8th July 2014

امروز ساعت 10:30 رسیدم سر کار.از صبح داره بارون میاد.خیس آب رسیدم.خدا کنه سرما نخورم این هفته خیلی مهمه.اینجا داره هر روز قشنگتر میشه. مدیر من با ایده بی نظیرش اینجارو تبدیل به یه ویلای افسانه ای کرده.تصور کنین یه گوشه باغ یه راه مخفی درست کرده که درش یه سنگ بزرگه که باید هلش بدی تا باز شه.دیگه خودتون تصور کنین .بقول به بنده خدایی داره خونه ایندیانا جونز می سازه.

چشم رو هم میزاری زمان می گذره ، باید دوباره برم برای تمدید ویزا.میشکا رو هم برای یه حموم درست و حسابی و تمیز کاری باید ببرم پت شاپ.خرید هم دارم.جمعه هم می خوام اتاقم و عوض کنم.خدا کنه مریض نشم حالا تو این هیر و ویر.

من زیباترین محل کار و دارم.روبرم یه حوض بزرگ پر از ماهی و درختکاری شده و الانم که بارون میاد.تصور کنین.

خدارو شکر یکم از حجم مراسم مذهبی شون کم شده.چند روزی وحشتناک ترافیک می شد.یه مراسمی داشتن که عین عاشورای خودمون بود.دسته ای راه میوفتادن تو خیابون و یه مجسمه یا علامتی که داشتن که جلوی دسته می بردن.لباس سفید می پوشیدن با دامن محلی که بهش می گن باییک. خیابون و می بندن و راه میرن تا برن توی یه معبد.کلی هم غذا و میوه میبرن برای مجسمه هاشون.

میشکا رو این روزها میذارم خونه بمونه و میام سرکار.وقتی دارم راه میوفتم میاد پام و با دوتا دستاش می گیره که یعنی نرو.

حالا می فهمم که چرا داشتن میشکا جزو رویاهام بوده...

/ 1 نظر / 23 بازدید
رنگو/فروزان..

میشکا‏ ‏دخترتونه؟ +اره‏ ‏...اسمون‏ ‏همه‏ ‏جا‏ ‏یه‏ ‏رنگه....‏ ‏ادماش‏ ‏هم‏ ‏فقط‏‏ ‏زبان‏ ‏و‏ ‏قیافه‏ ‏هاشون‏ ‏متفاوته...