زندگی اینجا

 

چند روز پیش کیت برگشت استرالیا تا خانواده رو ببینه   ، امروز هم جکی می گفت می خواد 2 ، 3 هفته برگرده امریکا پیش خانواده . انوقت من که عیدمون هم هست نمی رم خونه.

به خودم می گم غر نزن بچه . . .

من توی یه روستا زندگی می کنم. یه روستای ساحلی ، تو یه جزیره. خوب اینجا خیلی قشنگه اما آدم حوصله ش سر میره.مخصوصا من که تصمیم دارم پول هم جمع کنم و دارم سعی می کنم کمتر خرج کنم.

باید آخرهای مارچ خونه م و عوض کنم اما تا حالا هیچ جایی پیدا نکردم. اصلا پیدا نمیشه. البته هستا اما اونطوری که من می خوام نیست. اکثرا طراحی بومی داره . تاریک ، کثیف پر سر و صدا.

خوابم حسابی بهم ریخته ، دلم می خواد یه جایی خونه بگیرم که ساکت باشه بتونم راحت بخوابم. ساعت 3 ، 4 صبح از مسجد صدا میاد تا 2 ساعت و متاسفانه اذان نیست و سر و صداست. بعضی وقتا می گم بابا بی دین و ایمون ترین ایرانی هم از مسلمونی اینا بهتره. طرف ساعت 3 نصف شب میکروفون و باز می کنه تو مسجد و صدای خر خرش تا یه ساعت بلنده تا بخواد اذان بگه. حالا تصور کنین که اینا سنی هستن و 5 بارم در روز این بساط به پاس ، هر دفعه حداقل نیم تا یکساعت. مردم عجیبین. مرد و زن بهم خیانت می کنن و بعد ادعای مسلمونیشون عالم و ور می داره. اصن یه وضعی . بعد مردم از بی سوادی و گشنگی دزدی می کنن و سر هم دیگه و مخصوصا خارجی ها کلاه می ذارن ، از طرف دیگه تو هر محل و کوچه ای یه مسجد ساختن !

 

خدا کنه یه خونه خوب پیدا کنم. خسته شدم والا هر 3،4 ماه یه بار دارم جا عوض می کنم. دلم می خواد اینبار یه جایی و بگیرم برای حداقل یک سال.

 

 

/ 0 نظر / 8 بازدید