به چشمان پریرویان این شهر،

 

یه صد امید می بستم نگاهی ،   

مگر یک تن ازین نا آشنایان ،  

 

مرا بخشد به شهر عشق راهی

 

 

به هر چشمی - به امیدی که این اوست

نگاه بیقرارم خیره می ماند ،  

یکی هم ، زین همه ناز آفرینان ،

امیدم را به چشمانم نمی خواند! 

 

غریبی بودم و گم کرده راهی ،

مرا با خود به هر سویی کشاندند ،

 شنیدم بار ها از رهگذاران

که زیر لب مرا دیوانه خواندند! 

 

ولی من ، چشم امیدم نمی خفت .

 که مرغی آشیان گم کرده بودم

 ز هر بام و دری سر می کشیدم
به هر بوم و بری پر می گشودم. 

 

امید خسته ام از پای ننشست ،

نگاه تشنه ام در جستجو بود.

در آن هنگامه دیدار و پرهیز ؛

رسیدم عاقبت آنجا که او بود! 

 

"دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس "

 ز خود بیگا نه ، از هستی رمیده ،

ازین بیدرد مردم ، رو نهفته ،

شرنگ نا امیدی ها چشیده ، 

 

دل از بی همزبانی ها شکسته ،

تن از نا مهربانی ها فسرده ،

ز حسرت پای در دامن کشیده ،

به خلوت ، سر به زیر بال برده ،  

 

" دو تنها و دو سر گردان ، دو بی کس"،

به خلوتگاه جان ، با هم نشستند ،

زبان بی زبانی را گشودند ،

سکوت جاودانی را شکستند. 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

که این دیوانه از خود بدر کیست ؟

چه گویم ؟ از که گویم ؟ با که گویم؟

که این دیوانه را از خود خبر نیست. 

 

به آن لب تشنه می مانم که - نا آگاه

 به دریای در افتد بیکرانه ،

لبی ، از قطره آبی ، تر کرده ،

خورد از موج وحشی تازیانه! 

 

مپرسید ، ای سبکباران ، مپرسید

مرا با عشق او تنها گذارید.

غریق لطف آن دریا نگاهم

مرا تنها به این دریا سپارید!

/ 3 نظر / 21 بازدید
رزا

عاقبت یک روز می فهمی که بد تا کرده ای بی جهت ساحل نشسته،ترک دریا کرده ای می شماری موج ها را یک به یک هر روز و شب این شمردن های هر روزت چه معنا کرده ای؟ لذت امواج دریا ،گرچه گیرد راحتی لیک با طوفان آن آرام پیدا کرده ای ساحل دریا اگر زیباست،دریا علت است این سبب را پس چرا اینگونه حاشا کرده ای؟ در پی یک لحظه آرامش،به ساحل آمدی ترک آسایش برای روز فردا کرده ای ای دل از درد و زیان این سفر تلخی مکن تو تجارت با دل اعماق دریا کرده ای... "احمد تمیمی" [گل][گل][گل]

آریا

سحرگه برگ گل تر شد ز شبنم**نسيم آهسته زلفش ريخت بر هم بياور عطر زلفش سوي فايز**مرا فارغ کن از غم هاي عالم