یه روز بد

من تو ایران که بودم و شرایط خیلی برام سخت می شد یا دلم خیلی می گرفت ، می رفتم و توی یه پارک تنهایی می نشستم. تا وقتی خلوت دورو برم می نشستم.سعی می کردم صبحها برم طرفای 9 ، 10 صبح که خلوت تره.

دلم می خواست یکی بود که باهاش حرف می زدم و درد دل می کردم. فکر کنم تو تمام دوران زندگیم یکی دوتا رفیق بیشتر نداشتم که بودن. یکیشون که پارسال تو همین روزها رفت. یکی دیگه هم که چند سالی می شه دیگه اون رفیق همیشگی نیست.

من وقتی خوبم ، خیلی خوبم. همیشه هم دور و برم شلوغه ، چون واقعا خوبم!

اما وقتی یکم شرایط سخت میشه ، حساستر میشم ، مخصوصا به آدمهای اطرافم ببینم کدوم مثل قبل هست و کدوم نیست. که خدارو شکر اکثر اوقات اکثرا نبودن!

امروز یه روز بده . تماسهای بدی داشتم ار آدمهایی که بد نبودن اما حرفهاشون خوب نبود.

امروز یه روز بده چون یادم افتاد کنار این همه اعتماد به نفس و امیدی که دارم تنهام. من تنهایی انجام می دم ، هر کاری و که بخوام می کنم ، اما حضور یه نفر آدم مثبت کنارم معجزه می کنه. چرا یه لعنتی مثبت رو به جلو پیدا نمی کنم. همه می خوان آویزون شن؟ آویزون فکرت ، روحت ، اعتماد به نفست ، فکرت. این بده بد. حالم از این بده. وقتی افراد دورت آویزون این چیزهات هستن کافی که از یکیشون نظر بخوای ، یا ترکت می کنن چون فکر می کنن آدم قوی قبل نیستی یا مزخرفاتی تحویلت می دن که . . .

باز هم درستت می کنم زندگی لعنتی . . .

 

من ایران که بودم عادت داشتم روزی 4 ، 5 تا لیوان چای می خوردم. الان دارم یه لیوان چای می خورم بعد 2 ماه یا شاید بیشتر.

البته گرمای هوا و نبود نون و پنیر ایرونی هم بی دلیل بر کاهش مصرف چای من نیستن اما کلا چایی که مادر درست می کنه یه چیز دیگه س.

بابک ، رفیق قدیمی دوران مدرسه دوبار آفتابی شد. پارسال عید که ایران بودم خیلی بد بهش پریدم. اونم ناراحت شد و نیومد که ببینمش و دیگه غیبش زد. دوبار پریروز چت کردیم. من اساسا سعی می کردم همیشه با بابک طوری رفتار نکنم که ناراحت شه.دوست عزیزی بود ، با اینکه خودم هم گاها کله شق بودم اما سعی می کردم حواسم به اون بیشتر باشه. برای همین خیلی وقتها شده بود که ناراحتم کرده بود اما بیخیال شده بودم. به نسبت آدمهای دیگه بیشتر شبیه من بود هرچند تفاوت تو نگاه زندگی بسیار نمود داشت بین ما.

پارسال که اون حرفها بهش زدم برای اولین بار بود. چون من دیگه اون آدم سابق نبودم. آدمی که فکر می کرد باید کوتاه بیاد به خاطر اینکه فلانی برادر یا خواهره یا دوست و آشنا. من شده بودم یه مرد مستقل از همه ، همچنانی که هستم.آنقدر که بابک هنوز بعد یکسال می گه چرا از دست من ناراحتی.

چطور بهش بگم چرا؟ یه عمر دوست بودیم و رفیق و یار همه جا. خیلی جاها کم آوردی رفیق . خیلی جاها من و گذاشتی کنار اون دسته آدمهای مجهولی که نمی شناختم. یادته کار که باهم می کردیم من به همه چی تو اعتماد می کردم و تو می گفتی ، که تو به بابای خودتم اعتماد نداری؟ داشتن یه رفیق ، رفیق ها . داشتن یه رفیق خیلی چیزهای می خواد. من اعتماد کردم ، رعایت کردم ، احترام کردم. اما چی دیدم ، یه بار بعد سالها اومدی . پرسیدم چرا نبودی گفتی تو می خواستی با دوست دختر اون موقع من دوست شی؟!

عجبا ما با هم سر یه سفره بودیم و زندگی می کردیم.

دوباره می رفت و هر موقع می موند با یکی حرف بزنه میومد. من همیشه بودم براش.یعنی سعی می کردم که باشم. رفتم باهاش شنگول تپه ای که داشت کار می کرد اگه بشه کمکش باشم بعد اون بعد سالها رفاقت میموند 2 تا کوچه گایینتر بیاد در خونه من و ببینه یا بگه من برم پیشش.

نقل دارم ، کنار یکم قندی که برام مونده ، یکمم نقل دارم. اینارو نگه داشتم هر وقت دلم می گیره با چایی می خورم.

بابا همش که نمیشه من پر از شور و شعر باشم و امید. هرجا که برین بعضی روزهاش ابریه.

بالاخره یه خدایی هست و ما هم سرپا وو پر امید. حل میشه. مثل همیشه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 28 بازدید