبانمون بیاد دنبالمون.یه دختر کوچولوی خیلی خوشگل هم از اون خونه اومد بیرون و بقیه خانواده هم دنبالش و نشستن تماشا کردن ما. اوضاع زندگی خیلی فقیرانه ای داشتن.اما با اینحال لبخند می زدن و مهربون به نظر می رسیدن.راستش موقعیت یکم ترسناک بود وسط یه ناکجا آبادی بودیم و همه جا هم تاریک.هیچکدوم هم انگلیسی نمی فهمیدن.بعد از چند دقیقه یه پسری با موتور اومد و یه نگاهی به ما کرد و چرخی اطراف زد و رفت. اون خانواده که فقط چندتا زن بودن ، همچنان نشسته بودن دم در و مارو تماشا می کردن.چاقوم و آروم از کوله م در آوردم و گذاشتم تو جیبم. دختر کوچولو ه جلو اومد و باهاش یه عکس گرفتم و سعی کردم هر طور شده با اون خانواده ارتباط برقرار کنم.بعد از نیمساعت زک Zack میزبانمون اومد و من و دوست آلمانی م نشستیم پشت موتور اون و دوستش و رفتیم به مزرعه پومالک. Pommalok

بعد از حدود یکربع موتور سواری رسیدیم به مزرعه. همه جا تاریک بود و چیزی نمی شد دید و نمی تونستیم بفهمیم تو چه موقعیتی هستیم.زک یه آلاچیق کوچیک بهمون نشون داد و گفت اینجا محل اقامتتون ه! خوب روستا بود دیگه. البته دور تا دورش و برامون پشه بند زده بودن.خوب این زیاد مسیله مهمی نبود. میز غذاشون خیلی جالب بود.یه میز دراز که همه دورش می نشستن و جا برای همه بود.با بقیه خانواده هم آشنا شدیم.پدر و مادر و همسر زک و خواهر زک و اما شام. چشمتون روز بد نبینه برنج آبی رنگی بود که داشتم با خودم فکر می کردم این رنگ آبیش مال چیه با سبزیجات که اون سبزیجات هم شامل گل درخت موز می شد و یه علف دیگه ای که یادم نیست چی بود. یه سسی هم بود که طعم و ازون چیزی که بود بدتر کنه! خوب من سعی کردم یکم برنج بخورم چون خیلی گرسنه بودم و تلاش هم کردم به این فکر نکنم که چرا این برنج آبی ه! دوست آلمانی م  هم مثل من بود و نتونست چیز زیادی بخوره. البته سعی کردیم طوری رفتار نکنیم که بهشون بربخوره و خودمون و مشتاق نشون دادیم.بعد غذا پدر رقت سراغ تلویزیون قدیمی که پشت میز غذا خوری بود و ما هم یکم گپ زدیم و بعد هم رفتیم که بخوابیم.شلوارم و گذاشتم توی جورابم و پتو رو بیرون تکوندم و خودم و زیرش دفن کردم و خوابیدم که یه وقت جک و جونوری نفوز پیدا نکنه.

خیلی زود بیهوش شدم از خستگی و صبح خیلی زود هم بیدار شدم. و البته همه بیدار بودن و یه جوری منو نگاه می کردن انگار 12 ظهر از خواب بیدار شدم! حالا خورشید هنوز طلوع نکرده بود!

کنار میز غذاخوری یه دسته موز بود که دیدم این آلمانیه داره دخلشون و میاره از گشنگی منم رفتم و یکی ازشون خوردم. خوب اون وضعیت برای آدم شکموی مثل من خیلی سخت بود.

با زک و دوست آلمانی رفتیم اطراف و یکم قدم زدیم. خیلی جای زیبایی بود.حتما عکسها رو ببینین و لذت ببرین .

https://amiraaf.blogspot.co.id/

اول مزرعه کدوهاشون و بهمون نشون داد بعد  هم از روی یه رودخونه رد شدیم و رفتیم اون سمت مزرعه. رد شدن از روی رودخونه هم جالب بود چون پل فقط چمدتا بامبو بود که بهم گره زده بودن و باهاشون پل ساخته بودن.

من هنوز خواب آلود بودم و علاقه ای هم راستش به حرفهای اون دوتا نداشتم برای همین چند قدم عقب تر راه می رفتم و برای خودم عکس می گرفتم.آخر مسیرمون هم در برگشت به خونه یه جا بود که حشرات و نگه می داشتن که بعدا بخورن. یه تشت بود پر از جیرجیرک و سوسک. البته سوسکها درختی نه این سوسکهای فاضلاب.تقریبا اونطور که تعریف می کرد همه چی و می خورن دیگه هر چیزی که رو زمین می جنبید و از زمین در میومد!

یکی از گاوهاشون هم اون روز زایمان داشت که برای اولین بار بود من می دیدم .یه ور گوساله ه از صبح بیرون بود.

اطراف خونه پر بود از آبگیرهای کوچیک که مناظر اطراف و زیباتر می کرد و منو یاد قصه های کودکیم می انداخت که یه روز یه قورباغه ای تو یه آبگیر نشسته بود و . . .

روز اول خیلی سخت می فهمیدم زک چی میگه. انگلیسی و با لهجه جیرجیرکها حرف می زد ، باور کنین . . .

ادامه داستان در چند روز آینده . . .

 

 

در مورد سفرم هم لابلای نوشته هام خیلی صحبت کردم.اما الان کاملتر می نویسم.

1- سفر کردن برای من عین خود زندگی ه. من بچه تهران. زاده و بزرگ شده تهران .این سالهای آخرهر روز از خواب بیدار می شدم و پیاده تا ایستگاه اتوبوس می رفتم.چیزی حدود 15 دقیقه . بعد سوار اتوبوس می شدم و می رفتم سر کار.از شلوغی اصلا خوشم نمیومد و نمیاد.بیشتر منتظر میموندم تا اتوبوس خلوت تری بیاد. اینطوری می تونستم آدمهای کمتری و ببینم که با چهره های درهم و اخمو دارن می رن دنبال کار و زندگیشون. مدتهای زیادی کارم این بود که وقتی می خواستم با مترو جایی برم یکی دوتا قطار پر که میومد می نشستم و مردم و نگاه می کردم. هر آدمی که می بینین یه قصه داره. و قصه آدمهایی که من می دیدم شاد نبود. یا شاید برای من شاد نبود. من خسته شده بودم ، از شلوغی ها ، فریاد های بلند ، فریادهای خاموش ، نامردی ها و اینها البته همه جا هست.همه جای دنیا. همه جای دنیا نامردی و دزدی و شلوغی هست.اما فرق داره.اینکه آزاد باشی دور بمونی ازینها تا اونجایی که میشه یا نه همه جا بیخ گردنت باشن.

 2- پدر من هم مثل خود من عاشق سفر کردن ه. تا اونجایی که یادمه همیشه تا یه پولی دستش میومد ماشین و آتیش می کرد و می رفتیم یه طرفی.من تو خانواده ای بزرگ شدم که پدرم همیشه ورزش می کرد و می کنه و اهل سفر . خوب طبیعی که من هم عاشق طبیعت بشم. از 17 سالگی کوه نوردی و شروع کردم.نه به شکل حرفه ای اما هر هفته.حدودا 10 سال هر هفته برنامه طبیعت گردی و کوه نوردی داشتم.خوب طبیعیه دلم بخواد جاهای جدید و ببینم و با چیزهای جدید تری آشنا بشم.ساحل هایی با شن های سفید ، آب های کریستالی ، دشت های همیشه سبز ، دره های عمیق و صخره های بزرگ کنار اقیانوس. همه آرزوهایی بود که داشتم.

3- 6 سال از عمرم و برای رابطه ای گذاشتم که اشتباه بود. برده کسی بودم که هیچی نبود جز حسرتهای گذشته ش. یکروز به خودم اومدم و دیدم من دیگه اون آدم قدیمی نیستم و بخاطر اون نوع زندگیم تغییر کرده و اما اون همچنان همون نوع زندگی و داشت که قبلا داشت. ما ایرانیها وقتی با هم آشنا میشیم شروع می کنیم به گفتن اینکه من می خوام طرفم اینطوری باشه یا اونطوری باشه.بعد توقع داریم طرف اگه مارو دوسا داره خودش و تغییر بده و اونی بشه که ما می خوایم.این تعریف برده داری روحی و روانی در اکثریت ما ایرانیها هست.نمی ریم کسی و پیدا کنیم که شبیه اونی باشه که می خوایم ، سعی می کنیم اونی که میاد سراغمون و تغییر بدیم ، که اگر کسی بخاطر ما تغییر کنه که دیگه اون خودش نیست. تغییر در یه انسان زمانی ممکنه که اون شخص خودش ، قلب و روحش و با تمام وجودش بخواد تغییر کنه.بگذریم ، همونطور که قبلا هم گفته م یه سال عید دوست روسی م اومد خونه من و موند چندروزی با همسرش.با هم مسافرت رفتیم و کلی گپ می زدیم.یه شب تا صبح راجع به رابطه هامون با هم حرف زدیم.خوب تقریبا همسن بودیم و همدیگر و می فهمیدیم. اون با همسر سومش اومده بود ایران و می گفت که همسر دومش بخاطر بی پولی از خونه انداختش بیرون و بعد هم با این همسر جدیدش آشنا شده. این حرفش هیچوقت یادم نمی ره که گفت : امیر درهارو باز کن ، هیچوقت درهارو بروی خودت نبند. چیزی و که اینجا تو محله و شهر و یا کشور خودت پیدا نمی کنی معنی ش این نیست که وجود نداره ، حتما یه جایی هست و باید بری و پیداش کنی.

و وابستگی ها. وابستگی ها آدم رو زود پیر می کنه ...

4- دو سال آخری که ایران بودم مشکلات مالی زیادی داشتم.قرضها ، چکها و دادگاه رفتن برای گرفتن حقم. چرا ما آدمها باید بریم دادگاه و بزور حقمون و بگیریم؟ چون حیوانات انسان نمایی هستن که کارشون خوردن حق دیگران ه. من حقم و گرفتم حتی ازون قاضی عوضی که نمی خواست بده.از شهرداری که فکر می کرد پادشاه اون منطقه س. حق م و گرفتم و دادم به آدمهایی که برای پول ولم نمی کردن و اطرافم بودن. آزادی م و خریدم.آزادی از آدمهایی که ظاهرا دوستت دارن و در واقع بخاطر چیز دیگه ای اطرافتن. من آزادی خودم و خریدم.

5- چندسالی بود که وبلاگی و می خوندم که داستان سفر مردی بود مثل خودم عاشق سفر.مست داستان های سفرش می شدم و با اونها می رفتم به جاهایی که اون سفر کرده بودو البته خیلی چیزها یاد گرفتم و همیشه ازش ممنونم.

هنوز دلم برای خیلی چیزهای خوب تنگ میشه. قطعا همه چیز سیاه نبود اما من خسته شده بودم. و من دلم می خواست سفر کنم.آدمهای جدید ، جاهای جدید و ببینم.

- اون وبلاگ انگلیسی دیگه فعال نیست و لینک شده به همون وبلاگ عکسهام.

- از هر فرصتی برای نوشتن استفاده می کنم چون نمی دونم ایران برم چقدر وقت برای نوشتن دارم.

- ایران که رسیدم ، احتمالا بعد از یکی دو هفته می خوام برم سفر. جاهایی و که تا حالا ندیدم. شما کجارو پیشنهاد می کنین؟

 

 


 
داستان لنکاوی 1
ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/۱٦  کلمات کلیدی: لنکاوی ، سفر ، کوله پشتی ، مالزی

اتوبوس لنکاوی با یه تاخیر 10 دقیقه ای وارد ترمینال شد و ما همه سوار شدیم.صندلی های اتوبوس راحت بود و هوا هم داخل اتوبوس به لطف کولر خنک. فکر می کنم حدودا 8 ، 9 ساعتی توی اتوبوس بودم تا رسیدیم به شهر Alo Star . خوب من بار اولم بود و موقع بلیط گرفتن هم بهم گفتن این شهر نزدیک بندره البته نزدیک هم بود اما خوب باید تاکسی می گرفتی تا اونجا. تاکسی ها هم که از تاکسی متر استفاده نمی کردن و می خواستن حسابی تیغ بزنن.باید خودمو به آخرین کشتی می رسوندم وگرنه مجبور می شدم یه شب تو اون شهر بمونم.پرسون پرسون خودمو رسوندم به جاده ای که می رفت به سمت بندر. می خواستم تا بندر هیچ هایک کنم.هیچ هایک یعنی مفت سواری. دیدین تو فیلمای خارجی یکی وایساده کنار جاده و انگشت شست شو به سمت مسیری که می خواد بره گرفته؟ به این عمل می گن هیچ هایک. خوب تو اروپا و آمریکا شناخته شده تر است اما اینجا تو این شهر کوچیک؟ ماشین ها رد می شدن و بعضی لبخند می زدن و بعضی دست تکون می دادن ، بالاخره یه ماشین ایستاد که چند تا سیاه پوست سوارش بودن اما مسیرشون نمی خورد.یه موتور سوار هم گفتم که هلمت ندارم برای مسافر.بعد از حدود 20 دقیقه کنار جاده وایسادن بالاخره یه جوون چینی با ماشین کوچولوش وایساد و سوارم کرد. اسمش و یادم رفته اما خیلی پسر خوبی بود و تو راه کلی با هم گپ زدیم.من و تا دم در ترمینال کشتی ها همراهی کرد و رفت.بلیط قایق فکر می کنم 14 رینگیت بود .خیلی زود سوار شدیم و قایق حرکت کرد.جدودای 9 شب بود که رسیدم به لنکاوی.آها این و هم بگم که این اولین بار بود که سوار یه قایق بزرگ مسافربری می شدم.قبلا هم از بندر چراس تا کیش و سوار لندینگ کرافت شده بودم اما این فرق داشت. به جزیره که رسیدیم به مدیر هتل زنگ زدم اما جواب نداد .فکر کردم خوب اگه این طرف اصلا جواب نده چیکار کنم؟ رفتم قیمت تاکسی هارو چک کنم ببینم تا هتل چقدر می گیرن.حدود 35 رینگیت بود یعنی تقریبا 35 هزارتومن.خیلی گرسنه و خسته بودم .تقریبا 12 ساعت طول کشیده بود تا خودم و به جزیره برسونم.

بعد چند دقیقه مدیر هتل زنگ زد و پرسید که کجام منم گفتم دم KFC تو بندر وایسادم.اونم قرار شد  تا 20 دقیقه دیگه بیاد دنبالم.

یه نیم ساعتی طول کشید اومدنش. واقعا دیگه نا نداشتم. اما برخورد گرم مدیر هتل و خانوادش باعث شد یکم روحیه بگیرم که نه انگار خوب جایی اومدم .

لنکاوی برای همیشه جزیره محبوب من شد. با وجود اینکه بعدها جزایر بسیار زیباتری و دیدم تو کشورهای دیگه اما لنکاوی هنوزم برای من یه چیز دیگه ست. دوستان خیلی خوبی که اونجا داشتم ، تنهایی هام و همه زیبایی اون جزیره. دلم خیلی تنگ شده براش. اما به خودم قول دادم که حتما باز هم برم.

خوب آجون مدیر هتل بهمراه همسرش و سه تا پسر و دخترش اومدن دنبالم.یه جوون 30 ساله فکر می کنم.سوار ماشین شدیم و راه افتادیم. اما مستقیم به هتل نرفتیم ، رفتیم به یه نایت مارکت با بازار شبانه. تو نایت مارکتها معمولا همه چیز می فروشن و مهم ترینش هم غذا های مختلف خیابونیه.مثل لبو و باقالی که ما تو ایران داریم و این چرخی ها می فروشن ، اینجا تو جنوب شرق آسیا همه نوع غذایی و اونطوری می فروشن و بعضی هاش و من به رستورانهای بزرگ ترجیح می دم. یه جشنی بود اونشب که یادم نیست چی بود. یه جا نشستیم شام بخوریم. خانوم آجون پرسید غذای دریایی دوست داری؟ گفتم آره . اما راستش تا اون موقع انقدری غذای دریایی امتحان نکرده بودم. Seafood اما ماهی نیست معمولا به میگو ، شاه میگو ، صدف ، گوش ماهی و . . .خیلی هاشون معادل فارسی ندارن. نمیدونم اصلا ما تو ایران داریم یا نه. بهرحال اون شب اونها برای یه سوپ Prawn سفارش دادن. همون شاه میگو خودمون فکر می کنم. البته سوپش خیلی تند بود و آبکی ، و من فقط میگوهاش و خوردم.که اونم فقط بیشتر گشنه م کرد. خوب انقدر خجالتی بودم که نگم بابا به من برنج بدین!

وقتی رفتیم هتل خانواده آجون رفتن به اتاقشون و آجون هم منو برد تا اتاقم و نشونمم بده.یه اتاق 2 تخته بود. آجون گفت برای چند روز یه هم اتاقی اروگویه ای داری بعد اون میره ، ایرادی نداره؟ گفتم نه . تا خالا دوست اروگویه ای نداشتم.اتاق به اندازه کافی بزرگ بود با یه بالکن دوست داشتنی به سمت استخر.آجون رستوران هتل و هم بهم نشون دادم که فقط می تونستم آب خوردن بردارم چون رستوران کلا بسته بود.یعنی کل هتل یه جورایی تق و لق بود و داشتن بازسازی می کردن برای همین هم والنتیر می گرفتن.

بعد یه نیم ساعتی خوان اومد ، یه جوون هم سن و سال خودم ، فکر می کنم یه سال از من بزرگتر بود.        یکم باهم گپ زدیم و اطلاعات گرفتم و بعد هم خوابیدم.

