گفت و گو با دکتر محمود فیلسوفی همکلاسی سهراب


تا به حال مطالب گوناگونی درباره اشخاص و همنشینان سهراب سپهری نوشته شده ، اما گفت و گوی حاضر سعی در روشنی افکندن بر وجوه دیگری از شخصیت سپهری دارد که از کودکی تا هنگام مرگ با آن زیسته است . دکتر محمود فیلسوفی از دوستان دوران کودکی سهراب است و دوستی آنان تا هنگام مرگ سهراب ادامه داشته است.

- دوستی شما با سپهری از کجا آغاز شد و آشناییتان تا کجا پیش رفت ؟

واقعیت این است که در موارد بسیار خاص که به احساس آدمی برمیگردد نمی توان از انگیزه ای دقیق راجع به یک دوستی و آشنایی سخن گفت اما در این حد می گویم که آشنایی ما از دبستان مرحوم مدرس حوالی سال 1320 آغاز شد. مدرس یک سال به دبستان خود اضافه کرده بود و ما جزو آن شاگردان بویم که در سال هفت درس می خواندیم. آن زمان جنگ بود و من برای اولین بار سهراب را آنجا حدود شصت سال پیش دیدم. نام دبستان پهلوی بود که امروزه "امام" نام گرفته است. به علت انکه حجم کلاس کم بود و شاگردان بی شمار ، ما را به کلاس دیگری بردند و در آنجا من و سهراب روی یک نیمکت می نشستیم. سهراب به نظرم ده یا دوازده ساله بود. ادامه دوستی ما تا سال 1359 بود که سهراب در آن سال ما را تنها گذاشت و رفت ... البته من اجازه توضیح درباره روابط خانوادگی سهراب را ندارم و در صفحه 100 کتاب "یادواره سهراب سپهری"، در رابطه مسایل اجتماعی و میزان دوستی و ارتباطم با سهراب صحبت کرده ام .

- آقای دکتر ، شما به عنوان دوست و رفیق نزدیک سهراب ، روحیه و سجایای اخلاقی او را چگونه ارزیابی می کنید؟

سهراب نمونه بود ، خجالت می کشم بگویم من هم مثل او هستم ، در سفرهای کوتاهی که با هم داشتیم ، رفتار و اخلاق خارق العاده از خود نشان می داد.
مثلا اگر شاخه درختی را می شکستیم ناراحت می شد، اگر مورچه ای می دید راهش را عوض می کرد ، اگر رعیتی از کنارمان حتی از فاصله ای دور می گذشت ، ما را رها می کرد و به همنشینی با او می شتافت و به او قول می داد که در سفر بعدی حتما" از شهر چیزهایی را که او خواسته است براییش ببرد. سهراب پاک نهاد بود . بچه های مرا عاشقانه دوست داشت و با آنها ، به سن و زبان خودشان رفتار می کرد. روزی با بچه ها قرار صحرا گذاشتند ، وقتی به آنجا می رسند شکارچی ای می بینند که در حال نشانه گیری به طرف خرگوشی سفید است. خرگوش بیچاره ، بی تاب و هراسان از لا به لای بوته های صحرا سرش را به عقب می چرخاند تا از انصراف شکارچی مطمئن شود اما باز خود را در طعمه دام صیاد می یابد. سهراب این منظره را از دور
می بیند، انگار صدای قلب وحشتزده خرگوش را شنیده است . دستش را روی بوق می گذارد ، آنقدر فشار می دهد تا شکارچی را از شکار منصرف کند و به این ترتیب خرگوش را فراری می دهد.
من و سهراب و دکتر مدیحی از دوستان و رفقای مدرسه و محله بودیم. در کودکی هر کدام تیر و کمان داشتیم که بعد ها در اعتصابات دانشگاهی از آن استفاده می کردیم. سهراب با تیر و کمانش در کودکی گنجشک می زد ولی چند سال بعد از این حرف ها خبری نبود و حتی یکی از مخالفان سرسخت شکار شد.
او به هیچ عنوان اهل دروغ و تعارف و مبالغه نبود. انسانی بسیار ساده دل و بی ریا و بی تظاهر. حتی تا آنجا از تظاهر و ریا نفرت داشت که شعرهایش را هم برای ما نمی خواند. کسی او را به وضوح سر نماز مشاهده نکرد گروهی هم معتقد بودند اصلا" اهل نماز و عبادت نیست. زمانی در جلسه ای به حرمت سهراب حاضر شدیم ، خانمی از راه رسید و کنار من نشست و گفت : آقای دکتر شنیده ام سهراب معتاد بوده ؟ گفتم این حرفها چیست خانم ، سهراب هیچ وقت حتی سیگار هم نمی کشید ، چگونه می تواند معتاد باشد ؟ او حتی در محیطی که بوی سیگار می آمد احساس ناراحتی می کرد.... .

- سهراب فرزند نداشت . آیا نشانه ای از او باقی است که ما را به سمت او سوق دهد؟

خیر سهراب هیچگاه ازدواج نکرد . اما خواهر زاده ای به نام "جعفر" دارد که به قدری شبیه اوست که می توان گفت تنها نشانه ای است که از سهراب به یادگار مانده است و اثری زنده و پویا با همان خصوصیات و همان شکل و شمایل.

- سهراب در ابتدا بیشتر نقاشی می کرد و بعد به سرودن روی آورد ، دقیقا" از چه زمانی و با چه حال و هوایی نظرش به شعر هم جلب شد ؟

فکر می کنم حدود سال 25 ، 26 یا 27 شروع به نوشتن شعر کرد . ما همگی با هم از همان دوران دبستان نقاشی می کردیم. دکتر مدیحی نقاش بسیار چیره دست و توانایی بود و من متعجبم که چگونه نقاشی را رها کرد. و از میان ما سه نفر سهراب همچنان به کشیدن ادامه داد و با علاقه این هنر را دنبال کرد و تا آنجا پیش رفت
که شاید دیگر ، تنها نقاشی کفاف روح بزرگ و پرورده او را نمی داد. بنابر این به شعر پناه جست و اولین مجموعه خود را با نام "در کنار چمن" به من داد. شعرها و نقاشی هایش با طرز و نگاه دیگری است. حتی همین عاملی برای مخالفت گروهی از هم دوره های او شد. نقاشی و شعرش حالتی از کوبیسم را داشت اما من تا به حال از آنها سر در نیاورده ام و هیچگاه راجع به سبک و سیاق هنری او صحبت نکرده ام. ما آنقدر مطلب برای گفتن و شنیدن داشتیم که دیگر وقت برای بحث راجع به این مسایل نمی شد . بیشتر وقتمان را به گشت و گذار در صحرا و طبیعت می گذراندیم . او از قدم زدن در منظر طبیعی و نیزارهای اطراف کاشان به قدری واله و عاشق می شد که مجال به بحث های متفرقه نمی داد.

- آیا تا زمان فوت سهراب ، پیش آمده بود که برای مدت طولانی همدیگر را نبینید؟ در این صورت چگونه دوباره همدیگر را پیدا کردید؟

