آسمان

 

من بروی شبنم احساس خود

کلبه ای چوبی ساخته ام

و از پنجره آن ، به لغزندگی سطح برگ می نگرم ،

و گاهی هم

نیم نگاهی به جنبش زندگی می اندازم

قاصدکی ،

سوار بر باد ،

بسوی منزلگاهی می گردد

و به آرامی در میان سبزه ها می نشیند

ماند کودکی در آغوش مادرش.

قاصدک با چشمانی نمناک به من خیره می گردد ،

دلم از درد بخود می پیچد

و گونه هایم ، از گرمی نگاهش سرخ می شوند

. . .

شب هم کم کم از راه می رسد

و ماه به آرامی یک عاطفه

ازپشت پرچین روز،

خود را می نمایاند

دنباله داری ، بدنبال طراری ستاره ها ،

به این سو و آنسو می دود!

قاصدک در زیر نور مهتاب ،

نگاه نازکی به من می اندازد.

و من هنوز هم نفهمیده ام

چرا همیشه با نگاهش ،

مرا خاموش می کرد!؟

. . .

در بستر سرد خود ، امشب

ستاره ها را می شمرم

به ثریا که می رسم

با شیطنت می گوید :

صبح که برسد ، قاصدکها همه می میرند!

و من درمانده نگاهم به آسمان میماند

چشمانم به تاک جوانی ، خیره می گردد

پروین هم روشن است ،

و شاید هم می خواهد بگوید :

تا صبح یک خرمن راه است!

سال 79
/ 5 نظر / 9 بازدید
ماندگار

عالی بود[گل]

شایسته

تولد تولد تولدم مبارک مبارک ............مبارک .........تولدم مبارک.......... سلام جات خیلی خالیها............................[ماچ]

زردها

ممنون که سر میزنی . پیگیر اشعارت هستم ، زین پس ...

راحيل

بسيار زيباست...عالي20[دست]

pegah

[دست]فوق العاده بود...... ممنون ک بم سر زدین .. وبلاگتون خیلی قشنگه.... مطالب عالین .... ممنون میشم دوباره بم سر بزنین...[گل]