فردای اونروز عید فطر بود. عید فطر تو کشورهای مسلمان دیگه بزرگترین عیدشون حساب می شه و معمولا 3 روز تعطیله.صبح همه پشت یه میز نشستیم و من آدمهای جدیدی و دور میز دیدم. یه پسر اسپانیایی ، یه دختر آلمانی ، یه دختر ایرلندی یه مرد هلندی با دوست دختر آلمانی ش و یه پسر و دوختر دیگه هم بودن که اصلا یادم نیست. راستش چون اون پسر اسپانیایی و این دوتا آخری که یادم نمیاد اونروز داشتن می رفتن یادم نیست چی بودن و کی بودن. وضع حافظه ام واقعا خراب شده و اسامی یادم نمیاد.اما خوب در ادامه بیشتر معرفی می کنم دوستان رو. میز پر بود از غذاهای مختلف و منم که گرسنه فقط می خوردم.آها ویلیام اون مرد هلندی 55 ساله با دوست دختر آلمانی 32 ساله ش که روبروی من نشسته بودن ، زیاد دوست داشت با من صحبت کنه و کلا زیاد حرف می زد.مرد عجیبی بود ، گاه فکر می کردی که چقدر دوست داشتنی ه و گاه می خواستی خفه ش کنی.خیلی صریح و تیز گاها حرف می زد. چندتا سوال مذهبی هم که الان یادم نیست ازم پرسید و منم زدم تو پرش.راستش اون روز اول اصلا نمی شناختمش و فکر می کردم چه آدم فضول و حرف مفت زنی ه.بیشتر درگیر غذا خوردن بودم.ناسی لمک و کلی شیرین و قهوه و تست و همه چی.خون اون روز کار و همه چیز تعطیل بود.بعد از غذا همه عکس گرفتیم اما من عکس دست جمعی با هم و ندارم. بعد آجون اون چند نفری و که داشتن می رفتن برد برسونه فرودگاه.

ویلیام و کرولاین تو باغچه بغل هتل کار می کردن.اون باغچه متعلق به یه زن آلمانی بود که کلا کسی ازش خوشش نمی اومد.زن آلمانی یه کشتی تفریحی هم داشت که برای تورهای دریایی اون و استفاده می کرد و ویلیام و کرولاین هم به عنوان والنتیر از این باغچه نگهداری می کردن.کرولاین آشپز خیلی خوبی بود اما وجترین.یعنی غذاهای بدون گوشت و مواد حیوانی.توی اون باغچه یه آشپزخونه خیلی مجهز داشتن با چند تا اتاق. یه سگ ژرمن و 3 تا هم گربه .محیطی آروم و دوست داشتنی.جی دختر ایرلندی و اون دختر آلمانی هم والنتیر زیر نظر ویلیام و کرولاین بودن.ویلیام بازاریابی می کرد و مشتری پیدا می کرد برای یه شام توی باغ و کرولاین هم آشپزی می کرد.جی هم کارش نقاشی دیوار بود.اون دختر آلمانیه اما فقط برای خواب اونجا می موند و روی قایق کار می کرد.که البته بعد چهد روز دیگه نیومد و رفت تو همون قایق موند.

با این توصیف ها فکر کنم یکم شخصیت های داستان و شناختین.حتما عکس ها رو ببینین تا بهتر بتونین فضارو تجسم کنین.

https://amiraaf.blogspot.co.id/

خوب بعد صبحونه هر کی رفت سراغ کارش و من موندم بیکار.وقتی آجون برگشت ازم خواست گچ و خاکی که پشت یکی از ساختمونها بود و بریزم تو فرغون و ببرم بریزم تو سطل آشغال. کار سنگینی بود اما خوب من تقریبا یه ساعته تمومش کردم.

رفتم و تو لابی هتل ببینم کاره دیگه ای هست انجام بدم ، که آجون گفت نه حالا یه استراحتی بکن.

بارون نم نم شروع به باریدن کرد.البته در عرض چند ثانیه بارون تندی گرفت. فضای کنار استخر خیلی دیدنی شده بود. ازون به بعد یکی از تفریح های من این بود که وقتی بارون می بارید بشینم و تماشاش کنم.البته قشنگترین قسمت اون زیبایی بعد ازین بود که بارون بند میومد. پرنده ها میومدن و اطراف باغ هتل پرواز می کردن و می خوندن.پرنده هایی که تا حالا فقط تو فیلمهای راز بقا دیده بودم.

اون شب ویلیام و کرولاین منو خوان و دعوت کردن برای شام.یه خانواده انگلیسی هم بودن از منچستر. اونها البته بعنوان مشتری.خانوم انگلیسی وقتی فهمید من ایرانی م گفت : من شنیدم زبون فارسی خیلی خوش آهنگه. میشه یکم فارسی خرف بزنین.من هم یه شعر از سهراب براشون خوندم و ترجمه کردم.  

خوب اولین بارم بود که غذای وجترین یا سبزیجاتی می خوردم به اون شکل ، غذای اصلی و دوست نداشتم چندان اما دسرکیکی که مخصوص کرولاین بود و من عاشقش بودم.

اطلاعاتی در مورد وجترین ها یا اونهایی که محصولات دامی یا حیوانی مصرف نمی کنن نداشتم ، یعنی مثل خیلی ایرانیها فکر می کردم فقط سبزی می خورن و سالاد ، در حالیکه غذاهای خیلی خوشمزه ای می شه درست کرد.االبته تو دنیا آدمهای مختلف با نوع و سلیقه غذایی متفاوت می شه پیدا کرد. مثلا چند ماه پیش یه زوجی اومدن رستوران سفارش غذا بدن اما هیچی نتونستم بهشون پیشنهاد کنم چون آرد گندم نمی خوردن ، برنج نمی خوردن ، هیچ ادویه ای نمی خوردن و احتمالا آلرژی داشتن . خدایا شکرت که من همه چی و می خورم.به قول مادرم خر و با خور و گربه رو با گور می خورم! چیز خاصی از شب اولی که رفتم پیش ویلیام و کرولاین ندارم که بگم اول اینکه عکسهارو ببینین. اینبار عکسها کیفیت خوبی ندارن چون اکثرا تو شب گرفته شدن اما بعدا عکسهای خیلی خوبی گرفتم که می گذارم براتون. اون شب سعی کردم با ویلیام و کرولاین رابطه نزدیکتری پیدا کنم البته جی هم بود اما سرش تو تبلت بود و زیاد حرف نمی زد.دختر بلوند روستایی 19 ساله از ایرلند.می تونستم احساس کنم که خوان ازش خوشش اومده اما خوب جی خجالتی بود و خوان هم بسیار پسر مودب و قابل احترام.من تو همون یکروزه با خوان دوست شدم.یعنی دوست ها. باورتون میشه ما کلا یک هفته با هم بودیم اما هنوز هم بعد چند سال یکی از کسایی که روز تولدم بهم مسیج می ده و تبریک می گه خوان ه.خیلی دلم می خواست بیشتر می تونستم باهاش باشم و رفاقت کنیم.خوب اون شب تقریبا من با جی حرفی نزدم و و بیشتر با ویلیام و کرولاین گپ زدیم و ازشون راجع به شیوه زندگیشون پرسیدم و قرار شد یکبار بشینیم و برام تعریف کنن. چیزی که ویلیام ورد زبونش بود What’s the meaning of life?

از خودش و از همه می پرسید این و.

بعد از اینکه خانواده انگلیسی رفتن کرولاین برامون موخیتو درست کرد که اولین بارم بود واقعی ش و می خوردم.یه بار تو ایران برادرم یه بطری موخیتو خریده بود که اصن خوشم نیومد.اون شب قول دادم که تو همین یکی دو روزه بیام و براشون غذای ایرانی بپزم.

آخر شب تشکر کردیم و رفتیم اتاقمون . خوان گفت فردا می خوام موتور ویلیام و قرض بگیرم و برم چنانگ بیچ. خسته شدم اینجا ، می خوام برم بار و شاید یه مخی هم زدم و شنبه شب و همونجا موندم. گفت اگه می خوای تو هم بیا اما اگه من بمونم نمی تونم برت گردونم.گفتم ایراد نداره بالاخره یه راهی برای برگشت پیدا می کنم.

فردای اونروز کار من و خوان با هم بود. هاوس کیپینگ یا مرتب کردن اتاقها . با دوتا از کارگرای هتل راه افتادیم اتاق به اتاق ، می شستیم و ملافه ها رو عوض می کردیم و تشک های خراب یا نمدار و می بردیم به انبار.سقف چندتا از اتاقها هم چکه می کرد. کلا هنل نیاز به بازسازی زیادی داشت.اما قرار بود یه مهمون بیاد برای اون ساختمون ، برای همین داشتیم حداکثر اتاقی و که میشد آماده کرد و آماده می کردیم. بعد از 2،3 ساعت کار کردن تو بالکن پشتی ایستادیم که یه سیگاری بکشیم.جی و ازون جا می دیدیم که داره دیوار پشت آشپزخونه رو رنگ می زنه. این چند خطی و که براتون نوشتم تصور کنین. جی یه دختر 19 ساله ایرلندی دانشجوی دانشگاه آکسفورد انگلیس بود و داشت دیوار رنگ میزد. داشت تجربه زندگی مستقل و بدون پدر و مادر و بدست می آورد. زندگی ساده و مسیولیت پذیری و تمرین می کرد.اونم کجا ؟ تو جنوب شرق آسیایی که حتی آسیایی ها فکر می کنن خیلی خطرناک باید باشه.

آرزوم بود کاش وقتی من 18 سالم شده بود بجای سربازی و وقت تلف کردن کسی به من این راه و نشون می داد. توی ایران ما چیزی به اون شکلی که همه جای دنیا به عنوان والنتیر جاب یا کار داوطلبانه شناخته میشه نداریم.کار در ازای جای خواب و غذا برای کسب تجربه و سفری ارزونتر.نمیدونین چه لذتی توی این هست. اما خوب تصور کنین یه دختر ایرانی که دانشجوی هر دانشگاه در پیتی هم که تو ایران باشه براش افت داره بخواد یه آجر جابجا کنه چه برسه به نقاشی ساختمون برای غذا و جای خواب. حالا من خودم و مثال نمی زنم که مثل یه کارگر معمولی هتل کار می کردم ، منی که سالها تجربه مدیریت داشتم. زیباترین لحظات زندگی بود. مهم نبود کار ه چیه که بهمون می سپرن. سعی می کردیم خوب و سریع تمومش کنیم و بریم از طبیعت لذت ببریم.

اونروز بعد از ظهر کار و تموم کردیم و رفتیم اتاقمون، دوش گرفتیم و خوان گفت بهتره یه چرتی بزنیم که شب می خوایم تا نیمه شب بیدار باشیم بتونیم.

این هفته می خوام براتون بیشتر بنویسم پس به خوندن ادامه بدین که حداقل داستان خوان و تموم کنیم.

من کلا یکساعت شاید تونستم بخوابم اما خوان یه 3،4 ساعتی خوابید.طرفای 7 شب بود که بیدار شدیم. دوش گرفتیم و آرا ویرا کردیم و زدیم بیرون.یادم نمیاد شام خوردیم یا نه .موتور ویلیام و گرفتیم و راه افتادیم.یه قسمتی از جاده رو اشتباه رفتیم . که بعد یه 10 دقیقه رفتن از یکی پرسیدیم و دور زدیم به سمت جاده اصلی. لنکاوی یه جزیره دوست داشتنی که همه اطراف جاده جنگل و دریاست.برای همین اگه جزیره رو بلد نباشی و توی شب گم بشی واقعا ترسناکه.حدودای 8 شب بود که رسیدیم چنانگ بیچ. خوب زود بود. رفتیم و دو تا کارلزبرگ گرفتیم و جلوی در ورودی چنانگ مال نشستیم به خوردن و بازهم خریدیم و خوردیم و اون منطقه رو گشتیم.چنانگ بیچ منطقه ای که معمولا توریستها و مسافرها تو لنکاوی اقامت دارن.همه قیمتی هتل و مسافرخونه هست. رستوران و بار هم زیاده و البته ساحل هم نزدیک. این خیابون که خیلی هم طولانی نیست تنها جای در جزیره برای زندگی شبانه.طرفهای 11،12 شب بود که رفتیم سان بار.من یه گوشه داشتم به موزیک گوش می دادم .واقعا این اژنوی ها چه ها که نمی کنن البته خوب خیلی هاشون هم مالایی و مسلمون بودن.البته بعدها دیدم که در ماه رمضون پلیس به بارها و کلابها سر می زنه و مالایی های مسلمون و اگر داخل بار باشن دستگیر می کنه.

اون شب خوان از یه دختر به ظاهر اروپایی خوشش اومده بود و داشتن صحبت می کردن. یه چند دقیقه ای که گذشت دیدم یه پسره مالایی داره با خوان درگیر میشه. چندتا دیگه ازین مالایی ها هم پشت پسره دراومدن و شروع کردن به هل دادن خوان . که باید از بار بری بیرون.سکیوریتی هم که خبری نبود.داستان هم سر همین دختره بود که انگار با این پسر مالایی ه بود اما داست به خوان پا می داد.خلاصه اینها شروع کردن به هل دادن خوان به سمت بیرون بار. من یهو خونم به جوش اومد که ای بابا چند نفر به یه نفر.یکی ازین صندلی های کنار دستم که مال بار بود و بلند کاردم وهوار کشون پایه هاشو گذاشتم رو سینه پسر ه و هلش دادم تو دیوار. چند تا فحش خارجی بی پدر مادری هم حواله ش کردم. همینطور که این پسررو به دیوار فشارش می دادم ، یهو درد شدیدی و تو کمرم حس کردم ، نا مردا با میز همچین کوبیدن تو کمرم که پهن شدم روی زمین و صندلی از دستم افتاد. برای چند دقیقه ای گیج بودم اما درد و توی تمام بدنم حس می کردم ، چند نفری با لگد داشتن منو که روی زمین افتاده بودم می زدن. مزه ترشی توی دهنم و حس می کردم. دهنم گر از خون شده بود. در همون حال چشممم به خوان افتاد که ترسیده بود و داشت تماشا می کرد. اما یهو انگار این تلاقی نگاه تلنگری برای اون باشه ، دو تا شیشه نوشیدنی 100 گوارا رو از پشت پیشخون برداشت حمله کرد سمت اونایی که داشتن منو می زدن.منم جون تازه ای گرفتم و صندلی که روی زمین افتاده بود و برداشتم و کوبوندم به پای اونایی که اطرافم بودن ، ضرباتشون متوقف شده بود و من جون تازه ای گرفته بودم. انگار خشم تمام دردهارو از تنم خارج کردم بود.دندونهای پر از خونم و بهم فشردم و صندلی بلند کردم و محکم کوبیدم تو سر یکی از مهاجمین.طرف ناله ای کرد و نقش زمین شد. خون سرش خیلی زود اطرافش و پر کرد.موزیک دیگه کاملا قطع شده بود و خیلی از افرادی که تو بار بودن رفته بودن.به خوان اشاره کرده که بره بیرون و خودم هم یه حمله دیگه به سمت اون چند نفر روبروم کردم و فقط نشون دادم که می خوام با پایه صندلی بزنمشون و فراریشون دادم از جلوم ، راهم و که باز کردم دویدم بیرون.بیرون بار صندلی و گذاشتم پشت دستگیره در که باز نشه از داخل.خوان با موتور روشن دم در منتظرم بود.صدای آژیر ماشین پلیس از دور شنیده می شد.پریدم ترک خوان و اونم با سرعت از منطقه دور شد.بعد از 10 دقیقه روندن یه گوشه جاده وایسادیم که یه نفسی بگیریم.هردو گنگ و مبهوت بودیم که چیکار کنیم.حرف نمی زدیم و ساکت کنار جاده نشسته بودیم که یهو صدای آژیر و دوباره شنیدیم بلند شدیم و پریدیم رو موتور. جاده های لنکاوی و با سرعت می رفتیم اما خوب موتو کوچیک ما نمی تونست سریعتر از ماشین پلیس بره. پلیس چندبار اخطار داد که وایسیم اما خوان توجهی نمی کرد و می خواست راه فراری پیدا کنه.چند ثانیه بعد صدای شلیک گلوله شنیدیم.داشتن به سمت ما شلیک می کردن. خوان پیچید تو مسیر جنگل ، خوشبختانه انقدر مسیر پوشیده از درخت بود که ماشین نمی تونست وارد بشه. اما خوب برای موتور هم سخت بود.اما خوان بی توجه به اینها و هراسان گاز می داد. هردو حسابی ترسیده بودیم و نمی دونستیم اگه گیرمون بیارن چه بلایی سرمون میاد.پلیس ها پیاده وارده جنگل شده بودن و دنبال ما می دویدن و شکلیک می کردن اما خوب کم کم صدای شلیک قطع شد.نمی دونستیم داریم به کجا می ریم. چند دقیقه ای که جلو رفتیم رسیدیم به انتهای مسیر. صخره ای بلند که پایینش هم باز پوشیده از درخت بود.فضایی حسابی ترسناک اطرافمون بود. من هنوز دیرد شدیدی و حس می کردم و از خوان پرسیدم چیکار کنیم؟ خوان هم گفت می پریم. چون اگه پلیس اینجا مارو بگیره بهمون شلیک می کنه پس چاره ای نداریم.حداقل اگه بپریم شانس زنده بودنمون هست. یه نگاه بهم کردیم و پریدیم.ضربات تیز و محکم شاخه های درخت و رو تمام بدنم احساس کردم و بعد هم ضربه ای محکم توی سرم من و از هوش برد.

عکسهارو ببینین:

https://amiraaf.blogspot.co.id/

و پاسخ به کامنتها:

مرسی بابت راهنمایی حل مشکل لود شدن وبلاگ دختری به نام امید.من کلا آدمیم که اگر کسی بر علیه کشور من کوچکترین حرفی بزنه زود جوش میارم و حالش و می گیرم. حالا در آینده خواهید خوند داستانهایی که در این رابطه اتفاق افتادن رو.

من از بچگی م داستان می نوشتم.یعنی از دوره راهنمایی. کتاب هم زیاد می خوندم ، یادمه که اول راهنمایی که بودم گیر داده بودم به کتابهای ژول ورن. یکی از سرگرمیهام این بود که وقتی با خانواده می رفتیم پارک ملت برم تو اون کتاب فروشی ابتدای پارک و نوارها و کتابهای جدید و ببینم و هر دفعه هم پدر و مادرم یه کتابی که دوست داشتم و برام می خریدن.کتاب شازده کوچولوم و هم ازونجا خریدم.اول راهنمایی که بودم معلم انشایی داشتیم که اسمشون یادم نمیاد. اما امیدوارم هر جا هستن سالم و سرحال باشن. این مرد به هر دلیلی باعث شد جرقه های داستان نویسی در من زده بشه.زنگهای انشا فقط یکی دو نفر انشا می خوندن. بقیه زمان کلاس و من برای بچه ها قصه می گفتم. تو اون عالم بچگی داستانهای مختلفی و که خونده بودم قاطی می کردم و با تخیل خودم یه داستان جدید می ساختم و براشون تعریف می کردم. گاهی هم کتاب معرفی می کردم و داستانش و تعریف می کردم.معلم عزیز من هم پاها چرت می زدن و من لذت می بردم. انگار داشتم تو سازمان ملل و برای روسای جمهور کشورهای دیگه سخنرانی می کردم.

