چرا نمی رسد روزی . . .

چرا نمی رسد روزی . . .

تا دلم آرام گیرد

من به خیال راستین عشق بی کلامت پایبندم!

اما هنوز فریاد تنهاییم به سوی خدا می رود

دلم عاشقی را خوب می داند

ای ابرهای عاشقانه بر من ببارید

من از خاطره بید هم تنهاترم!

و من به اندازه بادی که میرود قصه تنهاییش را به دشتهای دور بگوید دوستت خواهم داشت ای عشق بی حضور

صدایت را نشنیده ، رفته ام از هوش

مرا دریابید ای هجاهای استوار عشق

من اینجا دلم بسیار تنهاست

 

چرا نمی رسد روزی . . .

کنار نهری که از پای خواب درخت می گذرد

زمان مهمان مرگ باشد

ذهن پرواز کند

و دلهامان به رقص عروجی عاشقانه  از خاطر باد بگذرند

نسیم خنکی  میان ساقه گندم ها موسیقی  اهورایی بنوازد

و ما زیر تابش همیشگی خدا

تا ابد با هم عاشق بمانیم.

 

 

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید