حال و هوای اینروزهای من

هفته پیش 4 روز رفتم بالی. به بهانه تعمیر لپ تاپم و البته برای اقدام ویزای جدید.

ویلای یکی از دوستان موندم و خوش گذشت.انگار که از ده بری شهر بعد مدتها.سوغات روز آخر از بالی هم یه سرما خوردگی کوفتی بود که هنوزم کامل خوب نشده. وقتی برگشتم انقدر کار سرم ریخته بود که فرصت استراحت و خوب شدن پیدا نکردم. اما خوب چندتا قرص و شربت از کلینیک و سوپر مارکت گرفتم و دارم می خورم.

دارم سعی می کنم به ایران و حال و هوای الانش فکر نکنم. بهار و شلوغی خیابونهای اسفند و . . .

همیشه ماه اسفند و دوست داشتم ، انگار که منتظری یه اتفاق خوب بیوفته و مطمینی که میوفته. اسفند اینطوری بوده برام. مخصوصا روزهای آخر ماه. 

روزهای عید برام یه بیخیالی شیرینی داشت ، انگار که به هیچ چیزی نیاز نبود فکر کنم و فقط لذت ببرم. انگار که تموم مشکلات و نگرانی ها باید بمونن پشت در .

و همیشه بزرگترین نگرانی من از نگرانی از دست دادن مادر بوده و هست و البته تنهایی در آینده.

به آینده البته دیگه فکر نمی کنم زیاد ، فکر می کنم شاید فردا مردم ، همین فردا. راضی ام الان .از زندگی که کردم.اونجوری که دلم می خواست. خدارو شکر.

دلم می خواد زودتر شرایط جور بشه که یه سفر برم ایران و مادر رو خوشحال کنم. نه فقط با رفتنم ، دلم می خواد یه کاری هم بکنم.

و فکر می کنم بیشترین چیزی که خوشحالش می کنه ازدواج کردن منه و این بزرگترین موضوع همه زندگی من بوده. با کی؟!!

امروز صبح هوا حسابی ابری و مه آلود بود. بعدشم یه یک ساعتی بارون اومد.

فکر کنم به خاطر مسیج دوستم از ایران بود که امروز هوای اونور و کردم.این عید می خواد عروسی بگیره و برن سر زندگیشون.

چه وقت خوبی. بهار.

البته اینجا همیشه بهاری هوا.امروز که برعکس همیشه یکم خنک هم شده بود. توی راه که داشتم بر می گشتم خونه پشت موتور سردم شد. دم کافی شاپ کیت وایسادم و یکم گپ زدیم. یه کیکی هم داد خوردم که عالی بود مزش.اسمش کاسادیا یا همچین چیزی بود.

مزه بچگی می داد. مزه شیره خشک . . .

امروز رستوران تعطیله ، کارمم کمتر از روزهای قبل ، می تونم بیشتر خونه بمونمم و استراحت کنم. هوا صاف شده اما هنوز کامل خوب نشدم که برم دریا. سرفه هام که قطع بشه میرم. دلم تنگ شده . . .

من چقدر دلم تنگ میشه! برای همه چیز !

یه روز بعد . . .

امروز کلی جوجه خریدم شستم و پاک کردم گذاشتم تو فریزر. حالشو ندارم هر روز برم دنبال گوشت و مرغ.همون میوه و سبزی و نون و روزانه می خرم بسه.

این ببک خیلی بد شده این روزها .چند روز پیش که 2 تا از جوجه های همسایه رو کشت و خورد ، منم 100000 دادم به زن همسایه تا جیغ جیغ نکنه. حالا هم که برنج نمی خوره فقط جوجه یا کنسرو تن ماهی و غذای مخصوص سگ ، البته از نوع کنسرو. لوس شده. دیشب ساعت 3 نصفه شب شروع کرد سروصدا که منو بیار تو بخوابم. ادا هاش زیاد شده.اینم شانس من.

هوا امشب طوفانی ه .بارون شدیدی گرفته.

برق هم رفت . . .

خوب خدارو شکر ما اینجا ژنراتور داریم.

امروز داشتم یاد پارسال و می کردم که عید اومدم ایران.اوایل خیلی خوش گذشت. بعد که فرید و از دست دادم و تنهایی روزهای آخر .حوصله ام سر رفته بود آخریا. اینجا که هستم هوس اونور و می کنم ، اونور هم تاب نمی آرم بمونم !

فردا میرم دریا ، امیدوارم که خوب باشه هوا . . . 

/ 0 نظر / 29 بازدید