سال دوم راهنمایی هم همینطور ، یه معلم دیگه و اینبار می نوشتم.هنوز دارم اون دفتر قصه های کودکیم و. و من ازونجایی به خوندن علاقه مند شدم که برادرهای بزرگترم چندین کتاب ارزشمند در خونه نگه داری می کردن و من با خوندن اونها شروع کردم. شما می تونین تو خونه تون کتاب بگذارین و حتی به شکل نمایشی هم که شده کتاب بخونین تا بچه هاتون یاد بگیرن. یا می تونین بشینین و سریال ببینین و کلش بازی کنین که اونها هم یاد بگیرن...

در مورد آدمها و رابطه هاشون هم چشم می نویسم.اساسا تو هر جای جدیدی که برم راجع به مردمش می نویسم ممکنه پراکنده اشاره کنم اما خواهم نوشت.

و حالا ادامه ماجرا ،

این اتفاقی که تعریف کردم ممکنه تو زندگی هر کسی بیوفته. خیلی ساده و طبیعی.  زندگی در جزیره شرایط خاصی داره.مردمش متفاوتن. مثلا مردم جزیره کلا تنبلن. زیاد به زمان و قرارشون اهمیت نمیدن ، این و هم خصوصیت بدی نمی دونن چون زندگی کلا تو جزیره کند پیش می ره.مردم با طبیعت بزرگ می شن با حس لذت بردن از زندگی.مثلا دو روز کار می کنن و وقتی پول در آوردن می رن دنبال عشق و حال و لذت بردن از زندگی.بچه هایی که لب ساخل بدنیا میان یعنی خونه هاشون نزدیک ساحله اکثرا شناگرها خوبی هستن و در مناطقی که امکانش هست موج سوار های قهاری میشن.به اینها می گن بیچ بوی.موهای بلند و بدنهای لاغر اما ورزیده و پوست آفتاب سوخته. دخترهای اروپایی مخصوصا اسکاندیناوی عاشق این تیپ پسرها هستن. عجیبه ولی زیاد می بینین دخترهای بلوند اروپایی که با این سوخته های کوتوله می پرن.چندتا دلیل هم داره : بدنهای خوب این پسرها ، تفکر آزادشون ، خیلی هاشون کارهای تفریحی می کنن ، یا گیتار می زنن یا تو بار کار می کنن یا تور لیدرن ، مربی شنا ، موج سواری هستن. زمستون اسکاندیناوی خیلی سرده و اکثرا برای فرار از سرما میان این قسمت از آسیا و 3 ماه می مونن. خوب چه بهتر که یه پسر هم کنارشون داشته باشن . در مورد مسایل مادی هم بگم که تو لنکاوی بیستر دیدم که پسرها خرج دختر ها می کنن و این دختر های مو زرد و زیبای اسکاندیناوی خوب بلدن بیان و سه ماه مفت از تعطیلاتشون لذت ببرن. اما بعدها تو کشورهای دیگه دیدم که دخترهایی که وضعشون هم خوبه با یه پسر محلی ازدواج کردن و خرج زندگی و هم می دن.

خوب اتفاق توی بار با یه گروه ازین بیچ بوی ها بود.پسرهایی که درگیر شدن باهاشون کار اشتباهی چون پشت هم هستن در مقابل خارجی ها. پس برگردیم به عقب. توی بار که بودیم و اون پسره شروع به هل دادن خوان کرد من تمام داستانی که براتون تعریف کردم از ذهنم گذروندم. دست خوان و گرفتم و از بار بیرون اومدیم. حالش گرفته بود. یکم دلداریش دادم .اما حالش و نداشت که جای دیگه ای بریم.برای همین سوار موتور شدیم و برگشتیم هتل. توی راه هم سر یه پیچ خدا خیلی بهمون رحم کرد که تصادف نکردیم. اون شب خوان بدون اینکه حرفی بزنه رفت و خوابید. من داشتم کتاب صد سال تنهایی و می خوندم.چند صفحه ای خوندم و بعد به خواب رفتم.

فردای اونروز تعطیل بودیم. دیر از خواب بیدار شدم و رفتم تو محوطه قدمی بزنم. یه خانواده سیاه پوست داشتن تو استخر شنا می کردن. خوان داشت با زن سیاهپوست صحبت می کرد. ویلیام هم اون اطراف بود.گفت امیر می خوای بیای امشب برامون آشپزی کنی. گفتم آره چرا که نه. اونم گفت خوب پس من میام دنبالت بریم با هم خرید کنیم. گفتم باشه . یاکساعت بعد آجون که نمیدونم از کجا خبردار شده بود من قرار اون شب آشپزی کنم اومد سراغم و گفت امیر من امشب مهمون دارم. بیا همینجا آشپزی کن ویلیام و کرولاین و هم دعوت می کنیم.یه جورایی می خواست بگه تو که تو هتل ما کار می کنی چرا میری اونجا آشپزی می کنی.گفتم باید با ویلیام صحبت کنم اگه اون اوکی باشه من حرفی ندارم. خوب ویلیام هم قبول کرد خوشبختانه هر چند نه دلش می خواست یه جمع خودمونی داشته باشیم اون شب و زیاد ازین کار آجون خوشش نیومد.

 آجون اون شب چندتا مهمون داشت و می خواست یه باربکیو کنار استخر راه بندازه. من هم با ویلیام رفتم شهر برای خرید. سبزی و جوجه و مرغ. ازین نونهای هندی هم خریدیم چندتا بسته . وقتی برگشتیم یکسر رفتم به آشپزخونه ببینم چی داریم چی نداریم.آشپزخونه بزرگ و مجهزی داشتیم اما مرتب و تمیز نبود. ظرفهایی که لازم داشتم و شستم و آماده کردم. جوجه هارو با مواد لازم ریختم تو یه قابلمه و گذاشتم کناری.برای پیش غذا هم سالاد الویه درست کردم.

شب که شد بارون تندی گرفت. بارونهای لنکاوی هم خیلی سنگین بود یعنی تو چند ثانیه خیس می شدی انگار که زیر دوش آبی.

من تو محوطه کنار استخر بودم که میز غذا رو هم اونجا چیده بودیم البته سر پوشیده بود. فاصله 4،5 متری محوطه تا در ورودی رستوران و دویدم تا برم آشپزخونه که دمپایی م پاره شد و خودمم خیس آب. کلا کار کردن توی اون هتل تا دلتون بخواد لباس دمپایی خراب کردم.

اون شب چند تا از دوستان آجون از کوالاموپور اومده بودن به لنکاوی. فوتبالیست بودن و خیلی از تیم ایران تعریف می کردن.

شام اون شب برای من افتخاری بود چون کسانی که غذا رو خوردن لذت بردن از کشورهای مختلف بودن ، اون خانواده کنیایی که البته ساکن هنگ کنگ بودن و هم دعوت کردیم به شام. شب خوبی بود ، برای نوشیدنی هم شربت آبلیمو درست کردم البته با کمی تغییرات.یعنی لمون گرس تو آب جوشوندم و بعد آب لیموی تازه و شرک اضافه کردم.ببخشین لمون گرس نمیدونم چی میشه ؟

عکسهارو ببینین.

https://amiraaf.blogspot.co.id/

مهمونهای اون شب ، ویلیام و کرولاین و جی ، آجون و خانواده و دوستان.خوان. و خانواده کنیایی بودن. البته آخرهای غذا بود که ورونیکا اون دختر آلمانی که گفتم رو قایق کار می کنه هم رسید. نکته جالب برام این بود که مالزیایی ها غذاشون و با دست می خورن. برام جالب بود. این خانواده اشرافی که اکثرا اروپا تحصیل کردن چرا از قاشق و چنگال استفاده نمی کنن؟! و من هیچ وقت هم ندیدم اینها قبل از غذا برن و دستهاشون و حداقل بشورن.

در آخر هم یه چای ایرانی براشون دم کردن که بفهمن چایی چیه.

دوشنبه شب زیر یکی از آلاچیق های کوچیک قارچی شکل محوطه نشستم و داستان این چندروزه رو برای دوربینم تعریف کردم.و با امیر چند سال بعد صحبت کردم. این خیلی خوبه که با آینده مون صحبت کنیم یا بنویسیم. بعد چندسال که اون و می خونیم یا میشنویم می فهمیم که کجای کاریم و کجا راه و اشتباه رفتیم.

آجون بهم گقت امیر سه شنبه می خوایم بریم Island Hopping یا جزیره گردی. میای؟ گفتم حتما.

عکسهارو ببینین و داستان جزیره گردی و هم هفته دیگه براتون می گم:

  https://amiraaf.blogspot.co.id/

 

 

 

 

 


 
خونه وندی 2
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٩  کلمات کلیدی: دروغ ، سفر ، کوله به پشت ، هندیها

یه موقع هایی دس و دل آدم به نوشتن نمی ره ، مثل الان من. اما نوشتم. یه موقع هاییم می خوام چیزهای دیگه بنویسم.شاید نوشته های دیگه م و منتقل کنم به فیس بوک و اینجا فقط داستان سفرهام و بنویسم.نظرتون چیه؟

می خوام اینجا همه چی و بریزم رو داریه!

نمیدونم در مورد دروغ گفتن قبلا چیزی اینجا نوشتم یا نه اما می خوام یه اشاره مختصری بکنم. یکی از افتخارات ما ایرانیها دروغگویی مونه. یه سری ها دایم دروغ ن ، یعنی آب می خوره ، اگه بپرسی چی خوردی میگه نوشابه! این دسته افراد دروغ های ریز زیاد می گن. یه سری ها هم هستن می گیم خالی بندن ، طرف دهنش و که باز می کنه شروع می کنه به ادعای دروغ کردن ، که من اینم و اونم و این و دارم و اون و دارم. یه سری هم هستن مثل بقیه همه ایرانیها که می گن دیگه ، هر وقت لازم باشه. به معلم ، به پدر و مادر ، به بچه.حالا یه کمم خیال خودشون و راحت می کنن و اسم خیلیاش و میگذارن مصلحتی.

مادره می گه : بخور مامان ، بابا بیاد می گم ببرتت پارک ، بعد بابا که میاد مامان یاد خشتک جدید ثریا جون میو فته و مخ بابا رو می زنه که براش لنگش و بخره! پارک و بچه و دروغی که بچه یاد گرفته هم کشک ، خشتک ثریا جون و بچسب.

خلاصه اینکه ما دروغ زیاد می گیم و همه مون هم می گیم اون دسته ای که می گن دروغ نمی گن اصلن هم دارن دروغ می گن!

ما تو تلویزیون و از پدر و مادر و مدرسه یاد می گیریم دروغ گفتن و البته این هم بگم که ما دروغ پروری می کنیم. معضل دروغ پروری متاسفانه بسیار در جامعه ما ایرانیها حاد هست ، البته این و هم اضافه کنم که دروغ گویی همه جای دنیا هست ، اما به نسبت در ایران 100% مردم دروغ می گن ، در کشورهای دیگه کمتر و همینطور آسیایی ها نسبت به اژنوی ها بیشتر دروغ می گن. باز مسلمونها نسبت به بقیه ادیان بیشتر دروغ میگن با وجودیکه در دین اسلام قویا دروغ گویی امری زشت خوانده شده.

خوب دروغ پروری چیه؟ بچه میاد خونه ، مثلا یه ساعت دیرر میاد ، مادر نصفه جون شده دیگه همچین می زنه تو پره بچه هه که خوب اون طفلی اگر هم بخواد راستش و بگه راستدون ش  بند میاد. ما تهدید می کنیم و با تهدیدهامون دروغ پروری می کنیم.

چرا این بحث و شروع کردم؟ چون یه فرانسوی چند ماه پیش به یکی پشت سر من گفته بود که ایرانیها همه دروغگون خوب راست هم گفته بود و البته من پوست اون مزدک و کندم بعدا اما خوب راست می گفت.

من از دروغ متنفرم. اما دروغ گفتم و می گم. اما خوب مدتها پیش به خودم قول دادم که نگم. حداقل کمتر بگم. نمیشه هم نگفت. مادر زندگ می زنه ، می گه خوبی مادر ، من دلم خونه و می گم خوبم مادر و قاه قاه می خندم که دلش آروم و قرص باشه از من.

یه چیزی که آزار دهنده گاهن برای ما رک بودن خارجی هاست . مردم اروپای غربی و آمریکا بیشتر صریح حرف می زنن ، تعارف با کسی ندارن. ما تعارف داریم و دروغ می گیم.

همه اینارو گفتم که این و بگم ، من اینجا نمی خوام دروغ بگم ، می خوام هر چی اتفاق افتاده تو طول سفرم و براتون بنویسم. بگین نظراتتون و اما قضاوت نکنین چون منو نمیشناسین.شاید بعده ها مجبور بشم سانسور کنم داستانم و اگر بخوام چاپش بکنم تو ایران اما اینجا نمی خوام اینکار و فعلن بکنم. پس بخونین و سوال بپرسین اگه موردی جای تعجب داره براتون.

بریم سراغ ادامه داستان:

اون روز ناهاری و که وندی با کمک بقیه درست کرده بود و خوردیم. من کمتر کمک کردم و مشغول فیلم و عکس گرفتن بودم . بعدا دیدم وندی بهمین خاطر اخماش تو همه. آخر شب که برگشتیم ، من همه ظرفهارو شستم و تازه فهمید نه بابا این ازون آدما نیست.

هوا  تاریک شده بود و صدای موسیقی خونه هندی ها کوچه رو پر کرده بود. حاضر شدیم و زدیم بیرون.همونطور که حتما تو عکس دیدین و خواهید دید تو کوچه چادر زده بودن و صندلی چیده بودن.گوشه چادر هم دیس های غذا بود ، پر.عین یه بهشت بود برای من . من عاشق غذاهای هندی هام.برنج سفید و قهوه ای داشتن به این برنج قهوه ای می گفتن گی رایس یا برنج گی ، از این نون گردای کوچولو داشتن که شبیه نون لواش اما کوچکتر و چند تا خورشت با گوشت و مرغ و کاری که من تقریبا همه رو امتحان کردم البته زیاد نه ، آخه وندی عین مامانا حواسش بود ما بچه های خوبی باشیم جلو در و همسایه.

 یه نوشیدنی زرد رنگی هم داشتن با دونه های قرمز توش! جل الخالق این دیگه چی بود .

https://amiraaf.blogspot.co.id/

 

اسمش پایسام بود فکر کنم .

یادم رفت بگم که این مهمونی مراسم سنتی به بلوغ رسیدن یکی از دخترها خانواده بود. که حالا در ادامه توضیح می دم چه کارهایی می کردن. دست همه دخترها با حنا طرح دار شده بود مثل تتو اما با حنا.عکسهارو ببینین.

لباسهای رنگارنگ و براقشون خیلی زیبا بود.من شارژ دوربینم تموم شد اما خوشبختانه پاول عکسهای خوبی گرفت و به منم داد.

خوب ما تقریبا اولین مهمون بودیم و هنوز کسی نیومده بود. داخل خونه یه سرک کشیدیم ، فقط موزیک هندی بود و یه سبد میوه در گوشه اتاق. یه سری چیزهای دیگه هم بود که حالشو ندارم بنویسم خودتون عکسارو ببینین ، والا . . .

فامیل یکی یکی میومدن و هر خانواده ای هم هدیه ای میاورد که معمولا یه سبد میوه بود با یکم چیز میز اطرافش.خوب اونهایی که ثروتمند تر بودن سبد میوه شون یه طبق میوه بود با میوه های بیشتر و هدایایی که کنارش بود.از جنس و ظاهر لباسها هم میشد فهمید کی وضعش بهتره.البته این و هم یادآوری کنم که وندی تو محله اعیان نشین کوالامپور زندگی می کنه و همسایه هاش هم به طبع وضع مالی خوبی دارن و از خانواده های پولدارن.

یه چیزهای جالب دیگه ای هم یاد گرفتم ، مثلا اینکه از مدل گلی که بسر خانومهاست میشه فهمید کدوم مجرد کدوم متاهل.

خوب بریم سراغ مراسم .دختر خانوم قصه ما مثل عروس خانومها نشسته بود تو اتاق و جلوش کلی سینی گل و شمع گذاشته بودن. یکی از مهمونها که یه جوون چهار شونه و قد بلند بود ، بیشتر مورد احترام قرار گرفت موقع اومدن ، که فکر می کنم دایی دختر بود.دم در این عملیات بلسینگ Blessing و انجام دادن براش یعنی از همونها که حتما تو فیلم هندی ها دیدین. با انگشت شست یه علامت رو پیشونی طرف می گذارن.

خوب ایشون که وارد شدن ، اول یه سنگ که بیضی بود و شبیه نوزاد پیچوندن تو یه دستمال. دایی دست دختر و گرفت و دور این سنگ چرخیدن. بعد دختر رو سنگ نشست . خواهر کوچیکترش هم کنارش نشست. دایی یه حلقه گل آورد و انداختن دور کتف و گردن دختر. خانوم های فامیل می رفتن دونه دونه جلوش و یه مراسمی و انجام می دادن ، به این ترتیب که دختر خانوم تقریبا دست به سینه می نشست و خانوم طرف مقابل چند تا سنگ کوچیک و مگذاشت رو شونه ها و سر و دست دختر بعد هم شونه های دختر و می لرزوند تا این سنگها بریزن. در آخر هم یه کم گل زردرنگ که شاید حنا بود ، نمی دونم ، به صورت دختر می مالیدن.اگر تو عکسها دقت کنین دختر نگون بخت در آخر تمام صورتش پر از این گل مل است.

عکسهارو ببینین: https://amiraaf.blogspot.co.id/

آخرین نفری که مراسم خاصی انجام داد دایی بود که با دختر دور این سنگ راه رفتن و بعد هم دختر سنگ و مثل بچه به بغل گرفت و زنهای فامیل هم اومدن و بچه رو یا همون سنگ و بغل کردن.یه جایی هم یکی از خانومهای نسبتا مسن فامیل یه نقطه ای رو کمر دختر به دایی نشون داد و دایی هم با یه دستمال پیچ سفید که نمیدونم توش چی بود چند تا ضربه زد تو کمر دختر.فکر کنم این ضربه ها رو زدن راه وا شه!

فیلمهارو هم حتما ببینین چون توضیح دادن واقعا مشکله.