بله در حدود ده یا پانزده سال یکدیگر را ندیدیم ، آن زمان سهراب به سفرهای متعدد خارج از ایران رفته بود و من هم مشغول مطالعه و تحصیل در یکی از کشورهای خارجی بودم.
بعد از برگشتن در یکی از بیمارستان های کاشان کار می کردم و بعد از ظهرها در مطب. من آن وقت جراح منحصر به فرد کاشان بودم و همیشه قبل از رسیدن به مطب ، مریض های زیادی خارج از آن در کوچه به انتظار می ایستادند. یک روز که از بیمارستان باز
می گشتم ، از ابتدای کوچه عده ای را دیدم که ایستاده اند و یک جوان ریشو که صورتش غرق در خون است میان آنهاست و همه منتظر رسیدن من بودند.
با عجله وارد شدم و او را روی تخت معاینه خواباندم و به سراغ گاز و پنس و مواد ضد عفونی کننده رفتم تا محل پارگی را پاک کنم و میزان جراحت را تشخیص دهم ، نگاهش کردم ، خدایا سهراب بود بعد از پانزده سال با آن سر و وضع خونی و صورت ریش دار، شناختمش! نامش را صدا زدم . او هم در همان حال مرا شناخت و یکدیگر را در آغوش کشیدیم و بوسیدیم. اصلا انتظار چنین لحظه ای را نداشتم که بعد از این همه سال ، رفیق روزهای کودکی را این گونه و در چینی شرایطی ببینم. بوسیدمش ، صورت من هم خونی و کثیف شده بود. اطرافیان و مریضان از دیدن این صحنه هم متعجب شده بودند و هم شگفت زده و دائم از هم می پرسیدند که او کیست ؟
و این گونه بعد از پانزده سال ، پای سهراب در حین بازی والیبال به سنگ می خورد و پیشانی اش مجروح می شود و به مطب من می آید و به این ترتیب یکدیگر را پیدا کردیم.
سهراب قصدش این بود که به تهران بازگردد، اما پس از اینکه فهمید من و دکتر مدیحی در کاشان هستیم از من خواست خانه ای برایش دست و پا کنم تا او نیز همان جا در کاشان پیش ما بماند.

- با توجه به صحبت های جناب عالی که در آن سال ها فضای حاکم ، فضایی سیاسی بود و گاهی کشت و کشتارهایی روی می داده و با در نظر گرفتن اشعار و آثار شاعران هم دوره سهراب مثل شاملو، نظرتان نسبت به فعالیتهای سیاسی سهراب در آن روزگار چیست ؟

در زمان انقلاب، کاشان ده یا پانزده روز کشت و کشتار بود ، من احساس می کردم که سهراب جگرش می سوخت از این که
می دید همشهریانش کشته می شوند اما عقیده ی خاصی را که آقای شاملو در رابطه با اشعار و جامعه داشت ، او نداشت. در این حد بگویم کسی که از آزار رساندن به یک مورچه می ترسید ، کسی که در گالری نقاشی اش شهربانو فرح سه بار آمد و او نرفت (یعنی اینکه از آنها خوشش نمی آمد ) بنابراین نمی توانست روحیه سیاسی نداشته باشد. اما عقیده خاصی هم نداشت ، سرش به کار خودش بود. سهراب خزبی و اهل حزب نبود.

- آقای دکتر فیلسوفی با توجه به نزدیکی خانوادگی و اجتماعی شما به شخص سهراب ، آیا تا به حال ایشان به ازدواج اندیشیده بود یا حتی ازدواج کرده بود ؟ گروهی معتقدند که با توجه به نمونه ای از شعر ایشان (رفتم تا زن) و مسافرت هایشان ، به خصوص مسافرت به ژاپن ، ممکن است در آنجا ازدواج کرده باشد. نظر شما در این باره چیست ؟

خیر ، سهراب هیچگاه ازدواج نکرد ! اما اینچنین سوالی راجع به ژاپن از او نکردم. یعنی ما هیچوقت به زندگی خصوصی هم کاری نداشتیم. سعی هم نمی کردیم از اوضاع شخصی هم مطلع شویم . چنین سوالی را می بایست از خانواده سهرب بپرسید.

- گروهی از شاعران ، شعر را برای خلق اثر می سرایند و گروهی دیگر بر مبنای عقاید شخصی خود. شما سهراب را از کدام دسته می دانید؟

سهراب دقیقا به آنچه که می گفت عقیده داشت . شعرهایش از روح و فکرش می تراوید نه برای خلق اثر و همانطور که قبلا" هم گفتم او اصلا" اهل تظاهر نبود که بخواهد اثری از خود خلق کند.
سهراب اهل تعریف و تمجید از دیگران هم نبود . حتی زمانی که فرح در تابلوهای او را به قیمت گزاف خرید ، سهراب حاضر به تعریف یا حتی دیدار با او نشد.

