حال همه ما خوب است اما تو باور نکن

روی زمین که افتادم یه نگاهی به دور و برم کردم بعد هم به خودم.زیر بازوم تقریبا پاره شده بود و شروع می کرد به خون ریزی.انگشتهای پام اما خونریزی بیشتری داشت.

پهلوی چپم درد وحشتناکی داشت ، بی اختیار دستم و روی پهلوم گذاشتم.به موتور قر شده م نگاه کردم.

تو دلم گفتم خدایا یا من و ببر یا اگه قراره بمونم علیل نشم . . .

 

تو راه ساحل که می رفتیم تصادف کردم.منو به یه درمونگاه تو همون حوالی بردن.خیلی درد کشیدم تا باندپیچی شدم.راننده ای که باهاش تصادف کرده بودم بر گردوندم به خونم.

حالم خوب نبود ، فکر می کردم به فرید عزیزم و گفتم شاید دارم میرم پیشش

اما یهو دلم گرفت ، گفتم خدایا اینجوری تو غربت بمیرم؟!

و خیلی چیزهای دیگه که فکر کنم اثر مرفین زیادی بود که بخاطر دردها و دوخت و دوزاشون بهم تزریق کردن.

 

امروز افل منو برد بیمارستان.یه بیمارستان مجهزتر نزدیک خونه خودم.درد پهلوم خیلی نگرانم کرده بود مخصوصا اینکه دقیقا روی قلبم هم بود.

خوشبختانه بعد از تعویض پانسمانهام پا و دست چپم بهتر شده اما بازوی راستم یکم خوب نیست انگار دکتر گفت باز چهارشنبه بیا ببینمت.خوشبختانه خانوم دکتر می تونست انگلیسی صحبت کنه.اکو و عکس هم میگه که فقط ماهیچه های قلبم منقبض شدند.

خدایا ممنون که یه فرصت دیگه بهم دادی ، ممنون که همیشه هوام و داری ، ممنون که هرکی بره باز تو هستی ، ممنون که بلدم عاشقت باشم . . .

 

من در عشق تو جام شراب را خالی می نوشم . . .

در یاد تو

 

دعا کنین ، یکم هم برای من

دوشنبه 5 می 2014

/ 3 نظر / 13 بازدید
مهسا

ایشاله که بهتر میشی داداش من[قلب] حس شکرگزاریت خیلی زیباست...

زیبا خانوم

محتاجیم بدعا...[گل] ازخدا نباید قافل بشیم...براتون از خداوند تنی سالم ونام ویاد نیک خواهانم...یاعلی

*سامی*

خدا رو شکر که اتفاق بدتری واستون نیفتاد.... ایشالله خیلی زود خوب می شید.....