 

خوب ما آخر های مراسم از خانواده میزبان و مهمانان تشکر کردیم که اجازه دادن ما تو جمعشون باشیم.واقعا هندی ها مهمون نواز و دوست داشتنی هستن.شب وقتی برگشتیم خونه همه سیر و خسته بودیم و یکراست رفتیم رو تخت. فردای اونروز با وندی رفتیم خرید و من یکم جوجه گرفتم و جوجه کباب درست کردیم.طعمش بدک نشد اما نتونستم مثل همیشه درش بیارم. موادی که لازم داشتم پیدا نکردم اما خوب خوب بود دیگه.

یکی دو روز بعد و به گشتن تو شهر ادامه دادم و یکم تحقیق کردم که ببینم کجا می تونم بدون ویزا برم یا اینکه از مالزی ویزا بگیرم . البته مقصد بعدی م اندونزی بود. اطلاعات خوبی از پاول گرفتم راجع به اندونزی و لایوس. پاول یه چیزهایی هم راجع به یه کار داوطلبانه تو جزیره لنکاوی بهم گفت.کار تو یه هتل در ازای جای خواب و غذا. ایمیل مدیر هتل و ازش گرفتم و یه میل زدم به مدیر هتل تا ببینم شرایط پذیرشش چیه.

دو روز بعد از آشپزی من هم مگدا و پاول غذای لهستانی پختن. یه چیزی به اسم گرونگی فکر می کنم.سیب زمینی پخته و پیاز و می گذاشتن لای خمیر و آب پز می کردن.آب پز!!! فکرش و بکنین ، افتضاح بود.خدارو شکر وندی کیک درست کرده بود و یه چیزی بود بخوریم.فرض کنین یه چیزی مثل سموسه اما فقط با سیب زمینی و سرخ نکنن آب پز کنن!!

سفر به اندونزی و می خواستم از سوماترا شروع کنم. از کوالاموپور می تونستم با قطار یا اتوبوس برم بندر و ازونجا هم با کشتی برم سوماترای اندونزی. زنگ که زدیم بندر بپرسیم ویزا چطوریه گفتن ایرانی ها باید از 20 آگوست به بعد ویزا بگیرن بین و لب مرز ویزا نمی دیم.خوب من می خواستم قبل 20 آگوست برم اما دفعه دوم که زنگ زدم برای اطمینان گفتن نیاین ، ایرانی بدون ویزا راه نمیدیم.یعنی بلیط کشتی هم نمی فروختن بدون ویزا.تو اون روزا یادمه یه بنده خدایی و از تو وبسایت جهانگردی پیدا کرده بودم.یه پسر ایرونی جوون که داشت می رفت اندونزی. ازش خواستم که برام بنویسه شرایط چطوره. که بعدها ایمیل زد که از جاکارتا وارد اندونزی شده و 300$ ازش باج گرفتن که بگذارن وارد اندونزی میشه!! حالا راجع به این دزدیهای اندونزی که پرن تو دم و دستگاههای دولت اندونزی بعدا براتون می گم.خلاصه که من ریسک نکردم و نرفتم به سمت اندونزی.ایمیل مدیر هتل از لنکاوی رسید که خوشحال میشن من و به عنوان داوزلب همراه خودشون داشته باشن.من باید 5 روز در هفته روزی 6 ساعت کار می کردم و در ازاش 2 وعده غذا در روز و جای خواب.بلیط اتوبوس گرفتم بسمت لنکاوی.رفتم ترمینال و گفتم می خوام برم لنکاوی ، بلیط یه شهری و دادن بهم و گفتن ازونجا باید با کشتی برم جزیره.فکر می کنم حدودا 50 رینگیت پول بلیط اتوبوسم شد.

لنکاوی و هیچوقت فراموش نمی کنم و این جزیره ازونجاهایی که خیلی دوسش دارم.داستان لنکاوی و هفته بعد بخونین.عکسها و فیلمارو هم ببینین:

https://amiraaf.blogspot.co.id/

تا دوشنبه بعد . . .

پ.ن 1 : جواب کامنت دختری به نام امید رو اینجا می دم چون ممکنه به درد کسایی که می خوان زبان یاد بگیرن بخوره :

 ترجمه متون یکم با موارد دیگه فرق داره.باید کلمات زیادی بلد باشین و البته ترجمه فارسی اون و هم بدونین.اما چیزی که تو همه حالتهای شنیدن و گفتار و ترجمه مشترک ه درک مفهوم یه کلمه یا عبارت ه. ما برای بعضی کلمات یا عبارات انگلیسی هم معنی فارسی نداریم و معادل سازی می کنیم و مترجمی موفقه که مفهوم عبارت و فهمیده باشه و بتونه بهترین معادل فارسی و براش بکار ببره.

یکی از ایراداتی که متاسفانه تو نظام آموزشی زبان انگلیسی در ایران وجود داره اینه که انگلیسی و فارسی و ایرانی آموزش میدن که این کاملا غلطه. از یک دیکشنری انگلیسی به انگلیسی استفاده کنین و برای درک و فهم معنی مثالهارو بخونین.

برای حفظ کلمات به هیچ عنوان لغت و به تنهایی حفظ نکنین و حتما اون و در غالب عبارت و یا جمله به خاطر بسپارین.

چیزی و که بلد نیستین استفاده نکنین. یعنی یه کلمه ای رو یاد گرفتین اما کاربردش و نمی دونین ، تا زمانیکه مطمین نیستین استفادش نکنین.

گوش کنین و برای خودتون محیط انگلیسی بسازین.خوب این محیط ساختن می تونه به این شکل باشه که با دوستان بشینین و یه متنی و مرور کنین.من پیشنهادم اینه که یه دیالوگ از یه فیلم یا کتاب یا هرچیزی که روزمره گی داره و یا مربوط به کار و حرفه تون هست رو با هم بخونین.شخص الف و ب بعد چندبا رخوندن سعی کنین سریعتر بخونین بعد چند بار دیگه بدون متن و از حفظ جواب هم و بدین و در آخر جای شخص الف و ب باید عوض شه. این متد منه برای مکالمه که خیلی هم ازش جواب گرفتم. بهیچ عنوان سراغ منابع فارسی نرین ، زبان فارسی و که نمی خواین یاد بگیرین برین سراغ منابع انگلیسی . می تونین ایبوک فیلمنامه هارو دانلود کنین.یا کتاب مربوط به کارو حرفه تون و به زبان انگلیسی بخرین.

اعتماد به نفس داشته باشین ، من تو ایران دیدم که یه اروپایی می بینن می پرن جلو که باهاش زبان تمرین کنن! مگه قراره همه اروپایی ها زبان انگلیسیشون عالی باشه. چرا اگه یه آمریکایی، انگلیسی، کانادایی یا استرالیایی دیدین بدویین.تازه اگه من باشسم بخاطر لهجه شون همه رو رد می کنم جز آمریکایی و انگلیسی رو. پس فکر نکنین که چون طرف اروپایی از شما بیشتر بلده فقط تنها وجه برتری اونها ممکنه در درک و فهم منظور باشه.خوب اونا بیشتر انگلیسی زبان دیدن و عادت کردن. مثلا آلمانیها ، مردم کشورهای اسکاندیناوی خیلی خوب انگلیسی حرف می زنن اما یه فرانسوی ؟ کم توشون پیدا میشه.

شما این امتیاز و دارین که با خارجی ها سرو کار دارین. برین جلو و صحبت کنین. شما پیش قدم بشین. خیلی ساده می تونین اینکار و مدیریت کنین. یکروز قبل یه مکالمه جور کنین ، ببینین راجع به چی می تونین با اونطرف صحبت کنین جمله سازی کنین و جملات و بخاطر بسپارین. عبارات و کلمات تخصصی کار و حرفه تون و یاد بگیرین و باهاشون جمله سازی کنین. و یا بهتر اینه که جملات و نوشته های اینترنتی و بگیرین و بخونین و بخاطر بسپارین. و یاد بگیرین چطور به انگلیسی سر صحبت رو با کسی باز کنین.

شما اگه بخواین وقتی کسی حرف می زنه تو ذهنتون اون و ترجمه کنین جمله بعدی و از دست می دین و همینطور کل حرف. پس ترجمه کردن ممنوع. راه حل ساده ست ، همونطور که گفتم ، لغت حفظ نکنین و جمله حفظ کنین. یکی از دلایلی که ذهنتون ناخودآگاه میره سراغ ترجمه اینه که عادت به شنیدن ندارین یا کافی نیست.فیلم و سریال و به هر زبونی غیر از انگلیسی ممنوع کنین برای خودتون. اگر در سمینارها و جلسات ارایه مشکل دارین سریال کافی نیست ، باید فیلم سمینارهای مختلف و با زیرنویس انگلیسی ببینین ، اونم چندبار. یا کلیپ از یوتیوب دانلود کنین و ببینین.100 بار ببینین.صدارو با گوشیتون ضبط کنین و تو مسیر گوش بدین.

فکر کنم جواب تمام سوالهاتون و دادم باز هم اگر سوالی بود بفرمایید.

پ ن 2 . فیلما حجمش بالا بود وفکر کردم امکان دیدنش تو ایران نباشه یا خیلی سخته اگر یه نرم افزار پیدا کنم که حجمشون و بتونم کاهش بدم حتما براتون آپلود می کنم.

 پ ن 3. فصل انبه س اینجا. دیروز تو فروشگاه پر بود ازین کوچولوهای زرد و قرمز. البته خوب طعم انبه ای که تو ایران هست با اینجا خیلی فرق داره. حتما اگه اینورا اومدین انبه رو امتحان کنین.

 

 

 


 
در جواب کامنتها
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٥  کلمات کلیدی: سفر ، نویسنده ، سگ ، مالزی

سلام

ظرف دو هفته توستر و بلندر با هم سوختن! لامپ حموم هم همینطور، نمیدونم برق اینجا چه مرگشه ، هرجا خونه می گیرم یه دردی داره.امروز غذای ببک(سگم) تموم شده بود برای همین رفتم هایپر مارت خرید. تو مجتمع بودم که توی یه مغازه دو تا دختر قد بلند دیدم با شلوارکهای زیر باسنی و بوت! یکی یه کلاه خانم مارپلی هم سرشون بود ازون پهن و گنده ها که ژاپنی ها معمولا استفاده می کنن. حدس بزنین کجایی بودن ؟

طفلی ما ایرانیها ، کاش یه جوری بشه مردم راحت تر برن بیان سفر کنن و لذت ببرن و ببینن. البته اینجا یه جزیره ست و هر کی هرجوری می خواد لباس می پوشه مثلا 3 تا خانوم 40 تا 50 ساله هم تو هایپر مارت بودن که لباسشون خیلی عجیب بود. نمی تونم حدس بزنم راستش کجایی بودن شاید برای اروپای شرقی. بهرحال ما هنوز پایبندیم به این اصل که هر کی هر چی دوست داره بپوشه اما ترجیح می دیم ایرانیهارو خوش پوش تر و با سلیقه تر در لباس و همه چیز البته ببینیم.

خوب امروز کامنتتها رو جواب می دم که آخر هفته بتونم براتون ادامه داستان و بنویسم و شما هم دوشنبه بخونین.

یه چیزی هم دونستن ش برام مهمه و اون اینه که این نوشته ها ارزش چاپ کردن و داره ؟

 

کامنت اول:

آرامش برای من یکم متفاوته. همونطور که برای هر آدم دیگه ای هم هست. یعنی داشتن حریم شخصی ، مال خود خود خودمون. یعنی چی؟

یکی از مهم ترین چیزهایی که آرامش مارو می گیره داشتن حس مالکیت. حس مالکیت یعنی چی؟

یه زوج جوون تصمیم می گیرن بچه دار شن. اینکارو هم می کنن و کلی از بزرگ شدن این بچه لذت می برن. بالاخره بچه بزرگ میشه و میشه عصای پیری و کوری. این حس مالکیت ه.این و با اون عشقی که باعث میشه فرزندان در زمان بزرگسالی همچنان ممنون پدر و مادر باشن و هر کاری که بتونن انجام بدن ، قاطی نکنین.

ازدواج می کنیم یا حتی من شنیدم بعضی ها با جنس مخالف دوست میشن. می شن دوست دختر و پسر ؟ دوره زمونه رو می بینین؟

اولین چیزی که تو رابطه های ما ها شکل می گیره حس مالکیته. باعث میشه به خودمون حق بدیم خواسته ها ، نوع تفکر و شیوه زندگی و خیلی چیزهامون و بخوایم به طرفمون دیکته کنیم.یکی از دلایلی که باعث میشه زن و شوهرها بعد سالها زندگی با هم به این فکر کنن که ای بابا همه عمرم رفت ، پس من چی؟! همینه.

احساس آرامش زمانی بدست میاد که ما خودمون و دوست داشته باشیم و به خودمون و خواسته هامون احترام بگذاریم. ما اگه از پس احترام به خودمون بر نیایم که نمی تونیم به نزدیکان مون احترام بگذاریم.

من دیدم کسانی و که زندگیشون وقف زن ، شوهر ، بچه و یا پدر و مادر می کنن. دیدین پسر یا دختری و که مادر به تنهایی بزرگ کرده ؟ دیدین فرزندی و که عمرش و گذاشته برای پدر و مادر؟ هردو طرف آسب دیده ان.

من در 24 ساعت زمان زیادی ندارم. فیلم زیاد می بینم گاها. می خونم ، کتاب ، وبلاگ یا هرچی که گیرم بیاد و جذبم کنه.یکم سیاست عضبانیم می کنه. بعد هم می نویسم. دلم می خواد بنویسم تمام عمرمو. اما فقط 24 ساعت دارم.

باید کار هم بکنم ، غذا هم زیاد می خورم پس کلی وقتم و آشپزی می گیره.

و اما عشق  . عشق یا هر چی. هرچی دیگه . یکی که باشه. یکی که باشه توقع هم هست.

بابا دست از سر من بردارین ، همین. این یعنی آرامش. خدایا یه حقوق بازنشستگی بهم بده و من و از زندگی بازنشسته کن.

آرامش یعنی تو باشی و من حس کنم هستی ، حس کنم یکی هست اما تو اتاق بغلی! می فهمین چی می گم؟ اتاق بغلی.

این فرنگی های اژنوی وقتی باهم دوست می شن. یه چند بار دیت می رن تا همدیگرو بشناسن. دیت همون قرار گذاشتن دیگه این و که همه می دونیم. اما زمانی موو این (Move In) می کنن که بخوان هردو طرف. یعنی بخوان با هم 24 ساعت زندگی کنن.آقا من سختمه. من دلم می خواد امشب برم رو چمنها بخوابم و ستاره هارو تماشا کنم. من دلم هنوز بچه س.

یه بچه که دلش می خواد شیطونی کنه ، زندگی و زندگی کنه.

من اصن نمی فهمم چرا 35 سالمه؟! انگار این عددها اشتباهی ن. اصن کی به کی شما بگو 100 سال.

دوری و دوستی عزیزم.نزدیکی و دوستی یعنی می خوای بدونی من ماهی چقدر در بیارم که یا متوقع بشی یا دلت برام بسوزه یا به هرحال یه تجسمی از من داشته باشی. من نمی خوام تجسمی از من به اشکال مادی بوجود بیاد.پس دوری و دوستی عزیزم.

بابا آخرین باری که زنگ زده بود نصیحت می کرد که : بابا جان فکر فردات باش و اگر آینده ای اونجا ها نمی بینی برگرد.

قربونش برم گه دلش برام تنگ میشه . آخه اساسا بابای من آدمی نیست که بگه دلش واسه کسی تنگ میشه اما به من می گه.

و اما آینده. من نگفتم اما باور دارم که اگر همین حالا هم بمیرم خوشحالم. خدایا شرکت که به من این جرات رو دادی خودم و از پیله ای که دورم تنیده بودم آزاد کنم. آینده کجا بود.بالاخره یه لقمه نون و پنیر یه جا به آدم می دن دیگه. این لپ تاپم و هم نگه می دارم که بنویسم.کتابهامم که هست.البته اگه بابام تا الان نداده باشتشون به نون خشکی.عیب نداره انقدر آدمها هستن کتاب مفتی می دن. اصن کتاب مفت ترین چیز دنیاس.

من آرومم اگه این آدمها بگذارن. آگه فقط تو سانس خودشون بیان و برن. هر روز این زندگی که 24 ساعت بیشتر نیست.

من همه چیز و ول کردم. تمام حسهای مالکیتم و بریدم. ما مالک هیچ چیز و هیچکس نیستیم. ما امانت داریم.منم فقط امانتدار خودمم ، همین.

یه نکته ای و بگم که اینهایی که گفتم با پول دار بودن در تضاد نیستا ، می تونین پول دار باشین اما آرامش هم داشته باشین به شرطی معلوم باشه رییس کیه؟

آرامش یعنی چی حالا؟

 

 کامنت دوم:

در مورد آموزش زبان باید ببینین که چه استفاده ای از زبان می خواین بکنین و در چه زمینه ای هم ضعف دارین.

اما من توصیه می کنم رو شنیدن و حرف زدن بیشتر از همه چیزهای دیگه زمان بگذارین. مثلا روزی 10 جمله رو تکرار کنین. جملاتی که کاربردین و کلمات جدید دارن براتون. 10 دقیقه از سریالی و که می بینین ، کات کنین و تو این یکی دوساعت تو راهتون بشنوین. بگذارین انقدر تکرار شه تا جونش درآد ، بالاخره ملکه ذهنتون می شه.

این وو هم در نظر بگیرین که فیلم و صدا رو با یک لهجه گوش بدین فقط. یا آمریکایی یا انگلیسی ، بقیه لهجه ها هم که هیچی. صدای محیط و هم که با هندزفریی میشه گرفت دیگه. لغت و به تنهایی نخونین ، لغت هارو حتما در قالب جمله یاد بگیرین.یا حتی پاراگراف. اگر قرار نیست معلم بشین و انگلیسی و برای کاربرد روزمره می خواین گرامر و زیاد دنبالش نرین. گرامر و در قالب جمله هایی که گفتم یاد می گیرین.

مورد دیگه ای هم هست بپرسین اگه بلد باشم جواب می دم.

کامنت بعدی:

پستها همه عنوان داره دیگه ؟! کدوم پست بی عنوانه؟ متوجه منظورتون نشدم.البته برای یه پستی نظر گذاشتین که من اون پست و نتونستم پیدا کنم حالا شما چطور کامنت گذاشتین باید گفت دمتون گرم.

