دوستی یه قصه ساده س

روز اول ظرفهای خودم و شستم و ظرفهای کثیف اون و گذاشتم تو سینک بمونه.

فردای اونروز بعد از ناهار بود یا شام ، نمیدونم. باز هم دیدم چند تا از ظرفهای کثیف اون توی سینک ظرفشویی هست.

اون یه مرد 60 ساله استرالیایی که با دختر خونده اندونزیایی ش همسایه من هستن. دختر خوشگل و با نمکی که پدری پاکستانی و مادری اندونزیایی داره. مادر فقط در پی تیغ زدن مردهای خارجی و پدر هم که خبری ازش نیست. گرگ ، همسایه استرالیایی من این دختر کوچولو و به فرزند خوندگی قبول کرد. متاسفانه بخاطر سن بالاش اداره مهاجرت اندونزی دیگه ویزای کارش و تمدید نمی کنه .دیشب موقع آشپزی تو آشپزخونه بهم می گفت ، برای خودم ناراحت نیستم چون می رم استرالیا و کار هم دارم که بکنم و خرجم  در بیارم. منتها دلم نمیاد ازین دختر دل بکنم. هزینه بردن این دختر ازونجایی که گرگ پدر واقعی ش نیست خیلی زیاد میشه .

متاسفانه مادراین دختر قبلا حسابی زندگی گرگ و چپاول کرده و الان دیگه وضع و اوضاع مالی ش چندان خوب نیست که بتونه هزینه مهاجرت دختر و با خودش به استرالیا بده.

این بار همه ظرفها رو شستم. دیگه این یه رسم نا نوشته شد بین ما. هروقت می رفتیم سر سینک ، اگه ظرف نشسته ای بود می شستیم.

و به همین سادگی دوستی ما شروع شد . . .   

/ 1 نظر / 19 بازدید
چی

چه وبلاگ پرو پیمونی داری. اول میخپاستم همشوبمونم. فک کردم مث مال هودمه که دوسوته تموم شه. دیدم نه. شما این کاره ای. بیخیال شدم. اما گاهی سرمیزنم‌ حداقل الان اینطوری فک میکنم. موفق باشی