- همانطور که می دانیم سهراب وصیت کرده بود که بعد از مرگش در گلستانه دفن شود ، پس چطور شد که تصمیم به تدفین او در "مشهد اردهال" گرفتند ؟

روز آخر که قصد رفتن به کاشان داشتم ، برای آخرین بار سهراب را دیدم و می دانستم که دیگر او را نمی بینم . دو روز بعد (نصف شب ) به من زنگ زدند و این خبر شوم و تکان دهنده را اعلام کردند. نمی دانید چه حالی داشتم و بر من چه گذشت ...
گفتند سهراب وصیت کرده حتما در گلستانه یا چنار دفن شود . در سال 59 هم موقعیتی نبود که بتوانیم او را طبق وصیتش در آن محل ها دفن کنیم ، نمی دانم در جریان بودید یا نه ؟
موقعیت اصلا مناسب نبود. سهراب را وقتی آوردند کاشان ، فقط یک نفر با او بود ، ولی با این حال بعضی از خانم ها و آقایان ادعا کرده بودند که در مراسم تدفین و سوگواری شرکت داشتند که دروغ محض بود. یک نفر با او بود که او هم شوهر خواهر سهراب بود. فامیل های سهراب به خاطر بیماری مادرش که خیلی هم حالشان بد بود و فکر می کردند او را هم از دست می دهند نیامده بودند. دوستانش هم از ترس اینکه سهراب هنرمند است نیامده بودند. حقیقت را بگویم، جگرش را نداشتند که در آن شرایط در مراسم تدفین شرکت کنند.
در مراسم فقط جناب آقای دکتر مدیحی به همراه پسر و فرزندانش ، و من به همراه همسر و دو فرزندم بودیم. البته افتخار نیست و من با تاسف و تاثر می گویم که جسد سهراب را من شخصا در داخل قبری گذاشتم که خودمان شب قبل خریده بودیم.
در مورد خرید قبر عرض کنم که نصف شب به من اطلاع دادند ، ما نشستیم و با خانمم تصمیم گرفتیم که سهراب را در کجا به خاک بسپاریم . اول قرار شد در حبیب بن موسی دفن کنیم ، اما
نمی شد چون دوستان و آشنایانی که برای زیارت قبر سهراب
می آمدند راهشان دور می شد. به همه جا فکر کردیم ، دیدیم افرادی که می آیند مختلف و متفاوتند . بنابراین تصمیم گرفتیم مکانی را انتخاب کنیم که در صحرا باشد و در پناه یک امامزاده . خانمم موافقت کردند و همان شب به تهران تلفن زدیم که جسد سهراب را بفرستید ، ما کارها را تمام خواهیم کرد . به دکتر مدیحی هم اطلاع دادیم. ایشان پرسید : چطور شد که آنجا ؟ گفتیم چاره ای نداریم تو بگو کجا ؟
او گفت : "من نمی دانم، والله نمی دانم" . این بود که تصمیم گرفتیم همان جایی دفنش کنیم که الان مقبره سهراب است ، ضمن اینکه صحراست و در پناه امامزاده ای است که هیچ کس جرات جسارت ندارد. الان شنیده ام کسانی که به آنجا می روند به زیارت نمی خورند. برنامه هایمان این بود که اگر شد مقبره سهراب را به مکانی دیگر طبق وصیت خودش منتقل کنیم ، چون حالا دیگر می شود !..
البته همه کسانی که قصد دیدن قبر ایشان را دارند مرا سرزنش می کنند که چرا آنجا را انتخاب کرده ام که اینقدر دور است و من در جوابشان می گویم قبر خیام ، سعدی و حافظ نزدیک است چرا خجالت نمی کشید ؟ شما یعنی نمی توانید از تهران 250 کیلومتر را طی کنید ؟


گفتاری از فروغ فرحزاد
[ فروغ فرحزاد ]


سپهری از بخش آخر کتاب " آوار آفتاب " شروع و به شکل خیلی تازه و مسحور کننده ای هم شروع می شود و همین طور ادامه دارد
و پیش می رود . سپهری با همه فرق دارد . دنیای فکری و حسی او برای من جالبترین دنیاهاست. او از شهر و زمان ، و مردم خاصی صحبت نمی کند ، او از انسان و زندگی حرف می زند. و به همین دلیل وسیع است. در زمینه ی وزن راه خودش را پیدا کرده. اگر تمام نیروهایش را فقط صرف شعر می کرد ، آن وقت می دیدید که به کجا خواهد رسید.