برگ موز برای این غذا توی خونه نقشیه بشقاب داشت فقط اما اگه این غذارو بخواین بیرون بخرین ، برنج و مخلفاتش و داخل این برگ موز پیچیده بهتون می فروشن. که ببرین و هرجا می خواین راحت بخورین. حالا در مورد غذاهای کنار خیابونی بعدا توضیح می دم براتون. شناخت وندی خیلی سخته. تا حالا ندیدم با مردی باشه و همیشه تنها زندگی می کنه. اما ندیدم هم به زنی زیاد نزدیک بشه.زندگیش و وقف کارش کرده که خیلی شغل خوبی هم داره و مرتب به کشورهای دیگه سفر می کنه. مهم نیست وندی خوشگل ، زشته ، مرده یا زن مهم اینه که خیلی به من کمک کرده و من همیشه ممنونش هستم.وندی یکم خاصه گاه خیلی مهربون و گاه بی حوصله که البته همه به نوعی این حال و دارن. بهرحال وندی این شکلیه ، مثل من که یه شکل دیگه م و شما که شکل خودتونین.یکی زشت و یکی زیبا که اگه خوشگل هم بود که ما الان 4 تا بچه هم داشتیم :D

کامنت آخر:

من نویسنده نیستم ، اگر نویسنده کسی ه که اثر چاپ شده داشته باشه. اما تو فکرم هست داستانی و چاپ کنم یا مجموعه نوشته هام و. اگه به فیس بوک دسترسی دارین می تونین نوشته هام و اونجا بخونین.

https://www.facebook.com/yeknafarinjatanhast/

از بقیه کامنتها هم که ابراز لطف کزدین ممنون و من سعی می کنم به همه وبلاگهایی که آدرسشون هست اینجا سر بزنم.

برام دعا کنین دارم یه کاری می کنم جور بشه ، بترکونم :D

 


 
خونه وندی 1
ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢  کلمات کلیدی: سفر ، عشق ، کوله پشتی ، ویلا

من علاقه ای به شبکه های ترکیه نداشتم و راستش بدم میومد. تا اینکه سالها پیش با دختری آشنا شدم که همه شب و روزش کانالهای ترک بودن. خوب اون ترکی استانبولی هم می فهمید. بعد من نشستم و سریالها و شوهای تلویزیونی و تماشا کردم باهاش و اون برام ترجمه کرد و بعد از مدتی برنامه هایی بود که حتما باید باهم می دیدیم و گاها نیاز به ترجمه اون هم نداشتم و می فهمیدمشون.

می خوا م بگم عشق که باشه خیلی چیزهایی که فکرشو هم نمی کنیم برامون شیرین می شن. مشکل اینجاس که اون عشقه نیست و ما دنبال بهانه های دیگه می گردیم. بعضی وقتها خانه از پایبست ویران است.


عضو شین تا یکم باهم زبان کار کنیم:

https://amiraaf.blogspot.co.id

حالا بریم سراغ ادامه داستان.

اولین بار که KFC غذا خوردم سالها پیش تو اولین سفرم به ارمنستان بود ، یکی از بهترین سفرهای زندگیم با دو تا دوست خوب.

با س که بودم برای ناهار به KFC رفتیم ، خوب بعد سالها هنوز یادم میومد غذای خوبی که تو یروان ارمنستان خورده بودم. وقتی منو دیدم تعجب کردم. برنج با مرغ کنتاکی ؟! اما خوب بدیم نبود ولی خوب گوشه دل من و هم نگرفت. اون روز بستنی McDonalds هم امتحان کردم این بار دومم بود و اینبار عاشقش شدم ، حتما حتما باید امتحان کنین و ساده ش و هم امتحان کنین که بهترینه.ساده ش با شکلات روش. مزه بستنی قیفی های بچه گی هامون و می ده.عالیه.

خوب اون شب بعد از اونروز خسته کننده طرفهای 10 شب بود که راه افتادم سمت خونه وندی. بهش تکست دادم که من تازه راه افتادم و ببخشید که دیر می رسم.اونم گفت اوکی و بهم آدرس داد چطور برسم اونجا.قطار خودم و رسوندم ایستگاه مسجد جامع و ازونجا هم اتوبوس خط 8 به سمت دامن سرای دامای.از اتوبوس که پیاده شدم ساعت نزدیکای 11:30 بود.به وندی تکست دادم که من دم پمپ بنزینم پطور برسم خونه ت.اونم با ماشینش اومد دنبالم ، وندی مهربون با یه دختر دیگه که اسمش یادم نیست با یه ماشین کوچولو.خونه وندی که رسیدیم یه زن و شوهر لهستانی هم اونجا بودن که با اونا بعدا حسابی دوست شدم.دختر استرالیایی قرار بود فردا بره ، یادم نیست کجا اما پاول و مگدا زن و شوهر لهستانی مثل من می خواستن یه هفته بمونن.خوب خوش می گذشت دیگه خونه ویلایی با اینترنت عالی و یه میزبان مهربون چیزیه که هر مسافری آرزوش و داره.وندی یه اتاق تو طبقه پایین بهم داد که حمام و دستشویی هم داخلش بود. اون شب در حد معارفه با هم صحبت کردیم و پاول از همون ابتدا سعی کرد با من دوست بشه ، این پسر فوق العاده س. اتفاقا الان این زن و شوهر دارن تو آسی سفر می کنن دوباره و قراره بیان ایران برای سال نو میلادی. اگر دوست دارین مهمون خارجی داشته باشین یا شهرتون و بهشون نشون بدین بگین که من بهشون بگم.

پاول دوست داشت در مورد ایران بدونه و یکم اون شب با هم صحبت کردیم.اونها قبلا لاوس و اندونزی چند تا کشور دیگه بودن و می تونستن اطلاعات خوبی به من بدن. خوب دیروقت بود و همه خسته بودیم.شب بخیر گفتیم و رفتیم تو اتاقمون که بخوابیم.منم رفتم به اتاقم و یکم با اینترنت کار کردم و بیهوش شدم. . .

فردای اونروز قرار گذاشته بودیم با هم بریم بیرون صبحونه بخوریم.هندی ها برای صبحونه یه غذایی دارن به اسم روتی چنای. روتی یعنی نون و این غذا تشکیل شده از یه خمیر نازک که وسطش چیزهای مختلفی هست و می تونین با پنیر سفارش یدین یا با شیر و موز و . . .

 من عاشق رستوران هندی های مالزیم. کلا رستورانها اطراف خونه وندی خیلی خوب بودن. یه رستوران چینی و تایلندی خیلی خوب هم اون اطراف بود.خوب ما غذامون و خوردیم و برگشتیم خونه. وندی می خواست اون دختره استرالیایی و تا یه جایی برسونه و بره سر ه کار ما هم خوب طبیعتا نمی تونستیم تو خونه بمونیم پس زدیم بیرون.پاول و مگدا می خواستن برن سفارت میانمار تحقیق برای ویزا. منم راه افتادم برم شهرو بگردم.

هنوز اوایل سفرم بود و من هنوز خجالتی بودم ، وندی سعی می کرد بهم نزدیک بشه اما خوب من هنوز بلد نبودم ، می دونین چرا چون واقعا فرق دارن. آدمها از یه کشور دیگه با یه فرهنگ دیگه ، حسابی فرق هست بینشون.

به سختی تونستم ایستگاه اتوبوس و پیدا کنم  و برم به شهر. کلی دور منطقه رو پیاده گشتم. نمیدونستم باید این ور خیابون وایسم یا اونور. خلاصه حسابی خنگ بودم.اما خوب هر طوری بود ایستگاه و پیدا کردم و سوار اتوبوس شدم. یه رینگیت بلیط این اتوبوس بود. اتوبوسهای مالزی به این شکلن که کنار راننده یه صندوق هست و مسافر کرایه رو می اندازه تو اون صندوق و راننده معمولا پول و نمی گیره ازتون و می خواد خودتون بندازین تو اون صندوق.بعد هم همونجا یه بلیط پرینت می کنه و می ده بهتون.بلیط و در طول مسیر باید همراه داشته باشین چون گاها چندنفر تو یه ایستگاهی سوار می شن و بلیط و چک می کنن که این برای من تو این چند ساله فقط یکلار اتفاق افتاد.اونروز هنوز نمی دونستم کجاهارو بگردم توی شهر.شب که شد برگشتم به همون ایستگاه اتوبوس و سوار اتوبوس شب شدم.خیلی طول کشید که این اتوبوس رسید.وندی زنگ زد بهم که امیر ، بلدی برگردی خونه ؟ گفتم آره تو اتوبوسم. سر راه دیدم دو نفر پریدن جلو اتوبوس که سوار شن. اون دونفر هم پاول و مگدا بودن ، از راننده خواهش کردم نگه داره که سوار شن.فردای اونروز وندی تعطیل بود و قرار شد که عصر ما رو ببره به یه پارکی .4 نفری نشستیم تو ماشین کوچولوش و راه افتادیم بسمت پارک. این پارک زیبا یه منطقه تحقیقاتی بود.5 رینگیت ازمون ورودی گرفتن ، خارجی ها نفری 5 رینگیت. یاک!

 

درختهای بلند و بسیار زیبایی تو پارک بودن. با یه حوض تالاب مانند. چند تا ماهی غول پیکر هم تو آب بودن . درختها همه پلاک داشتن و اسم. عکسهارو حتما ببینین :

https://amiraaf.blogspot.co.id/

فردای اونروز وندی می خواست به دیدن خانوادش بره و ما هم بناچار باید راهی شهر می شدیم دوباره. خوب اینکه می گم بناچار بخاطره اینه که هوای کولامپور خیلی گرمه و خونه وندی هم تو منطقه اعیونی و ییلاقی شهر بود.مثل اینکه از شمیرون می خوای بری بازار.

وندی زیاد حال اینکه اطلاعات بده بهم و نداشت و چندتا سوالی که پرسیدم راجع به جاهای دیدنی با بی رغبتی جواب داد.انگار می خواست زودتر بریم و بره پیش خانوادش. خوب منم سریع چندتا جارو از تو اینترنت پیدا کردم و راه افتادم.خوب طبیعتا اول گم شدم و سخت مسیرم و پیدا کردم اما خوب بود. یکم که خیابونها و رو گشتم رسیدم به یه مسجد خوشگل و سفید. مسجد ملی.طرفهای ظهر بود و وقت نماز.ساعت و روز بازدید از مسجد برای خارجیها مشخص شده بود و باید ورودی می دادن. اما من فکر کردم که خوب من مسلمونم و می رم جلو می گم که می خوام نماز بخونم.همین کار و هم کردم ، رفتم دم ورودی و به مردی که اونجا نشسته بود گفتم می خوام برم داخل ، پرسید مسلمونی؟

- بله.

- الحمد الله. برو اونجا و لباس بپوش. و با دست پشت مسیر ورودی و بهم نشون داد. من شلوارک پام بود و طبیعتا نمی تونستم با شلوارک برم داخل مسجد. البته خیلی از معابد هم اجازه نمیدن کسی با شلوارک وارد شه پس حواستون باشه.اما خوب با این گرمای هوای اینجا هم شلوار بلند پا کردن سخته اما خوب راه داره که بعدا براتون می گم.رفتم و یه عبای آبی! پوشیدم. برای خانومها هم صورتی ش بود.حکمت این رنگ آبی و صورتی و نفهمیدم ، شاید می خواستن جلوی خدا شاد به نظر بیان که خوب بدی هم نیست.

عجب مسجد بزرگی بود و تمیز. رفتم داخل و 2 رکعت نماز شکسته خوندم. راستش ترسیدم جلوی اونها 2 رکعت دیگه بخونم چون بعضی هاشون چپ چپ نگاهم می کردن. خوب من براشون عجیب بودم شاید چون مثل اونها دست به سینه نبودم.مالایی ها سونی هستن دیگه. فیلمبرداری داخل مسجد ممنوع بود اما خوب من یکم فیلم از محوطه داخلی گرفتم اما داخل سالن به احترام نمازگذاران خاموش کردمش.خوب توفیقی بود که بالاخره تو یه مسجد مالزی و بین اون همه سنی هم نماز بخونم.عکسهارو نبینین از کفتون رفته ، والا

https://amiraaf.blogspot.co.id/

مقصد بعدی م Lake Gardens بود.پیاده و با استفاده از نقشه موبایلم راه افتادم به سمت پارک.

باغ پرنده ها و باغ گلهای ارکیده رو می خواستم ببینم.پارک بسیار بزرگی بود. بهتره که با تور برین اگه خواستین اینجارو ببینین چون ماشین می تونه داخل پارک بشه و شمارو تا دم باغهای مختلف ببره.خوب من پیاده داخل پارک راه افتادم و با استفاده از نقشه مسیرم و پیدا کردم. اطراف مسیر پر از میمون بود و تابلوهایی هم بود که هرگز به میمونها غذا ندین که ممکنه بیشتر بخوان بپرن طرفتون یا موبایلی چیزی ازتون بدزدن.میموناشون کلا خیلی خرن.

یه سوسمار هم یهو از تو بته ها پرید بیرون و از یه طرف دیگه فرار کرد. باغ پرنده ها گرون بود و من نرفتم 45 رینگیت. البته اگه شما تفریحی سفر کنین حتما باید برین و 45 رینگیت چیزی بحساب نمیاد.ارزشش و داره.

پس راه افتادم سمت باغ ارکیده ها.  بینهایت زیبا بود. توضیحی نمیدم عکسها رو ببینین خودتون متوجه می شین.

در آخر پارک هم یه مغازه گل فروشی بود که می تونستین گلدونهای بی نهایت زیبای ارکیده رو تهیه کنین.

به دنبال یه پروانه خیلی بزرگ از باغ ارکیده ها زدم بیرون و دوییدم دنبالش.وقتی نشست روی یه شاخه دیدم به بی تربیتها دو تا هستن که چسبیدن به هم.خوب دیگه خونه شون بود و منم راهم و گرفتم و رفتم.چند دقیقه ای بود از میمونها خبری نبود و داشتم با خودم می گفتم پس این میمونها کوشن انقدر می گن غذا ندین به کی نباید غذا بدیم که یهو یه گله میمون دیدم.می خواستن از خیابون رد شن. یه اتاقک نگهبانی کنار خیابون بود. نگهبان اومد بیرون و ماشین عبوری و نگه داشت ، حواسشم به من و چندتا ژاپنی اطراف بود که طرف میمونها نریم.میمونها هم سریع از خیابون رد شدن.قشنگ ترین صحنه اون میمونهای مادری هستن که بچه شون بهشون چسبیده هر جا که می رن. عکسهارو با دقت نگاه کنین می بینینشون.

خونه که برگشتم دیدم وندی و پاول و مگدا تو آشپزخونه مشغول آشپزی ن.وندی داشت برامون Nasi Lemak می پخت غذای سنتی مالزی که معمولا برای صبحونه می خورن اما خوب ناهار و شام هم استفاده میشه.این یکی از بهترین هایی بود که خوردم خونه وندی.وندی آشپزی و دوست داشت و همونجا قول دادیم که فردا مگدا آشپزی کنه و پس فردا هم من.

عکسها زیادن و عالی حتما ببینین.

https://amiraaf.blogspot.co.id/

وسط کوچه ای که ویلای وندی توش بود یه سقفی چادری زده بودن. از وندی پرسیدیم چیه ، وندی گفت شاید عروسی یا تولد باشه ، اون خونه متعلق به هندی هاست.اما خوب مب تونیم بریم و بپرسیم.همه راه افتادیم.وندی خیلی هواسش بود که مرتب باشیم. امیر با دمپایی نیا کفش بپوش ، پاول شلوار بلند پات کن و اینا.رفتیم اونجا. چندنفر مشغول تدارک جشنی بودن تو کوچه.وندی رفت تو و از صاحبخونه پرسید که میشه من مهمونهام و بیارم از جشنتون فیلم بگیرن؟ اون خانواده مهربون و دوست داشتنی هندی هم با خوشرویی قبول کردن.مراسم جشن تکلیف یکی از دخترهای خانواده بود.اما خوب چند ساعت دیگه.برگشتیم خونه و سراغ آشپزی ، همه حسابی گشنه بودیم.

خوب طرز تهیه Nasi Lemak:

ناسی یعنی برنج پخته و لمک یعنی چرب. حالا نمی دونم چی می شه ترجمه ش کرد.

سبزی Morning Glory و تفت می دیم.ماهی های کوچولوی خشک شده رو هم تفت می دیم.بوی زهم می داد.اماخوب این طرفها بوی بد ماهی و گوشت و مرغ و با اضافه کردن پیاز نمی گیرن ، بجاش تا دلتون بخواد چیلی اضافه می کنن.چیلی و با پیاز میریزن تو بلندر و بعد سرخ می کنن. خوب بعد هم یه نوع بادوم زمینی دارن که اونم تفت می دیم و با جوجه سرخ شده و برنج سرو می کنیم. برنج و هم که معمولا با پلوپز و معمولی درست می کنن مثل ما نیستن که 3 ساعت برنج و آبکش کن و بپز و اینا.

خوب همه کمک کردیم به وندی و غذا آماده شد.این غذارو هم روی برگ درخت موز سرو می کنن.عکسهارو ببینین و لذت ببرین. داستان مراسم هندی ها خیلی مفصل ه و با کلی عکس که می مونه واسه هفته آینده.

تا دوشنبه آینده.

 

 


 
بانکوک به کوالامپور- مالزی 1
ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢٥  کلمات کلیدی: سفر ، کوله پشتی ، کوالالامپور ، اتوبوس

سلام

یه دفترچه بگیرین و توش راجع به خودتون بنویسین. مثلا چندین صفحه ش و اختصاص بدین به آرزوهاتون.همه رو بنویسین. خودتون و مجبور کنین به آرزو کردن و یادداشت برداشتن ازونها.آرزوها نباید تموم بشن و نمیشن به شرطی که بهشون فکر کنین. لطفا خسیس نباشین ، فکر کنین و آرزوهای جدید کشف کنین و حتما یادداشتشون کنین.نذارین آرزوهاتون یادتون بره.تو چند صفحه دیگه ش هم چیزهایی و که دوست دارین و بنویسین.هرچی. خوردنی پوشیدنی همه چی. این دفترچه رو آپدیت نگه دارین. هم بنویسین هم بخونینش.قرار نیست تو یکی دو هفته اتفاقی بیوفته ، شما فقط ادامه بدین به نوشتن.زمانش که برسه یه گنج واقعیه براتون.زمانش که برسه آرزوهاتون دست یافتنی می شن.حداقل خوبیش اینه که آرزوتون و یادتون نمی ره.بهش فکر می کنین و قول می دم چیزی و که واقعا آرزو می کنین و میرین دنبالش ، دنیاتون و عوض می کنه.

من ازتون خواهش می کنم به خودتون اهمیت بدین ، به آرزوهاتون. باور کنین اگر بتونین خودتون و خوشحال کنین توانایی این و دارین که همسر و بچه و اطرافیانتون و خوشحال کنین. دفترچه و مداد همه جا همراه داشته باشین ، مخصوصا کنار تختخوابتون. من کلی چیز می نویسم تو ذهنم قبل اینکه خوابم ببره و همه رو دوست دارم و همون لحظه سعی می کنم بیارمشون رو کاغذ چون بعدا یادم میره.

ببخشین خیلی پر حرفی کردم.

و اما مالزی. پر از خاطرات خوب و بد. داستان مالزی بسیار طولانی خواهد بود چون من مدت زیادی و اونجا موندم.

بعد از اینکه از سیرن خداحافظی کردم سوار قطار درون شهری شدم که بهش می گن Sky Train،بعد هم مترو یا MRT وخودم و به ترمینال رسوندم.

یه نکته جالب بگم براتون که هواستون باشه اگه رفتین تایلند ، شما نمی تونین هر جا که دلتون خواست تو خیابون سیگار بکشین ، معمولا جاهایی که مردم زیاد تردد دارن سیگار کشیدن ممنوعه و اگه پلیس شمارو بگیره 2000 بات جریمه می کنه.

به ترمینال(Hua Lamphong Station) که رسیدم ، مستقیما رفتم سراغ گیشه فروش بلیط.این و هم بگم که این اولین بار توی زندگیم بود که می خواستم با قطار مسافرت کنم. من خیلی اولین هام و تو تایلند انجام دادم . جالب بود. مقصدم شهر Hat Yai بود درجنوب تایلند.

2 نوع بلیط داشتن : First Class/Express .دروغ چرا من هیچوقت فرست کلس امتحان نکردم. اصن بک پکر که سوار فرست کلس نمیشه.بهرحال من اکسپرس گرفتم ، 855 بات، تخت بالا. وارد ایستگاه شدم و خوشبختانه مامورین خوب راهنمایی می کردن. صندلی ها نسبتا بزرگ بودن و راحت. 2 نفر روبروی هم.عکسها رو ببینین: https://amiraaf.blogspot.co.id/

ساعت 5:50 عصر 29 جولای بود ، سوار قطار بودم به سمت هات یای. 24 ساعت راه بود تقریبا. توی اینطور سفرها حتما باید یه کتاب همراه داشته باشین یا چیزی که سرگرم کننده باشه.من چندتایی کتاب برده بودم اما زیاد ازشون خوشم نمیومد.

یه شیوه ای که داشتم تو سفر این بود یه کتاب می خریدم و بعد اگه دوستی پیدا می کردم که کتاب خونده شده همراهش داشت با هم عوض می کردیم و همینطوری بدون اینکه هزینه کنیم کتابهای زیادی می خوندیم.تمام طول مسیر زیبا بود. سبز و گر از دریاچه ها و آبگیرهای زیبا. شب که شد تخت و باز کردم و رفتم بالا. پول ، پاسپورت ، دوربین و هرچیز مهمی که داشتم گذاشتم تو کیف کمری م و با خودم بردم بالا.بقیه کوله دیگه مهم نبود اگر هم چیزی ازش می دزدیدن. تو قطار و با اون تکونها و سرو صدای بعضی مسافرها سخت می شد خوابید اما خوب من یه 3،4 ساعتی خوابیدم.نمی دونستم کجا باید پیاده شم ، بین راه یا ایستگاه آخر.روی بلیطم ساعت 6 صبح و زده بود ،برای همین من آلارم گذاشتم برای ساعت 5. بیدار شدم و منتظر موندم ، طرفای 8 صبح رسیدیم به ایستگاه آخر یعنی شهر هات یای.

از ترمینال که میای بیرون فروشنده های بلیط میان سراغت ، با یکیشون رفتم آژانس مسافرتیشون و بلیط اتوبوس خریدم برای کوالالامپور 850 بات.

یه نکته ای و همیشه یادتون باشه ، خارج از ایران گاها می تونین بلیط های هواپیما بخرین که ارزونتر از سفر زمینی در میاد و کلی هم زمان می خرین.اما خوب من در اونموقع یه مشکل بزرگ داشتم اونم این بود که کارت بانکی نداشتم.متاسفانه ما هنوز نمی تونیم تو ایران کارت اعتباری بگیریم. حالا بعدا براتون می گم که من چطور این مشکل و حل کردم. و واقعا مشکل بزرگی بود. یکی اینکه باید پول نقد همراهم می بردم ، هر جا می رفتم استرس داشتم کسی پولم و نزنه.دیگه اینکه همیشه باید بلیط و گرونتر می خریدم چون نمیتونستم آنلاین بلیط بوک کنم.

اتوبوس ساعت 9 حرکت کرد و قرار بود 5 عصر هم برسیم کوالالامپور.که خود مالزیایی ها می گن کوالامپور. اتوبوسهای مالزی خیلی راحت بودن و من بارها بعدا با اتوبوس سفر کردم. همه کولر دار و خنک. کوله م و دادم گذاشتن توی بار و وسایل با ارزش داخل کیف کمری و چسبیده به خودم.یادتون باشه هیچ چیز با ارزشی و ندین توی بار. این اطراف مخصوصا اندونزی ، لاوس ، ویتنام گاها کمک راننده میره روی سقف اتوبوس و کیف ها رو می گرده و اگه چیز بدرد بخوری پیدا کنه می دزده. این طرفها هم اگه چیزی ازتون بدزدن دیگه رفته.

اتوبوس راه افتاد به سمت مرز مالزی. توقف اول خروجی از تایلند بود .خوب ازونجایی که ما ایرانی ها هممون مشکوک به حمل موارد مخدر هستیم ، موقعی که به گیشه مهر خروج رسیدم و نوبت من شد ، فرستادنم به اتاق مامورین مهاجرات و اونجا ازم اثر انگشت و عکس گرفتن.اما ورودی به مالزی راحت بود.اولین و آخرین ویزای 3 ماهه مالزی م و گرفتم.چون تقریبا دو ماه بعد ویزای مالزی برای ایرانیها شد 2 هفته. ویزای مالزی رایگان بود و فقط یک مهر.بعد دوباره سواره اتوبوس شدیم و به سمت کوالامپور اینبار اما در خاک مالزی. پول مالزی نداشتم و امیدوار بودم یه جایی اتوبوس وایسه که بتونم یکم چنج کنم و یه چیزی بخرم و بخورم.

جاده زیبا بود و آسمون بی نهایت زیباتر ، آبی. اتوبوس تو یه پمپ بنزین نگه داشت و گفت هرکی می خواد بره دستشویی بره. منم پریدم پایین . یه سوپر بزرگ بود که کنارش یه Money Exchange .یادم نیست چقدر چنج کردم اما زیاد نبود . چون معمولا Rate این جاها خوب نیست و گرون میدن .100رینگیت گرفتم. یه مقدار خرت و پرت خریدم و سوار اتوبوس شدم.

اتوبوس برای ناهار دم یه رستوران محلی وایساد.چندتا کره ای تو اتوبوس بودن که رفتن که تو KFC غذا بخورن اما راننده با اصرار گفت برین تو اون رستوران محلی. منم رفتم اون محلی ه. برنج و مرغ و سوپ کاری با یه نوشیدنی که یادم نمیاد چی بود.50 رینگیت.این گرونتر غذایی بود که تو مالزی خوردم. بعدها فهمیدم که راننده میاره مسافرها رو اینجا و اینا هم حسابی تیغش می زنن.غذایی که باید می شد 10 تا 15 رینگیت. خوب من بار اولم بود اومده بودم مالزی و قیمتهارو نمی دونستم. حسابی حالم گرفته شد که ای بابا اینجا چقدر گرونیه.

هوا داشت تاریک می شد که رسیدیم کوالامپور. من از قبل یه هاست پیدا کرده بودم که 2،3 روزی پیشش بمونم. یه پسر اندونزیایی بود که تو کوالامپور زندگی می کرد و دامپزشک بود. دم Mc Donalds وایسادم تا بیاد از قبل با هم هماهنگ کرده بودیم.شمارش و هم داشتم اما سیم کارت مالزی نداشتم و نمی تونستم زنگ بزنم.حدود یکساعتی وایسادم اما نیومد.کوله بدوش و خسته تو اون شلوغی شهر. هیچ جایی و هم بلد نبودم. یه چندتا ایرانی تو همین یک ساعتی که اونجا بودم رد شدن. تصمیم گرفتم اینبار که کسی و دیدم ازش بخوام به دوستم زنگ بزنه و بگه من کجام و دقیقا از زمانی که می خواستم یه ایرانی پیدا کنم که از تلفنش استفاده کنم دیگه کسی و ندیدم. خلاصه از کارگر هندی یه رستوران خواستم و اونم زنگ زد و گفت که من کجا منتظرش وایسادم. یکساعت دیگه گذشت و باز هم خبری نشد. از یه چند نفری خواستم که برام زنگ بزنن اما هرکی به دلیلی رد کرد.شارژ ندارم ، موبایل ندارم!! و ازین طور حرفها.  اینجا بود که فهمیدم نه امیرجان مالزی یکم فرق داره.خلاصه نفر پنجم ، ششم قبول کرد که زنگ بزنه. زنگ زد و آدرس و داد. بازهم یکساعت دیگه وایسادم اما اینبار اومد.دلم می خواست خفه ش کنم ، میدونین.

داتا پسر خوبی بود و کم حرف.سوار مترو شدیم بسمت خونه ش. دور بود ، 3 بار قطار عوض کردیم ، شایدم اون بلد نبود نمی دونم.طرفای 10 شب بود که رسیدیم خونه ش. یه آپارتمان بزرگ داشت ، تازه اومده بود اونجا و وسایلش و هنوز باز نکرده بود.این خونه رو شرکتشون داده بود بهش. یه دوش گرفتم و یکم سرحال اومدم. یه کاناپه بزرگ و راحت داشت ، تا صبح راحت خوابیدم.

فرداش چهارشنبه 31 جولای ، آخرین روز تعطیل داتا بود و باید از پنجشنبه می رفت سر کار.قرار بود با هم بریم و شهر و نشونم بده. برجهای دوقلو پتروناس ، باتو کیو و مرکز کامپیوتر.روز خوبی بود و حسابی خوش گذشت.Bato Cave جالب بود.اونجا بلسینگ هم شدم. یعنی یه راهب اونجا یه دعایی می خوند تا آمرزیده بشی بعد هم با انگشتش ازون پودر سفیدها می زد رو پیشونی. عین هندیا. می خواستم برای دوربینم یه سر بند بگیرم که گرون به نظرم اومد اما بعدها فهمیدم که نه قیمتش تو مالزی خیلی خوبه. عکسهارو حتما ببینین:

https://amiraaf.blogspot.co.id/

داتا خونه اینترنت نداشت اما خوب نزدیک آپارتمانش یه اینترنت کافه بود. شب رفتم اونجا و شروع به سرچ کردن. داتا می خواست از فردا بره سر کار و قاعدتا نمی تونستم دیگه پیشش بمونم.خوشبختانه یه هاست دیگه پیدا کردم.یه دختر چینی اون سر شهر.یه دوست ایرانی هم داشتم.یه دختر ایرانی که سالهای خیلی دوری می شناختمش و تازگی خبردار شده بودم که اومده مالزی برای ادامه تحصیل.با اون صحبت کردم و گفت اگه بتونه فردا میاد همدیگرو ببینیم.فردای اونروز همه وسایلم و جمع کردم و قرار شد ساعت 8 شب که داتا بر می گرده خونه بیام و کوله م و بردارم و برم خونه وندی.

زدم بیرون و سوار قطار شدم به سمت ایستگاه ایستگاه KL Sentral.س مسیج داد که می تونه ساعت 2 بیاد مید ولی که ببینیم همو.

تا ظهر چرخیدم و یکم پول چنج کردم . KL Sentral تقریبا یه ایستگاه مرکزی ه که میشه سوار مترو یا قطار شد.نمی دونستم که می تونم وسایلم و بگذارم تو یه کمد تو این ایستگاه وگرنه حتما اینکارو می کردم. این صندوقها یا کمدها تو مراکزی که مسافرا تردد دارن هستن که با توجه به زمانیکه می خواین وسایلتون و اونجا بذارین پول می دین و کلید می گیرین.

طرفهای ساعت 2 بود که س اومد ، یه یکی دو ساعتی فکر می کنم باهم بودیم و گپ زدیم و بستنی خوردیم.بعد سالها جالب بود دیدنش و اینکه چی کار می کنه.آدمها در مرور زمان عوض می شن. من به این اعتقاد دارم اما در همه موارد ، یه چیزهایی هست درون آدم که هیچ وقت عوض نمیشه و من این و در س دیدم. عوض شده بود ، شاید فقط برام چهره ش آشنا بود و طرز گفتارش اما نوع دیدش عوض شده بود . هرچند ته تهش همون یه چیزی بود و هست تا به نتیجه برسه.خیلی زود از هم خداحافظی کردیم چون با دوست پسرش قرار داشت.

کلی وقت مونده بود تا 8 شب. باید چی کار می کردم؟! رفتم با قطار به ایستگاههای دیگه و شهر و گشتم.کوالامپور شهر جالبیه. شهر ساختمانهای بلند. ظاهر متمدن. حمل و نقل خوب با مردمی که بسیار متفاوت. یکدسته خوشفکر و رو به جلو و یکسری با افکاری سنتی و پوسیده. مردم مالزی و سه دسته تشکیل می دن : هندی ها ، مالایی ها و چینی ها که البته همه سالهاست مالزیایی هستند. خوی من دوستان زیادی بعدن پیدا کردم ، چینی و هندی و مالایی اما خیلی با چینی ها و هندی ها راحت تر بودم و هستم تا مالایی ها.مالایی ها اکثرا مسلمان و سنی هستند.خوب من قبل از سفرم زیاد در مورد سنی ها نمی دونستم اما شنیده بودم که از شیعه ها خوششون نمیاد.حتی دوست سنی هم داشتم و باهام تو یه مقطعی خیلی رفیق بودیم تو ایران. اما وقتی خارج از ایران با این افراد برخورد می کنین می فهمین که ای بابا دم همه ایرانیا گرم ، چه شیعه چه سنی. حالا موضوع و اینجا زیاد باز نمی کنم. به جاش براتون تعریف می کنم.

خوب من اونروز و هرطور بود تا 8 شب تو خیابونا گذروندم و برگشتم سمت خونه داتا.اونم نا مردی نکرد و یه ساعت دیر اومد.کلا اندونزیایی ها زیاد به زمان قرارشون نمیشه اعتماد کرد. کمتر میشه یه آدم آن تایم توشون پیدا کرد. ساعت از 9 گذشته بود که داتا اومد و در و باز کرد .منم وسایلم و برداشتم ، ازش تشکر کردم و راهی خونه وندی شدم. وندی عزیز هنوز هم از دوستان خوب منه.یه دختر چینی مالزیایی که تو IBM کار می کنه و صاحب یه خونه ویلایی بزرگه. دیدن اون و موندن تو خونه اون باعث شد من چندتا دوست صمیمی جدید پیدا کنم و . . .

ماجرای خونه وندی و دوشنبه هفته بعد بخونین.

عکس هارو ببینین حتما ، کیفیتشون و هم بردم بالاتر. https://amiraaf.blogspot.co.id/

 

و اما در مورد کامنتهای زیباتون:

اول اینکه خیلی ممنونم از همه تون بابت تبریک های زیباتون. امسال فقط تبریک داشتم برای تولدم . اما قول می دم بزودی جبران کنم.

دوم اینکه : اگر سوالی دارین راجع به سفر یا هرچیزی که من می تونم کمکی کنم خوشحال می شم بتونم کمکی کنم. اگر هم سوالی هست که نمی تونین عمومی مطرح کنین کامنت خصوصی بذارین با آدرس ایمیل من جواب و براتون میل می کنم. اگر هم قسمتی از داستان های منو متوجه نمیشین مثلا من کلمه ای استفاده می کنم که معنیش و نمی دونین بگین تا توضیح بدم. مثلا می دونین هاستل چیه ؟ درم Dorm چیه ؟ فکر کنم درم و توضیح دادم اما بهرحال اگر موردی هست بگین تا توضیح بدم.

و در آخر ، من وبلاگ گردی و دوست دارم اما متاسفانه می بینم که خیلی فرق کرده نسبت به قبلها.هرچی می گردم کمتر اون چیزهایی که زیاد می دیدم قبلا می تونم پیدا کنم. یه سری هم که حمله کردن سمت بازاریابی کسب و کارشون.

تا دوشنبه بعد . . .

 


 
سفر به آیو تایا
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۸  کلمات کلیدی: سفر ، کوله پشتی ، تایلند ، آیوتایا

امروز جمعه 15 آبان 1394 ، 6 Nov 2015 تولد منه.35 سال گذشت.35 سال.بر عکس پارسال که تولد خوبی برام گرفته بودن امسال حسابی سوت و کوره.خودمم بر عکس سالهای قبل حالش و نداشتم که کاری کنم. سگم هم چند روز پیش دستش و لب دریا با شیشه برید و فعلا ساحل هم نمی تونم برم .برنامه ای ندارم برای امروز .فقط دیشب ساعت 12 که شد از خدا خواستم که امسال و سالی بهتر برام رقم بزنه و شانس های بیشتری و جلوی پام. شما هم برام دعا کنین و انرژی مثبت بفرستین.

می خواستم یه غذایی و سور و ساتی راه بندازم برای امشب اما پشیمون شدم. الان تو این شرایط حس و حالش نیست. بهر حال هر وقت اوضاع بهتر شد یه کاری می کنم. اصن هروقت حالم خوب بود یه تولد واسه خودم می گیرم.مگه نه اینکه تولد آدم اون روزیه که حال آدم خوب باشه.این چند خط برای تولدم و ما بقی ادامه قصه مون که البته دوشنبه پست میشه و شما می خونین.

از توی وبسایت یه هاست پیدا کردم تو شهر آیوتایا. اون شب آخر تو کو سامت و پای اینترنت اون کافه نشستم به سرچ کردن. آخرم از رفتن به کو چانگ پشیمون شدم چون هزینه هام می رفت بالا و نمیتونستم طبق برنامه پیش برم و چه خوب که آیوتایا رو انتخاب کردم چون واقعا شهر زیبایی بود.سیرن دختر تایلندی از شهر آیوتایا قبول کرد که می تونم دو شب خونه ش بمونم.بهم گفت بیام بانکوک. منم سوار اتوبوس شدم و برگشتم بانکوک.بر عکس مسیر رفت ، اتوبوس برگشت به بانکوک حسابی شلوغ بود و صندلی من هم رو بوفه.ته اتوبوس و باید 5 ساعت سیخ می نشستم.وقتی رسیدم بانکوک حسابی گشنه و داغون بودم.اساسا من همیشه در طول سفر گشنه بودم . وعده غذایی که اینجاها می خورن خوب برای من که خونه خودم یا مادرم یه دیس برنج و می خوردم هیچی نیست. خلاصه با هر مشقتی بود سیرن و پیدا کردم و خداروشکر که ماشین داشت و مجبور نبودیم دوبار سوار اتوبوس یا قطار شیم.رفتیم اول دانشگاه ش کاری داشت ، انجام داد و راه افتادیم سمت آیوتایا.سیرن اولین هاست من بود.یه آدم کاملا غریبه. یه دختر قد بلند تایلندی.با توصیفاتی که از تایلند شنیده بودم با خودم فکر می کردم یه وقت ازین دوجنسه ها نباشه دردسر شه برام.درگیر این افکار بودم تو ماشین که شروع کرد به حرف زدن ، من هم یکم باهاش شوخی کردم ببینم چطوریه.شخصیت ساکتی داشت کلا و سخت می شد فهمیدش.آیوتایا حدودا 1 الی 2 ساعت از بانکوک دور بود.خونه ش ته یه کوچه بود که اکثرا فامیل بودن. خونه ش چوبی بود ، لب رودخونه. دو طبقه . طبقه اول یادم نیست کی بود ، عمش یا دختر عمش. طبقه بالا هم یه اتاق و سالن و حمام. کوچیک اما خیلی خوشگل بود. همه چی چوبی و منظره فوق العاده زیبای رود خونه که البته فردای اونروز دیدمش.اجازه گرفتم ازش که از حمامش استفاده کنم.دوش که گرفتم حسابی خستگی م در رفت.بعد زدیم بیرون. حدودای 9 شب بود فکر کنم.منو برد به یه خیابونی که پر بود از مسافرخونه ، هاستل ، رستوران و بار.خوب از اوضاع خونه و ماشینش می شد حدس زد که وضع مالیش خوبه.اونجا هم یه هاستل داشت با دختر خاله ش.دورمیتوری داشتن و اتاق. دورم شبی 100 بات.خوب ارزون بود اما به تمیزی و شیکی هاستل لاب دی تو بانکوک اصلا نبود.خوب قیمتهاشونم خیلی فرق داشت.یه سگی سفارش دادم و نشستیم و گپ زدیم . خیابون کم کم شلوغ می شد و مردم مست و شاد می زدن و می رقصیدن.خاک تو سرای اژنوی حسابی شاد بودن :D یه آب جوی داشتن خاک بر سرا روم به دیوار خیلی خوب بود.تایلند تو آب جو از کشورهای اطراف خیلی بهتر به نظرم اومد البته من که هرگز امتحان نکردم از روی عکسهای روی شیشه شون می گم . مثلا برند لیو خوب به نظر می رسید بخاطر عکس شیری که روش داشتا.

بعضی وقتها یه سری افرادرو می بینم بدون دوربین می رن سفر ، یا شارژر یادشون میره یا دوربینشون فیلم نمی گیره! اصن نمی فهمم اینارو.ببینین من الان که می نویسم فیلمهام و هم نگاه می کنم و کلی کیف می کنم ، نمی دونین چه لذتی داره.

اون شب خیلی خوب خوابیدم و صبحم دیر بیدار شدم.طرفای 11.رفتیم بیرون برای صبحونه. مردم این منطقه IceTea یا همون چای سرد می خورن.یه لیوان پر از یخ ، شیرین و با طعم چای و صبحونه هم برنج و سوپ مرغ و زنجفیل.غذای بیشتر مردم شرق و جنوب شرق آسیا برنج و نودل ه. صبحونه ناهار شام.جینجر و میریزن روی ظرف چیلی بعد میریزن روی جوجه و می زنن به بدن. عکس های غذارو ببینین حتما.: https://amiraaf.blogspot.co.id/

  

 

اونموقع هنوز موتور و امتحان نکرده بودم ، سیرن اصرار کرد که یه موتور کرایه کنم و شهر و ببینم اما من یه دوچرخه گرفتم. بد هم نبود البته.یه نقشه شهر و هم ازش گرفتم و راه افتادم. خوب شد هم که فقط دوچرخه گرفتم الان که نگاه می کنم فیلمهارو همش تو لاین مخالف بودم و خلاف می روندم. اولین جایی که رفتم بعد از چند بار گم شدن البته معبد راچابورانا بود.بنای بی نظیری بود. داخل یکی از معابد یه دالونی بود تنگ و تاریک با پله های زیاد به زیر زمین. به انتهای پله ها که رسیدم با یه اتاق کوچیک مواجه شدم که انگار برای عبادت ازش استفاده می کردن. عجیب بود.بعد از گشتن همه سوراخ سنبه های این معبد قدیمی سوار دوچرخه شدم و زدم بیرون.اون نزدیکی ها یه پارک خیلی بزرگ بود که می شد با دوچرخه واردش شد. جالب اینجاست که من از یه جایی وارد پارک شدم و شروع به عکس گرفتن کردم بعد موقع خروج از یه سمت دیگه پارک دیدم که مردم دارن برای ورود پول میدن و بلیط می خرن.

این پارک بی نهایت زیبا بود و دوچرخه سواری اونجا بسیار لذت بخش.حتما توصیه می کنم عکسهارو ببینین.

https://amiraaf.blogspot.co.id/

این پارک ازونجاهایی بود که حتما باید برید و دوچرخه سواری کنین. بشینین کنار دریاچه ، چشمهاتون  ببندیدن و از آرامش اونجا لذت ببرین.

دم در خروجی پارک اولین نارگیل تازه زندگیم و خوردم.من ایران هم که بودم عاشق نارگیل بودم.خوب اجازه بدین براتون یکم از نارگیل بگم:  نارگیل ها معمولا سه دسته مشن از نظر عمر. نارگیلهای سبز ، زرد و قهوه ای. نارگیلهای سبز بهترین هستن.معمولا هم هرجا برین نارگیل های سبز یا تازه می فروشن. معمولا وقتی نارگیل می خرین مثل اونی که من گرفتم ، خودتون انتخاب می کنین کدوم و می خواین و فروشنده بالای نارگیل و با مچت یا اون کاردهای بزرگ مخصوصشون یه چیزی مثل قمه ، می برن و می دن بهتون.نارگیلی که خیلی تازه باشه فقط آب داره و آبش هم شیرینه ، یکم که آخرهای عمر سبز بودنش باشه میوه هم داره داخلش. یعنی همون لایه سفید رنگ.بعد از اینگه آب نارگیلتون و نوش جان کردین ، از فروشنده بخواین که بهتون قاشق بده برای خوردن داخل و دیواره های نارگیل.فروشنده هم معمولا نارگیل و ازتون می گیره و از وسط با مچت یه قاچ بزرگ می ده که راحت داخلش و بتونین بخورین و البته با یه قاشق کوچیک که مخصوص این منطقه از آسیاست.

نارگیل زرد و اصلا بهتون پیشنهاد نمی کنم که هر دفعه امتحان کردم بد بود.معمولا آب نارگیل زرد ترش و بد مزه س. نارگیلهای قهوه ای اما فرق دارن و گاها مثل چیزی که ما تو ایران از نارگیل می بینیم هستن.تقریبا بدون آب با میوه خوشمزه اما سفت. این و یادم رفت بگک مه آی نارگیل تازه خیلی زیاده تقریبا اندازه یه بطری.

بعد ازون رفتم سراغ یه معبد دیگه که البته گم شدم و اتفاقی یه معبد دیگه رو پیدا کردم که خیلی خوب بود.کلا معبدها تو تایلند بسیار دیدی هستن . عکسهارو ببینین و یادتون باشه هرجایی که می خواین داخل معبد یا اماکن دیگه عکس بگیرین به مراسمشون احترام بگذارین و برای گرفتن عکس و فیلم به تابلوها توجه کنین یا اجازه بگیرین.پرسیدم که اگه می شه از داخل معبد فیلم بگیرم که اجازه دادن خوشبختانه.و حتی با راهب معبد هم عکس گرفتم .:D

https://amiraaf.blogspot.co.id/

محوطه معبد به زیبایی گل کاری شده بود ، زرد و بنفش و صورتی. دو تا دختر کوچولوی خوشگل هم مجسمه های خروس می فروختن.و البته در انتهای معبد پر بود از مجسمه های زیبایی برای فروش.صدای موسیقی و عبادت راهبان شنیده می شد.موسیقی بلند اما دلنواز بود.از معبد که بیرون اومدم تو خیابون یه دسته فیل بودن که مسافر جابجا می کردن. فیل سواری باید لذت خاصی داشته باشه البته من ترجیح دادم اون و تو یکی از جنگلها انجام بدم تا تو خیابون.

دیگه زیاد از نقشه ای که سیرن بهم داده بود استفاده نکردم چون فقط با اون نقشه می تونستم گم بشم. روی گوشیم اینترنت هم نداشتم که بتونمم از گوگل مپ استفاده کنم. اما خوب به اندازه کافی گم و گور شدم و درس خوبی بود که توی کشور بعدی حتما سیم کارت اون کشور بخرم و اینترنت هم همینطور.خوشبختانه تابلوهای زیادی و تو خیابونها می بینین که شما رو راهنمایی می کنه به سمت جاهای دیدنی.مثل مزرعه فیلها یا مجسمه بزرگ بودای خوابیده.شارژ دوربینم تموم شد اما خوشبختانه تو نستم با گوشیم چندتا عکس بگیرم و براتون بگذارم حتما ببینین.فردای اونروز صبح زودتر از سیرن از خواب بیدار شدم و دوش گرفتم و وسایلم و مرتب کردم.یه شارژر هم که خریده بودم اما کار نمی کرد قرار بود با سیرن ببریم عوضش کنیم ، این و هم یادم رفت بگم که هارد اکسترنال هم صبحی سر راه خریدم.توشیبا و خوب قیمتش با اونچیزی که از ایران می دونستم یکم ارزئنتر بود و تا الان هم دارمش و ازش خیلی هم راضیم. یه نکته ای که تو خرید خارج از ایران دیدم این بود که شما می تونستی انتخاب کنی که جنس ارجینال بخری یا فیک. اینطور نیست که جنس غیر اصل و به اسم جنس اصل با قسم و آیه دروغ بهتون بندازن و البته همه جا باید مراقب بود.

سیرن بهم از بازار چت و چک بانکوک گفته بود و حسابی وسوسه م کرده بود که این بازار و ببینم.یه بازار خیلی بزرگ که همه چی می شد توش پیدا کرد.

یه چیزی این وسط بگم ، من اون روزها خیلی خوشحال بودم. خالم خیلی خوب بود. حال دلم خوب بود. تو اون خونه که می خوابیدم ، تو اون آرامش دلم نمی خواست بلند شم. ایشالا حال دل همه تون خوب باشه که بخدا خوشبختی یعنی همین.

سیرن دودل بود که بریم چت و چک یا نه ، این بازار فقط شنبه ها و یکشنبه ها نزدیک بانکوک برپا بود.خلاصه رفتیم اول یه سر به هاستلش زدیم و بعد گفت بریم. یه لباس خاک بر سری هم پوشیده بود یه جوری با من تو بازار راه می رفت انگار سیصد سال ه عاشق و شیدای همیم.خوب دخترهای این منطقه خیلی دوست دارن نشون بدن که ما دوست پسر یا شوهر خارجی داریم.

بازار چت و چک واقعا دیدنی بود. من برای مادرم یه گردنبند بزرگ خریدم.کتونی هم خوش قیمت بود و خیلی چیزهای دیگه.مثلا اگه خانومها برن کلی می تونن تی شرتهای خوشگل بگیرن که قیمتهاشون هم خوب بود.

همیشه همراتون یه بطری آب خنک داشته باشین وگرنه باید کلی پول نوشیدنی های مختلف بدین. کشورهای این منطقه معمولا همیشه گرم هستن و دایما تشنه این ، من بیشترین هزینه م تو تایلند پول نوشیدنی بود.بهتر اینه که ازین بطری هایی که آب و خنک نگه می دارن همراه داشته باشین. دیدنی ترین بخش گشت اون روزمون بازار میوه بود. که دنیای میوه هایی بود که من نمی شناختمشون.آه چیزی یادم رفت براتون بگم شب اول که رسیدم خونه سیرن بهم یه میوه ای داد بخورم .بنفش تیره بود که باید با فشار می پیچوندیش تا باز بشه و میوه داخلش که سفید بود و می خوردی. سیرن بهم نشون داد چطور بازش کنم و میوه شو گذاشتم دهنم و خوردم. یهو سیرن گفت : اا هسته ش و هم خوردی؟:D  بار اولم بود خوب. هسته ش هم نرم بود و اونجا بود که من عاشق منگوستین شدم ، میوه ای با طعمی متفاوت و بی نظیر. عکس میوه هارو ببینین.تو بازار می تونستین آب میوه هارو هم بخرین آماده تو بطری تازه و خنک و خوشمزه.

https://amiraaf.blogspot.co.id/

 

 

میوه های مناطق استوایی:

اول این و بگم که آب پرتغالهای تایلند حرف نداشت ، معرکه از فروشگاههای 711 فقط آب پرتغال بعنوان نوشیدنی بگیرین و لذت ببرین.

کلا میوه هایی که دوست دارم اینا هستن : گواوا که جتما باید آبش و بگیرین و بخورین بسیار خوشمزه و مقوی.

منگوستین و که گفتم قبلتر عشق باباس.

پاپایا که زرد و سبزش هست ، سبز ها بزرگ نرن نسبت به زردها و خربزه ای شکل. زرد هاشون خوش طعم تر و شیرینترن . پاپایا مقام دوم و دارا می باشد.عسلی واسه خودش و البته ما.

پشن فروت که طعم خاصی داره جون میده واسه میکس کردن با میوه های دیگه با طعمی بسیار عالی  

انبه ، همین انبه ای که تو ایران به بد مزه گی معروفه . ما تو ایران فقط سبز رنگش و داریم اما اینجا بیشتر سبز هستن و طعمشون عالی. بسیار هم عالی.

جک فروت : میوه ای خیلی بزرگه با بدنه ای مثل خارپشت که درخت هم داره یعنی وقتی می بینین همچین میوه گنده ای از درخت آویزون ه خسابی تعجب می کنین.

دراگون فروت: دراگون فروت اندازه یه پرتغال خیلی بزرگه که بدنش معمولا صورتی رنگه. داخلش هم پر از دونه های سیاه رنگه و اما میوه ش. میوه داخلش به دو رنگ پیدا می شه بعضی ها داخلش فقط بنفش ه و بعضی ها سفید.میوه بسیار خوشگلی اما بی مزه ای هست.بهتره که با میوه های مزه دار میکس بشه.گرون هم هست البته.

آناناس: که معمولا دو نوع هستن یه نوع خیلی کوچولو ن یه مدل همون سایزیه که ما تو ایران داریم ، من هردو رو هم دوست دارم. بعضی شهرها تو اندونزی مثلا این کوچولوهاشون یه طعم ترش و شیرین عالی دارن.

موز: و اما موز. مت تو ایران یه مدل و سایز موز داریم دیگه . اینجا انواع و اقسامش هست.جالب اینکه اون اوایل من فکر می کردم موزهای سبز بی مزه و کالن در حالیکه موز سبز گرونتر و در بعضی موارد خوشمزه ترن.اندازه های مختلفش و بیشتر تو اندونزی دیدم. مخصوصا نوع خیلی درازش که اندازه یه عصا بود.ازون موزهای بزرگ برای غذا استفاده میشه.یا سرخ می کنن و مثل چیپس می خورن. من دوست نداشتم چیپس موز.

استار فروت: که طعمی مثل سیب داره.

دورین: اوه مای گاد!! . بوی گند میده و مزه ش هم بده اما مالزیایی ها عاشقشن و همهه چی ازش دارن. شکلات دورین ، غذا با دورین ، عسل دورین.ببینین چقدر بوی گند میده که بردن این میوه تو بعضی اماکن عمومی یا مثلا هواپیما ممنوعه. جالب اینجاست که بهش می گن شاه میوه ها.

رامبوتان: اندازه یه نارنگی با پوستی مثل خارپشت و قرمز رنگ ، میوه داخلش سفید ، طعمش هم مثل انگور می مونه. زیاد بخورین هم گلو درد می گیرین. ارزونترین میوه ای هست که تا حالا خریدم.زیاد البته طرفدارش نیستم اما باید امتحان کنین.

لانگسات : بد نیست با طعمی مثل رامبوتان کوچیکتر .

رز اپل : که تو اندونزی بهش چیزه دیگه ای می گن که یادم نیست. خیلی آب داره با طعمی گس و متفاوت ، عاشقشم.

خوب فکر کنم تا اینجا کافی باشه ، خیلی میوه های دیگه هست که جالبن باید امتحان کرد.

عصر برگشتیم خونه. وسایلم و ریختم بیرون و دوباره بستم ، گوشی و دوربین شارژ آماده برای فردا.سیرن یه بروشوری بهم نشون داد راجع به پاتایا . شهر معروف ایرانیای عزیز. داخل این بروشور راجع به صنعت کارای خاک بر سری نوشته شده بود برای همین من پاتایا رو تحریم کردم و نرفتم. حتما خودتون به اندازه کافی شنیدین راجع به تایلند و این شهر پس من چیزی نمی گم اما این موضوع یادتون نره ، تایلند کشور فوق العاده زیبایی هست و باید ببینین.فردای اونروز صبح سیرن من و رسوند به شهر و از هم حداحافظی کردیم. و من راهی ایستگاه قطار شدم بسمت مالزی.

داستان سفر به مالزی و دوشنبه هفته دیگه بخونین.

و مرسی که میاین و کامنت میگذارین و منو می خونین.

عکسهای این هفته زیادن و جالب اونهارو از دست ندین. https://amiraaf.blogspot.co.id/

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 
کو سامت جزیره ای در شرق خلیج تایلند
ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۸/۱۱  کلمات کلیدی: کوله پشتی ، کو سامت ، تایلند ، سفر

من اینطور سفر کردن و دوست دارم. می خواستم برم شمال به چیانگ مای و چیانگ رای ، با دیدن چندتا عکس تصمیم گرفتم برم جزیره ، برم کو سامت.دلم دریا می خواست. تنها بودم و تنهایی می تونستم تصمیمی و بگیرم که دوست دارم دلم می خواد.

و من رفتم . . .

کار سختی نبود و نیست ، این و برای اونهایی می گم که می گن بدون تور نمیشه مسافرت کرد. فقط کافیه یکم زبان بلد باشین ، یعنی بجای اینکه وقتمون و پای سریالهای ترکیه تلف کنیم بهتره سریالهای این آمریکایی های اجنبی و ببینیم و زبون یاد بگیریم ، والا . . .

شاید برای خیلی ها سوال باشه و این تقریبا سوالیه که در طول سفرم زیاد ازم پرسیدن ، چرا ؟

من تا الان فکر کنم چندتا از دلایل سفرم و گفتم. گفتم که می خوام آزاد باشم. نه آزادی از جنسی که خیلی ها دلشون می خواد.

من دلم می خواست ازین نگاهها ، حرفها و توقعها آزاد باشم . من دلم می خواست سفر کنم ، من دلم می خواست زندگی کنم اونطوری که دلم می خواست. من 6 سال از بهترین سالهای زندگیم و برا عشق گذاشتم برای کسی که هنوز هم برام محترم هست و خواهد بود هرچند آنقدر تفاوت داشتیم که . . .

من با آدمها مشکل داشتم . آدمهایی که می شناسی و انگار نمی شناسنت.

من دلم می خواست مال خودم باشم. دلم می خواست ازین تعصب ها ، مالکیت ها ازین چهارچوب های سنتی من درآوردی خلاص شم. من دلم می خواست خودم و دوست داشته باشم و به خودم احترام بگذارم. من زیاد گفتم که من اعتقاد دارم اگر این من رو خوب نسازیم و عاشقانه باهاش رفتار نکنیم اگر این من رو خوشحالش نکنیم نمی تونیم ، من هیچ کس دیگه ای و خوشحال کنیم .

و من رفتم . . .

طبق آدرسی که از رسپشن گرفته بودم سوار قطار شدم و رفتم ترمینال. ترمینال جنوب بود فکر می کنم.بلیط برای کو سامت خریدم و سوار شدم . این و هم بگم که کنار کیوسک بلیط فروشی مقصدهای دیگه رو هم نگاه کردم که بازهم اگر جذاب تر بودن مسیرم و عوض کنم.

کی به کیه ، هان؟

سوار اتوبوس که شدم بهم بیسکویت و آب معدنی دادن.اتوبوس تقریبا خالی بود و حتی تا موقع حرکت هم پر نشد. ساعت تقریبا 3 بعدظهر بود.شروع کردم به صحبت با دوربینم که بعدا یادم نره اتفاقاتی که افتاده.

الان داشتم فیلمها رو می دیدم که براتون بنویسم دیدم سیگارهامم از ایران بود. بهمن سفید. دلم تنگ شد برای سیگار تو ایرانم.

بهم گقته بودن که برای رفتن به جزیره فقط تا ساعت 6 قایق هست ، امیدوار بودم که برسم اما مسیر طولانی تر از اونی بود که فکرش و می کردم. وقتی رسیدیم به بندر ، بارون نم نم می بارید. رفتم و گیشه بلیط فروشی و پیدا کردم .بلیط قایق بزرگ دیگه نداشت چون مسافر زیادی نبود و من 100 بات بیشتر دادم و بلیط قایق تندرو گرفتم. این مدل قایف ها تو جنوب شرق آسیا خیلی مرسوم ه. هرجا که می خواین برین Slow Boat دارن و Fast Boat  که خوب طبیعی قایق سریع کوچکتر و گرون تر و سریع تره. باید صبر می کردم تا چند نفر دیگه بیان و بشیم 8 نفر که قایق بیاد و سوار شیم.

با یه دختر و پسر فرانسوی آشنا شدم که اونها هم می خواستن برن جزیره . هوا حسابی گرفته بود و نم بارونی می زد. پرسیدم که جایی و رزرو کردن که گفتن نه اکه بشه می خوان لب ساحل کمپ بزنن. پیشنهاد دادم که با هم اینکارو بکنیم که امن تر باشه البته اگه بارون اجازه بده. خلاصه قایق اومد و سوار شدیم  ، حدودا 15 دقیقه تو راه بودیم تا به جزیره برسیم. قایق سواری هم جالب بود ، تو اون دریای خروشان و موجی که به سر و صورتمون می خورد.

به جزیره که رسیدیم ، این دوستای فرانسوی یه ساحلی و تو لونلی پلنت پیدا کرده بودن و پیشنهاد کردن بریم اونجا. از یه راننده تاکسی پرسیدیم چقدر راهه تا اونجا گفت 4 کیلومتر و ما راه افتادیم که پیاده بریم و برسیم به اون ساحل. با اون همه باری که من داشتم همون اوایل فشار زیادی روی شونه هام حس می کردم. از منطقه شهری جزیره رد شدیم و رسیدیم به منطقه حفاظت شده جزیره ، باید ورودی پرداخت می کردیم ، 200 بات و اونجا بود که یاد گرفتم موقع محاسبات مالی حواسم به ورودیه ها هم باشه. شارژ دوربینم هم داشت تموم می شد. دیگه شب شده بود و از کنار رستورانهاو بارهای ساحلی به راهمون ادامه می دادیم. مردم مشغول رفت و آمد و خوردن و نوشیدن بودن.بازار مغازه های تتو هم داغ بود.صدای موسیقی مختلفی از هر رستوران شنیده میشد. گاها از جلوی مغازه ای که رد می شدیم چیزی بهمون پیشنهاد می کردن برای خرید.زمین گا آلود بود و من هم خسته ، بارم هم سنگین دلم می خواست تو یکی ازون رستوران ها بشینم و غذایی سفارش بدم و خستگی در کنم اما خوب باید براه ادامه می دادیم.

خدارو شکر هد لایت داشتم با خودم ، چون از یه جایی به بعد فقط ما سه نفر بودیم که تو اون جاده گلی تاریک حرکت می کردیم.هیچ چراغی توی راه نبود ، دوو طرفمون هم جنگل بود. سعی کردیم با استفاده از نقشه و تابلو های سر راه مسیر درست پیدا کنیم. البته از یه جایی به بعد جاده چراغ هم داشت اما بهرحال باید احتیاط می کردیم چون زمین گلی و لغزنده بود. کوله من خیلی سنگین بود و واقعا آزار دهنده.

بالاخره رسیدیم به ساحل ، لب ساحل 3 تا دختر بلژیکی دیدیم و ازشون در مورد جایی برای اقامت پرسیدیم. اونها یه بونگالو Bungalo گرفته بودن شبی 800 بات که به پول اونموقع می شد 80 هزارتومن. خوب بود اما خوب من باید پولم و برای ادامه سفرم سیو می کردم.دختر و پسر فرانسوی گفتن که می خوان اتاق بگیرم و رفتن که ببینن چی پیدا می کنن.منم به گشتن ساحل مشغول شدم تا ببینم می تونم جایی برای خواب پیدا کنم یا نه. خوب این اشتباه بزرگی که فکر کنین بدون چادر می شه لب ساحل تو یه کشور استوایی خوابید. پشه ها حسابی حالتون و جا میارن و گاها سگ های زیادی هم تردد دارن. قطعا من که هرجایی خوابم نمی بره نمی تونستم اونجا بخوابم. حسابی خسته و گرسنه بودم.کولم یکم خیس شده بود.میز و صندلی چوبی لب ساحل پر بود اما همه خیس.

دختر بلژیکی ها رفتن به اتاقشون و فرانسوی ها هم رفتن که بگردن یه جای ارزونتر پیدا کنن. منم خسته و تنها داشتم لب ساحل با جک و جونورها ور می رفتم. یکم اعصابم خورد بود ، خسته بودم و گرسنه و بی جای خواب. همینطوری که داشتم با افکار خودم کلنجار می رفتم دیدم سه تا دختر بلژیکی خیلی هم شیک و مجلسی اومدن سراغم که ما می خوایم بریم یکم خرت و پرت بخریم می آی باهامون؟ خوب تاریک بود کلا مسافر زیاد نبود. دوشنبه بود و همه مسافرها یکشنبه عصر رفته بودن. خوب منم تو رودربایستی گیر کردم و گفتم باشه . بهرحال بعنوان نماد فردین ایرانی باید خودی نشون می دادم.باربارا ، کامیل و اون یکی یادم نیست. کامیل کلا خیلی با من گرم تر بود نسبت به دوتای دیگه.یه چیزایی برای شام گرفتن و برگشتیم . دختر و پسر فرانسوی هم برگشته بودن. یه جایی گرفته بودن 650 بات.غذاهامون و در آوردیم و من هم کنسروهام و آوردم و شام و باهم خوردیم.البته اون دختره که اسمشم نمی دونم رفت اتاقش کلا آدم بچسبی نبود.

کامیل دختر فرانسوی از دوست ایرانیش هم یه جمله فارسی یاد گرفته بود : مامان دوست دارم.

غذا ها و نوشیدنی هامون و با هم شریکی خوردیم ، سیگارشون تموم شده بود من هم بهشون 2 تا پاکت سیگار دادم اونها هم بهم گفتن اگه بخوام می تونم شب تو تراس اتاقشون کمپ بزنم. خوب پیشنهادی بس عالی بود.فردا هم قرار گذاشتیم صبح همه تو همین ساحل جمع بشیم و ببینیم تورهای دریایی اینجا چطوره. یکیشون که دیدن تخم گذاری لاک پشت ها بود برام جالب بود.بونگالو شون تراس کوچیکی داشت که خوب بس برای برای خوابیدن من. یه ملافه داشتم که بعنوان زیر انداز استفاده کردم ، تور پشه بند داشتم که سعی کردم با نخ یه جوری ازش یه پشه بند واقعی درست کنم .خلاصه بعد یه روز طولانی ، خوابیدم. شب بخیر.

صبح که از خواب بیدار شدم و اطراف و دیدم کیف کردم. فقط صدای پرنده ها . هوای خنک صبح. یه پروانه خیلی بزرگ هم با گلها عشق بازی می کرد. تازه ساحل و دیدم. برای اولین بار تو زندگیم ساحل شن سفید. راه افتادیم با فیلیپ و کامیل بریم به ساحلی که دیشب بودیم. تا هم چیزی بخوریم و هم باربارا و کامیل و ببینیم.

سر صبحونه از فیلیپ و کامل راجع به جزیره های دیگه پرسیدم تا مقصد بعدیم و مشخص کنم.اونا جزیره کو چینگ و به پوکت ترجیح می دادن. منم تصمیم گرقتم برم کوچینگ ، هر چند بعدا تصمیمم عوض شد هرگز نرفتم. اونروز و با شنا کردن قدم زدن روی صخره ها و رفتن به ساحلهای دیگه گذروندم. غرق تماشای انواع صدف ها و گوش ماهی ها. قدم زدن پا برهنه روی شن های ساحل لذتی فراموش نشدنیه. من هنوز هم هر روز می رم ساحل و لب ساحل قدم می زنم ، پا برهنه.

برای ناهاز به همون ساحل برگشتیم.من که از منو اونها سر در نمی آوردم یکی و انتخاب کردم. رد کاری سوپ چیکن. جوجه با کاری قرمز. یه کاسه پر از سبزیجات و فلفل و کاری و مرغ. من فقط مرغ و لوبیا سبزش و خوردم چون بقیه سبزی هاش و نمیشناختم و سوپش هم وحشتناک تند بود.خوب این اولین غذای تایلندی بود که می خوردم ، الان دیگه عادت کردم.

ازون دخترهای بلژیکی هم بگم که اصلا دیگه طرف ما نیومدن فقط کامیل گاهی سلامی می کرد. مشخص بود که اون یکی دوستشون اصلا از ماها خوشش نیومده.

شب دوم وحشتناک بود. دوباره او بالکن دوستهای فرانسوی بساط خوابم و پهن کردم اما باورتون نمیشه پشه هارو می دیدم که بزور خودشون و از سوراخهای ریز پشه بند رد می کردن که بیان تو و خون منو بمکن! قرص سوزوندم اما اثر نکرد.باید اسپری بدن می گرفتم که تا اونموقع چیزی در موردش نمیدونستم. خودم و زیر ملافه حبس کردم و یه ساعتی خوابیدم. با صدای خر خر بیدار شدم اما چشمهام و باز نکردم اجازه دادم که صاحب صدا همونطور که با پای خودش اومده بود با پای خودش هم بره ، اما نمی رفت.صدا بیشتر شد و نزدیکتر. چشمهام و باز کردم اما تو اون تاریکی چیزی معلوم نبود. بلند شدم و از پشه بند بیرون اومدم. چیزی ندیدم.د.باره برگشتم تو جام.بعد چند دقیقه دوباره صدا اومد ، اینبار نزدیکتر و ترسناکتر. همیشه چاقوی کمری م و میگذاشتم زیر ملافه قبل خواب ، دست کردم و چاقو رو برداشتم. اما جرات تکون خوردن نداشتم. چیزی صورتم و لمس کرد. مرطوب بود ، چشمام و باز کردم از جام پردیم از ترس .غرش کنان بهم نگاه می کردن. رفتم طرفشون و نشون دادم که می خوام بزنمشون اما نمی رفتن ، قوطی کنسرو روی میز و طرفشون پرت کردم ، سگها دویدن دنبال قوطی و بعدا دیگه صداشون از دورترها میومد.

هر چی سعی کردم بخوابم نشد دیگه.بلند شدم وسایلم و جمع کردم و توی کوله گذاشتم. چراغ و برداشتم و رفتم لب ساحل. یه چرتی لب ساحل زدم. اونجا هم پشه زیاد بود. آخ خدا کاش یکی ازین اسپری ها که گوشه این اتاق الان خاک می خوره رو اونموقع داشتم.

اما خوب طلوع آفتاب و دیدم  لذت بردم.

مردی تایلندی هر روز لب ساحل می نشست و گوشواره و گردنبند می ساخت.می گفت خودش می رفته غواصی و  تو عمق 20 متری صدفهارو می آورده .صدفهایی به اسم چشم شیوا که روی پول تایلند هم تصویرشون هست. یات می گفت خوشبختی میاره. حتما عکسها رو نگاه کنین . www.amiraaf.blogspot.co.id

یات مرد هنرمندی بود. یه قسمتی از ساحل سنگهایی و روی هم سوار کرده بود از سال 1958. عجیب بود که هنوز سنگها روی هم سوار بودن.

روز دوم دست کامیل روی تخت آسیب دید ، من نفهمیدم چی بود اما خوب اونها اتاقشون و عوض کردن.من هم برای شب آخرم اتاق اونهارو کرایه کردم.بالاخره باید یه شب درست می خوابیدم که بتونم ادامه بدم. شب آخر برای اولین بار بود که ازین بالن های آرزو دیدم.هرماه قرص ماه که کامل میشه توی تایلند فول مون پارتی می گیرن.همه مست و خراب می زنن و می رقصن. آرزو می کنن و این بالن هارو هم روشن می کنن و می فرستن آسمون. یهو می بینی آسمون روشن شد ، پر از بالن های کچولویی که دارن پرواز می کنن و اوج می گیرن و دور می شن. این مراسم تو کشورهای دیگه جنوب شرف آسیا هست اما بهترینشون مخصوص تایلنده.

شب آخر بارونی بود. همه بارها و رستوران ها بسته بودن ، ما هم نشسته بودیم و از اینترنت مجانی استفاده می کردیم.

یه هاستی پیدا کردم تو آیوتایا. شهری که ازش هیچی نمیدونستم اما خوب شمال بانکوک بود.با خودم گفتم می رم چندروزی می مونم اگه خوشم نیومد می رم شمال تایلند و می بینم.

اون شب از فیلیپ و کامیل خداحافظی کردم و فردا صبح زود رفتم بندر و ازونجا هم بسمت بانکوک.

قسمت بعد درمورد شهر بی نهایت زیبای آیوتایا بخونین.

 

توی کامنتها یه کامنت خصوصی بود با این مضمون :

سلام.نمیدونم چرا بعضی ها تمایل به داشتن وبلاگی با زمینه ی سیاه دارند؟!!جدی میگم.اگه ناراحت نمیشید،چرا؟

 

در جواب ایشون اول این حرفها اومد تو ذهنم. با خودم فکر کردم ، یه نفر میاد تو وبلاگت ، بدون اینکه زحمت خوندن 2 تا پست و به خودش بده یه حرفی و با لحن بد می زنه و می ره ، خوب اینم جوابش:

سلام . منم نمیدونم چرا بعضی ها تمایل به داشتن وبلاگی با زمینه سیاه دارن. راستش به منم ربطی نداره که برم همینطوری بگم سلام چرا از رنگ مثلا صورتی خوشتون میاد ؟! من ناراحت نمیشم ازینکه سوالی پرسیده بشه. که قبلا هم در مورد نام وبلاگ بارها پرسیده شده و من توضیح دادم. اما من دوست ندارم این لحن حرف زدنتون . چرا با کنایه ؟ بعضی ها؟ می تونستین فقط بپرسین : چرا رنگ سیاه و برای وبلاگم انتخاب کردم؟ ساده نه پر توقع. انگار که املاک پدریتون و گرفتم و داغون کردم؟!

بعد با خودم گفتم باید اساسا اینطور آدمها و اتفاقهای اطراف و تا می شه نادیده گرفت تا حذف یا اصلاح شن.متاسفانه فرهنگ قضاوت کردن و فضولی تو زندگی مردم جایگزین دوستی و همدردی شده.

خوب من جواب ایشون و اینطور می دم : رنگ سیاه رنگ منتخب منه برای این وبلاگ . لابد فکر می کنین رنگ غمناکیه ، اما خوب من اینطور فکر نمی کنم. سیاه رنگ عزا و سفید رنگ شادی؟ حال آدم اگه عمیقا خوب باشه رنگ سیاه رنگ شیکی ه نه رنگی غم انگیز.

تا دوشنبه بعد.

عکسهارو هم یادتون نره:

 

www.amiraaf.blogspot.co.id