گفتگو با محسن مخملباف - نشریه هرستوک
[ محسن مخملباف ]


هرستوک : مسائل بشری هم در سطح بین المللی همین طور است. کشورهای بزرگتر ، کشورهای کوچکتر را مثل آن کودک دو ساله می کشند و با خود می برند.
مخملباف: بله ، در تاریخ ایران نمونه های بسیاری از این رفتار وجود دارد . افراد و قوم هایی که از خارج به ایران حمله کردند و بسیاری را کشتند و غارت کردند ، رومی ها مغول ها ، ترکها ، عراقی ها ، انگلیسی ها ، آمریکایی ها و مجموعه غرب در همین امروز که من و شما با هم صحبت می کنیم ، منتها ظریفتر و با رنگ و لعابی مدرن تر. در واقع می شود گفت که آن ها به نوعی دارند از کودکی ما شرقی ها استفاده می کنند.
ما شاعری داریم به نام سهراب سپهری که شعرهای لطیفی دارد.
شعرهای او در قبل و بعد از انقلاب تاثیر زیادی بر افکار نسل جوان گذاشته است. شعرهای او نه مداحی های حاکم پسند است نه فحاشی های مخالف پسند. در آن سوی این درگیری ها به توسعه مهرورزی مشغول است. طوری که حالا هر کس به گونه ای از خشونت خسته می شود سری هم به شعرهای سپهری می زند و خودش را آرام می کند و یا تلطیف می کند. او شعری دارد درباره آب خوردن یک پرنده :
"آب را گل نکنیم
در فرو دست انگار
کفتری می خورد آب"
یک منتقد مشهور ایرانی نقدی پر سر و صدا بر آثار او می نویسید که " در شرایطی که آمریکا در ویتنام ناپالم می ریزد و آدم می کشد ، تو نگران آب خوردن یک کبوتری ؟"
سپهری در یک مجلس دوستانه به او پاسخ می دهد:
"دوست عزیز، ریشه قضیه در همین جاست. برای مردمی که از شعرها نمی آموزند که نگران آب خوردن یک کبوتر باشند ، آدم کشی در ویتنام یا هر جای دیگر ، امری بدیهی است."

یکی از دوستان من شبی نزد سپهری میهمان بوده ، موقع گفتگو سوسکی وارد اتاق می شود و دوست من قصد داشته آن را با دمپایی بکشد. سپهری جلوی او را می گیرد و می گوید: " تو فقط می توانی به او بگویی که به اتاقت نیاید." دوست ما سوسک را با دمپایی میگیرد و به بیرون پرتاب می کند. سپهری گریه اش می گیرد که صاحب جانی در این جهان مجروح شد ، و از دوست من می پرسد که "نیندیشیدی اگر در این نیمه شب پای این سوسک بشکند و با توجه به اینکه سوسکها به اندازه ما آن قدر متمدن
نیستند که بیمارستان داشته باشند ، چه خواهد شد؟ و از کجا معلوم که این سوسک مادر بچه سوسکی نباشد که منتظر بازگشت مادرش به خانه است؟"
شما به این نگاه شاعرانه دقت کنید. اگر طبع بشر به این لطافت برسد که نگران آب خوردن یک کبوتر از آب نازلال باشد ، یا نگران مجروح شدن یک سوسک ، طبیعتا" این همه به خشونت دامن نمی زند و به راحتی در هر جا آدم نمی کشد.
/ 0 نظر / 42 بازدید